<الفباي قصه نويسي
          28/02/83

فهرست مطالب:
3
چه كساني مي توانند هنرمند باشند؟
3از كجا آغاز كنيم؟
3
ويژگيهاي يك قصه خوب كدامند؟
3
چه موضوعهايي را براي داستان انتخاب كنيم؟
3
ويژگيهاي يك نثر خوب داستاني
3
پیرنگ يا طرح داستان
3
ويژگيهاي يك پيرنگ فني
3
ساختمان داستان
3
عاملهاي كشش در داستان
3
انواع زاويه ديد يا شيوه بيان داستان
3
شخصيت پردازي در داستان
3
نكته هاي كليدي براي نقد داستان
3
حرف آخر

<چه كساني مي توانند هنرمند باشند؟
وارد شدن در هر رشته اي نيازمند وجود يك زمينه قبلي در شخص داوطلب است.پيش زمينه عالم هنر نيز به اعتقاد عده اي وجود «هوش» و «حساسيت» در شخصي است كه مي خواهد به اين وادي قدم بگذارد. يك مطالعه سطحي در زندگي هنرمندان اصيل و مشهور جهان نشان مي دهد كه آنها از اين دو ويژگي برخوردار بوده اند.
منظور ازهوش، داشتن بهره هوشي بالاتر از متوسط و مقصود از حساسيت، داشتن آنتنهای حسي قوي و تيزتر يك فرد نسبت به پيرامون خود در مقايسه با افراد ديگر است به طوري كه فرد در قبال مسائل و اتفاقاتي كه در پيرامون او و جهان رخ مي دهد عكس العملهايي به مراتب عميقتر و گسترده تر نشان مي دهد.در برابر حوادث مختلف بسته به نوع آن مانند بچه ها از شادي لبريز يا مانند زنان به سادگي اشك بريزد و يا مانند افراد زود رنج و كم تحمل از عمق وجود خشمگين شود و از شدت خشم همه چيز را به هم بريزد.
وقتي مجموعه متناسبي از اين دو عامل در شخصي جمع شد و با يك ذوق تربيت يافته هنري همراه شد، ما شاهد يك «هنرمند بالقوه» خواهيم بود، يعني هنرمندي كه تنها استعدادهنري دارد اما هنوز اين استعداد به عرصه ظهور نرسيده است. براي بالفعل شدن اين استعداد مطالعه، تحقيق وتمرين بسيار زياد تا حد اشباع شدن در آن رشته خاص بايد انجام گيرد تا فرد فوت و فنها و چم و خمهاي آن رشته را به خوبي فرا بگيرد تا كاملابر آن فنون مسلط و سوار شود.
براي قصه نويس شدن نيز بايد مراحلي طي شود كه از آن جمله خواندن هزاران داستان است. يعني وقت گذاشتن و به قول قديميها دود چراغ خوردن وشب بيداري ها وگذشتن از بسياري از تفريحات و مشغوليتهاي ديگر.
در اين راه ميان بر وجود ندارد بايد تمام راه را رفت و آن هم پياده تا به سر منزل مقصود رسيد. تحمل اين رنجها نه تنها در مراحل ابتدايي آن وجود دارد بلكه تا رسيدن به مرحله پختگي و كمال نيز بايد ادامه يابد. در باره رمان عظيم حدودا دوهزار صفحه اي «جنگ وصلح» اثر «لئو تولستوي» نوشته اند كه او آن را هفت بار پاكنويس كرد. حال آنكه دنيا او را از نوابغ كم نظير عالم ادبيات مي داند. «ارنست همينگوي» مي گويد داستان «پيرمرد و دريا» را بيش از دويست بار باز نويسي كرده است. غرض آنكه خوش باوري و ساده انگاري است كه كسي گمان كند بدون كوشش و تلاش بسيار و تنها با داشتن ذوق و ستعداد هنري مي تواند در اين راه به جايي برسد و يك شبه ره صد ساله را بپيمايد و به قله هاي موفقيت دست يابد. پس كار خود را با خواندن داستانهاي مختلف وبرگزيده شروع مي كنيم.

3بازگشت

<از كجا آغاز كنيم؟
كسي كه مي خواهد قصه نويس خوبي شود حتما بايد از همان دوران كودكي قصه بخواند و خيلي زياد هم بخواند. اما اين تاكيد نبايد كسي را به اشتباه بيندازد كه مطالعه چنين شخصي تنها بايد به قصه محدود شود. موضوع كار قصه نويس انسان و زندگي است. انسان يك موجود چند بعدي است و در مسير زندگي خود با كل هستي در ارتباط بده و بستان متقابل است.
پس نويسنده براي طرح درست ودقيق و كامل انسان در قصه هايش مجبور است به شناختي كامل از هستي، جهان، طبيعت، خود و ساير موجودات دست پيدا كند. او تاريخ و گذشته اي دارد و در اين سير تاريخي شكستها و پيروزيهايي را پشت سر گذاشته، آزمايشها و خطاهايي كرده، خام بوده و پخته شده تا به صورت امروزي در آمده است. پس نويسنده لازم است چيزي از تاريخ زندگي نوع انسان، تاريخ نژاد و كشورش و آداب و رسوم ملت خود بداند.
 از ديگر سو، انسان تنها بعد مادي و جسماني ندارد و داراي جنبه اي عميقتر و پيچيده تر ـ كه از آن به بخش روحي ومعنوي ياد مي كنند ـ است و بايد اين جنبه را هم به خوبي شناخته و مطالعاتي نيز در اين زمينه داشته باشد.
از جمله يك نويسنده بايد در زمينه هاي مذهبي، سياسي، اجتماعي، روان شناسي و مردم شناسي وغيره مطالعات عميقي انجام دهد.
پس از طي اين مراحل او بايدبا ديد و زاويه اي جديد به پيرامون خود نگريسته و جنبه هاي جديدي از موضوعات را كشف كند. او بايد بتواند بر آفت بزرگ «عادت» و «روز مرگي» غلبه كند و هيچ چيز را عادي و معمولي تصور نكند بلكه به هر چيز و هر كس چنان نگاه كند كه گويي اولين بار است آن را مي بيند. آنگاه است كه در ميان همين جريانها و پديده هاي از نظر ديگران معمولي زندگي، چيزهايي را خواهد ديد و كشف خواهد كرد كه بقيه متوجه آنها نشده اند.
يكي از قصه نويسان مشهور مي گويد:
«آنچه را كه انسان مي خواهد در قصه بيان كند، بايد مدتي دراز و با دقت فراوان نگاه كند، تا بتواند جنبه اي از آن را پيدا كند كه پيش از آن به وسيله هيچ كسي گفته نشده باشد.»

3بازگشت

<ويژگيهاي يك قصه خوب كدامند؟
به طور خلاصه مي توان به ويژگيهاي زير اشاره نمود:

خدا محوري:

يك قصه خوب قبل از هر چيز بايد خدا محور باشد. يعني در همه جاي آن خدا حضور داشته باشد. معني اين حرف آن نيست كه جا و بيجا، با مناسبت يا بي مناسبت نام خدا يا آيا ت قرآن را بياوريم ، بلكه بدان معنا ست كه نشان دهيم قصه از يك تفكر توحيدي سرچشمه گرفته و جوشيده است. علاوه بر اينكه به غير از نشان دادن ارزشهاي عالي انساني به خواننده برسانيم كه محور عالم وجود خداست و سرچشمه همه خيرها و فيوضات اوست و انسانها در اين ميان وسيله اي بيش نيستند و هر چه نيكي و خوبي هم كه از قهرمانان و شخصيتهاي بزرگ داستان سر مي زند همه از طرف خدا بوده و آنها تنها واسطه اي بوده اند كه خدا اين توفيق را به آنان داده در خدمت همنوعان خود باشند.

عبرت انگيزي:
خداوند يكي از ويژگيهاي عمده قصه هاي قرآني را «عبرت انگيزي» ذكر كرده است.
«لقد كان في قصصهم عبره لاولي الالباب»
و اين ويژگي آن قدر مهم است كه اگر داستاني فاقد آن باشد، يعني صرفا براي سرگرمي و تفريح خواننده يا به شگفتي انداختن او نوشته شده باشد، از نظر ما چيزي در حد يك لطيفه يا معماست و نبايد اسم قصه را روي آن گذاشت بنابراين قصه نويس هاي مسلمان هرگز نبايد صرفا براي سرگرم ساختن و تفنن خواننده دست به قلم ببرند؛ چون در اين صورت، حداقل اجر معنوي از اين كار نخواهند برد.

كشش ، جذابيت وگيرايي:
قصه اي كه جذاب و گيرا نباشد و نتواند تا آخرين لحظات خواننده را همراه خود بكشد ولو با بهترين پيام و محتوي، قصه موفقي نخواهد بود، قصه خوب قصه اي است كه اين هر دو يعني محتوا و پيام و كشش و گيرايي را با هم داشته باشد؛ و نمي توان به صرف داشتن يك محتواي خوب، جذابيت و گيرايي را ناديده گرفت.

طبيعي و منطقي و قابل قبول بودن روال داستان:
قصه بايد طوري نوشته شود كه خواننده بتواند ماجراهاي آن را باور كند. يعني اصل علت و معلول به دقت در قصه رعايت شود به طوري كه هر ماجرا نتيجه طبيعي ماجراهاي قبلي و مؤثر در ماجراهاي بعدي باشد، و طوري زمينه لازم براي وقوع ماجراها فراهم شود كه خواننده در محتمل بودن آن شك نكند.

گزيده گويي:
حاشيه روي زياد از حد، خارج شدن از موضوع اصلي قصه، وپرداختن به مسائل فرعي كه چندان نقشي در پيشبرد قصه ندارد، باعث كسل شدن خواننده و خارج شدن رشته كلام از دست او مي شود.

نثر يا زبان قصه:

نثر يا زبان قصه بايستي متناسب با موضوع قصه و نيز گروه و قشري باشد كه براي او مي نويسيم.

عفت قلم:
نويسنده مجاز نيست تحت اين عنوان كه «حرفي كه از دهان شخصيتهاي داستان بيرون مي آيد متناسب با تيپ و خصوصيات اجتماعي آنان باشد يا؛ بيان اين حرفهاي غير اخلاقي ، داستان را طبيعي و ملموس تر جلوه خواهد داد.»
 سخنان زشت و موهن را حتي از زبان آنان ، در نوشته اش بياورد. در صورت لزوم بايستي غير مستقيم و در لفافه به بيان اين موضوع پرداخت.

تقوي در نوشتن:
نويسنده مجاز نيست محور داستانش را روي سوژه هاي صرفا جنسي و شهواني قرار دهد، و در قصه هاي معمولي نيز مجاز نيست به بهانه طبيعي و ملموس تر جلوه دادن قصه، به ذكر صحنه هاي جنسي يا توصيف اندام و ريزه كاري هاي صورت زنان بپردازد. و در هر حال بايد توجه داشته باشد كه قصه هاي او را ممكن است افراد گوناگون با افكار و روحيات مختلف و در سنين مختلف بخوانند و اگر خداي ناكرده قصه او باعث بيدار شدن غرايز جنسي خفته اي حتي در يك نفر، يا تشديد آن در فرد ديگري بشود، عواقب ناشي از آن مستقيما متوجه نويسنده قصه خواهد بود و او در پيشگاه خدا و خلق خدا بايد پاسخگو باشد.

برخورد ريشه اي با مسائل:
قصه خوب تنها به بيان سطحي درد ها نمي پردازد بلكه ريشه اي با مسائل برخورد مي كند و عمق آنها را نشان مي دهد. به عبارت ديگر علتها را هدف قرار مي دهد، نه معلولها را!
او از معلولها به علتها مي رسد، نه آنكه در معلولها در جا بزند و احيانا آنها را به عنوان علت نيز معرفي بكند. البته اين كار بايد بسيار ظريف و هنرمندانه صورت بگيرد. همچنين وظيفه قصه نويسي تنها بيان دردها نيست بلكه بايد چاره درد را كه همان پياده شدن صحيح احكام اصيل اسلامي در سراسر جهان است را نيز بيان كند. در غايت بيش از آنكه محرك احساس باشد، راهگشا و راهنما و مرشد باشد.

يكدست بودن نوشته:

به اين معني كه يك نوع هماهنگي و ارتباط دقيق بين تمام اجزاء قصه (مقدمه ، ماجراها ، شخصيتها ، محيط ، پايان و گره گشايي و...) وجود داشته باشد، و نوشته در طول كار ، دچار نوسانهاي نابجا نشود.

3بازگشت

<چه موضوعهايي را براي داستان انتخاب كنيم؟
در ميان ماجراهاي مختلفي كه در طول زندگي براي شما به عنوان يك نويسنده اتفاق مي افتد يا خود شاهد آن بوده يا از ديگران شنيده يا تخيل كرده ايد تنها ماجراها يي قابل تبديل به داستان هستند كه آنقدر غير معمولي، غير تكراري و واجد آنچنان تازگيها و ارزشهايي باشند كه قابليت بازگويي براي جمعي وسيع در حد يك جامعه و ملت را داشته باشند.
موضوعي كه بناست محور يك داستان قرار گيرد اگر هيچ خصوصيت بارزي نداشته باشد، حداقل بايد داراي نكته اي باشد كه آن را از موضوعهاي معمولي و تكراري متمايز كند. عده اي قابل توجه از مردم داستان را براي تغيير ذائقه و ايجاد تنوع در زندگي خود مي خوانند پس دور نيست كه در داستان به دنبال فرهنگها، فضاها و آدمهايي بگردند كه با آنچه پيوسته پيرامون خود مي بينند متفاوت باشند. خواهان ماجراهايي باشند كه خود به سبب محدويتهاي شخصي وشرايط خاص اجتماعي شان قادر به درگير شدن با آنها نيستند و در يك كلام طالب داستاني هستند كه براي ساعتي ولو در عالم خيال نسيمي از تازگي بر زندگي آنها بوزاند و به هيجانشان بياورد.
گروهي ديگر طالب دريافت شناختي عميقتر از خود و ديگران و مشاركت در تجارب ناب عاطفي و احساسي همنوعان خويش از طريق داستان هستند. يا نگاه طنز آميز به گوشه هايي از زندگي مردم مي تواند براي عده زيادي از مردم جذاب باشد.
نويسنده اي كه در انتخاب موضوع داستانش و كار روي آن به اين موارد و خواستهاي مخاطبانش بي توجه باشد، متقابلا نبايد از آنان توقع استقبال و همدلي داشته باشد. نويسنده اي كه مي خواهد هم در حد كافي خواننده داشته باشد و هم اثري فراتر از يك وسيله تفريحي و سرگرمي براي مخاطبان خود خلق كند بايد مراقب باشد كه موضوع داستانش را با دقت كافي انتخاب نمايد.
از ميان نويسندگان موفق در اين زمينه مي توان از آقاي سيد مهدي شجاعي نام برد. برخي از آثارخواندني ايشان عبارتند از : ضيافت ، ضريح چشمهاي تو ، امروز بشريت ، دو كبوتر – دو پنجره –دو پرواز.

3بازگشت

<ويژگيهاي يك نثر خوب داستاني
1-انتخاب صحيح و دقيق كلمات:
در ادبيات تنها وسيله انتقال فكر واحساس كلمات هستند. نويسنده اگر شخصي مسلط بر زبان شد، در به كار گيري هر كلمه، تركيب، تعبير، تشبيه، حرف اضافه وحتي هر علامت نگارشي در متن خود منظور خاصي خواهد داشت. او به وسيله هر يك از اين انتخابها مي خواهد فكر و احساس يا تصوير خاصي را به خواننده اثرش منتقل كند.
به تعبير پيش كسوتها هر كلمه، بار عاطفي و احساسي خاصي دارد. به همين خاطر براي بيان هر حس تنها يك كلمه يا تعبير وجود دارد و نويسنده بايد همان را به كار بگيرد، نه كلمات مترادف آن را، تا بتواند حس مورد نظر را به خواننده منتقل كند.
يك نثر خوب مثل يك بناي زيبا و مستحكم است كه در آن هيچ چيز نابجا و زايدي وجود ندارد. همه چيز به جاي خود و به اندازه است به همين علت است كه مي گويند در يك نثر هنري اصيل هيچ چيز اتفاقي و تصادفي نيست.

2-تازگي و زنده بودن:
يك نويسنده بايد از تعبيرات و تشبيهاتي استفاده كند كه زنده و معاصر با زبان قصه باشد نه تعبيراتي كه در گذشته استفاده مي شده و امروزه به كار نمي رود. مانند روي زيبا كه در هزار سال پيش به ماه آسمان تشبيه مي شده و حال بر اثر استعمال مكرر تازگي خود را از دست داده و از آن روح، انرژي و بار عاطفي خالي شده است. پس در يك نثر داستاني اصيل و خوب بايد از تشبيهات بكر و دست اول استفاده كرد.

3-بي پيرايگي:
از ويژگيهاي مثبت يك نثر داستاني خوب اين است كه خواننده در عين دريافت آن مواردي كه منظور نظر نويسنده است، وجود چيزي به نام نثر جداي از داستان را احساس نكند. بايد همانند هوايي كه تمام اطراف ما را احاطه كرده و زندگي ما در لحظه لحظه اش به آن وابسته است، نثر داستان هم باشد و نباشد؛ تاثير بگذارد ولي ديده نشود و تنها زماني به وجود آن پي ببريم كه اختلالي در جريان طبيعي آن به وجود بيايد. نبايد با تكلف و پيچيدگي نوشت بلكه ساده و روان ولي در عين حال زيبا نوشت.

4-ايجاز:
ايجاز همان كم گفتن و گزيده گفتن است. يعني نويسنده آنقدر بر زبان مسلط باشد كه با كمترين كلمات بيشترين مقصود ممكن را برساند و نوشته اش چيزي اضافه نداشته باشد. نگاه كنيد كه سعدي با تعداد كمي كلمه چقدر مطلب بيان كرده است حال آنكه اگر بخواهيد همين چند سطر را معني كنيد مجبوريد تعداد كلماتي به مراتب بيشتر از اين مصرف كنيد : «منت خداي عز و جل كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزيد نعمت.»

5-يكدستي نثر :
هماهنگ يا يكدست بودن نثر نيز از امتيازات يك قصه خوب است. منظور از يكدستي اين نيست كه نوشته از آغاز تا پايان يك آهنگ ثابت و يكنواخت داشته باشد. به عكس يك قصه هنري قصه اي است كه آهنگ نثرش با آهنگ حركت داستان و ماجراهاي آن همخواني داشته باشد. به عبارت ديگر ارتباط نثر با صحنه ها و حوادث مختلف داستان درست مثل ارتباط موسيقي با آواز در يك سرود است. در داستان گاه اوضاع آرام است و زماني ماجراهاي تند و هيجان انگيز اتفاق مي افتد. صحنه اي خشونت آميز است و صحنه اي ديگر حالتي عاطفي و تاثر انگيز دارد. نثر قصه اگر بخواهد يكنواخت باشد نثر فني موفقي نخواهد بود ولي بايد نثري يكدست و روان داشته باشد.

6-تناسب نثر با موضوع قصه :
هر قصه اي نثر مخصوص به خود را مي طلبد. مثلا يك قصه تاريخي مربوط به هزار سال پيش نثر ي را مي طلبد كه مناسب قصه امروزي نيست. همچنان كه در نوشتن يك قصه احساسي و عاطفي بايد طوري نوشت و در يك قصه خشن جنايي – پليسي يك طور ديگر يا در يك داستان فكاهي و طنز آميز بايد نثري مخصوص را به كار برد.
در داستانهاي تخيلي به دليل بي زمان و مكان بودن هر چه نثر غريبتر و غير آشناتر باشد بهتر است و داستان جالبتر مي شود.

7- غنا
هر زباني به طور معمول داراي دهها هزار كلمه مختلف است و در آن، براي بيان يك موضوع گاه چندين كلمه متفاوت وجود دارد. نويسنده اي كه حافظه اش گنجينه اي غني از لغات دارد، نثري مي آفريند كه از تكرارهاي زيان آور و فقر لغت بري است. حال آنكه نويسندگان بي مايه، تعداد معدودي لغت بيشتر ندارند كه از زيادي استعمال در نوشته توي ذوق مي زند.
از سوي ديگر فرهنگ عاميانه و ادبيات هر كشوري لبريز از تكيه كلامها، ضرب المثلها، كنايه ها و تشبيهات است كه به آن زيبايي و غنا مي بخشد. نويسنده بايد بر اين فرهنگ و ادبيات مسلط باشد تا بتواند نثر خود را از خشكي و بي روحي و يكنواختي نجات دهد و به آن غنا ببخشد.

3بازگشت

<پیرنگ يا طرح داستان
تعبير پيرنگ به جای «plot» كه اولين بار «ارسطو» به كار برد، نخستين بار توسط «محمدرضا شفيعي كدكني» پيشنهاد شد و به وسيله «جمال مير صادقي» به كار گرفته شد. پيرنگ در واقع همان بيرنگ است.
بيرنگ طرحي است كه نقاشان به روي كاغذ مي كشند و بعد آن را كامل مي كنند، يا طرح ساختماني كه معماران مي ريزند و از روي آن ساختمان را بنا مي كنند.
خلاصه فشرده اما كامل و گويايي كه شامل خط سير ماجراهاست و ما پس از ديدن يك فيلم يا نمايش يا مطالعه يك داستان براي ديگران بيان مي كنيم همان قصه داستان يا پيرنگ است كه حاصل ديده ها شنيده ها، تجربه ها و يا تخيل آزاد افرادي است كه ممكن است لزوما داستان نويس هم نباشند.
وقتي بذر اوليه اي كه استعداد تبديل شدن به يك داستان را دارد، در مزرعه ذهن شخص كاشته شد نبايد بلافاصله به كار نوشتن پرداخت. بلكه بايد به وسيله چشمه هاي جاري خيال و عاطفه و تجربه هاي انساني آن را آبياري كرد و با يك توجه و مراقبت پيوسته آن را پرورش داد تا به صورت كاملتر و بهتري در بيايد. حاصل اين فعاليت شديد تخيلي، عاطفي و رواني در كاملترين و بهترين صورت خود، شكل گيري يك قصه يا پيرنگ داستان در ذهن نويسنده است. در اين مرحله بايد اين طرح را يادداشت كرده و در شرايط و فرصت مناسب از آن داستاني خلق كرد.
به گفته سامرست موام: «پيرنگ به منزله خطي است كه به توجه خواننده سمت مي دهد. و در داستانسرايي، اين شايد مهمترين نكته باشد. زيرا با سمت دادن به همين توجه است كه نويسنده خواننده را صفحه به صفحه با خود مي كشاند و حالت مورد نظر را در او ايجاد مي كند.»
بنا بر اين هر چه پيرنگ فني تر و دقيقتر باشد به همان نسبت مي توان اميدوار بود كه داستان مربوط به آن پر كشش تر و مؤثرتر خواهد بود.
مثال ساده و در عين حال گويايي از «فورستر» در زمينه قصه داستان يا همان پيرنگ هست كه توسط بسياري از كساني كه وارد اين موضوع شده اند، بارها تكرار شده و مورد استناد قرار گرفته است. اومعتقد بود: «شاه مرد و پس از چندي، ملكه نيز در گذشت» يك قصه است. زيرا روايتي از رويدادهاست كه به ترتيب زماني وقوعشان آرايش يافته اند. اما «شاه مرد و پس از چندي، ملكه از فرط اندوه در گذشت» پيرنگ است. در اين جا نيز توالي حفظ شده ،ليكن حس بر آن سايه افكنده است.
همين مرگ ملكه را در نظر بگيريد: اگر قصه باشد، مي گوييم:«خوب ،بعدش چه؟»
اگر پيرنگ باشد، مي پرسيم: «چرا؟»

3بازگشت

<ويژگيهاي يك پيرنگ فني
يكي از راههاي دستيابي به چنين پيرنگي، ترتيب و تنظيم حساب شده و هوشمندانه حوادث اعم ازاصلي و فرعي است. نويسنده نبايد خود را در قيد و بند ترتيب توالي زماني وقوع حوادث قرار دهد بلكه بسته به نياز تاثير مورد نظر خود از داستانش مي تواند در اين ترتيب دخالت كند. مثلا در برخي موارد، آن را به هم بريزد و جاي حادثه 1 و 3 را با يكديگر عوض كند. يا موردي را كه در ابتداي داستان است به انتهاي داستان ببرد. اين دخالت و جابجايي، لااقل به دو قصد انجام مي گيرد:

1- هر چه تاثير گذارتر كردن مضمون و محتواي مورد نظر نويسنده
2- ايجاد يا تقويت عامل انتظار و حفظ آن تا پايان داستان

اين عمل براي راز آميز شدن داستان و جلوگيري از خطي وصاف بودن داستان بكار مي رود و پيچ و خمهايي به آن داده مي شود تا علاقه خواننده تا پايان داستان حفظ شود.
يكي ديگر از ويژگيهاي يك پيرنگ فني وجود رابطه علت و معلولي بين حوادث مختلف است. هيچ يك از اتفاقاتي كه در داستان رخ مي دهد بي دليل و بدون ريشه نيست هر چند منشاء آنها بلافاصله آشكار نشود. اين حوادث بر شخصيتها اثر مي گذارند و شخصيتها نيز متقابلا بر حوادث مؤثرند.
البته بايد اين حوادث طبيعي و محتمل الوقوع به نظر برسند تا براي خواننده قابل پذيرش باشند نه اين كه دور از ذهن و محال به نظر آيند كه به «واقعيت نمايي » داستان مربوط است.
در هر اثر هنري حتي نوع واقعيتگراي آن، تخيل نويسنده نقشي قابل توجه ايفا مي كند. مبالغه، از طريق بزرگ نمايي برخي عناصر و كوچك نمايي بعضي عنصرهاي ديگرهست، حذف و اضافه هست و موارد ديگر همچنين تصرفها و دخالتهايي كه هنرمند در واقعيت مي كند تا از ميان آن،جنبه هايي را كه مورد نظرش است برجسته تر و چشمگيرتر كند. با اين همه، نكته ظريف و حساس در اين ارتباط اين است كه همه اين كارها بايد به گونه اي صورت گيرد كه حاصل كار، قابل قبول و باور پذير به نظر برسد.
 «تصادف» يك چرخش ناگهاني در وقايع داستان است بي آنكه قهرمان داستان در آن دخيل باشد.
در بعضي موارد مي توان از عامل تصادف در داستان استفاده كردكه عبارتند از:

1- اگر شروع داستان با يك تصادف باشد. مثلا عوض شدن دو كيف يك شكل در كوپه قطار كه محتواي يكي از كيفها با ارزش باشد.
2- چنانچه تصادف عليه قهرمان داستان عمل كند.
3- اگر تصادف، درجهت پيچيده تر كردن پيرنگ داستان به كار گرفته شود.

پس ويژگيهاي يك پيرنگ فني سه مورد است: «راز آميزي، وجود رابطه علت و معلولي و واقعيت گرايي» كه يك نويسنده موفق از آنها بهره مي گيرد.

3بازگشت

<ساختمان داستان
ساختمان داستانهاي كلاسيك و سنتي، طبق تشخيص و تعريف صحيح ارسطو، از سه بخش عمده تشكيل شده است: مقدمه، تنه و نتيجه.

مقدمه:
مقدمه به آن قسمت از داستان گفته مي شود كه پيش از آغاز مشكل و در گيري اصلي «گره افكني» قرار دارد. بخش مقدمه در داستان، بيش و كم شبيه مقدمه در مقاله يا پيش درآمد آهنگ و مانند اينهاست. به اين معني كه گرچه در آن، گره و مشكل اصلي مطرح نمي شود ولي آنچه كه آورده مي شود، كاملا هم بي ربط با اصل موضوع نيست.
كار مقدمه آن است كه با ظرافت، خواننده را از عالم واقعيت بيروني يا عالم دروني خودش بيرون مي آورد و نرم نرم، وارد دنياي خاص داستان مي كند. مقدمه فضا و موقعيت زماني و مكاني داستان را تشريح مي كند و معمولا شخصيت اصلي را وارد داستان كرده اطلاعات كلي اوليه اي از او به خواننده مي دهد. همچنين زاويه ديد و مكتب خاص داستان را مشخص مي كند. با اين همه بايد حتي المقدور كوتاه باشد و به درازا نكشد وگرنه باعث كسل شدن خواننده و چه بسا انصراف او از ادامه مطالعه داستان مي شود. براي نمونه در يك داستان كوتاه پنج ـ شش صفحه اي مقدمه از يك بند پاراگراف (پنج يا شش سطر) نبايد تجاوز كند.

تنه:
تنه در واقع خود داستان است. در يك داستان فني طولاني ترين بخش اثر را تنه آن تشكيل مي دهد. نقطه آغاز تنه، نقطه آغاز موضوع و مشكل اصلي و نقطه پايان آن در واقع همان نقطه اوج داستان است.نقطه اوج مرحله اي از داستان است كه در آن علاقه و توجه خواننده به عاليترين درجه خود ميرسد .به بيا ني ديگر ابتداي تنه آغاز به هم خوردن تعادل در داستان و انتهاي آن ، پايان اين به هم خوردگي و نقطه بر قراري تعادل است .آنچه در پيرنگ و طرح اوليه داستان مطرح مي شود عمدتا مربوط به تنه است ومقدمه ونتيجه در آن نقشي ندارند .

نتيجه :
يكي از نقشهايي كه نتيجه ايفا مي كند ،اين است كه بتدريج خواننده را از عالم داستان بيرون مي آورد و آماده ورود به عالم واقعيت بيروني مي كند. نتيجه بر خلاف آنچه در حكايتها و داستانهاي قديمي متداول بود ، بيان عصاره و غرض نهايي از نگارش داستان نيست بلكه در ان سعي مي شود نكات ريز اما با اهميتي كه همچنان براي خواننده مبهم باقي مانده است ، روشن شود .

براي نمونه در يك داستان جنايي مبتني بر معما وراز وقتي قاتل اصلي شناسايي و دستگير مي شود،ممكن است آن نكته اصلي كه درنهايت منجر به شنا سايي و دستگيري قا تل شده است براي خواننده و برخي از قهرما نان داستان مبهم باقي مانده باشدكه آنان علاقه مند به دانستن آن باشند. توضيح كوتاهي كه كارآگاه اصلي در مورد اين نكته براي ديگران مي دهد ،همان بخش نتيجه داستان را تشكيل مي دهد .
حال براي مرور عيني تر و ملموس تر اين بحث ، به شرح و تجزيه و تحليل داستان منظوم و كوتاه « چشمه و سنگ » از محمد تقي بها ر «ملك الشعرا » مي پردازيم:
جداشد يكي چشمه از كوهسار « مقدمه »
به ره گشت ناگه به سنگي دچار « شروع بحران و مشكل »
به نرمي چنين گفت با سنگ سخت كرم كرده راهي ده اي نيكبخت « آغاز كشمكش»
بسي كندوكاويدو كوشش نمود كزان سنگ خارا رهي بر گشود «پايان كشمكش ونقطه اوج داستان »

منحني نمودار مربوط به آن :
كه نقطه اوج در بالاي بر آمدگي ونقطه شروع كشمكش در پايين ديده مي شود .
محور x محور نمودار زمان و محورy محور نمودارشدت حادثه مي باشد
علامت نقطه چين حاكي از اين است كه پس از رسيدن به نقطه اوج ادامه داستان در ذهن خواننده ادامه مي يابد.

3بازگشت

<عاملهاي كشش در داستان
بي شك براي همه شما اتفاق افتاده است كه هنگام مطالعه يك داستان چنان جذب آن شده ايد كه به كل از ، وضع و موقعيت طبيعي واز آنچه در اطرافتان مي گذرد غا فل شده ايد و به آسا ني نمي توانيد از مطالعه آن دل بكنيد. اين مسئله بر مي گردد به عامل كشش در داستان كه توانسته است مخاطبش را پاي خود بنشاند و توجهش راجلب كند.عواملي كه مي تواند اين جاذبه را ايجادكند از اين قرار است :
در گيري و كشمكش ، حادثه هاي متعد د و پر هيجان ،بكر بودن و تازگي ،صميميت و شيريني حوادث، طنز و عمق كه هر يك به تنهايي ويا دو يا چند عامل با هم ، مي توانند باعث ايجاد كشش در يك داستان شوند . در اينجا ما به دو عامل كشمكش و صميميت و شيريني حوادث مي پردازيم:
در مجموع تا كنون شش نوع در گيري در داستان و نمايشنا مه و فيلمنا مه ، شناخته و دسته بندي شده است :

1- در گيري انسان با انسان « بر سر مسائل عقيد تي ، مادي ، يا رقابت بر سر تصاحب عنوان، شخص يا چيزي»
2- در گيري انساني با يك جامعه يا گروهي از انسانها « بر سر مسائل عقيدتي ، مادي، اجتما عي و ...»
3- در گيري انسان با طبيعت « براي حفظ جان يا رسيدن به چيزي يا جايي »
4-در گيري انسان با خود « وجدان ،نفس اماره ،
5- در گيري انسان با خدايان و ديگر عوامل موهوم يا واقعي فرا طبيعي « نوعي سركشي و طغيان براي رهايي از سلطةجابرانه آنان، در جهت به دست آوردن آزادي فردي و به دست گيري سرنوشت خويش ، رقا بت با آنان »
6-درگيري دو ملت ،دو جامعه يا دو گروه از انسانها با يكديگر.

بعضي از داستانها ممكن است دو يا چند در گيري را با هم در خود داشته باشند . با اين همه حتي در چنين داستانهايي ، يك كشمكش مهمتر و اصلي تر از ساير كشمكشهاست و بقيه در ابعادي كوچكتر مطرح شده اندو اهميت كمتري دارند.در گيري ،لزوما به معني دعوا و زد و خورد و بحث و مشاجره نيست بلكه گاه مي تواند در ظاهر بسيار ظريف باشد.نكته قابل توجه ديگر در اين مورد اين است كه بايد دو طرف كشمكش طوري انتخاب شوند كه از نظر توانائيها و استعداد ها ،اختلاف زيادي با يكديگر نداشته باشند.
شرايط قهرمان و ضد قهرمان نيز بايد چنين باشدحتي گاهي نويسنده شرايطي ايجاد كند كه در بخشهايي قهرمان ،شكستهايي موضعي نيز از رقيبش بخورد تا پيرنگ داستان پيچيده تر و هيجان آن بيشتر شود.
در مورد ايجاد صميميت و شيريني حوادث تا بحال هيچ جا شاهد بحثي منطقي و علمي در اين مورد نبوده ايم . اما براي روشنتر و قابل فهم تر شدن موضوع يك نمونه از داستا نهاي صميمي را ذكر مي كنيم.در داستا ن« ايبد و طاهره از كتاب قصه هاي انقلاب،به كوشش رضا رهگذر » چنين مي خوانيم :
در يكي از روزهاي انقلاب ، دوپسر بچه قصد دارند كه با شروع ساعت اول حكومت نظامي در شب به پشت بام خانه شان بروند و همراه با ساير مردم انقلابي شعار سر بدهند. و بعد هم روي ديوار هاي محله شان شعار بنويسند. اما در همان روز ، پدرشان كه راننده بياباني است از سفر بر مي گردد. از آن به بعد دو پسر در هول و ولا هستند كه چكار كنند؟ زيرا تا آنجا كه از روحيات پدر شان با خبرند ،پيش بيني مي كنندكه او با اين كارشان مخالف است و اگر بفهمد مانع كارشان ميشودو …
سرانجام بعد از بحثها با هم و نقشه كشيدنها و پشت سر گذاشتن لحظه هاي بحرانيساعت مقرر فرا مي رسد. دو پسر بچه تصميم مي گيرند دل به دريا زده و به پشت بام بروند و تصميمشان را عملي كنند. اولين شعار را كه با ترس و لرز بسيار مي دهند سر و كله پدر بر روي بام پيدا مي شود. بچه ها وحشت زده به انتظار تنبيه و ممانعت پدر مي مانند .اما با كمال شگفتي مي بينند كه او هم به جمع شعار دهندگان روي بامها مي پيوندد.
در اين داستان نويسنده با ايجاد انتظا ر و هول و ولا خواننده را با خود تا پايان داستان مي كشاند و صميميت بين قهرمانان داستان به خواننده منتقل مي شود.
از ديگر داستانهاي صميمي و شيرين ، داستان عاميانه و قديمي « خانه پيرزن » است كه همه در دوران كودكي آن را شنيده و از آن لذت برده ايم.در اين داستان كه در يك شب باراني اتفاق مي افتد حادثه با زده شدن بي وقت وغير منتظره در خا نه پيرزن شروع مي شود و با آمدن حيوانات مختلف و پناه خواستن از او ادامه مي يابد. در پايان با ماندن همه حيوانات در خانه پيرزن و شادي آنان داستان تمام مي شود .

3بازگشت

<انواع زاويه ديد يا شيوه بيان داستان
1- اول شخص مفرد: به اين نوع بيان من راوي هم مي گويند .بعضي به آن حديث نفس هم گفته اند .من راوي نميتواند از خودش بيرون بيايد و فقط از درون خودش مي تواند وقايع را براي ما باز گويد .

2- داناي كل مطلق: در اين نوع بيان نويسنده از ديد يك شخص مطلع و آگاه از همه چيز و همه كس صحبت ميكندودر وا قع مثل شبه خداست .هيچ نكته اي از درون و بيرون قهرمانان يا مكانهاي وقوع حوادث بر او پوشيده نيست . تقريبا همه داستانهاي قديمي با اين شيوه بيان شده اند . به كار بردن ضمير سوم شخص براي همه قهرمانان داستان
از ويژگيهاي اين زاويه ديد است . در اين شيوه بيان نويسنده خود جزء شخصيتهاي داستان نيست .

3-داناي كل محدود:در اين نوع بيان نويسنده فقط از درون يكي از شخصيتهاي داستانش مطلع است و بقيه تا زماني كه خودشان به زبان نيايند و رو نكنند ، نويسنده نمي فهمد كه چه احساسي دارند .در اين شيوه نويسنده دور بين خود را پشت چشم يكي از قهرمانان قرار مي دهد و از دريچه چشم او نگاه مي كند .

4-ياد داشت روزانه: يكي از شيوه هاي داستان نويسي نوشتن خاطرات روزانه است كه در صورت ظاهر خاطرات است ولي وقتي آن را مي خوانيم داستان كاملي را خوانده ايم .چون همه عناصر ذاستان در آن وجود دارند . اين روش يكي از آسانترين شيوه هاي داستان نويسي است .

5-نامه نگاري: گاهي دو يا سه نفر يا بيشتر به وسيله نامه مطالبي را به هم منتقل مي كنند و اين نامه ها به صورت يك داستان به خواننده منتقل مي شوند . البته اين شيوه زياد جذابيت ندارد و روشي تنبلانه براي يك نويسنده است .

6-زاويه ديد بيروني يا نمايشي: دران به درون شخصيتهاي داستان نمي توان پي برد و از افكار دروني آنها چيزي نوشته نمي شود . فقط از گفتگوها وكارهاي قهرمانان ميتوان به افكار آنها پي برد .در اين شيوه دست نويسنده بسته است چون بايد فني بنويسد.

7-تك گويي دروني: در اين شيوه بيان مخاطبي وجود ندارد و شخص با خودش حرف مي زند .كساني كه داراي فشارهاي دروني شديد هستند يا جرات گفتن آنچه در درونشان مي گذرد را ندارند از اين شيوه استفاده مي كنند. د ر نوشتن كتاب جنايت و مكافات از اين شيوه استفاده شده است .

8-جريان سيال ذهن: در اين شيوه گوينده اصلا توقع جواب و توجه ديگران به صحبت خودش را ندارد . و چيزهايي راكه در آ ن لحظه در مورد آن صحبت مي كند يا خاطرات گذشته است كه از زمانهاي قبل در ذهنش تداعي مي شود ويا احساسات و عواطفي است كه در او زنده مي شود .

9-روش تلفيقي: در اين شيوه هر يك از فصول داستان از يكي از انواع زاويه ديد استفاده كرد ه و به آن شيوه از زبان يكي از قهرما نان داستان حرف مي زند كه اين روش بسيار فني بوده و نويسنده بايد به همه رموز آن آشناباشد.

3بازگشت

<شخصيت پردازي در داستان
Personage-Character Characterization
شخصيت ، تيپ ، چهرمان يا همان نمونه نوعي بحثي است كه امروزه در داستان به آن زياد پرداخته مي شود .اين بحث اولين با ر در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم مطرح شد.در همه جاي دنيا افراد مثل هم هستندو در خيلي از خصوصيات مشتركند.
همه ما در طول زندگي در حال نقش بازي كردن هستيم و در هر مكاني يك جور برخورد مي كنيم.ماركسيست ها مي گويند طبقه اجتماعي وشغل انسان نشان دهنده شخصيت او هستند.به خصوصياتي كه به طبقه و شغل افراد بستگي دارد تيپيك يا چهرماني گفته مي شود.مثل تيپ كارگري – كارمندي –معلمي –دكتري و غيره
««اگر خصوصيات عام مشترك بين افراد يك طبقه اجتماعي و شغل آنان «يعني همان خصوصيات تيپيك يا چهرماني »را به خصايص كاملا فردي و شخصي اضافه كنيم در اين صورت يك شخصيت داستاني را ساخته ايم. »»
البته اين يك تئوري ماركسيستي است و آنها عقايد و باورهاي انساني را نديده گرفته وآنرا جزيي از شخصيت حساب نكرده اند در حاليكه باور و اعتقاد جنبه مهمي ازشخصيت محسوب مي شود واصلا تفاوت انسانها از همين باور ها منشاء مي گيرد.
يكي از تفاوتهاي اساسي بين نويسندگان مؤمن و متعهد با يك نويسنده غير الهي در همين پرداختن به فطريات واعتقادات مذهبي است. نويسندگان غير الهي به غرايز جسماني انسان بيشتر مي پردازند تا به اخلاقيات و روحيات و همين است كه نوشته هايشان چنگي به دل نمي زندو چيز تازه اي به خواننده منتقل نمي كند .
شخصيت انسان در سه مورد خود را نشان مي دهد:

1- در ارتباط با خود
2- در ارتباط با همنوعان
3- در ارتباط با محيط مادي

همچنين اشخاص داستان به چند نوع تقسيم مي شوند :

1- اشخاص ساده:
كه يك يا دو خصيصه اخلاقي بيشتر ندارندو واكنش آنها قابل پيش بيني است.
2- اشخاص جامع :«يا پيچيده كه نمي توان آنها را درست شناخت و برخورد آنها با حوادث معلوم نيست.اگر با اين نوع شخصيتها سالها زندگي كني باز هم نمي تواني همه خصوصيات آنها را بشناسي و عكس العملشان را پيش بيني كني. »
3- اشخاص قرار دادي يا كليشه اي : اين نوع شخصيتها در داستانهاي قديمي بيشتر وجود داشته اندو همواره به يك شكل ظاهر مي شده اندبه طور مثال يك دزد دريايي كه با يك چشم و يك پاي چوبي در داستان ترسيم شده است .
شخصيت اصلي يا همان قهرمان بايد يك شخصيت پيچيده باشد و شخصيت هاي فرعي از نوع شخصيت ساده و كليشه اي
يكي از مزاياي اين نوع انتخاب اين است كه اين دو نوع شخصيت احتياج به توصيف ونشان دادن شخصيت توسط نويسنده ندارند و اوبيشتر در باره قهرمان كه شخصيت پيچيده و جامعي دارد توضيح مي دهد.

شخصيتهاي داستان از يك جنبه ديگر به دو دسته تقسيم مي شوند:

1-ايستا
2- پويا

ايستا كساني هستند كه از اول تا آخر داستان تحولي پيدا نمي كنند و به همان شكل اوليه باقي مي مانند ولي شخصيتهاي پويا در طول داستان تحولي پيدا مي كنند كه يكي ازتحولات زير است :

1-تحول در منش « يك صفت يا خلق در انها تغيير پيدا مي كندكه ممكن است به سوي خوبي يا بدي باشد .»
2-تحول در سرنوشت «از جواني به پيري،از سلامت به بيماري ، ازدواج ،طلاق و...»
3-تحول در عقايد و باورها «در اول به چبزي اعتقاد دارد و در طول داستان اين اعتقاد را از دست مي دهد يا محكمتر برآن پاي مي فشارد .»

جداي از اين موارد نويسنده بايد قادر باشد تا از زبان اين شخصيتهابه گونه اي كه هستند حرف بزند و تطابق حرفها را با گوينده ايجاد كند مثلا از زبان يك بيسواد حرفهاي اديبانه نزند. گفتگو به طبقه اجتماعي افراد بستگي دارد و هر طبقه اي به يك روش خاص صحبت مي كنند يك نويسنده بايد به حدي با جامعه اش آشنا باشد كه اين تفاوتها را بشناسد و بتواند از زبان هر شخصيتي به طور مناسب حرف بزند.

نكته ديگر در مورد شخصيت پردازي در داستان اينكه خصوصيات ظاهري «سن و سال، جنسيت، نوع لباس، نژاد، قد و قواره، چهره »و خصوصيات دروني را توصيف كنيم.

3بازگشت

<نكته هاي كليدي براي نقد داستان
براي نقد سالم و جامع از يك داستان بايد خواننده آن شرايطي داشته باشد از جمله:
داشتن مطالعه بسيار در زمينه داستان و بحثهاي نظري « تئوري » راجع به آن، برخورداري از ذوق هنري سالم تربيت يافته و غني شده و هوش ، دقت نظر و تيز بيني لازم در اين مورد.

مواردي كه بايد در هنگام انجام يك نقد سالم در نظر داشت چنين است:

1-مخاطبان اثر چه كساني هستند ؟ « خردسالان ، كودكان ، نوجوانان،جوانان يا بزرگسالان كه از نظر موضوع و محتوا و از نظر ساختار داستان هر كدام از اين گروهها داراي تفاوتهايي هستندو خصوصيا تي ويژه دارند .»
2-نوع داستان د رچارچوب كداميك از مكتبهاي ادبي نوشته شده است ؟« كلاسيك ، رمانتيك ، واقعيتگرا، روانشناختي»
و از نظر نگاه به مسايل از چه نوع است؟ «كمدي ، علمي –تخيلي يا تاريخي ، پليسي – جنايي و يا انواع ديگر آن »
3-درونمايه اثر چه مطلبي را مي خواسته بگويد و انگيزه نويسنده از نوشتن آن چه بوده است ؟
يكي از صاحب نظران در اين باره سخني خواندني دارد . او مي گويد :
«« ابلهان اثري را مي خوانند و چيزي از آن نمي فهمند . اشخاص عامي گمان مي كنند كه آن را كاملا در يافته اند ، صاحبان عقل سليم گاهي همه آن را نمي فهمند ،آنان نكات مبهم و تاريك را تاريك مي يابند و نكات روشن را روشن مي بينند و اشخاص پر مدعا ، اصراردا رند كه نكات روشن را تاريك جلوه دهند و نكاتي را كه كاملا واضح و قابل فهم است ، نفهمند . »»
4-قضاوت ارزشي در باره محتوا و پيام داستان كه آيا بينش تازه اي نسبت به زندگي به خواننده مي دهد ؟آيا ضد ارزشوبد آموز براي مخاطب نيست؟
5-آيا اسم داستان متناسب با موضوع و محتواي اصلي آن هست ؟ آيا تازه و بديع و جلب كننده هست ؟ آيا پيرنگ داستان و بويژه پايان آن را لو نمي دهد؟
6-شخصيت اصلي داستان كيست و شخصيتهاي فرعي كدامند؟آيا اين شخصيتها واقعي هستند يا قالبي و كليشه اي؟ كداميك از شخصيتها در طول داستان تحول مي پذيرند و اين تحول آيا منطقي جلوه مي كند يا غير واقعي ؟
7-زاويه ديد يا شيوه بيان به كار رفته در داستان چيست؟« اول شخص مفرد ، داناي كل مطلق ، داناي كل محدود ، تك گويي نمايشي ، تك گويي دروني نامه نگاري ، دفتر خاطرات ، تركيبي و غيره »
8-آيا نثر داستان با موضوع و حال و هواي آن مناسبت دارد ؟ آيا به اندازه كافي صميمي و خودماني است ؟ آيا نثر صحيح و فاقد غلطهاي نگارشي و دستوري هست ؟
9-ميزان كار خلاقانه و تخيل به كار گرفته شده از سوي نويسنده چه قدر است ؟
در واقع نقد يك داستان ،چيزي نيست مگر كشف و ارزشيابي اينكه نويسنده در آن اثرمي خواسته است چه بگويد،نشان دهد،يا القا كند و بررسي اينكه در بيان و نشان دادن آنچه مورد نظرش بوده ،تا چه حد موفق شده است .
همچنان كه منتقدان ،از نويسنده داستان توقع دارند كه هنگام خلق اثرشان ،حداكثر دقت،نظم و هماهنگي و سليقه را مد نظر داشته باشند ، خوانندگان نقد نيز از منتقد انتظار رعايت همين موارد را در نقدش دارند .

3بازگشت

<حرف آخر
لئو تولستوي، نويسنده شهير روسي مي گويد: «هنر انتقال احساس تجربه شده است.»
يعني در واقع، يك اثر هنري از زماني شروع به آفريده شدن مي كند كه هنرمند در چار چوب يكي از قالبهاي هنري، دست به كار انتقال احساسي كه خود پيشتر به ژرفترين شكل ممكن آن را تجربه كرده است، به مخاطبانش مي شود.
اگر هنرمندي به شرح و وصف و تجسم چيزها و حسهايي كه خود با آنها آشنايي عميق و بي واسطه ندارد، بپردازد حاصل كارش نمي تواند داراي اصالت هنري لازم باشد. به همين سبب نيز، اثر مخلوق او، تا ثيري را كه لازمه يك اثر هنري ارزشمند است برمخاطبانش نخواهد گذاشت .
بعد ديگر كار، به عشق و علاقه هنرمند به موضوع و عناصر كارش ارتباط پيدا مي كند. به بياني ديگر شرط رسيدن براي جذاب و مؤثر از كار در آمدن يك اثر هنري، آن است كه هنرمند، تا خود به شدت تحت تا ثير موضوعي قرار نگيرد در صدد خلق اثري در آن باره بر نيايد زيرا:
«ذات نايافته از هستي بخش
كي تواند كه شود هستي بخش»
و سخن تنها آن زمان كه از دل بر آيد، بر دل مي نشيند.

3بازگشت

4لينك اين صفحه

 كليه حقوق براي Sarshar.org محفوظ است. ©