<
آذر <11/09/83:
دو ديار با علي اكبر كسمايي
يکي از روزهاي ماههاي آخر سال ١٣٧١ بود. در دفتر مجلهي «سورهي نوجوانان» نشسته بودم، که از طرف دفتر آقاي زم، سرپرست حوزهي هنري، تلفن زدند و گفتند: ناهار را مهمان حاج آقا (زم) هستيد.
پرسيدم: مناسبت چيست؟
گفتند: آقاي کسمايي مهمان حاج آقا هستند. حاج آقا گفتهاند شما و آقاي آويني(سيدمرتضي) هم حضور داشته باشيد.
آقاي کسمايي را از سالهاي قبل از انقلاب، با کتابي انقلابي که راجع به فلسطين و مردم مظلوم آن ترجمه، و توسط انتشارات «بعثت»(به سرپرستي آقاي فخرالدين حجازي) منتشر کرده بود، شناخته بودم. بعدها «پيشکسوتان داستان ايران» را از او خواندم؛ که آن تصور انقلابي _ اسلامي را که از وي داشتم، به مقدار زيادي تعديل کرد. پس از انقلاب هم، يادداشتهاي خاطرهوار آقاي کسمايي را از روزگاران گذشته، در روزنامه «اطلاعات» ميديدم؛ که حاوي اطلاعاتي دقيق از آداب و رسوم و فرهنگ آن دوران بود. حال، با اين تلفن، فرصتي مغتنم پيش آمده بود تا او را از نزديک ببينم.
<
آبان <25/08/83:
كاش مي دانستم آرامگاهش كجاست!
چند سال پيش، از فقير خواسته شد
که آنچه را از شهيدِ سعيد، يوسف(کامبيز) ملکشامران در خاطر دارم،
بنويسم. خاصه که، من، کتاب «و اما بعد...»م را به او تقديم کرده
بودم.
حقيقتش را بخواهيد، به ياد نميآورم که اولين بار، آن عزيز را کجا
ديدم و چگونه با او آشنا شدم. چه، قضيه به حدود شانزده سال پيش بر
ميگردد؛ و البته، حافظهي من، براي نگاهداري خاطرات، اصلاً تعريفي
ندارد. همچنين، به يادم نميآيد که اول با کتاب منتشر شدهاش،
"ميروم براي کرمها لانه بسازم"، آشنا شدم و بعد، از طريق اين کتاب
نام نويسندهي آن در خاطرم نقش بست، يا اينکه نخست، آن خوب را ديدم
و سپس به وسيلهي او با کتابش آشنا شدم. اما هر چه بود، وجود چند
خصيصه و نکته در خود و کتابش، باعث شد که از همان اولين برخورد،
توجهم به او جلب شود، و به دلم بنشيند.
<09/08/83:
تنها استاد و نخستين مشوق من در عرصه ادبيات كودكان
من، در دوره متوسطه، در هنرستان فني، رشتهي «تراش فلزات» درس ميخواندم، و در سال 1350، ديپلم فنيام را گرفتم. اما با آنكه رتبهي اول كلاسمان شده بودم، چون هيچ علاقه به ادامهي تحصيل نداشتم، در كنكور شركت نكردم، و به جاي آن، براي اعزام به سربازي، به ادارهي نظام وظيفه مراجعه كردم. آنجا گفتند كه هنوز دستوري براي اعزام متولدان 1332 صاده نشده است.
بنابراين، در فرصت يك سالهاي كه داشتم، ششم رياضي را خواندم و در خرداد ماه سال بعد (1351)، ديپلم اين رشته را هم گرفتم. تا آنكه در پاييز همان سال، با همين ديپلم، به عنوان سپاهي دانش، به سربازي اعزام شدم.