آخرین خبر

  • • محسن پرویز در گفت‌وگو با فارس عنوان کرد:پاسخ منفی دفتر وزیر ارشاد به درخواست ملاقات هیئت مدیره انجمن قلم ایران
  • سه شنبه 02 مهرماه 92

    سخنگوی انجمن قلم ایران درباره پاسخ منفی دفتر وزیر ارشاد به درخواست ملاقات هیئت مدیره انجمن قلم ایران توضیحاتی داد.
    خبرگزاری فارس: پاسخ منفی دفتر وزیر ارشاد به درخواست ملاقات هیئت مدیره انجمن قلم ایران
    Tweet
    محسن پرویز سخنگوی انجمن قلم ایران در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس درباره پاسخ منفی دفتر وزیر ارشاد به درخواست ملاقات هیئت مدیره انجمن قلم ایران اظهار داشت: پس از انتخاب آقای جنتی به عنوان وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، دوستان در هیئت مدیره انجمن فکر کردند که لازم است مثل سایر اقشار هنرمندان و نویسندگان دیداری با وزیر داشته باشند و ضمن آشنایی نزدیک، مسایلی را که در حوزه مرتبط با نشر و اهل قلم وجود دارد و ممکن است ایشان آگاهی کمتر نسبت به آن داشته باشند، مستقیما با ایشان در میان گذاشته و از نظرات او هم استفاده کنند.

    وی افزود: درخواست دیداری که از سوی انجمن قلم ارسال شد، مربوط به زمانی است که از طرف خود وزیر مطرح شده بود که دیدارهایی با اهالی فرهنگ و هنر خواهد داشت و جزو اولویت‌های کاری خود نیز مطرح کرده بود؛ اما متاسفانه پس از پیگیری‌هایی که انجام شد دفتر وزیر اعلام کرد که فرصت کافی برای ملاقات وجود ندارد و در زمان مناسب‌تر و وقتی که مشغله کمتری وجود داشته باشد در آن زمان محقق می‌شود، که این پاسخ محترمانه‌ای برای رد درخواست ملاقات است و در غیر این صورت باید زمانی تعیین شود که مثلا دو یا سه ماه دیگر امکان‌پذیر است.

    سخنگوی انجمن قلم با بیان اینکه حمایت از نظام جمهوری اسلامی ایران در اولویت‌هاست، اضافه کرد: با توجه به اینکه رویه اصلی دوستان ما در انجمن حمایت از نظام جمهوری اسلامی و حمایت از اقدامات مثبت حوزه‌های مختلف فرهنگی هنری بوده، هیچ وقت علاقه مند نیستند که مطالبی را مطرح کنند که به نوعی به چهره دولت منتخب مردم لطمه بزند، در مواردی که احساس شود اولویت با طرح موضوعاتی است که باعث پیشگیری برخی خطاها می‌شود طبیعتا موضع‌گیری خواهد کرد.

    به گفته پرویز، در ارتباط با مشکلات و مسایلی که در حوزه‌های مرتبط با اهل قلم و نشر وجود دارد و پیش می‌آید، طبیعتا طرح رسانه‌ای موضوع باعث رسیدن مطلب به گوش مسئولان اجرایی خواهد شد و تجربه نشان داده که همیشه رسانه‌ای کردن موضوعات پاسخ سریع‌تری به دنبال دارد، اما این اثر را هم دارد که سوءتفاهم و برداشت نامناسب از مسایل مطروحه توسط اشخاص غیر کارشناس و کسانیکه جزئیات موضوع را آشنا نیستند اتفاق بیفتد و در واقع نوعی شایعه‌پردازی و حرف‌ و حدیث‌های بی مورد به دنبال داشته باشد، به همین دلیل دوستان هیئت مدیره انجمن فکر می‌کنند که ارتباط مستقیم و طرح بی واسطه موضوعات با مسئولان اجرایی راه بهتری است و تصورم این است که مسئولان اجرایی حوزه‌های مختلف باید وقت و فرصت کافی برای شنیدن نظرات کارشناسی حوزه‌های مرتبط با خودشان را داشته باشند و این را همانگونه که در سخن توسط وزیر ارشاد جزو اولویت‌ها محسوب شده بود در عمل هم جزو اولویت‌های کاری‌شان قرار دهند.

    * مسابقه داستان‌نویسی «بیعت با بیداری» با اولویت پرداخت به مسائل سیاسی و اجتماعی جهان اسلام

    پرویز درباره مسابقه داستان‌نویسی «بیعت با بیداری» با اولویت پرداخت به مسائل سیاسی و اجتماعی جهان اسلام بیان کرد: یکی از راه‌های تشویق افراد مستعد به نوشتن و همچنین شناسایی افراد مستعد و تشویق آنها به ادامه کار، برگزاری مسابقات مختلف است، چون خیلی از نویسندگان مطرح امروز ما در روزگاری به عنوان افرادی بوده‌اند که در مسابقات مختلف شرکت کرده یا انتخاب شده‌اند و مورد حمایت قرار گرفته‌اند، با این نگاه و با این اولویت‌بندی که برای کارهای فرهنگی به نظر می‌رسد که برگزاری هر چند گاه مسابقات اینچنینی بتواند به هم تشویق استعدادهای جوان و هم شناسایی این استعدادها کمک کند البته این بعد اصلی ماجرا است؛ بعد دوم قضیه برآیند و محصول این کار است که خیلی وقت‌ها آثار خوب و شاخص و درجه یک در این بین شناسایی می‌شود که آثار مانایی هم خواهد بود.

    وی ادامه داد: انجمن مدت‌هاست در پی راهکارهایی برای شناسایی استعدادهای جوان هست و اقداماتی هم در این زمینه انجام شد که یکی از مهمترین‌ها چاپ آثار یک صد نوقلم بود و در واقع انجمن راه را برای کسانی که اثری از آنها منتشر نشده بود و ممکن بود ناشران خصوصی یا دولتی به دلیل گمنام بودن آنها حاضر به چاپ آثارشان نباشند باز کرد.

    پرویز در خاتمه ابراز داشت: مسابقه داستان‌نویسی «بیعت با بیداری» با اولویت پرداخت به مسائل سیاسی و اجتماعی جهان اسلام در همین جهت شکل گرفت، چون به نظر می‌رسد که تهرانی‌ها بیشتر از امکان نشر آثارشان برخوردارند، فعلا آنچه‌که در حال حاضر طراحی شده برای غیر تهرانی‌هاست؛ در حال حرکت به سمتی هستیم که از فضای مجازی استفاده کنیم و ارتباطاطمان را به این سو سوق دهیم.

آخرين نظرات خوانندگان

  • نامشخص: خوش به سعادتش ؛ که در راه اسام و انقلاب ادامه

آخرين تصاوير

  • -IMG_3451.jpg
  • محمدرضا سرشار-3.jpg
  • محمدرضا سرشار-1.jpg
  • محمدرضا سرشار4.jpg
  • سندساواک در باره جشن هنر.jpg
  • قبا7.jpg
  • قبا6.jpg
  • قبا5.jpg
  • قبا4.jpg
  • قبا3.jpg

آخرین کتاب

  • • , «افسانه ها و داستانهای تاریخی مذهبی برای کودکان و نوجوانان» به قلم سرشار منتشر شد
  • اثر پژوهشی - آموزشی "داستانها و افسانه های تاریخی مذهبی برای کودکان و نوجوانان" به قلم محمد رضا سرشار، انتشار یافت.
    این کتاب، که ششمین مجلد از سلسله کتابهای "در باره ادبیات داستانی " است، همچون مجلدات قبلی این مجموعه، به وسیله کانون اندیشه جوان - وابسته به پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی - چاپ و روانه بازار کتاب شده است.
    مباحث مطروحه در کتاب مذکور عبارت اند از: پیشینه؛ داستان تاریخی دینی؛ تفاوتهای تاریخ و داستان تاریخی؛ داستان تاریخی مذهبی و واقعیتگرایی؛ انواع داستانهای تاریخی: ا. داستانهای تاریخی عمومی(داستانهای تاریخی مستند؛ داستانهای تخیلی تاریخی)؛ 2. داستانهای تاریخی مذهبی(داستانهای زندگی پیامبران؛ داستانهای زندگی رسول اکرم(ص)؛ داستانهای زندگی اهل بیت(ع)؛ داستانهای زندگی صحابه؛ داستانهای زندگی شهیدان و جانبازان بزرگ اسلام و تشیع؛ داستانهای زندگی دانشمندان و دیگر شخصیتهای برجسته اسلامی)؛ 3. داستانهای تاریخی نما. 4. اساطیر و افسانه های تاریخی مذهبی. 5. داستانهای علمی و علمی - تخیلی دینی. 6. داستانهای تصویری(فتورمان)؛ فواید داستانهای تاریخی مذهبی برای کودکان و نوجوانان؛ ملاحظاتی در مورد داستانهای تاریخی مذهبی(منابع؛ مخاطبان؛ امتیازی که می تواند به ضعف و مشکل تبدیل شود؛ بی طرف نمایی نویسنده؛ شور مذهبی؛ زبان و بیان مناسب و درخور مخاطبان)؛ فهرستی از چند کتاب داستان تاریخی مذهبی مناسب کودکان و نوجوانان.
    قابل ذکر است: از مجموعه "در باره ادبیات داستانی" به قلم محمدضا سرشار که به وسیله کانون اندیشه جوان منتشر می شود، پیش از این، پنج عنوان "پیشینه، نقش و اهمیت داستان در زندگی انسان"، "نقد ادبی؛ کارکردها و آفات"، "انواع نقد ادبی" ، "مبانی ادبیات کودک و نوجوان" و "سلول بنیادین داستان" روانه بازار کتاب شده است. مخاطبان این آثار پژوهشگران، نویسندگان، مدرسان، منتقدان، دانشجویان و دیگر علاقه مندان ادبیات داستانی و ادبیات کودکان و نوجوانان اند.
    این مجموعه را می توان از طریق انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، به شماره تلفن 88505402 تهیه کرد.


خاطراتی از شهید ناهید فتحی: به امام توهین نکرد، کوموله زنده به گورش کرد/ دختری هفده ساله که همه ناخنهایش را کشیده بودند


رجانيوز- گروه فرهنگي: كار زيادي از او نخواسته بودند، گفتند به خميني توهين كن تا آزادت كنيم؛ همين! اما همين چيز كوچك براي او خيلي بزرگ بود. آنقدر بزرگ كه حاضر شد بخاطرش ماه‌ها اسارت بكشد، با سر تراشيده در روستاها چرخانده شود. ناخن‌هايش را بكشند و بعد از كلي شكنجه‌هاي ديگر زنده بگورش كنند. براي دختر هفده ساله‌اي كه به بعدها سميه كردستان معروف شد، تحمل همه اينها آسانتر بود از توهين به امام و رهبرش.

شهيده ناهيد فاتحي كرجو، همان كسي است كه روايت بالا را درباره‌اش خوانديد. چهارم تير سالروز تولد اين شهيده بزرگوار است. او كه در سال 44 متولد شد در دهم تيرماه سال 61 به شهادت رسيد. به همين مناسبت بخشهايي از كتاب «فاتح شهميز» را كه حاوي خاطراتي درباره اوست در ادامه مي‌خوانيد. "هشميز" نام روستايي در حومه سنندج و محل شهادت ناهيد فاتحي‌ است.

اين كتاب را نشر شاهد منتشر كرده است. خواندن اين كتاب علاوه بر آشنايي با صبر و رشادت اين شهيده، فايده ديگر هم دارد: رو شدن بيش از پيش خوي خائنان به ملت و انقلاب.

*

پدر شهيده: چهار پنج ساله بود، اگر تا سر کوچه هم می رفت، محجبه بود. چادر سرش می کرد. زنبیل کوچکی داشت که دستش می گرفت.

انگار که سال هاست زن خانه است همسایه مان جلو او را می گرفت و می گفت «چادرت را به من می دهی؟» ناهید گفت: «نه،آخر برای تو بزرگ است»

*

يكي از همسايه‌ها: سال 1357، تظاهرات زیادی در سنندج برگزار می‌شد. یک روز، در خانه مشغول به کار بودم که متوجه سر و صدای زیادی شدم. به بیرون از خانه رفتم. ناهید و مادرش در خیابان بودند و همسایه‌ها دور و بر آنها جمع شده بودند. خیلی ترسیدم. سر و صورت ناهید زخمی و کبود شده بود و با فریاد از جنایات رژیم پهلوی و درنده خویی‌های ساواک می‌گفت. گویا در تظاهرات او را شناسایی کرده بودند و کتک زده بودند و قصد دستگیری او را داشتندپرسیدم: چه خبر شده ناهید؟

در حیاط پشتش را به من نشان داد و گفت: ببین این لعنتی ها با من چه کرده اند. آن قدر با باتوم و شلاق به او زده بودند که پشتش سیاه و کبود شده بود. درد زیادی داشت که نمی‌توانست درست بایستد.

*

خواهر شهيده: روز دوشنبه بود از روزهای سرد دی‌ ماه 1360  ناهید بیمار بود و باید دکتر می‌رفت. من در حال شستن رخت بودم. قرار شد او برود و من بعد از تمام شدن کارم، پیش او بروم.

 درمانگاه در میدان آزادی سنندج بود. نیم ساعت بعد کارم تمام شد و به سمت درمانگاه رفتم. مطب تعطیل شده بود. دور و برم را گشتم. خبری از ناهید نبود. به خانه برگشتم. مادرم مطمئن بود که اتفاقی نیفتاده است. با اطمینان از پاکدامنی دخترش می‌گفت «حتماً کاری داشته است، رفته دنبال کارش، هر کجا باشد برمی‌گردد؛ دختر سر به هوا و بی‌فکری نیست». حتما" موردی پیش آمده، برمی گردد.

مادر به من هم دلداری می‌داد. شب شد، اما او برنگشت. فردا صبح مادرم به دنبال گمشده‌اش به خیابان‌ها رفت. از همه کسانی که او را می‌شناختند، پرس و جو کرد. از دوستان، همکلاسی‌ها، مغازه‌دارها و ... پرسید. تا اینکه چند نفر از افرادی که او را می‌شناختند، گفتند «ناهید را در حالی که چهار نفر او را دوره کرده بودند، دیده‌اند که سوار مینی‌بوس شده است». مادرم، راننده مینی‌بوس را که آنها را سوار کرده بود پیدا کرد و از او درباره ناهید پرسید. راننده اول می‌ترسید اما با اصرار مادرم گفت که «آنها را در یکی از روستاهای اطراف سنندج پیاده کرده است.

 

 

خواهر شهيده: مادرم، با کرایه‌ قاطر یا با پای پیاده، روستاهای اطراف را گشت، اما او را پیدا نکرد. پس از ربوده شدن ناهید، مرتب نامه‌های تهدید کننده به خانه ما می‌انداختند، زنگ خانه را می‌زدند و فرار می‌کردند.

در آن نامه‌ها، خانواده‌ را تهدید کرده بودند که اگر با نیروهای سپاه و پیشمرگان انقلاب همکاری کنید، بقیه فرزندان‌تان را می‌دزدیم یا اینکه می‌نوشتند شبانه به خانه‌تان حمله می‌کنیم و فرزندان را جلوی چشم مادرشان خواهیم کشت. زمان سختی بود. بچه‌ها سن زیادی نداشتند. مادرم هم باردار بوداضطراب و نگرانی در خانه حاکم بود. مادرم همه جا را می‌گشت تا خبری از ناهید بگیرد.

*

مادر شهيده: وقتی قصد رفتن به آبادی «توریور» را داشتم، با خانواده ای آشنا شدم که سه فرزند داشتند. آن ها به من گفتند که ناهید در این جا زندانی بوده است.

ناهید را خیلی اذیت و آزار می کرده اند. صبح ها او را به طناب می بستند و در آبادی می گرداندند و اعلام می کردند او جاسوس خمینی است. من دیگر توان استادن نداشتم. از سلامت ناهید سوال کردم. خبری نداشتند. فقط فهمیده بودند کومله ای ها قصد داشتند او را به آبادی «حلوان» ببرند. آن ها هم برای ناهید متاثر شده و پا به پای من گریه می کردند. بعد از رفتن به آبادی توریور و حلوان فهمیدم او را از آن جا نیز منتقل کرده اند. درگیری ها در سطح استان ادامه داشت. پاسداران از اسارت ناهید خبر داشتند و آن ها هم به دنبال ناهید و دیگر اسرا می گشتند.

*

خواهر شهيده: موهای سر او را تراشیده و او را در روستا می گرداندند. شرط رهایی ناهید توهین به حضرت امام (ره) قرار داده بودند. اما ناهید استقامت کرده و دربرابر این خواسته ی آن ها، شهادت را بر زنده بودن و زندگی با ذلت ترجیح داده بود. مردم روستا، در آن شرایط سخت که جرات دم زدن نداشتند، به وضعیت شکنجه وحشیانه ی این دختراعتراض کرده بود. بعد از مدتی به آن ها گفته شد، او را آزاد کرده اند. ناهید در آن زمان هفده سال داشت.

*

برادر شهيده: او را به شدت شکنجه کرده بودند. موهای سرش را تراشیده بودند. هیچ ناخنی در دست و پا نداشت. جای جای سرش کبود و شکسته بود. پس از شکنجه های بسیار او را زنده به گور کرده بودند. او یازده ماه اسیر بود.

 

 

مسئول بسیج خواهران سنندرج: راه سنگلاخ، کوه های سر به فلک کشیده و زمخت، کوهستان سنگی سیاه و خشن، جاده ای ناامن، پیچ در پیچ رمزآلود و ترسناک و... «همشیز» انگار که آخر دنیا همین جاست. ترس وخوف بدون دلیل هم در دلت می نشیند. وای به این که اسیر باشی کمی دورتر از روستا، مدرسه ی قدیمی و خرابه، آن قدر کهنه و مخروبه که می ترسی قدم در آن بگذاری، مبادا روی سرت خراب شود.

مدرسه را به شکل زندان درآورده بودند و اسرا را در آن نگهداری می کردند. زمین خاک ندارد. همه جا سنگ است و سنگ، سرد و زمخت. ناهید را در میان سنگ ها پیدا کردند، جلو غاری که مقر کومله بود.

 *

يكي از ساكنين قروه: پیکر ناهید را با ماشین جیب از منطقه ی کامیاران آورده بودند. خاک و سنگریزه بر کف ماشین دیده می شد.

راننده ی جیپ با قیافه ی بهت زده، مات ایستاده بود. گرچه اولین بار نبود که پیکر شهیدی از خاک دیار کردستان کشف    می شد و یا پیکر شکنجه شده ای در کردستان کشف می شد و یا پیکر شکنجه شده ای در غسالخانه شست و شو داده می شد، نظیر پیکر شهیدان نادری، جمارانی و... اما مظلومیت خاص این دختر شهید با همه فرق داشت.

برادران با قیافه ی بهت زده و غم زده ایستاده بودند و زن ها ضجه کنان بر سر و سینه می کوفتند. عاشورایی شده بود.  

*

پدر شهيده: رفتم بایگانی مدرسه، پرونده اش را بگیرم. حداقل یادگاری ای از او داشته باشم. خانه آخرتش دور از من بود. به خاطر مسایل آن روز کردستان صلاح ندیده بودند، در کردستان دفن شود، در تهران به خاک سپرده شده بود. اما متاسفانه به خاطر آتش سوزی در بایگانی آموزش وپرورش، پرونده ها سوخته بود.

پرونده ی او هم از بین رفته بود. دوست صمیمی او هم دختری به نام «شمسی» بود. گروهک ها قبل از ربوده شدن ناهید او را در خانه اش به رگبار بستند و شهید کردند. انگار   آن ها طاقت دور ماندن از هم را نداشتند.

1 نظر

خوش به سعادتش ؛ که در راه اسام و انقلاب و اعتقادتش فدا شد . روحش شاد و راهش ژر رهرو باد .

ارسال نظر