خانوادهی مخملباف در محاسبهی سود و زیان سیاسی خود بیتجربه نیستند.
طرفه اینکه جنبش سبز اگر برای کروبی و موسوی جز کاستن آبرو و مشتهای گرهکردهی دوستان انقلاب و شادی غرب و غربزدگان چیزی نداشت، برای خانوادهی مخملباف، فرصتی برای زندهشدن دوباره در رسانهها و جایزههای رنگارنگ سیاسی را داشت. هرچه باشد خانوادهی مخملباف در محاسبهی سود و زیان سیاسی خود بیتجربه نیستند.
جنبش سبز اگر برای کروبی و موسوی جز کاستن آبرو و مشتهای گرهکردهی دوستان انقلاب و شادی غرب و غربزدگان چیزی نداشت، برای خانوادهی مخملباف، فرصتی برای زندهشدن دوباره در رسانهها و جایزههای رنگارنگ سیاسی را داشت. هرچه باشد خانوادهی مخملباف در محاسبهی سود و زیان سیاسی خود بیتجربه نیستند.

پانزده سال دارم و چریک هستم!
محسن استادعلی مخملباف، در هشتم خرداد ۱۳۳۶ در تهران به دنیا آمد. در سن پانزده سالگی به شدت در قبال سرنوشت جامعه احساس تکلیف کرد و در اولین قدم به سراغ تاسیس یک گروه مخفی چریکی رفت. اولین عملیات این گروه، «خلع سلاح یک پاسبان» بود که در هنگام اجرای آن محسن هفده سال داشت. خودش میگوید در آن زمان میخواستم دنیا را تغییر دهم.[1] و البته او موفق نشد که دنیا را تغییر بدهد، چون در همان عملیات مورد اصابت گلوله قرار گرفت و توسط مردم عادی دستگیر و به ساواک تحویل و در دادگاه به چهار سال زندان محکوم شد. این رفتار مردم، شکست در اولین اقدام نظامی و تحمل زندان، او را از هدفش باز نداشت و همچنان به فکر تغییر دنیا بود.
در زندان کمیتهی مشترک ضدخرابکاری
پس از انقلاب از زندان آزاد میشود و به سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی میپیوندد تا با یک گروه آزمودهتر به دنبال آرزوی خود، یعنی تغییر دنیا برود. پس از مدتی به این نتیجه رسید که اگر او نتوانسته دنیا را تغییر دهد، احتمالا به این علت بوده که مسیر را درست انتخاب نکرده است. زمانهی تغییر دادن دنیا با اسلحه گذشته و باید با سلاح فرهنگی به جنگ دنیا رفت. بنابراین اسلحه و تفنگ را زمین گذاشت و قلم و دوربین را محکمتر در دستان خود فشرد.

مخملباف کارگردان میشود
او که برای تغییر دادن دنیا بیتاب بود، هرسال یک فیلم را روانهی سینما کرد. فعالیت او در حوزهی هنری سازمان تبلیغات اسلامی، منجر به ساخت توبه نصوح (۱۳۶۱)، دو چشم بیسو (1362)، استعاذه (1363)، بایکوت ( ۱۳۶۴) و دستفروش (1365) شد. برخی از این فیلمها کارهای ارزندهای در فضای انقلابی بودند و فروش خوبی هم داشتند.
در ادبیات عرفانی، افرادی را سراغ داریم که ابتدا به فسق و فجور و گناه مشغول بوده و در اواخر عمر توبه کردند و به راه راست آمدند. محسن مخملباف مسیری کاملا برعکس طی کرده است. او زندگی سیاسی خود را با فیلم «توبهی نصوح» (1361) آْغاز نمود و پس از طی یک مسیر قهقرایی، دو دهه بعد فیلم «جنسیت و فلسفه» (2005) را میسازد.

ترور به شیوهی القاعده
دوربین، مخملباف را از آرمانها و فضای چریکی جدا نکرده بود و هنوز هم گاه و بیگاه به فکر بازی با اسلحه میافتاد. پس از دیدن فیلم «اجارهنشینها» برداشتی ضدانقلابی از فیلم میکند و به قدری عصبانی میشود که حاضر میشود نارنجک به خود ببندد و «مهرجویی را بغل کند و با هم به آن دنیا بروند». البته او این کار را نمیکند و به جای آن به «محمد بهشتی» رییس بنیاد فارابی نامه مینویسد.
نامه مخملباف به بهشتی درباره فیلم اجاره نشینها:
بسمه تعالی
برادر بهشتی!
سلام
خسته نباشید. انصاف حکم می کند که تلاش شما را در جهت رشد کمی سینما بستایم. اجرکم علی الله؛ اما وجود فیلم هایی چون اجاره نشین ها را به چه حسابی بگذارم. بی دقتی شما؟، بی اعتقادی شما؟، در صورت آخر اعتماد پاک مهندس موسوی را به شما نمی توانم ندیده بگیرم. برادر عزیز از شما خیلی خوبی می گویند. خیلی ها می گویند دو سه سال پیش در محضر مهندس مرا امر به ثواب کردید، یادتان هست؟ پس من باب ثواب می گویم؛ حاجی واشنگتن را که گردن نگرفتید، اجاره نشین ها به گردن چه کسی است؟ اگر فیلم را ندیده اید، ببینید. اگر دیده اید یک بار دیگر ببینید. شما را به همان حضرت اباالفضلتکلیف کسی چون من با شما چیست؟ ارج گذاریتان به جنگ را باور کنم یا اغماضتان را در مورد امثال اجاره نشین ها، امیدوارم که همچنان ما را متحجر ندانید که مثلاً به هنر تبلیغاتی و سفارشی معتقدیم یا با انتقاد مخالفیم. اما انتقاد در چارچوب انقلاب و اسلام یا هجو اصل اسلام و انقلاب؟ توهین می شود اگر بگویم فیلم دیدن بلد نیستید. می توانید بنشینید با هم اجاره نشین ها را ببینیم. من باب ثواب گفتم، گناه که نکرده ام؟، واقع قضیه این است که دو ساعت پیش که فیلم را دیدم حاضر بودم به خودم نارنجک ببندم و مهرجویی را بغل کنم و با هم به آن دنیا برویم. اما یک ربع پیش که با قرآن استخاره کردم خوب آمد که به شما بگویم و نه به کس دیگر. ادای وظیفه کردم؛ ثواب یا گناه؛ آخرت خودتان را به دنیای دیگران نفروشید.
محسن مخملباف
پاسخ بهشتی به مخملباف:
بسمه تعالی
هنرمند گرامی برادر مخملباف!
با سلام
نامه پرمطلب و موجز و برادرانه شما را خواندم. از اظهار لطف شما برادر گرامی سپاسگزارم. به دلیل اشتغالات مربوط به جشنواره متاسفانه هنوز موفق به دیدن بسیاری از فیلمها نشدهام. در مورد فیلم اجارهنشینها با نظراتی که تا به حال از جانب برادران مسلمان و مطلع به سینما شنیدهام عموماً آن را فیلمی متوسط در سطح برنامههای انتقادی تلویزیون دیدهاند و البته با ساختی سینمایی. بسیار خوشحال میشوم اگر نظرتان را مشروحتر بدانم.
امیدوارم هر چه زودتر موفق به دیدن این فیلم و فیلمهای دیگر جشنواره بشوم و همچنین از نظر مشروح شما نیز راجع به این فیلم و احیاناً فیلمهای دیگر امسال مطلع گردم.
با تشکر مجدد از عنایت شما و با امید به توفیق شما در راه خدمت به اسلام و مسلمین.
سیدمحمد بهشتی
(هر دو نامه به نقل از کتاب «تاریخ سینمای ایران»، نوشته جمال امید، جلد دوم، صفحه ۵۴۷ )
مخملباف، مهملباف میشود
کمکم کارگردان انقلاب و پرشور ما، خسته میشد. تلاشهای او برای تغییر دنیا به جایی نمیرسد. او دچار تنشهایی با خود میشود و ناامیدی و پوچی بر نوشتهها و فیلمهای بعدی او حاکم میشود. دستفروش، آخرین فیلم او در حوزهی هنری، اولین فیلم جشنوارهای بود. فیلمهای «بایسیکلران»و «عروسی خوبان» او مورد حمایت حوزهی هنری قرار نگرفتند و توسط بخش خصوصی ساخته شد. دو فیلم بعدی او «نوبت عاشقی» و «شبهای زاینده رود» پس از چندی توقیف شدند و او رسما راه خود را از جمهوری اسلامی جدا کرد.

خانهی فیلم سبز:
محسن مخملباف میتواند ادعا کند که از سالها قبل سبز بوده است! او در اواخر دهه شصت تصمیم گرفت تهیه کننده آثار خودش بشود. بنابراین موسسه ای تشکیل داد و همراه با گروهی از دوستانش خانه فیلم سبز را ایجاد کرد. فیلم های «هنرپیشه» و «ناصرالدین شاه آکتور سینما» آخرین فیلمهای مخملباف بودند که برای تماشاگران ایرانی ساخته شدند و تقریبا این دو فیلم کمترین اقبال در جشنواره های جهانی و بیشترین اقبال در داخل کشور را در آن سالها داشتند.
مخملباف با ساختن فیلم «سلام سینما»کاملا از مخاطب ایرانی جدا شد و به ساخت حرفهای فیلمهای جشنوارهای پرداخت. فیلمهایی که هدف آن راضی کردن داوران جشنوارههای غربی بود و مشخص است که این داوران چه فیلمهایی را میپسندند.

خانوادهی مخملباف:
محسن مخملباف در سال ۱۳۵۹ با فاطمه مشکینی ازدواج کرد و سمیرا، میثم و حنا سه فرزند او هستند. فاطمهی مشکینی در بسیاری از فیلمهای او به ایفای نقش پرداخت و در برخی دیگر به عنوان دستیار کارگردان حضور پیدا کرد. وی به علت حادثهی آتشسوزی - و به گفتهی برخی خودسوزی [2] - در گذشت و مخملباف با خواهر او مرضیهی مشکینی ازدواج کرد.

محسن مخملباف، فاطمه مشکینی، سمیرا مخملباف و میثم مخملباف آن روزها هنوز چندان سبز نبودند و یا رنگ سبز آنها مذهبیتر بود!


به همراه سمیرا در کودکی و آموزش بازیگری

به همراه سمیرا در جشنوارهی کن و پس از به ثمر رسیدن زحمات یک پدر!

سمیرا مخملباف به رنگ سبز!
فعال شدن دوبارهی مخملبافها: پیوستن مخملباف به جنبش سبز، کاملا قابل پیشبینی بود . کسانی ادعای رهبری جنبش سبز را دارند که از گذشتهی خود پشیمان شدهاند. شعارهای انقلابی را کنار گذاشتهاند و طرفداران مستضعف و حزباللهی خود را با مرفهین بیدرد و دوستداران آمریکا و دشمنان روز قدس، عوض کردند. این مسیری بود که محسن مخملباف مدتها قبل انتخاب کرده بود. او را میتوان یک سبز پیشکسوت به حساب آورد.
دخترانش از هر فرصتی برای به رخ کشیدن سبزی خود استفاده میکنند و این روزها به همراه پدر، مشغول مصاحبه و سبز کردن جشنوارههای کوچک و بزرگ خارجی فیلم و دریافت جایزهها هستند. طرفه اینکه جنبش سبز اگر برای کروبی و موسوی جز کاستن آبرو و مشتهای گرهکردهی دوستان انقلاب و شادی غرب و غربزدگان چیزی نداشت، برای خانوادهی مخملباف، فرصتی برای زندهشدن دوباره در رسانهها و جایزههای رنگارنگ سیاسی را داشت. هرچه باشد خانوادهی مخملباف در محاسبهی سود و زیان سیاسی خود بیتجربه نیستند.
در خانوادهی مخملباف، همه فیلم میسازند. پسرش عکاس است و همسر (مرضیه مشکینی) و دو دخترش نیز به تولید فیلم برای جشنوارههای دنیا مشغولند.
حنا مخملباف و فیلم «روزهای سبز»
کوچکترین دختر محسن مخملباف که در ادامهی راه پدر استعداد شگرفی از خود بروز داده است. او هم میداند چه بسازد که داوران جشنوارههای غربی را خوش آید و در مقابل جایزهای دریافت کند. در آینده منتظر شنیدن خبرهای جدید از او باشید. او راه خود را یافته است.
«خلاصه داستان فیلم روزهای سبز:
آوا دختر جوان ایرانی افسرده است. او برای تراپی پیش روان شناس می رود. او علت نا امیدی ها و امیدهایش را که ریشه در حوادث سیاسی گذشته ایران دارد به یاد می آورد.
روان شناس از او خواسته است برای تراپی پله ها را تمیز کند و حتی تئاتر کار کند. اما تئاتر او که الهام گرفته از مشکلات زندگی است نیز توقیف می شود.
یکباره مردم امیدوارانه به خیابانها میریزند تا با رای دادن رئیس جمهور را عوض کنند. اما آوا از تغییر نا امید است. به خیابان ها می رود و با مردم صحبت می کند تا شاید بر ناامیدی خود غلبه کند....» (به نقل از وبلاگ مخملباف)
حنا نشان داده که از سبک فیلمسازی پدر پیروی میکند. این فیلم دقیقا ویژگیهای مشترک کارهای محسن مخملباف را به ارث برده است: شعاری بودن شدید، سطحینگری و سیاستزدگی.

حنا در جشنوارهی سنسباستین
حنا از پدر یاد گرفته است با حاشیهپردازی، عیب فیلمهای خود را پنهان کند. او ادعا میکند که این فیلم در ایران ساخته است و پس از اتمام کار توانسته با زرنگی خاصی از دست مأموران اطلاعاتی جمهوری اسلامی فرار کند. او توضیح نمیدهد که چگونه این مأمورین در طول ساخت فیلم مزاحم او نشدند و فقط پس از اتمام کار او را تحت تعقیب قرار دادند؟ به هرحال او با همین ترفند توانست مسئولین جشنوارهی سنسباستین را راضی کند که فیلم او را در جشنواره شرکت دهند.
از پدر آموخته است که برای کسب شهرت و به دست آوردن جایزه باید جلب توجه کند. بنابراین با لباس سبز روی سن رفت و جایزهی خود را دریافت کرد.

از آموزههای مهم پدر این است که به واقعیت نباید وقعی نهاد. برای کسب جایزه باید برای مخاطبان غربی ادا و رسوم درآورد و آنچه داوران را خوش آید گفت. مهم نیست که مردم ایران چه میخواهند و چگونه فکر میکنند. آنها وسیلهای هستند برای ارتزاق و کسب جایزه در جشنوارههای غربی.
پس از پایان جشنواره با بوق و کرنا روی فرش قرمز میرود و پلاکاردی را به همراه جان مدن فیلمساز انگلیسی، پیلار لوپز هنرپیشه اسپانیایی، دانیل گیمنز هنرپیشه اسپانیایی ، بونگ جونن هو کارگردان کره ای ، لئونور سیلویرا هنرپیشه پرتغالی، مایکل اولاکی رگی بلند میکند که بر روی آن نوشته شده بود:
«ما بمب اتمی نمی خواهیم، ما صلح و دموکراسی می خواهیم. "از طرف مردم ایران"»
در هیچ یک از تظاهرات سبزها در مورد بمب اتم شعاری داده نشد و اصولا دغدغهی هیچکس در ایران(اعم از موافق و مخالف جمهوری اسلامی) بمب اتم نیست. اما این جمله برای مخاطبان غربی حذابیت دارد و دوست دارند این جمله را از زبان مردم ایران بشنوند. بنابراین حنا، دختری در جشنواره، تردید نمیکند و«از طرف مردم ایران» و به نمایندگی از جانب همهی ایرانیان به این خواستهی غرب احترام میگذارد و بخشی از محبت آنها را در اعطای جایزه جبران میکند.
محسن مخملباف و تقدیم جایزه به مهدی کروبی
«محسن مخملباف جایزه بزرگ فستیوال حقوق بشر"نورنبرگ" را که به خاطر یک عمر دست آورد هنری و فعالیت های حقوق بشری به وی اهداء شده بود را به مهدی کروبی تقدیم کرد.
وی در مراسم اهداء جایزه گفت: "جایزه گرفتن و جایزه دادن در جهان امروز باید به نوعی مبارزه دموکراتیک تبدیل شود، من جایزهام را تقدیم می کنم به مرد بزرگی که تجاوز در زندان های ایران را با شجاعت افشاء کرد. بسیاری از ایرانی ها او را برای جایزه صلح نوبل سال آینده پیشنهاد کرده اند، او در جامعه ای که استبداد با ایجاد ترس حکومت می کند با شجاعت مرزهای این ترس را عقب می زند. نام این شخص کروبی است. سی و چند سال پیش من و او در زندان های شاه شکنجه می شدیم و او آن روز هم چون امروز شجاع بود. کروبی در 30 سال گذشته در هر مقامی بوده از حقوق بشر دفاع کرده است و هر زندان رفته و ظلم دیده ای خاطره ای از حمایت های او را به یاد دارد. او برای این جایزه هزاران بار سزاوارتر از من است." »
کروبی و مخملباف نقاط مشترک فراوانی دارند که یکی از آنها پشیمانی از گذشته است. و دیگر اینکه اصرار دارند آنها عوض نشدهاند و بر سر آرمانهای خود باقی ماندهاند. بلکه نظام جمهوری اسلامی و نظام جهانی تغییر کرده است. طبیعی است که این احساس قرابت بین این دو انقلابی پشیمان باید باشد.

محسن مخملباف در حال معرکهگیری با شال سبز در جشنوارهی نورنبرگ!
جایزهای که به کروبی تقدیم شدند
نامه مخملباف به «اوبامای عزیز»

آقای اوبامای عزیز
خودمان و شما را به راه ماندلا دعوت می کنم که وقتی پس از سال ها شکنجه از زندان آزاد شد گفت: "نمی توانم فراموش کنم اما می توانم ببخشم."
ما ایرانی ها نشان داده ایم آنچه را طی 56 سال به سبب کودتای آمریکایی ها بر ما گذشت نتوانسته ایم به راحتی فراموش کنیم.چرا که در این 56 سال لااقل سه نسل از ایرانی ها به جای تجربه دمکراسی و آزادی در گیر تبعات استبدادی آن کودتا در دوران شاه و عکس العمل به آن کودتا در پس از انقلاب بوده اند. اما اکنون پس از تجربه ای دردناک و در عین حال آموزنده به آن جا رسیده ایم که بتوانیم شما را ببخشیم.
از سویی درک می کنیم که حمله به سفارت امریکا و گروگانگیری کارمندان آن از سوی جوانان انقلابی ما ملت شما را عمیقا رنجانده است و فراموش کردن آن برای شما بسیار دشوار است، به سهم خود از شما عذر می خواهیم و امیدواریم که ما را ببخشید.
ما پیشنهاد می کنیم ایرانی ها و امریکایی ها به جای تصحیح گذشته، روابط امروزمان را به خاطره آینده تصحیح کنیم. ما به شما پیشنهاد می کنیم روز 13 آبان را به عنوان روز دوستی ملت های ایران و آمریکااعلام کنیم.چرا که اکنون دست های مردم ایران و آمریکا برای فشردن همدیگر بیش از هر زمان به سوی یکدیگر دراز شده اند و برای خلع سلاح جهان از خطر بمب اتمی و مبارزه با تروریزم و استبداد بیش از هر زمان به یاری یکدیگر نیازمندند.
محسن مخملباف 18/10/2009»[4]
نامهنگاری مخملباف به عنوان نمایندهی خودخواندهی ایران با رئیس جمهور آمریکا - که هیچ واکنشی را بر نینگیخت - نشان میدهد که او هنوز هم در موردخود دچار توهم است. کسی که نتوانسته است حتی مراقب همسر خود باشد تصور میکند که میتواند با کارهای هیجانانگیز و پر سر و صدا دنیا را تغییر دهد.
او دارای علائم بیماری خطرناکی است که بسیاری از مبارزان گذشته و سرخوردگان امروز را مبتلا کرده است. کسانی که بدون داشتن مبانی نظری، وارد کارزار انقلاب شدند و به برکت انقلاب به مقامی رسیدند و اکنون با دور شدن از تودهی مردم و محصور شدن در حلقهی نخبگان، تصور میکنند که حق دارند از جانب ملت ایران پیشنهاد کنند و تصمیم بگیرند و سخن بگویند و از پشیمانی و شکست آرمانهای انقلاب دم زنند.
مبتلایان به این بیماری بیش از آنکه فکر کنند دهان خود را میگشایند و لاف گذشتهی خود را میزنند.
خضوع در برابر «اوبامای عزیز»، آخر جادهای است که با انقلاب مسلحانهی یک کودک آغاز میشود که ادعای مبارزه دارد ولی به علت ضعف بنیهی نظری انقلاب، قادر به هضم حوادث و فتنههای جدید نیست. این جاده از تعفن غرور و نخوت بویناک است و بسیاری از انقلابیون فرسوده از مسافران این جاده بودهاند. به نظر میرسد برخی دیگر از مدعیان انقلاب که خود را وارث امام روحالله میدانند و بیش از آنکه از اندیشهی او بهرهمند شده باشند، از انقلاب و امام، آبرو و مقام و مکنت کسب کردهاند، کمکم دل به این جاده میزنند و بدان سوی روانند.
خبر فوري
پشيماني از امضاي نامه و ابراز شرمندگي
طبق آخرين اطلاع رسيده عطاءالدوله مهاجراني رهبر حزب ميمونها با شلغم الدوله گنجي پشة وزوز كن كه چند روز قبل اطلاعيه اي مشترك صادر نموده اند، اختلاف افتاده است و عطاء الدوله به خاطر سخنان موهن اين موجود كثافتخوار از اينكه نامش كنار نام او آمده، ابراز شرمندگي كرده است. لذا جبهه سبز هنوز تشكيل نشده دچار انشقاق شده است.
اخبار رسانه ها:
عطالله مهاجراني وزير ارشاد در دوره نخست رياستجمهوري محمد خاتمي در ميزگردي با حضور برخي کارشناسان سياسي که در يکي از راديوهاي بيگانه برگزار شد، به شدت از موضع اخير اکبر گنجي انتقاد کرد.
به گزارش ايرنا ،عطالله مهاجراني در واکنش به سخنان اخير اکبرگنجي عليه اعتقادات اصيل تشيع گفت: اين سخنان بيارزش، نياز به پاسخ ندارد.
وي افزود: توهين به ائمه شيعه(ص) و امام زمان(عج) که از سوي اکبر گنجي انجام گرفته، من را نسبت به امضاي نامه 5 تن از روشنفکران خارج از کشور، دچار ترديد کرده، چرا که به هيچ وجه علاقهاي ندارم اسمم در کنار چنين انديشهاي قرار بگيرد و از اين بابت شرمندهام.
خبر فوري فوري فوري
پشيماني از پشيماني
طبق آخرين اخبار رسيده عطاء الدوله باز هم پشيمان شده و از پشيماني خود ابراز پشيماني نموده و بيان داشته است از اينكه با پشه اي وزوز كن بنام شلغم الدوله گنجي اعلاميه اي را امضا نموده را تكذيب نموده و بيان داشته نه تنها از همنشيني و امضا مشترك با او پشيمان نيستم بلكه شادمان هم ميباشم. او بيان داشته آنچه گنجي گفته، عقايد شخصي بوده و عقايد شخصي را به سياست چه كار؟ و اصلا عقايد شخصي او چه ربطي به امضاي يك اطلاعيه سياسي دارد؟! او نام اين جريان را تساهل و تسامح گذاشته است. او در عين حال بيان داشته است به گفته امام:« ديانت ما عين سياست ماست و سياست ما عين ديانت ماست» و اين با تساهل و تسامح نيز كاملا هماهنگ است.
در ضمن مشاور مذهبي عطاء الدوله كه شخصي بنام محسن كُودو است و يكي از امضا كنندگان نامه 5 نفري است و در معرفي او خواص بيان داشته اند كه [...]ي است كه كلي كتاب بردوش دارد، بيان نموده است كه اين نوع اسلام همان اسلام ناب آمريكايي است. و ما افتخار مي كنيم كه پيرو اين نوع قرائت از اسلام هستيم و پنج [...]اگر اطلاعيه اي مشترك را با هم امضا نمايند ربطي به عقايد شخصي آنها ندارد و بسيار هم كار قابل قبول و توجيه شده اي است. او اخيرا با طرح شعار زير اين اسلام مترقي و دموكراتيك و تسامحي و تساهلي را با عبارتي كوتاه به جهانيان معرفي نموده است: قولوا اوباما، او با ماست، تفلحوا !
اخبار رسانه ها:
مهاجرانی ابراز شرمندگی نسبت به اظهارات سخیف اكبر گنجی درباره امام زمان(عج) را تكذیب كرد.
روز گذشته اخباری مبنی بر اینكه مهاجرانی اظهارات سخیف گنجی را محكوم كرده و از اینكه نام خود را در كنار وی پای بیانیه 5 نفره گذاشته، ابراز شرمندگی كرده در بسیاری از رسانهها منتشر شد؛ اما شبكه ضد انقلابی «جرس» كه توسط تیم مهاجرانی و كدیور از خارج كشور مدیریت می شود در واكنش به خبر یاد شده نوشت: «سیدعطاءالله مهاجرانی خبر منتشره درباره وی در فیس بوك و برخی سایتهای خبری مبنی بر شركت در میزگرد یك رسانه خارجی و اعلام نظر درباره سخنان گنجی را تكذیب كرد.
وی گفت: در روزهای گذشته در هیچ میزگردی شركت نداشته و در این رابطه سخنی نگفته است. مهاجرانی تاكید كرد كه مواضع آقای گنجی درباره قرآن مجید و مهدویت مواضع شخصی ایشان است. وی افزود قبلا مخالفت خود را با چنان مواضعی، طی نقدهایی كه منتشر كرده اعلام داشته است.»
بنام خدا
جناب سروش
شما آرزوي نابودي جمهوري اسلامي را به گورخواهيد برد. خون شهدا مانع كار شماست
ناله جانبازان شيميايي و آه مظلومان سردشت و حلبچه و دل شكسته مادران فرزند فدا كرده و اراده ميليونها انسان عاشق سالار شهيدان، مخالفان جمهوري اسلامي را نشانه رفته است. امن يجيب المضطر اذا دعا و يكشف السّوء
شما در دوران دفاع مقدس كه هشت سال طول كشيد ، جبهه كه نرفتيد، هيچ، جبهه رفتن، پيشكش! حتي يك سخن در تأييد فداكاري مردم نگفتيد.
شاگردان شما نيز پيرو شما بودند. در محفل كيان شما چند نفر بودند كه در اين دوران فداكاري كردند؟! اگر لباس مقدس سپاه را نيز بر تن كرده بودند، يكبار براي فداكاري اقدام نكردند. شاگرد و همفكر شما جناب محسن كديور به بهانه نبوغ بي مثال و بي مانندش حيف ديد به جبهه برود و نشست خواند و خواند و خواند و شد يك عالم باسواد اما بي احساس و بي تعقل و دور از واقعيات و در خدمت نيات شوم جهانخواران و اينك نيز در سايه آنان چون جنابعالي دارد زيست ميكند.
آقاي گنجي، طشت رسوائيش از آسمان هفتم به زير افتاده و رسواي عام و خاص است.
آقاي سازگارا پادو بي حيثيت شبكه صداي آمريكا شده است.
آقاي مخملباف، افتضاحش اظهر من الشمس گرديده.
و اگر از بقيه شاگردان و تربيت شدگان افكار جنابعالي سخن بگويم، مثنوي هفتاد من كاغذ شود
جنابعالي زير پوشش يك اصطلاح بي پايه، يعني«استبداد ديني»، كه آنگونه كه در منبع اصلي( كتاب مرحوم نائيني) هست و مقصود نويسنده دانشمند آن از اين اصطلاح علماي درباري ميباشند، آمده اي مردم مسلمان را رنگ مي فرمائي؟!
جنابعالي فرموده اي كه جشن زوال استبداد ديني را خواهي گرفت. اما خود ميداني كه در نظام جمهوري اسلامي، استبدادي در ميان نيست. بلكه مشكل چيز ديگري است. مشكل اين است كه جنابعالي و دوستانت در مقابل حق نمي خواهيد سر فرود آوريد.
همان قضيه اي كه در تاريخ بوده است.
پيامبران نيز با معاندان همين مشكل را داشتند.
يك مژده به شما بدهم!
ما مستضعفين به زودي جشن خواهيم گرفت!
جشن زوال نفاق
جشن زوال اسرائيل
جشن زوال آنان كه به خاورميانه آمده اند براي پياده كردن دموكراسي و تا حال چند صد هزار مسلمان را به خاك و خون كشيده اند و جنابعالي سر سوزني عكس العمل نشان نداده ايد.
يك بار يك نامه، بر عليه آنان صادر نفرموده ايد.
يك بار يك نامه و يك اطلاعيه بر عليه ظلم آشكار آنان ننوشته ايد.
يك بار در يك راهپيمايي بر عليه آنان شركت نكرده ايد.
يك بار وجدان مباركتان بر عليه كشتار زنان و مردان و كودكان و مظلومان مسلمان فرياد نزده است.
حيف نام انسان كه به جنابعالي بدهند و شاگردان نامحترم شما كه اين روز ها همگي فراري فرنگ هستيد و زير سايه جنايتكاران بينالملل و جهانخواران نفت آشام زندگي ميفرماييد و بر عليه نظام مقدس جمهوري اسلامي نامه مينويسيد و اطلاعيه صادر ميفرماييد و داد و بيداد و قال و قيل به راه مي اندازيد و نظام مردمي ما را متهم به استبداد ميفرماييد.
يك بار در زندگيتان بر عليه حق وتو اربابان قدرت و استبداد جهاني سخن نگفته ايد.
هزار تئوري در تأييد جامعه باز و جامعه ايده آلتان كه همان جامعه آمريكاست صادر فرموده ايد، اما دريغ از يك بار فرياد و همراهي با مستضعفين مسلمان و مستضعفين جهان و همراهي با مردم مظلوم فلسطين بخصوص مردم در محاصرة غزه!
فرموده ايد كه آماده جشن زوال استبداد ديني شده ايد.
اولا: حيف از انتظار حق جويي از وجدان خفته شما. شما كه ما را با فريبكاري و شارلاتان بازي به استبداد متهم ميكنيد. همان اتهامي كه حضرت مولا را بدان متهم مينمودند!
ثانيا: شتر در خواب بيند پنبه دانه. گهي لف لف خورد گه دانه دانه
دوستان شما كه فعلا در حال آماده شدن براي چادر سر كردن و آرايش زنانه كردن و فرار به همان جايي كه جنابعالي پناهنده شده ايد هستند. جشن پيشكشتان!
مكتب شما، كه همان مكتب دنيا خواهي و دنيا پرستي وخود محوري و خود خواهي است، البته با لعابي از شعر و حديث و تفسير من در آوردي، در حال زوال است.
منتظر باشيد.
شما و جامعه باز ايده آل استادتان پوپر، مثل جامعه ضد دين و كمونيستي بسته شوروي در حال فروپاشي است و ما مسلمانان مظلوم جشن زوال آن را خواهيم گرفت و بر ويرانه هاي آن به شادي خواهيم پرداخت، ولو كره المشركون.
خداوند امام خامنه ای را حفظ کند
در این کشور بزرگ که ایران نام دارد ، جا برای همه هست امیدوارم روزی با بیرون رانده شدن اندیشه های طالبانی که هم اکنون در حال تسخیر کشور های اطراف ما است ، روزی همین مخملباف هم به کشور خودش برگردد و ببینیم چه می گوید. آیا به خلقت خداوند نمی نگرید که چگونه بر گبر ومسلمان و صغیر و کبیر یکسان آفتاب می تاباند و نور می بخشاید . شما چه چیز را از
بند گان خدا دریغ می کنید.