چه كسانی می توانند هنرمند باشند؟
وارد شدن در هر رشته ای نیازمند وجود یك زمینه قبلی در شخص داوطلب است.پیش زمینه عالم هنر نیز به اعتقاد عده ای وجود «هوش» و «حساسیت» در شخصی است كه می خواهد به این وادی قدم بگذارد. یك مطالعه سطحی در زندگی هنرمندان اصیل و مشهور جهان نشان می دهد كه آنها از این دو ویژگی برخوردار بوده اند.
منظور ازهوش، داشتن بهره هوشی بالاتر از متوسط و مقصود از حساسیت، داشتن آنتنهای حسی قوی و تیزتر یك فرد نسبت به پیرامون خود در مقایسه با افراد دیگر است به طوری كه فرد در قبال مسائل و اتفاقاتی كه در پیرامون او و جهان رخ می دهد عكس العملهایی به مراتب عمیقتر و گسترده تر نشان می دهد.در برابر حوادث مختلف بسته به نوع آن مانند بچه ها از شادی لبریز یا مانند زنان به سادگی اشك بریزد و یا مانند افراد زود رنج و كم تحمل از عمق وجود خشمگین شود و از شدت خشم همه چیز را به هم بریزد.
هوش و احساس کامل دو عنصر لازم برای ورود به عرصه هنر است
وقتی مجموعه متناسبی از این دو عامل در شخصی جمع شد و با یك ذوق تربیت یافته هنری همراه شد، ما شاهد یك «هنرمند بالقوه» خواهیم بود، یعنی هنرمندی كه تنها استعدادهنری دارد اما هنوز این استعداد به عرصه ظهور نرسیده است. برای بالفعل شدن این استعداد مطالعه، تحقیق وتمرین بسیار زیاد تا حد اشباع شدن در آن رشته خاص باید انجام گیرد تا فرد فوت و فنها و چم و خمهای آن رشته را به خوبی فرا بگیرد تا كاملابر آن فنون مسلط و سوار شود.
برای قصه نویس شدن نیز باید مراحلی طی شود كه از آن جمله خواندن هزاران داستان است. یعنی وقت گذاشتن و به قول قدیمیها دود چراغ خوردن وشب بیداری ها وگذشتن از بسیاری از تفریحات و مشغولیتهای دیگر.
برای قصه نویس شدن باید مراحلی طی شود كه از آن جمله خواندن هزاران داستان است
در این راه میان بر وجود ندارد باید تمام راه را رفت و آن هم پیاده تا به سر منزل مقصود رسید. تحمل این رنجها نه تنها در مراحل ابتدایی آن وجود دارد بلكه تا رسیدن به مرحله پختگی و كمال نیز باید ادامه یابد.
در باره رمان عظیم حدودا دوهزار صفحه ای «جنگ وصلح» اثر «لئو تولستوی» نوشته اند كه او آن را هفت بار پاكنویس كرد. حال آنكه دنیا او را از نوابغ كم نظیر عالم ادبیات می داند.
«ارنست همینگوی» می گوید داستان «پیرمرد و دریا» را بیش از دویست بار باز نویسی كرده است. غرض آنكه خوش باوری و ساده انگاری است كه كسی گمان كند بدون كوشش و تلاش بسیار و تنها با داشتن ذوق واستعداد هنری می تواند در این راه به جایی برسد و یك شبه ره صد ساله را بپیماید و به قله های موفقیت دست یابد. پس كار خود را با خواندن داستانهای مختلف وبرگزیده شروع می كنیم.
از كجا آغاز كنیم؟
كسی كه می خواهد قصه نویس خوبی شود حتما باید از همان دوران كودكی قصه بخواند و خیلی زیاد هم بخواند. اما این تاكید نباید كسی را به اشتباه بیندازد كه مطالعه چنین شخصی تنها باید به قصه محدود شود. موضوع كار قصه نویس انسان و زندگی است. انسان یك موجود چند بعدی است و در مسیر زندگی خود با كل هستی در ارتباط بده و بستان متقابل است.
پس نویسنده برای طرح درست ودقیق و كامل انسان در قصه هایش مجبور است به شناختی كامل از هستی، جهان، طبیعت، خود و سایر موجودات دست پیدا كند. او تاریخ و گذشته ای دارد و در این سیر تاریخی شكستها و پیروزیهایی را پشت سر گذاشته، آزمایشها و خطاهایی كرده، خام بوده و پخته شده تا به صورت امروزی در آمده است. پس نویسنده لازم است چیزی از تاریخ زندگی نوع انسان، تاریخ نژاد و كشورش و آداب و رسوم ملت خود بداند.
نویسنده برای طرح درست ودقیق و كامل انسان در قصه هایش مجبور است به شناختی كامل از هستی، جهان، طبیعت، خود و سایر موجودات دست پیدا كند
از دیگر سو، انسان تنها بعد مادی و جسمانی ندارد و دارای جنبه ای عمیقتر و پیچیده تر ـ كه از آن به بخش روحی ومعنوی یاد می كنند ـ است و باید این جنبه را هم به خوبی شناخته و مطالعاتی نیز در این زمینه داشته باشد.
از جمله یك نویسنده باید در زمینه های مذهبی، سیاسی، اجتماعی، روان شناسی و مردم شناسی وغیره مطالعات عمیقی انجام دهد.
پس از طی این مراحل او بایدبا دید و زاویه ای جدید به پیرامون خود نگریسته و جنبه های جدیدی از موضوعات را كشف كند. او باید بتواند بر آفت بزرگ «عادت» و «روز مرگی» غلبه كند و هیچ چیز را عادی و معمولی تصور نكند بلكه به هر چیز و هر كس چنان نگاه كند كه گویی اولین بار است آن را می بیند. آنگاه است كه در میان همین جریانها و پدیده های از نظر دیگران معمولی زندگی، چیزهایی را خواهد دید و كشف خواهد كرد كه بقیه متوجه آنها نشده اند.
یكی از قصه نویسان مشهور می گوید:
آنچه را كه انسان می خواهد در قصه بیان كند، باید مدتی دراز و با دقت فراوان نگاه كند، تا بتواند جنبه ای از آن را پیدا كند كه پیش از آن به وسیله هیچ كسی گفته نشده باشد
حرف آخر
لئو تولستوی، نویسنده شهیر روسی می گوید: «هنر انتقال احساس تجربه شده است.»
یعنی در واقع، یك اثر هنری از زمانی شروع به آفریده شدن می كند كه هنرمند در چار چوب یكی از قالبهای هنری، دست به كار انتقال احساسی كه خود پیشتر به ژرفترین شكل ممكن آن را تجربه كرده است، به مخاطبانش می شود.
اگر هنرمندی به شرح و وصف و تجسم چیزها و حسهایی كه خود با آنها آشنایی عمیق و بی واسطه ندارد، بپردازد حاصل كارش نمی تواند دارای اصالت هنری لازم باشد. به همین سبب نیز، اثر مخلوق او، تا ثیری را كه لازمه یك اثر هنری ارزشمند است برمخاطبانش نخواهد گذاشت .
بعد دیگر كار، به عشق و علاقه هنرمند به موضوع و عناصر كارش ارتباط پیدا می كند. به بیانی دیگر:
شرط رسیدن برای جذاب و مؤثر از كار در آمدن یك اثر هنری، آن است كه هنرمند، تا خود به شدت تحت تاثیر موضوعی قرار نگیرد در صدد خلق اثری در آن باره بر نیاید
زیرا:
«ذات نایافته از هستی بخش
كی تواند كه شود هستی بخش»
و سخن تنها آن زمان كه از دل بر آید، بر دل می نشیند.
***
ادامه دارد ...
نوشته محمدرضا سرشار
با سلام و خسته نباشید. یک درد دل از طرف کسی که روزی عاشق نوشتن بود و امروز هم هست اما ...
همیشه دوست داشتم بنویسم. نه به خاطر آنکه نویسنده شوم، نه ! دوست داشتم بنویسم چون حس می کردم تنها زمانی که می نویسم خودم هستم و با آنچه از دنیا می خواهم همراه و همگامم.چیز زیادی از این دنیای وانفسا ،با همه دغدغه ها و نقش و نگارش ، نمی خواهم. تنها آرامشی را می خواهم که خداوند حق هر بنده ای قرار داده است . و هیچ چیز مانند قلم در دست گرفتن و نوشتن آنرا بر من هدیه نمی کند. روزی تصمیم گرفتم خود را دریابم! بنویسم! از آنچه دلم می گوید بنویسم. از آنچه می بینم بنویسم. از آنچه باید، بنویسم.نوشتم. شبها قلم در دست گرفتم و سعی کردم فارغ از همه آنچه ناخواسته بر خود، از زندگی روزمره، تحمیل کرده ام بنویسم. اما روزی به خود آمدم و دیدم قلمم بوی شب گرفته! و اینکه همه نوشته هایم از ترس آنکه فردا نتوانم به موقع خود را به کلاس برسانم، ناتمام و ابتر است! از همه بدتر! گویی به هنگام نوشتن آنچنان هم از دغدغه های روزانه فارغ نبوده ام زیرا تلخی نوشته هایم برای خودم هم گزنده بود و غریب. ترسیدم! از اینکه تا این حد تغییر کرده باشم! از اینکه تا این حد تلخ شده باشم!از اینکه دیگر آن دل آرام و بی دغدغه را که تا قلم در دست می دید، طرحی از آسمان زیبا و آواز پرندگان می زد،از دست داده باشم. نمی دانستم این منم که تا به این حد تغییر کرده ام یا قلمم تا به این حد از من فاصله گرفته . آن لحظات، لحظات درناکی بود برای من. از نوشتن فاصله گرفتم و با دور شدن از ان، صبح ها بی حوصله و خسته به روزمرگیهایم پرداختم. به آنچه هیچ وقت برایم هدف نبود! هنوز هم که هنوز است هر چند وقت یکبار ، زمانی که حس می کنم هیچ راهی برای آرام کردن این موجود خسته و دور مانده از اصل خود ندارم،قلمی در دست می گیرم، چند سطری می نویسم و تمام تلخیهای وجودم را بر سینه سفید کاغذ حواله می کنم. احساس ناخوشایندی است کاری را عاشقانه دوست داشتن و با اراده از آن فاصله گرفتن. خستگی را در وجود انسان می کشد. و آنوقت است که همیشه خسته ای و در آرزوی روزی که بتوانی به اصل خود بازگردی، اما جریان زندگی تو را روز به روز از آن دورتر و دورتر می کند.
التماس دعا
سلام.احساس شما را کاملا درک می کنم.به نظرم اگر دفتر کوچکی برای یادداشتهایتان داشته باشید که بتوانید آن را همیشه و همه جا با خودتانحمل کنید,اوقات مرده طول روز(در صف انتظار اتوبوس,در مهمانیهای طولانی,...)فرصت خوبی برای انجام دادن این یادداشتهاست.از تلخی آنها هم نگران نباشید.کمترین خاصیت این یادداشتها,درد دل کردن و سبک شدن است.محتاجم به دعا.
سلام. از راهنمایی ارزشمند شما بسیار متشکرم. انشاالله این کار را می کنم
باسلام
با توجه به علاقه زیادی که به نوشتن و داستان دارم ، می خواستم بدانم که استاد آیا کلاسهای آموزش داستان نویسی دارند یا خیر ؟ و اگر دارند چگونه می توان در آنها ثبت نام کرد ؟
با تشکر و سپاس
سلام.روزهای سه شنبه، ساعت 3 تا 4.5 حوزه هنری، جلسه نقد داستان دارم.خ. حافظ تقاطع خ. سمیه، مرکز آفرینشهای ادبی، ت.88895543.