آخرین خبر

  • • بیانیه انجمن قلم ایران در مورد انتخابات ریاست جمهوری
  • چهارشنبه 08 خردادماه 92

    در ارتباط با انتخابات پیش روی ریاست جمهوری، هیئت مدیره انجمن قلم ایران اقدام به صدور بیانیه ای کرده است؛ که متن آن به شرح زیر است:
    «باسمه تعالی
    ملت بزرگ ایران، در سالی که «حماسه سیاسی، حماسه اقتصادی» نام گرفته است، در معرض یک آزمون سرنوشت ساز دیگر قرار دارد.
    امروز که با عنایت الهی، نامزدهایی از گرایشهای مختلف سیاسی برای حضور در انتخابات ثبت نام کرده و صلاحیت ایشان احراز شده است، ایرانیان می توانند با در نظر گرفتن برنامه های هر فرد، به کاندیدای مورد نظر خود رای دهند.
    انجمن قلم ایران ضمن احترام به هر هشت نامزد تایید شده ریاست جمهوری، از ایشان می خواهد که به «پیشرفت متوازن» حوزه های مختلف توجه ویژه داشته، برنامه های خود در بخش فرهنگ را برای اطلاع عموم مردم منتشر کنند. بدیهی است هنرمندان و اهالی فرهنگ و قلم، به جای حضور در کارناوالهای تبلیغاتی نامزدها، به صورت علمی و دقیق برنامه های ایشان را مورد بررسی قرار داده، در صورت لزوم، نظر نهایی خود را راجع به آنهااعلام خواهند کرد.
    انجمن قلم ایران، ضمن دعوت از مردم همیشه در صحنه برای حضور پر شور در عرصه انتخابات و اعلام آمادگی برای کمک به نامزدها برای تدوین برنامه های مناسب فرهنگی، قطعا پشتیبان رئیس جمهور آینده کشور خواهد بود.»

آخرين نظرات خوانندگان

  • ستاد مردمی حداد عادل: سخنرانی دکتر حداد عادل امشب(۱۲ اردیبهشت ماه) ساعت۲۲:۴۵ گفتگوی ویژه ادامه
  • مدیر: سلام عزیزم. محبت دارید. من هم از شما متشکرم. ادامه
  • مهدي زرگر: مشكل مااينه كه صدايي رو شنيدم كه در قلب و ادامه
  • فرامرز فرهادی: سلام آقاي سرشار. من فرامرز فرهادي هستم. معلمي كه به ادامه
  • مدیر: سلام. شما بزرگوارید. درست است. اما متاسفانه قدری دیر پیدا ادامه
  • محمد حمزه زاده: سلام استاد این یادداشت را تقدیم کرده بودم که در ادامه

آخرين تصاوير

  • -IMG_3451.jpg
  • محمدرضا سرشار-3.jpg
  • محمدرضا سرشار-1.jpg
  • محمدرضا سرشار4.jpg
  • سندساواک در باره جشن هنر.jpg
  • قبا7.jpg
  • قبا6.jpg
  • قبا5.jpg
  • قبا4.jpg
  • قبا3.jpg

آخرین کتاب

  • • «اگر بابا بمیرد » سرشار به زبان اسپانیولی ترجمه می شود
  • به گزارش خبرگزاری فارس، فهیمه سمسار دبیر شورای ترجمه حوزه هنری با بیان این که کتاب «پایی که جا ماند» خاطرات سید ناصر حسینی پور توسط مریم اورنرو سوله در حال ترجمه به زبان اسپانیولی است، گفت: این کتاب به زودی و پس از انتخاب مترجم به زبان انگلیسی ترجمه می‌شود.

    وی ادامه داد: کتاب «اگر بابا بمیرد» نوشته محمدرضا سرشار نیز توسط نجمه شبیری به زبان اسپانیولی ترجمه می‌شود. «مهمان صخره‌ها» خاطرات خلبان محمد غلامحسینی دیگر کتاب انتشارات سوره مهر است که ترجمه آن به زبان انگلیسی و توسط محسن کریمی به اتمام رسیده و در مرحله ویراستاری است.

    سمسار تصریح کرد: مجموعه داستان طنز «عشق خامه‌ای» نوشته شهرام شفیعی نیز به زبان اسپانیولی در حال ترجمه است.

    شورای ترجمه حوزه هنری با مدیریت حمیدرضا شاه آبادی آثار منتشر شده توسط انتشارات سوره مهر را با کمک مترجمان متخصص و استادان دانشگاه به زبان‌های مختلف ترجمه می‌کند.


قصه‌گوي حقگو( نامه‌اي به استاد محمدرضا سرشار)/ محمد حمزه زاده

استاد عزيزم جناب آقاي سرشار. اين اولين نامه‌اي است که برايت مي‌نويسم. براي تويي که روزهاي کشدار نوجواني‌ام آغشته به عطر صدايت است و براي تويي که مدتها پيش از اينکه نامت را بدانم، با صدايت دوست بودم. راستش روزهاي اولي که به جاي حميد عاملي قصه‌گوي ما شدي، خيلي زود به دلم نشستي. اولينش به خاطر اين بود که اسمت را نمي‌گفتي و تو را به نام قصه‌گو مي‌شناختم. و اين برايم جذابيت زيادي داشت. قصه‌گو براي من کسي بود که ظهرهاي جمعه، راديو را تمام و کمال از آن من مي‌کرد و مادر را مانند يک فرشته نگهبان به سراغم مي‌فرستاد تا يادآوري کند که: «قصه شروع شد!» و چنان اين خبر را بدهد که گويي به پدرم زمان اداره‌رفتن‌اش را يادآوري مي‌کند.
راستش دوره نوجواني من و ما، دوره‌اي نبود که چيزهاي زيادي براي خودمان داشته باشيم. تقريباً هيچ چيز شخصي يا حريم مشخصي نداشتيم و کسي در خانه يا محله، ما را صاحب مال و اموالي نمي‌دانست. از دار و ندار دنيا هرچه داشتم، همين حق گوش دادن به قصه ظهر جمعه بود که مادر برايم حفظ مي‌کرد و گويي خوب مي‌دانست لازم است احساس مالکيت، اگر شده در حد نيم ساعت از برنامه‌اي در راديو، در من نوجوان از بين نرود. صداي مهربان و پدرانه و لحن قاطع تو، همه آن چيزي بود که حکايتها و داستانها را برايم دلنشين و شنيدني مي‌کرد.
يادم نيست که کي فهميدم «رضا رهگذر» هستي، اما اول بار که تصويرت را در تلويزيون سياه و سفيدمان ديدم، تمام تصوراتم به هم ريخت: آن صداي پدرانه از آن جواني لاغر اندام بود که هيچ شباهتي به تصاوير ذهني‌ام نداشت اما حجم و لحن صدا همچنان گيرا و موثر بود.
براي تو و کساني که قصه ظهر جمعه را توليد مي‌کردند شايد پيام و محتواي قصه‌ها بود که مهم مي‌نمود. اما براي من شخصيتي که قصه مي‌گفت مهمتر بود. شخصيتي که در قصه‌گويي‌اش نوعي حق‌طلبي و حق‌گويي را درک مي‌کردم. شخصيتي که آشکارا وقتي به جاي آدمهاي خوب حرف مي‌زد، گويي حرف خود و برادرانش را مي‌گويد و وقتي به جاي آدمهاي بد قصه سخن مي‌گفت به هزار و يک ظرافت مي‌شد فهميد که با آنها همدل نيست و دلش با راستي و حقيقت است. قصه‌گويي که نمي‌توانست بيطرف باشد و خوب مي‌شد از لحنش فهميد که حالا حق با کيست. اين حس غريب براي من جذابتر از خود قصه‌ها بود.
سالها بعد، غيرمنتظره و اتفاقي، در همين کتابفروشي خيابان 16 آذر سوره، خود را در چند قدمي تو ديدم و همين‌طور که خود را مشغول ديدن کتابها نشان مي‌دادم، فالگوش ايستادم تا حرفهايت را درباره بعضي از کتابهايي که مي‌ديدي به «بابک نيک‌طلب» بگويي و من صدايت را بشنوم؛ با همان صداي حق‌طلب و لحن محکم و همان ظرافتهاي گفتاري.
حالا شايد هفت هشت سالي مي‌شد که مي‌شناختمت و خودم را در جمع مجلات «رشد»، جا کرده بودم و «سوره نوجوانان»ي را که راه انداخته بودي، سطر به سطر مي‌خواندم و دنبال مي‌کردم. گمان نکنم بداني که پيشنهاد هديه هشت صفحه مطلب آماده و صفحه‌آرايي‌شده از طرف «رشد نوجوان» به سوره نوجوانان را من به سردبيرمان داده بودم، به اين نيت که مقدمه‌اي شود براي ديدار و همکاري. و گمان نکنم که بداني همکار ثابت آقاي عربلو در صفحات طنز «تلنگر» من بودم و «نيشقلي» و «نوشقلي» ـ در حد اسم ـ پيشنهاد من به او بود. بالاخره طرحهايم براي ورود به تحريريه سوره نوجوانان به ثمر نشست ونمي‌د انم به چه مناسبت از طرف محسن مؤمني دعوت کردي که به سوره نوجوانان بيايم. بعدها نمي‌دانستي و حتما نمي‌دانستي که من چقدر مشتاقتر از تو و محسن آقا هستم!
تا همين چند روز پيش هم به تو نگفته بودم که همه يادداشتها و نامه‌هاي کوتاه و بلند و حتي حاشيه‌هايي که به مطالبم مي‌زدي، نگه داشته‌ام و همچون اسنادي عزيز، از استادي عزيزتر، مراقبتشان مي‌کنم.
در طول اين آشنايي بيست و چند ساله، هيچگاه محبت تو از اعماق قلبم تکان نخورده و هيچگاه اوج عواطف ارادتمندانه‌ام نسبت به شخصيت و منش تو رو به افول نگذاشته است. هرچند نيازي به شنيدن و خواندنش نداري اما در قلب من همچناني که سالهاي پيش بودي و در دوست‌داشتن‌ات، همچنانم که در نوجواني بودم.

6 نظر

سلام استاد
این یادداشت را تقدیم کرده بودم که در کتاب بیعت با بیداری به عنوان دل نوشته یکی از ارادتمندان و شاگردان شما چاپ شود. وقتی در کتاب نیامد، افسوس خوردم. حالا یا تقصیر من بود که رونوشتی از آن را به دست مرحوم حسین حداد نرساندم یا هر تقصیر دیگر، بالاخره نشد. امروز خوشحالم که محبت کردید و این یادداشت را در سایت قرار دادید. 

سلام آقاي سرشار. من فرامرز فرهادي هستم. معلمي كه به خاطر علاقمندي به نوشتن در جلسات نقد شما حاضر مي شدم.
وقتي نوجوان و سپس جوان بودم روزهاي هفته را مي-شمردم تا جمعه دوباره از راه برسد و قصه¬ي ظهر جمعه را باصدايي كه بر اثر تكرار برايم لذت¬بخش شده¬بود بشنوم. ياد آن روزها بخير كه جمعه¬هايش را بيشتر به-خاطر قصه اي ظهرش، آن هم فقط با همان صداي آشنا دوست داشتم. چقدر لذت مي¬بردم از شنيدن آن قصه اي شيرين و پندآموز در غياب شبكه¬هاي گوناگون تلويزيون و قبل از آن حتي در غياب تلويزيون.
آن¬روزها يكي از آرزوهايم اين بود كه براي يك¬بار هم كه شده صاحب آن صدا را ببينم. سال¬ها گذشت و صاحب صدا شايد خسته شد كه قصه¬ي ظهر جمعه را به كس ديگري سپرد. بعد از آن بود كه گوش¬هايم ديگر نتوانست به صداي جديد عادت كند. و با اين اتفاق من نيز با قصه ظهر جمعه بيگانه شدم. و چنين شد كه ديگر جمعه¬ها برايم جذابيت زيادي نداشت.
كم¬كم داشتم صداي آن قصه¬گو را فراموش مي¬كردم كه اطلاعيه¬ي جلسات نقد داستان حوزه¬ي هنري را ديدم. من به اين كار علاقه¬مند بودم. باور نمي¬كردم روزي بتوانم شما از نزذيك ببينم. اما وقتي فهميدم شما مدير جلسه هستيد به ياد آن آرزوي ديرينه¬ام افتادم.
اكنون چند سال هم از پايان آن جلسات مي گذرد. من اصولا وقتي به ياد گذشته و تصاوير آن و آدم¬هايي كه در گذشته¬ام هستند مي¬افتم دلتنگ آن روزها و تصاوير و آن آدم¬ها مي¬شوم. شايد باور نكنيد، چندسال پيش، يك¬بار به ياد معلم كلاس اول ابتدايي-ام افتادم و براي پيدا كردنش به شهر تبريز رفتم. اما هرچه تلاش كردم اداره¬ي آموزش و پرورش آنجا هيچ كمكي به من نكرد. الان هم با خوابي كه ديشب ديدم دوباره به ياد شما افتادم. ديشب در خواب ديدم شما بر روي سن، پشت بلندگو ايستاده¬ايد تا براي عده¬اي كه جمع شده¬اند حرف بزنيد. من كه ميان جمعيت بودم بلند شدم و با صداي بلند كه شما هم سكوت كرديد و گوش داديد گفتم كه: از نوجواني آرزو داشتم شما را از نزذيك ببينم و خوشحالم كه اين اتفاق افتاده-است.
ديدن شما در خواب برايم عجيب بود. نمي¬دانم، چرا اما به هرحال باعث شد من دوباره شما را به ياد بياورم.
وقتي فهميدم شماره¬¬ي شما را هنوز دارم نتوانستم اين حرف¬ها در خودم پنهان كنم. مي¬دانم كه ممكن است شما حوصله¬ي اين حرف¬ها را نداشته¬باشيد. اما براي من راضي كننده است. حالاكه اين اتفاق افتاده بد نيست بپرسم كه آيا همچنان داستان نقد مي¬كنيد؟ من به نوشتن داستان علاقه دارم و تا حالا چهار كتاب داستان و يك مجموعه شعر هم چاپ كرده¬ام كه البته هيچ نمي¬دانم داستان¬هايم در چه سطحي هستند. مي¬شود بپرسم معيارتان برايت انتخاب كتاب داستان براي نقد چيست؟
از اينكه ايميلتان را برايم داديد و اجازه داديد حرف¬هاي دلم را برايتان بزنم سپاسگزارم. باور كنيد الان كه بالاي چهل سال سن دارم باز آرزو دارم مانند روزهاي نوجواني¬ قصه¬هايي شيرين با صداي شما بشنوم و باز هم شما را از نزديك ببينم.
اميدوارم هميشه جسمتان و روانتان زير سايه¬ي باري تعالي تندرست باشد.
گل وجود مرا بي¬تو پايگاهي نيست
بجز طريق تو بر اشك من نگاهي نيست

سرشك شمع چنان چشم دلربا دارد
كه بر فتادن پروانه¬ها گناهي نيست

ستاره¬ها همه خواب و زمين تاريك است
و بي¬تو شام مرا هيچ صبحگاهي نيست

هرآنكه ماه وجودش قرين خورشيد است
درآسمان دلش نقطه¬ي سياهي نيست

كدام محفل من بي¬تو رونقي دارد؟!
كه بي¬تو در دو جهان هيچ بزمگاهي نيست

خوشا به حال تو اي سرو استوار چمن
به زير پايت اگر برگ بي¬گناهي نيست

من آگهم كه دل عاشقم رواي تو نيست
و اينكه خشم بر اين، رسم پادشاهي نيست
(فرهادي)


مشكل مااينه كه صدايي رو شنيدم كه در قلب و روح ماست و الان هيچ صداي ديگري رو قبول نمي كنيم، هر چند همه بگن اون خوبه. هنوز احساسات دوراني كه قصه ظهر جمعه مي شنيدم توي ذهنم هست و با چيزي جايگزين نميشه.
متشكرم از شما كه چنين حس خوبي را به ما داديد.

سخنرانی دکتر حداد عادل امشب(۱۲ اردیبهشت ماه) ساعت۲۲:۴۵ گفتگوی ویژه خبری شبکه ی دو سیما
ستاد حامیان دکتر حداد عادل

ارسال نظر