آخرین خبر

  • • پخش دومین قسمت مستند ابرها در راهند با صدای محمدرضا سرشار از شبکه افق
  • یکشنبه 14 شهریورماه 95

    به گزارش پایگاه اطلاع رسانی سیما:زندگی هر انسانی مملو از سوالات کوچک و بزرگ است، سوالاتی که بسته به زمانه و شرایط، دائما در حال تغییرند اما یک سوال مهم و همیشگی هست که میان همه آدم ها فارغ از زمان و مکان مشترک است.

    این سوال به فلسفه وجودی انسان باز می گردد، اینکه انسان چیست و به کجا می رود؛ گفته می شود ندانستن پاسخ این سوال آدمی را به ناکجاآباد می کشاند و ممکن است انسان نه تنها زندگی خود را مختل کند، بلکه زندگی دیگران را هم به آشوب بکشاند.

    در دومین قسمت مجموعه «ابرها در راهند» به ادامه فعالیت های وکیل جوانی که در آلمان زندگی می کند ولی اصالتی آلمانی ندارد و پدر و مادرش ترک زبان هستند پرداخته می شود، اینکه او به دنبال یافتن پاسخی برای پرسش بزرگ زندگی، اسلام را ملاک و معیار قرار می دهد و در این زمینه تلاش می کند.

    در این قسمت به حادثه 11 سپتامبر و تاثیر آن بر تحولات زندگی مسلمانان در دنیای غرب نیز اشاره می شود.

    این مستند زندگی شیعیانی را روایت می کند که در اروپا زندگی و تلاش می کنند تا نگاه صحیح و انسانی دین اسلام را به دیگر ادیان بشناسانند.

    شیخ حسین تیم لایبنر و برهان الدین داغ مشاوران تحقیق این مستند بوده اند.

    دومین قسمت «ابرها در راهند» کاری از محمد علی فارسی و با روایت گری محمدرضا سرشار، شنبه 13 شهریورماه ساعت 19 از شبکه افق پخش می شود.

    ساعت های 7.30 و 11.30 روز یکشنبه هم برای پخش تکرار این برنامه در نظر گرفته شده اند.

آخرین کتاب

  • • تعریفی برای ادبیات کودکان و نوجوان/ محمدرضا سرشار (رضا رهگذر)
  • شنبه، ۱۹ تیر ۱۳۹۵
    .
    به مناسبت 18 تیر، روز ادبیات کودکان و نوجوانان
    .
    ادبیات کودکان و نوجوانان، عبارت است از مجموعه داستان‌ها، اشعار و نمایشنامه‌هایی که ضمن برخورداری از جوهره و کیفیت ادبی لازم، با توجه به خاصه‌های ذهنی و روانی (استعداد‌ها، علایق، تمایلات) و نیازهای کودکان و نوجوانان، در چارچوب اصول تعلیم و تربیت مورد تأیید شرع، پدید آمده باشد.
    وجود قید «در چارچوب اصول تعلیم و تربیتِ مورد تأیید شرع» از آن رو است، که ادبیات سازنده‌ی کودکان و نوجوانان، در عین رعایت اقتضای سنی و علایق و تمایلات مخاطبان کم سن و سال خود، نمی‌تواند و نباید عنان خود را کاملاً به دست این عوامل بسپارد. بلکه در هر حال، علاوه بر ارضای خواست‌هایِ درست مخاطبان، باید آنچه را که آنان برای رشد صحیح و متعادل شخصیت‌شان به آن «نیاز» دارند و چه بسا خود از آن بی‌خبر باشند، در اختیار ایشان قرار دهد. ضمن آنکه تکیه‌ی صرف بر یافته‌های روانشناسی غرب و اصول تعلیم و تربیت آن، بنیانگذاری بنای سترگ شخصیت آینده‌سازان کشور بر گذرگاه سیل*؛ و نمونه‌ی عینی و محصول فرجامین آن، جوامع غرقه در فساد، سر در گم و درمانده در کاار خودِ امروزِ غرب است.

    .
    .
    * «أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى تَقْوَى مِنَ اللّهِ وَرِضْوَانٍ خَيْرٌ، أَم مَّنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَىَ شَفَا جُرُفٍ هَارٍ فَانْهَارَ بِهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ »
    آيا كسى‏كه بنيان مسجد را بر ترس از خدا و خشنودی او نهاده بهتر است،‌یا آن کس که بنیان مسجد را بر کناره‌ی سیلگاهی که آب زیر آن را شسته باشد نهاده است، تا با او، در آتش جهنم سرنگون گردد؟» (توبه: 109)
    .
    .
    منبع: از دفتر چهارم مجموعه کتاب «درباره ادبیات داستانی» به نوشته استاد محمدرضا سرشار، انتشارات کانون اندیشه جوان


محمد سرشار: چون پدرم در کیهان بود، ثبت نامم نکردند

باشگاه چانه زنی 11/ گفتگو با محمد سرشار
چون پدرم در کیهان بود ثبت نامم نکردند/ در ماجرای 18 تیر بچه‌های حجتیه‌ای خوشحال بودند که نظام دارد ساقط می‌شود!

باشگاه چانه زنی: جوان آرام و محجوبی است اما هم کلاسی‌های دانشگاهش خاطرات زیادی از شلوغ کاری و شیطونی‌هایش دارند که بماند! «محمد سرشار» به دلایل مختلف می‌تواند مهمان «باشگاه چانه زنی» رجانیوز باشد؛ او مدتی مدیر عامل کانون اندیشه جوان بوده است. دستی هم در نوشتن و ترجمه دارد و چند جایزه ادبی را در حوزه داستان کسب کرده است. الان هم با اینکه سرش بیشتر به درس و پژوهش گرم است اما هنوز دستی در حوزه کتاب و کتابخوانی دارد. او همچنین فرزند محمدرضا سرشار، نویسنده معروف است که اتفاقا در این گفتگو هم کلی درباره پدرش با هم گپ زده‌ایم. به هر حال چانه‌زنی ما با محمد سرشار نکات خواندنی زیادی دارد که می توانید از آن لذت ببرید.
 
محل و تاریخ تولد؟

متولد شیراز هستم، هشتم تیر 1360. روزي که رادیو داشت اسامی شهداي هفتم تیر را مي‌خواند و آخرين وضعيت حضرت آقا پس از ترور را مي‌گفت.
 
کی به تهران آمدید؟

قبل از تولد من، خانواده‌مان ساکن تهران بودند. از سال 1354 پدرم به خاطر قبولي در دانشگاه علم و صنعت، از شيراز به تهران آمدند. بعد هم تصميم به ازدواج گرفتند از طريق عمه‌ام، با مادرم که آن وقت در سپاه شيراز بودند؛ آشنا شدند و ازدواج کردند و به زندگيشان در تهران ادامه دادند. متاسفانه من جز چند ماه ابتداي تولد، مدت طولاني‌اي در شیراز نبوده‌ام.
 
خانواده پدری شما شیرازی اند؟

هم خانواده مادری و هم خانواده پدری شیرازی هستند. پدرم به خاطر شغل پدربزرگم در کازرون به دنیا آمدند. جد پدري ما، آقا محمدباقر، از قديميها و هياتي‌هاي شیراز بوده‌اند.
 
اوضاع درس و مشقتان چطور بود؟

درس و مشق که هنوز تمام نشده و بحمدلله ادامه دارد! اما در کودکي به مدارس خوبي رفته‌ام و دوستشان داشتم. درسم هم خوب بود. يادم است بعضي وقتها که بايد در خانه املا مي‌نوشتم؛ خودم درس را حفظ مي‌کردم و بعد املايش را از بر مي‌نوشتم!
 
در دوره تحصیل از چه درسهایی اذیت میشدید؟

بيشتر در درسهای حفظی مشکل داشتم. مخصوصاً زیستشناسی. درسهاي ديني و قرآن را خيلي دقيق و خوب ياد گرفتم! دليلش هم اين بود که معلمهاي اين درسهايمان در راهنمايي و دبيرستان، «حجتيه»‌اي بودند و ما هميشه سر کلاسها، با آنها بحث داشتيم و بايد اين مباحث را خوب بلد مي‌بوديم!
 
دانش آموز رياضي فيزيکي كه مهندسي عمران قبول مي‌شود اما در دانشگاه علوم انساني مي خواند؛ يك كم متناقض نيست؟!

[با خنده] این باز هم لطف خداوند و در نتيجه مدیریت پدرم بود. من در دوره نوجوانی بسیار مطالعه میکردم، یعنی با اینکه دانش آموز ریاضی فیزیک بودم، مطالعه ام در حوزه های فرهنگ و ادبیات و سیاست زیاد بود و به تناسب سنم، فعالیتهای اجتماعی زیادی هم داشتم. بنابرين با علوم انساني بيگانه نبودم. من در سال 78 در کنکور رياضي ـ فيزيک شرکت کردم. پس از کنکور و در فاصله اعلام نتايج تا انتخاب رشته، پدرم با من صحبتهاي جدي‌اي درباره تغيير رشته به علوم انساني کردند و حتي چند نفر را هم به من معرفي کردند. حرف ایشان اين بود که الان کشور ما به فارغ‌التحصیلان علوم انسانی نياز جدي‌اي دارد و اين در حالي است که بسياري از مسؤولان از علوم رياضي و فني به اين حوزه آمده‌اند. اين شد که من تغيير رشته دادم و از قبولي‌هايم در مهندسي عمران دانشگاه  علم و صنعت و مهندسي برق ـ الکترونيک دانشگاه آزاد تهران چشم پوشيدم و به حقوق امام صادق(ع) رفتم.



 خيلي به دروس ریاضی و فيزيك علاقه داشتيد داشتید؟

خیلی زیاد. یکی از لذتهای زندگی من حل کردن مساله‌هاي هندسه و جبر و فيزيک بود. ریاضیات احتمال را خيلي دوست داشتم و حتي در مرحله اول المپياد کامپيوتر هم قبول شدم. به هر حال، معلمان مدرسه و هم دوره‌اي‌ها خیلی از این تصمیمم تعجب کردند. يادم هست براي خداحافظي با رياضيات و فيزيک، اشک هم ريختم اما تصميم سختي بود که وقتي گرفته شد؛ هيچوقت به بازگشت فکر نکردم.

 الان از این تصمیمی که گرفتید راضی هستید؟

بله و فکر میکنم بايد به فرزندانم هم اين راه را نشان بدهم.


چرا دانشگاه امام صادق(ع) را انتخاب كرديد؟

دانشگاه امام صادق(ع) را از قبل مي‌شناختم و اعتبار زيادي در ذهنم داشت. اما چون تصميمم به تغییر رشته بعد از شرکت در کنکور رياضي ـ فيزيک بود؛ تنها دانشگاه علوم انساني که میتوانستم در آن ثبتنام کنم، دانشگاه امام صادق(ع) بود که بچه‌هاي ریاضی و فیزیک را هم میگرفت.

کنکور در سال 78 سخت نبود؟

چرا. خيلي! کنکور ما با فتنه 18 تير و غائله کوي دانشگاه تهران همزمان بود. يکي از تلاشهاي آشوبگران اين بود که آشوبها تا 25 تير ادامه و گسترش پيدا کند و ما نتوانيم کنکور بدهيم. من 18 تير در تهران نبودم و در اردوي درسي مدرسه خارج تهران بودم. اما روز آخر اردو، خبرها بهمان رسيد. بچه‌هاي حجتيه‌اي خوشحال بودند و منتظر بودند نظام ساقط شود. در اين فضاي پرالتهاب و بي‌خبري، به تهران رسيديم و ديديم در شهر خبري نيست! به خانه که رسيدم تازه ابعاد ماجرا روشن شد.

آن روزها پدرم در تهران نبودند. راهپيمايي 23 تير که مي‌خواست برگزار شود؛ هيچ‌کس نمي‌دانست چه خواهد شد. مسؤولان مي‌ترسيدند مردم نيايند و يادم هست که هيچيک از رجال درجه يک حاضر به سخنراني نشده بود. آن موقع، آقاي حسن روحاني چندان شخصيت مهمي نبود. وقتي خواستم براي راهپيمايي بيايم؛ مادرم اجازه ندادند. احتمال درگيري زياد بود و مي‌ترسيدند بلايي سرم بيايد و به کنکور پس فردايش نرسم. من به ظاهر قبول کردم. اما نقشه‌ام اين بود که مادرم که رفتند؛ خودم راه بيفتم و به راهپيمايي بروم. يکدفعه ديدم مادرم برگشتند و قرآن را جلويم گرفتند که قسم بخورم به راهپيمايي نمي‌روم!


 
دوران مدرسه وقتي مي‌پرسيدند «شغل پدرت چيست» چه مي‌گفتید؟ نویسنده؟

آن موقع پدر ما هم قصه گو بودند، هم نویسنده و هم روزنامه نگار. من معمولاً میگفتم داستان نویس.
 
روزنامه‌نگار بودن ايشان خيلي در زندگي‌تان نمود نداشت؟

البته شغل روزنامه‌نگاري ایشان به نوعي در زندگی من تأثیر داشت. من برای دوره دبستان در مدرسه «علوی» ثبت نام کرده بودم ولی رد شدم. کمي سنم را بهانه کردند. در دوره راهنمایی، در آزمون ورودي «نيک‌پرور» شرکت کردم. آنجا هم اعلام کردند که رد شده ام. ما در میان همسایگان و دوستان کسانی را داشتیم که فرزندانشان در مدرسه علوی تحصیل میکردند. پرس و جو که کردیم، فهمیدیم اینها از روزنامه نگاری پدرم میترسند.

پدرم در آن مقطع با روزنامه کیهان همکاری میکردند و با توجه به صبغه انجمن حجتیه‌اي مدرسه، آنها میترسیدند که این مجرایی برای بیرون رفتن اطلاعات و غیره بشود، به همین دلیل مرا رد کرده بودند، ولی وقتی افرادی که واسطه بودند، صحبت کردند و گفتند این نگاه شما صحیح نیست و اينها به دليل تربيت مذهبي مدرسه و نبودن آلودگي هاي مدرسه علامه حلي، اينجا را انتخاب کرده‌اند؛ مرا قبول کردند. بعدها که با بچه های مدرسه دوست شدم، یکی از دوستان ما، دو عمو داشت که هر دو در مدرسه فعالیت میکردند و رده های 2 و 3 مدرسه بودند. فهمیدم که رتبه من در آزمون 1 شده بود، ولی به خاطر این مسائل سیاسی و حواشی، چنین اعمال نظری اتفاق افتاده بود.
 
الان شغلتان چیست؟

الان میگویم پژوهشگر.
 
در دوران کودکی در آرزوهایتان چه شغلی را میدیدید؟

مثل خیلیها خلبانی را دوست داشتم.
 
چرا خلباني يكي از گزينه‌هاي دوست داشتني بچه‌هاي آن دوران بود؟

شايد به دو دليل. يکي نقش خلبانها مخصوصاً در دوران دفاع مقدس و دوم ترس همسالان من از حمله‌هاي هوايي دشمن. دوران کودکي ما با آژيرهاي خطر و بمباران و موشک‌باران عجين بود. من نيمي از سال اول دبستان را به مدرسه نرفتم. چون مدارس تعطيل بود و درسهایمان را از طريق تلویزیون یاد میگرفتیم. از این نظر هواپیما در ذهن من خیلی پررنگ بود. يادم است یکی از خوابهای دوران کودکی که برایم خیلی ترسناک بود و هنوز هم طعم آن ترس را در خاطر دارم؛ این بود که من پشت پنجره آپارتمانمان ایستاده بودم و داشتم خیابان را نگاه میکردم. هواپيماهايمان را مي‌ديدم که براي نبرد هوايي با هواپيماهاي آمريکايي مي‌روند و تعقيب و گريز آنها را در آسمان تعقيب مي‌کردم. بعد هواپيماهاي ما شکست خوردند و هواپيماهاي آمريکايي آمدند و سربازانشان را در خيابانها پياده کردند.


فرق بچههای حالا با بچه های دهه 60 چیست؟

عدم تمرکز.
 
یعنی چه؟

به دلایل مختلف بچه های حالا به نسبت دهه 60 و البته همينطور ما به نسبت پیشینیانمان، تمرکز کمتری داریم. اگر معلم باشید، با اين مشکل به شدت دست و پنجه نرم مي‌کنيد. مثلاً اگر در برگه امتحان، در يک سؤال، سه تا کار را از دانش آموز بخواهيد، بیش از 70، 80% دانش آموزان، کار سوم را انجام نمیدهند، چون سئوال را به دقت ندیده اند. کار به جایی رسیده که آموزش و پرورش در مواردی که عدم تمرکز دانش‌آموزان مساله‌ساز مي‌شود؛ سئوال را سیاهتر چاپ میکند یا برای مشخص شدنش زیر آن خط میکشد. به نظرم علت عمده آن هم دیدن آگهی های تلویزیونی است که تمرکز را از بين مي‌برد.
 
در دوراني كه تدريس مي‌كرديد تندترین برخوردتان با یک دانش آموز چه بوده است؟

من در دوره بلوغ عصبانی میشدم ولی عاقلتر که شدم سعی کردم آن را کنترل کنم. الان بيشتر اطرافيان، مرا به عنوان آدم آرامی می‌شناسند که اهل دعوا نیست. سعي کردم‌ با دانش‌آموزانم محترمانه رفتار کنم. البته پیش آمده است که دانش آموزانی را از کلاس اخراج کرده باشم، ولی نه اینکه بخواهم درگیری فیزیکی پیدا کنم و یا حتی بخواهم سرشان داد بزنم.
 
دورترین خاطره کودکی شما چیست؟

درون يک پارک، چادر زنی را در دست گرفته‌ام و به دنبالش مي‌روم. البته بزرگتر که شدم فهميدم با اين کار باعث شده بودم در يک لحظه گم بشوم و مادر و خاله‌ها و مادربزرگم مجبور بشوند کل پارک را به دنبالم بگردند!
 
افراد هنگامی که پدرشان در رشته ای به شهرت میرسد، معمولاً سعی میکنند در آن مسیر نروند تا هميشه زير سايه شهرت او نمانند. حتی در موسیقی افرادی را داشتیم که نامشان را عوض کردند تا با پدرشان مقایسه نشوند. نگران این قضیه نبودید که با پدرتان مقایسه شوید؟

حوزه ادبیات داستانی با بقیه حوزه ها فرق میکند. مثلاً ما دو نویسنده داريم به نام « الکساندر دوما». يکی پدر است و ديگري پسر و حتي نامشان هم یکی بوده است!

نکته دوم اینکه من هميشه تجربه و مهارت پدرم را، يک فرصت طلايي براي خودم ديده‌ام تا بيشتر ياد بگيرم و موفقتر باشم. درست مثل پسری که پدرش نجار بوده و او هم به نجاری علاقه پیدا مي‌کند.
 
مثلا چطور از اين تجربه استفاده مي‌كرديد؟

به شيوه‌هاي مختلف. يکي‌اش خواندن رمانهايي بود که پدر خوانده بودند و در حاشيه صفحات کتاب، آن را نقد کرده بودند. ديگري ياد گرفتن هميشگي از ايشان بوده است. مثلاً یکی از لذتبخشترین دوره های زندگی من دورانی بود که در روزنامه جوان مشغول به کار شده بودم و از قضاي روزگار، مدتی هم پدرم به آنجا تشریف می‌آوردند. همین بهانه ای شده بود که موقع برگشت از کار، در یک خودرو با هم باشیم و در اين يک ساعت ـ خصوصاً موقعی که در ترافیک گیر میکردیم ـ چیزهای بسياري را از پدرم یاد بگیرم.

من بعد از يک خواب تلخ، هميشه همجواري با پدر و مادرم را مثل يک فرصت طلايي تکرارنشدني براي خودم ديده‌‌ام. همين را به همسرم هم گفته‌ام که هر لحظه ديدن پدر و مادرشان را، مثل يک دوربين در ذهنش ثبت کند.


 
قصه های پدر را در روزهای جمعه می‌شنیدید؟

بله.
 
مقید بودید که با خانواده بنشینید و گوش بدهید؟

بله، ضمن اینکه در آن دوران، برنامه های تلویزیون در روز جمعه، تازه از ساعت دو شروع میشد و خانواده هایی که به نمازجمعه می رفتند، موقع برگشتن می‌شنیدند. خانواده هایی هم که نمیرفتند، دور هم بودند و گوش میدادند. تجربه منحصر بفردي برای خانواده های ایرانی بود.

داستانهاي پدر را هم مي‌خوانديد؟

بله، یکی از توفیق هایی که داشتم ـ شاید بهتر باشد بگویم که پدرم به من لطف داشتندـ اين بود که برخي از نوشته‌های ایشان را، قبل از انتشار یا ساخت برنامه ها بخوانم. مهمترين موردش اثري بود بود که بعدها به نام رمان «آنک آن يتيم نظر کرده» منتشر شد. يادم هست که دست‌نوشته های آن را قبل از اینکه تبدیل به نمايشنامه‌هاي رادیویی بشود، میدادند من بخوانم. یکی از اهدافشان این بود که ببینند مخاطبی در سن من، متوجه نثر پیچیده اثر میشود یا نه؟
 
اولین و بهترین کتابی که خواندید یادتان هست؟

کتابی که برای من خیلی خاطره انگیز بود، «بشنو از نی» بود که داستانی بود درباره چوپاني به نام علی که علیه حاکم آن دوران قیام میکند و بعد هم به شهادت مي‌رسد. اما داستان قيامش، از طريق نواختن ني هايي که با خونش آبياري شده بود؛ در همه جا پخش مي‌شود. این کتاب به قدری برای من خاطره انگیز بود که وقتی پسرم 5 ساله شد، چاپ جدید این کتاب را خریدم و در اول آن احساسم را نوشتم و کتاب را به او هدیه دادم.
 
چه کتابی را چندين بار خواندید؟

در دوران نوجواني، بارها پيش مي‌آمد که همة کتابهاي داستاني مناسب سنم را خوانده بودم و مجبور مي‌شدم دوباره برخي از آنها را بخوانم. دوست‌داشتني‌ترين مجموعه‌ای که چندین بار خواندم، سه گانه‌ای بود از جان کریستوفر به نام «کوههای سفید»، «شهر طلا و سرب» و «برکه آتش». بعدها که به دوره پیش دانشگاهی رسیدیم، ایشان جلد صفر اين مجموعه را به نام «وقتی سه پایه ها به زمین آمدند» منتشر کرد. وقتي من این کتاب را بعد از خواندن به مدرسه بردم، آنقدر بين بچه‌ها دست به دست گشت که چند ماه بعد دوباره به دستم رسید. مجموعه ای است که بیگانگان به کره زمین هجوم آوردهاند و چند جوان و نوجوان گروه مقاومتی را در مقابل اینها تشکیل میدهند و با آنها درگیر می‌شوند. مجموعه خوبی بود.
 
اوقات فراغتتان را چگونه میگذرانید؟

به غير از زماني را که با خانواده مي‌گذرانم؛ مهمتر از همه مطالعه است. تلاش مي‌کنم شبها قبل از خواب، بطور منظم و مستمر انجامش دهم. ديگري ديدن فيلمها و سريالهاي مهم است. براي ديدن آنها معمولاً از قبل مطالعه مي‌کنم و در ذهنم، فهرستي از چيزهايي که بايد ببينم دارم. يک بخش از اوقات فراغتم هم به حضور در فضاي مجازي و شبکه‌هاي اجتماعي مي‌گذرد.
 
مثلاً سريال  Lostرا دیده‌اید؟

بله، دو فصل از 24 را هم دیده ام و چندین سريال دیگر.


 
بزرگترین حسرت زندگی؟

من خیلی دوست دارم فرصتی پیدا کنم تا در اين سن، کتابهای مرجع دینی‌مان را یک بار به طور نظامند مطالعه کنم.
 
مثلاً چه کتابهایی؟

قرآن، نهج‌البلاغه، صحیفه سجادیه و متونی که مستقیماً منسوب به ائمه است، آن هم به خاطر اینکه یک بار دیگر مجموعه دانسته‌ها و دانشم را با اين معارف ناب دینی. ما در سالهاي ابتدايی دانشگاه، عمده آثار شهيد علامه مطهری را خواندیم. الان خیلی دوست دارم فرصتی پیدا کنم دوباره این مجموعه را بخوانم.
 
بزرگترین پشیمانی‌تان؟

وقتهایی که تلف کردم. ديگري چند سالي را که به واسطه فعاليتهاي دانشگاهي و دانشجويي، از  مرحوم حجت‌الاسلام حسين اسکندري دور افتادم و محروم ماندم. من ايشان را خيلي دوست داشتم و تا قبل از قبولي در دانشگاه، در مسجد انصارالحسين(ع) فعاليتهاي فرهنگي زيادي داشتم. با بچه‌هاي امام صادق(ع) تازه از زيارت امام رضا(ع) برگشته بوديم و من از تلفنهاي عمومي دانشگاه به خانه زنگ زدم تا رسيدنم را خبر بدهم. وقتي خبر وفاتشان را شنيدم، همانجا پاي تلفن نشستم و گريستم. دوستانم از اين حال من تعجب کرده بودند. بعد همين طور اشک ريختم و خودم را به خانه رساندم.

 بزرگترین آرزویتان؟

شهادت. مخصوصاً هر از چندي که مي‌شنوم به بهانه‌اي، اين راه را براي مدتي باز کرده‌اند و زود بسته‌اند.
 
بزرگترین کشف زندگیتان؟

یکی از بزرگترین کشفهای من، کشف لطافت نگاه دين به مساله «همسري» بود. مساله ازدواج و همسري، در دين ما بسيار روحاني و لطيف و دقيق است. وقتی خواندن کتب دینی و احاديث در این باره شروع کردم، واقعاً نگاهم به اين مساله خيلي عميقتر شد و ازدواج در ذهنم؛ مثل یک «زندگی دوباره» تصویر شد.
 
الان چه خبری بیشتر از همه خوشحالتان میکند؟

شنیدن خبر دیده شدن سفیانی. هر چند که پس از آن، دوران سختي در انتظار شيعه است اما تحمل اين درياي خون و سختي، به شيريني ظهور بسيار آسان است.
 
عجیبترین چیزی که در زندگی روزمره مردم می‌بینید.

چشم و همچشمی.
 
از چه نظر عجيب است؟

رقابت بی پایان و بی ثمری است. منابع را مصرف میکند و نتیجه چندانی هم ندارد.


 
آخرین جمله‌ای که دوست دارید در دنیا بگویید.

امیدوارم بعد از شهادتین، سلام به ائمه(ع) باشد. يعني توفیق پیدا کنم قبل از مرگ، آنها را ببینم.
 
خاطره ای از کاندیداتوری پدر در انتخابات مجلس دارید؟

بله و این خاطرات در کتاب «عکس انتخاباتی با کت دکتر احمدی نژاد» آمده است.
 
جالبترینش؟

در یکی از شهرکهای حاشیه جنوب تهران مراسم سخنرانی‌ای برای پدر تدارک دیده شده بود و من هم همراه ایشان رفته بودم. مراسم در یک مسجد بود اما هیچکس بلد نبود قرآن بخواند و من مجبور شدم بروم پشت تریبون و قرآن بخوانم!
 
مگر تا آن زمان به این صورت قرآن قرائت نکرده بودید؟

نه، من قاری قرآن نیستم و برای قرائت قرآن هم صدای خوبی ندارم، ولی در آنجا به قدری قحط الرجال بود که من قاری قرآن محسوب میشدم.
 
شركت پدر در انتخابات براي شما چطور بود؟

من بعد از تجربه شرکت پدرم در انتخابات، قویاً به این نتیجه رسیدم که نظام انتخابات ما در مجلس ناعادلانه است. در انتخابات ریاست جمهوری با امکاناتی که تلویزیون در اختیار کاندیداها میگذارد، به نوعی بی عدالتی از بین می‌رود، کما اینکه در انتخابات آخر، مهمترین عامل اثرگذار در انتخابات، تلویزیون بود، ولی در انتخابات مجلس، مخصوصاً در شهر تهران، فقط با هزینه های چند میلیاردی میشود تبلیغات کرد و طبیعتاً اين مساله، اعمال نظر گروه های صاحب قدرت، یعنی صاحبان زر و زور را پررنگتر میکند. به نظرم باید تجدیدنظر جدی در این قضیه شود، چون با شيوه فعلي، صلاحیتهای فردی افراد موجب انتخاب شدنشان نمی شود، بلکه هزینه‌ای که برای تبلیغات می‌کنند، مؤثرتر است.
 
چقدر احتمال میدادید پدر انتخاب شوند و از کی این احتمال را ندادید؟

ما احتمال نمیدادیم که پدر انتخاب شوند! در مجلس ششم وضعیت به‌گونه‌ای بود که بسیاری از سیاستمداران بو کشیده بودند که انتخاب نمیشوند و اصلاً نامزد نشده.

البته این نامزدی هم به این شکل بود که جناح اصولگرا به ناامیدی رسیده بود، یعنی مجلس پنجم کاملاً در برابر جریانی که در دوم خرداد رأی آورده و قدرت را در دست گرفته بود، کاملاً منفعل بود و همه هم پیشبینی کرده بودند که این جریان، مجلس ششم را در دست بگیرد. این جریان هم بسیار با قدرت وارد شده و رسانه‌ها را در دست گرفته بود و ورود به عرصه انتخابات با قربانی شدن یکی بود، کما اینکه در مورد آقای حدادعادل دیدید که چه اتفاقی برای ایشان افتاد و ماجراهایی که در کل شمارش آرا داشتند و غیره.

از این نظر ورود پدر ما به آن عرصه، بیشتر یک امر تکلیفی بود، یعنی ایشان احساس میکرد که نظام برای ایشان هزینه کرده و ایشان را به اینجا رسانده است و حالا باید از شهرت و اعتباری که پیدا کرده است، استفاده کند تا بلکه بشود جریان انحرافی‌ای را که در حوزه سیاست ایجاد شده بود تا حدی به عقب راند. این محرکه اصلی بود.

نکته دوم این بود که در آن دوران در مجلس از اهالی فرهنگ، چهره جدی‌ای نداشتیم و مجلس در دست سیاسیون بود، به همین دلیل، ورود اهالی فرهنگ به مجلس تا دوره‌های متمادی ضعیف بود و الان هم نسبتاً ضعیف است.
 


شدیدترین تنبیهی که پدرتان انجام دادند، به خاطر چه بود؟ عاملی که خیلی عصبانی شدند؟

من مدادی را عمداً شکسته بودم. پدرم خیلی از دستم ناراحت شدند و ضربه‌ای به من زدند، البته نه به صورت سیلی یا ضربه شدید. من به‌قدری ناراحت شدم که این را به عنوان خاطره یادداشت کردم! یادم هست هر وقت پدرم ما را دعوا میکردند، شبها می‌آمدند و ما را می‌بوسیدند و دلداری می‌دادند و نمیگذاشتند با ناراحتی بخوابیم. یکی از لذتهای من این بود که در آن لحظه خودم را به خواب بزنم.
 
گرانی این روزهای کاغذ نتيجه چیست؟

این گرانی مصداق بارز سوء مدیریت است، نه تحریم و نه کمبود. فقط سوء مدیریت.
 
چرا نشریه ادبیات داستانی بسته شد و ادامه پیدا نکرد؟

ماهنامه ادبیات داستانی به نظرم با دو مشکل عمده روبرو بود. یکی اینکه سوره مهر نتوانست بازاریابی خوبی برایش انجام دهد و بیشتر خود ماهنامه برای خودش مخاطب پیدا میکرد. دوم اینکه در دوره آقای بنیانیان ضرورت وجود این نشریه فهمیده نمیشد و مخصوصاً در حوزه پرداختهای مالی، تحریریه خیلی اذیت می شد. فضای تحریریه در حد اتاقي 20 متري بود و امکانات فوقالعاده ضعیفي داشت. اما با اين وجود، به نسبت نشریه موفقی بود و اگر انتشارش ادامه می‌يافت، می توانست به عنوان یک نشریه مرجع با سابقه طولانی مطرح باشد.
 
ضعفهای مدیریت فرهنگی کشور را در چه میدانید؟

من روی این مسئله خیلی فکر کرده‌ام و برايم یک دغدغه جدی است. در حال حاضر عدم تمرکز در تصمیم گیری، تعدد نهادهای فرهنگی و نبودن یک مرجع تصمیم گیر واحد بالای سر آنها باعث میشود که نتوانیم در دوره های مختلف، نظریه های فرهنگی را اجرا کنیم و بسنجیم که چقدر موفق بوده اند و بعد بر اساس میزان موفقیت یا شکست آنها نظریه جدیدی را پیشنهاد بدهیم.
 
حس و حالتان از شنيدن خبر بازگشت مهدی هاشمی و دستگیر نشدن او و رفتنش به خانه چیست؟

وقتی شنیدم که بی.بی.سی فارسي پيش از همه، خبر تصمیم ایشان برای بازگشت را اعلام کرده است، کاملاً احساس کردم که بازی جدیدی دارد برای کشور شروع میشود. باید ببینیم چه نقشه‌ای کشیده‌اند. این یک بازگشت ساده برای پاسخگویی به اتهامات وارده نیست، وگرنه رسانه‌ای مثل بی.بی.سی صحنه گردان این ماجرا نمیشد.
 
بهترین نویسنده خارجی از نظر شما کیست؟

من از ارنست همینگوی خیلی خوشم می آید، هر چند که آلودگیهای فکری و قلمی دارد، ولی آنها مد نظرم نیستند. بیشتر قوت زاویه دید و نثر او مد نظرم هست. بین نویسندگان داخلی، به بسیاری از تدوین کنندگان گمنام خاطرات دفاع مقدس بسیار وام دارم. یکی از بخشهای لذتبخش زندگی‌ام خواندن خاطرات افرادی است که به نوعي درگیر دفاع مقدس بودهاند. اين کتابها شماري از بهترین حالتهای معنوی را به من هديه داده‌اند.
 
یک جمله کوتاه در باره جلال آل احمد بگویید.

به نظرم جلال آل احمد کارکرد زمانی و مکانی فکري و ادبي داشته است. در دوره ما، توقف در او درست نيست و ضمن اينکه از نظر شخصيتي هم، آثار پيش از توبه اش، نبايد همرديف آثار پس از توبه قرار گيرند.
 
داستان؟

لذت تجربه آفريدگاري.
 
کانون اندیشه جوان؟

ظرفیت بالقوه و فوق العاده ای که عملاً تعطیل شده است.
 
خيابان ايران؟

اگر بودجه مالی به من اجازه بدهد، حتماً برمیگردم و آنجا زندگی میکنم.
 
قصه های ظهر جمعه؟

نوستالژی.
 
تهران؟

تهران به خاطر مردم مذهبی و حزب اللهی اش شهر خوبی است. شاید آدمهای حزب اللهی را در شهرهای دیگر با این غلظت و سطح مطالعه پیدا نکنیم.
 
بازی استقلال پیروزی؟

اصلاً نگاه نمیکنم و اگر کسی را هم ببینم که دارد نگاه میکند سعی میکنم با شوخی او را متوجه بیهودگی این کار بکنم.
 
صادق هدایت?

یکی از هدیه های راديوي بی.بی.سی فارسي به کج‌انديشان ما.

 

ارسال نظر