آخرین خبر

  • • محمدرضا سرشار:برگزاری هفته کتاب در ایران نشان‌دهنده توجه بانیان فرهنگی است
  • چهارشنبه 24 آبانماه 91

    یک نویسنده گفت: برگزاری هفته کتاب بیانگر اهمیتی است که بانیان فرهنگی کشور برای کتاب و کتابخوانی قائل هستند.
    به گزارش خبرگزاری مهر، محمدرضا سرشار، عضو و نماینده تشکل‌های اهل قلم هیئت تجدید نظر رسیدگی به تخلفات ناشران درباره برگزاری هفته کتاب اظهار کرد: اختصاص روزها یا هفته‌های ویژه به برخی مقوله حداقل بیانگر دو موضوع است؛ اول اینکه آن موضوع به اندازه کافی در جامعه هدف رایج نیست و بنابر این ما با این روش‌ها سعی داریم توجه مردم را به موضوع جلب کنیم. از زاویه دیگر می‌تواند بیانگر اهمیتی باشد که بانیان فرهنگی کشور برای آن مقوله خاص قائل هستند.

    وی با تاکید بر این که دو علت فوق برای برگزاری هفته کتاب در ایران، مورد توجه است، گفت: ما نه در مقایسه با برخی از کشورهای اسلامی و یا کشورهای اروپایی ـ که ما وضع مطالعه‌مان از بسیاری کشورها بهتر است ـ بلکه در مقایسه با انتظاری که از یک ملت انقلابی پیشرو با فرهنگی پیشرفته می‌رود، کمبود داریم و نیازمند پیشرفت بسیاری از لحاظ کمی و کیفی در مطالعه و کتابخوانی هستیم.

    سرشار ادامه داد: انقلاب ما یک انقلاب فرهنگی بوده و بنیانگزار انقلاب و دیگر سران نظام، عمدتا چهره‌های فرهنگی بوده‌اند؛ یعنی هم کسانی که انقلاب را راه انداخته‌اند فرهنگی بوده‌اند و هم نگاهشان به انقلاب، فرهنگی بوده است. پس در این انقلاب به دنبال ابزارهای تعمیق ارزش‌ها هستند. بعد از گذشت 33 سال نیز طبیعی است که مسئولان فرهنگی تلاش دارند به کتاب به عنوان ابزار انتقال و تعمیق فرهنگ توجه داشته باشند.

    بیستمین دوره هفته کتاب جمهوری اسلامی ایران با شعار یادگار ماندگار از 20 تا 27 آبان ماه سال جاری در سرتاسر کشور برگزار می‌شود.

آخرين تصاوير

  • -IMG_3451.jpg
  • محمدرضا سرشار-3.jpg
  • محمدرضا سرشار-1.jpg
  • محمدرضا سرشار4.jpg
  • سندساواک در باره جشن هنر.jpg
  • قبا7.jpg
  • قبا6.jpg
  • قبا5.jpg
  • قبا4.jpg
  • قبا3.jpg

آخرین کتاب

  • • انتشار سه کتاب جدید در باره ادبیات داستانی، به کوشش سرشار
  • برگزاری فارس: «غوطه خوردنی غریب در داستان»، «هوا سرشار از کلمات است» و «داستان برای گشایش درهای آسمان» سه اثر جدید محمدرضا سرشار به زودی منتشر خواهند شد.
    به گزارش خبرگزاری فارس، محمدرضا سرشار از انتشار سه کتاب خود در حوزه نقد ادبی خبر داد و گفت: این سه کتاب مصاحبه‌های گرد‌آوری شده هستند و در آنها گفتگوهای فنی با نویسندگان ایرانی، نویسندگان خارجی و مترجمان ایرانی داستان‌های خارجی انجام شده است.
    وی در ادامه افزود: این گفتگوها مربوط به دوره انتشار مجله ادبیات داستانی است و من این گفتگوها را بعد از استخراج و بازبینی مجدد، بر اساس یک طبقه بندی در سه کتاب «غوطه خوردنی غریب در داستان»، «هوا سرشار از کلمات است» و «داستان برای گشایش درهای آسمان» تدوین کرده‌ام.
    سرشار در مورد هر یک از این کتاب‌ها گفت: کتاب «غوطه خوردنی غریب در داستان» مجموعه‌ای از مصاحبه‌ها با نویسندگان معاصر ایرانی است. جلد دوم این مجموعه «هوا سرشار از کلمات است» نام دارد و مصاحبه‌های نویسندگان خارجی است که به فارسی ترجمه شده است. اکثر این مصاحبه‌ها در خارج از ایران انجام شده‌اند. البته در این کتاب تعدادی از مصاحبه‌هایی که نویسندگان مجله با نویسندگان خارجی انجام داده‌اند نیز وجود دارد.
    وی در ادامه افزود: جلد سوم این کتاب نیز «داستان برای گشایش درهای آسمان» نام دارد و گفتگو با مترجمان ایرانی داستان‌های خارجی است. در این کتاب مترجمان از مسائل ترجمه، جریان ترجمه در کشور و روش‌های شخصی این افراد در ترجمه آثار سخن گفته‌اند.
    سرشار درباره ضرورت گردآوری و انتشار این مجموعه سه جلدی گفت: در دورانی که من در مجله ادبیات داستانی به عنوان سردبیر یا عضو شورای سردبیری به فعالیت مشغول بودم، مطالب ارزشمندی منتشر شدند. این گفتگوها ماندگار هستند و ارزش چاپ این مطالب بیش از یک‌بار چاپ در یک مجله هستند.
    وی در ادامه افزود: از سویی این مجلات در حال حاضر در دسترس کسی نیستند. به غیر از کتابخانه مرکزی حوزه هنری تهران در هیچ کتابخانه‌ای در ایران دوره کامل این مجله پیدا نمی‌شود. با باز نشر این مطالب، برخی از مطالب این مجلات در دسترس عموم قرار خواهد گرفت.
    سرشار درباره استقبال خوانندگان از کتاب‌های گفتگومحور گفت:‌ تاکنون شاهد انتشار متعدد مصاحبه‌های نویسندگان خارجی در قالب کتاب بوده‌ایم و اغلب هم مورد استقبال مخاطبان واقع شده‌اند. این در حالی است که ارزش بسیاری از این مصاحبه‌ها، اعم از نوع سوالات و پاسخ‌هایی که نویسنده پاسخ داده است، خیلی کمتر از مصاحبه‌هایی است که ما در ادبیات داستانی با نویسندگان خودمان انجام داده‌ایم. از این رو گفتیم وقتی چنین کتابی منتشر می‌شود و قطعا با استقبال مواجه خواهد شد.
    وی در ادامه افزود: از سوی دیگر در داخل کشور مصاحبه‌هایی در جبهه شبه‌روشنفکر با نویسندگان این طیف انجام شده است و به صورت کتاب در آمده‌ اما در مورد نویسندگان جبهه انقلاب این کار کمتر انجام شده است.
    این داستان نویس در انتها افزود: در حال حاضر مراحل آماده سازی این سه کتاب در انتشارات سوره مهر انجام


داستانی در بازه فیلم اهانت آمیز اخیر راجع به رسول اکرم(ص): سكانس آخر/ معصومه عیوضی

تپش هاي قلبم نامنظم شده.چندشب است كه نخوابيده ام.ازميان پلك هاي سنگين ونيمه بازم، باترس خيره مي شوم به صحنه هاي فيلم.صداي سام درگوشم زنگ مي زند:
-نماي درشت!بجنب! نماي درشت !
دوربين نزديك ونزديكتر مي شود؛من وجورج.چهره ملتهب وعرق كرده جورج!
باوحشت چشمانم رامي بندم. "خدايا!كمكم كن!"معده ام می سوزد.نمي دانم آخرين وعده غذايي كه خورده ام ،كي بوده. زيرلب مي گويم: :" به خاطرخدا! به دادم برس توني!من مي ترسم!"
چشمانم سياهي مي رود. نااميد وهراسان فكرمي كنم داردصبح مي شود و باز هراسان تر فكرمي كنم به اين كه حداكثرتا12 ساعت ديگر ،بازهم يكي ازشب هاي كاليفرنيا ازراه مي رسدومن دوباره وارد دروازه اي به نام شب مي شوم.دروازه اي كه مي خواهد مرا وارد يك دنياي تاريك وناآشناي ديگركند.قصددارد مرا به عمق يك كابوس واقعي فروببرد.بايدمراقب شبح هايي باشم كه قراراست مرا مثل كابوس هاي شبانه ام بكشند.
توني!آه توني!به نظرت من هم مثل آنّا ديوانه شده ام؟ شايدهمين فكررامي كني كه جوابم رانمي دهي!مي داني؟ من ازطلوع خورشيد هم مي ترسم.ازصبح وحشت دارم.ازاين كه آدم هابيدارشوند وموقع قهوه خوردن ،روزنامه بخوانند ويا كامپيوترخودراروشن كنند وبروند به سراغ تبليغ فيلم ضداسلام تري جونز.
لرزش پاهايم بالامي رود وكشيده مي شودبه شانه هايم.قلبم تپش تندي دارد.دهانم خشك شده .از سرشب نشسته ام روبه روي صفحه كامپيوتر .نمي دانم چه كاركنم كه اين ترس لعنتي ازمن دورشود. تمام لحظه هايم بايك هراس عميق گره خورده.انگارحل شده ام دريك فضاي هراس آميز وكشنده.انگار روزهارا درميان ثانيه هاي اين ترس گم كرده ام.خودم راگم كرده ام.هويتم!هويتم را!
فكرمي كنم به این كه من امروزهم مثل اين چندهفته، قدم به خيابان هاي كاليفرنيا نمي گذارم.آن قدرخودم راحبس مي كنم كه توني به فريادم برسد.اين آپارتمان چهل متري درقلب كاليفرنيا ،جايي است كه مراپنهان كرده.بايد دراين اتاق روزي هزارباربه خاطرفريبي كه خورده ام، به خودم بپيچم وسكوت كنم.
بادست هاي لرزان ،فيلم راجلومي برم.سام گفته بود:رفتاريك زن بيابان نشين راازخودت نشان بده؛درعين حال بااعتمادبه نفس حرف بزن !
به چهره خودم درفيلم خيره مي شوم،زني باموهاي سياه بلند و افشان.به عمق چشم هايم نگاه مي كنم و باز به يادحماقتم مي افتم.يادساده لوحي ام.يادسرنوشتي كه درانتظارم است.
مردمك هايم همراه با حركات موزون دست هايم حركت مي كند.جورج قهقهه مي زند.باچشم هايي براق نگاهم مي كند.
صداي خش خشي ازپشت پنجره حواسم راپرت مي كند.نفس هاي عميق مي كشم.سعي مي كنم اهميتي ندهم.
سام به من اشاره كرده بود وبالبخندگفته بود:شروع كن!
بلندفريادزده بود:دوربين،حركت!
دور جورج مي چرخم.حس مي گيرم.جورج لباس بلندسفيدپوشيده وباچشمان سياه تيزش نگاه مي كند.حس آن سكانس مي آيد سراغم.بايدتوجه اورابيشتربه خودم جلب كنم.نبايدبگذارم هيلاري به چشمش زيباتر وطنازتربيايد.زن هاي بزرگتر برايم زنگ خطرنيستند؛ اين هيلاري است كه مثل خار درچشمم فرورفته.
حس زنانه اي به من مي گويد:توازهيلاري زيباتري!بايد كاري كنم كه كوچكترين عروس جورج ازچشمش بيفتد.
ترس نمي گذارد روي صحنه هاي فيلم تمركزداشته باشم.به خودم مي گويم:نه! اين وسط، همه آن 60 نفر به يك اندازه گناهكارند.
خيره مي شوم به فيلم.هفت دقيقه ازپخشش گذشته. مردگريمور اسرائيلي موهايم راسياه كرده.سياهِ سياه. مي چرخم وموهايم رابه يك طرف مي ريزم.
حس گرفته ام.باتمرين هايي كه سام به من و زن هاي ديگرجورج داده،به دامن هاي بلند پرچينم موج مي اندازم و باپنجه پا راه مي روم وحرف مي زنم.زيباهستم و مغرور. بي خيال وسبكبال.
صداي جيغ كوتاه زني راازخيابان مي شنوم.بعد هم صداي چَخ چَخ پاهاي كلاغي كه هميشه روي ايرانت روی تراس راه مي رود.يعني شب ها هم نمي خوابد؟بيدارمي ماند تاسياهي اش رانشان دهد؟قلبم تندمي زند.وحشت واضطرابم دوباره برمي گردد.ازفيلم كنده مي شوم.روي صندلي چرخ مي خورم وسرم را به طرف پنجره تاريك ووسايل اتاق برمي گردانم.تخت يكنفره باروتختي آبي ،نمي دانم چندروز است كه دست نخورده مانده.نور زردي روي دراور فلزي و ميزتوالت آبي فلزی افتاده.
بي فكري لحظات فيلم به شدت عذابم مي دهد.خبري ازآنّا ندارم.چندروزپيش درگوشي تلفن قهقهه مي زد ومي گفت: "من كوچكترين عروس جورج هستم!21 سالم بيشترنيست! توبيشترمقصري!"
مي گفت:"اصلاً تو خودت بوي توطئه را حس كردي كه مرامحكوم مي كني؟"
اوهم خودش رادرآپارتمانش زنداني كرده.
دلم مي خواهدفريادبزنم و بگويم: توني!به خاطرخدا!به خاطرعيسي مسيح!
خدايا چرا توني جوابم رانمي دهد؟يعني پايان نامه اين قدرمشغولش كرده؟حالاچه كاركنم؟درد خودم بس نيست؟بايدبه عاقبت اين آشنايي دورادورفكرمي كردم.نكند id ام راIgnore كرده؟نكند قهركردنش به جورج مربوط باشد!يعني فكرمي كند بين من وآن مردپنجاه وچندساله مي تواند رابطه اي باشد؟
سرم دردمي كند.ضربان روي شقيقه هايم تندترمي شود. نه!توني حق ندارد مرا بلاتكليف ودرمانده رهاكند.حق ندارد بدون دليل جواب ندهد.يك لحظه فكرمي كنم:حتماً توني هم فيلم راديده!
دندان هايم راروي لب پايينم فشارمي دهم.حتماًديده .مگرمي شودنبيند؟تبلیغ13 دقيقه اي آن چندجاپخش شده.
فيلم راقطع مي كنم و پس وُرد را وارد مي كنم .روي sign in كليك مي كنم؛روي اسم توني. بازمي شود.باانگشتان لرزان تايپ مي كنم:" توني!كمكم كن؛ من مي ترسم!"
قلبم تندمي زند ولرزش پاهايم بيشترمي شود.حس دلتنگي گنگي، آميخته با درد وحسرت وترس كلافه ام مي كند.
خبري ازتوني نيست.يعني چه شده؟نكندقضيه توهين به عقايد واحساسات ديني باشد! قبلاً نوشته بود: مسيحي كاتوليك هستم!
خوشحال شده بودم.
"من هم!"
سنگيني پلك هاعذابم مي دهد.انگارپشت پلك هايم شن ريزه ريخته اند.كاش يك دقيقه مي خوابيدم! برمي گردم طرف پنجره. انگشتان سردم را روي پيشاني ام مي گذارم. يعني روزچقدرمي تواند بلندباشد؟آيا به اندازه محوشدن موقتي اضطرابم؟
خدايا!يعني چندروز ديگر نوبت من وبقيه مي رسد؟همان روز اول ،مسلمان هاي ليبي چهار ديپلمات امريكايي را در جا كشتند.آيابه همين زودي خشم ضداسرائيلي وضدامريكايي آنها دامن مراهم مي گيرد؟
يكي ازبازيگرهاگفته بود:تري جونز فيلم راپخش كرده.كار خودش است!
گفته بود:اگرتوبودي خشمگين نمي شدي؟
صداي آنّا درگوشم زنگ مي زند:"تري جونزرامي گويي؟ نه!نه!باورم نمي شود!يعني چه بلايي سرمان آمده؟ خبر قرآن سوزي اش رانشنيده اي؟"
پشت پلك هايم داغ وسنگين است.انگشتانم مي لرزد .نمي توانم خوب تايپ كنم.تنگي نفس امانم رابريده.چندنفس عميق مي كشم.موهايم راكه ريخته روي گردنم،جمع مي كنم و بالاي سرم گيره مي زنم ودوباره مي نويسم:"كجايي توني؟چراخبري ازت نيست؟حالاكه بهت احتياج دارم قهركردنت گرفته؟"
بغض گلويم راكيپ مي كند.
"داشتم به حرف هايت عادت مي كردم .حرف بزن!"
دوباره اشكم درمي آيد.پوست دورچشم هايم مي سوزد.معده ام ازگرسنگي می سوزد. قرص هاي خواب آور وبي خوابي اجباري كلافه ام كرده. نفس هاي عميق مي كشم.تايپ مي كنم:"چي شده توني؟اقلاًجوابم رابده!"
جواب نمي دهد."من بدون تومي ميرم!"
چشم هايم سياهي مي رود. يك اميد واهي ته قلبم راروشن مي كند.شايداگريك ساعتي بخوابم،جواب برسد!شايدتوني گرفتاربوده.
پلك هايم سنگين است.تکیه می دهم وچشمانم رامي بندم. سام باسيل ميكروفوني راكناريقه ام محكم مي كند.لباس بلند زنان عرب را پوشيده ام. چندلحظه بعد مرداني رامي بينم كه به دنبالم مي دوند. نفسم بالانمي آيد. نقولا رامي بينم كه مدام قهقهه مي زند وزندان قلعه مانندي رانشانم مي دهد.مردها موهايم رادورگردنم مي پيچانند.چشمانم ازحدقه بيرون مي زند.
ازجامي پرم وچشم هايم رابازمي كنم.تي شرتم به تنم چسبيده.عرق سردي روي پيشاني ام نشسته.قلبم تندمي زند.
نسخه اصلي فيلم رابازمي كنم.بازهم خودم رامي بينم.جلومي برم.به عقب برمي گردانم.قلبم يك لحظه مي ايستدوبازمي تپد.قطره هاي عرق ازكنارموهايم ليزمي خورد.
صفحه را مي بندم.سرم رابين دست هايم فشارمي دهم.صداي وحشت زده ونگران آنّا رامي شنوم.
"چراهيچ وقت ازدين حرفي نزدند؟ازاسلام؟من تقصيري ندارم.من...من...فقط به من گفتند بايدنقش هيلاري ،جوان ترين همسرجورج رابازي كنم.جورج!...جورج!اوحالاكجاست؟آن روزهارا يادت نيست؟خودت كه بودي!نبودي؟ به ماگفتند اين فيلم درباره ساكنان مصردردوهزارسال پيش است.گفتندنام فيلم مبارز صحرا است وداستان يك ماجراجويي تاريخي-عربي است."
صداي پاهاي كلاغ رامي شنوم.جلووعقب مي رود وبراي خودش جولان مي دهد.بلندمي شوم وجلوپنجره به صورتم نگاه مي كنم.چيزي به جز درماندگي ووحشت ازخطوط چهره ام پيدانيست.فكرمي كنم به اين كه حق نداشتند با بي شرمي فيلمنامه راتحريف كنند.آنهاحتي تصويرهارا هم به نفع هدفشان تغييردادند.
آنّا باگريه مي گفت :"همه عوامل فيلم گيج شده اند. همه گمراه شده ايم.تهيه كننده سوء استفاده كرده ازما.همگي شوكه شده ايم.كاش جلوچشمم بودتاباهمين دست هايم خفه اش مي كردم!"
دوراتاق مي چرخم.يك فكرعجيب به سرم فشارمي آورد.
- چرااز توني نپرسيده بودم اهل كجاست!
صفحه همچنان بازاست.مي نشينم و وارد آرشيو مي شوم. هفتم اوت نوشته بود:
"درباره دين خودت بگو!"
عقب ترمي روم. اول ِ اوت. نوشته بوددر پايان نامه اش دارد درباره دين هاي آسماني تحقيق مي كند.
اصلاً چه فرقي مي كنداهل كجاست؟ناخودآگاه ،مثل هميشه اورابا مردان اطرافم مقايسه مي كنم.مي نويسم:"كمكم كن!مي خواهم شكايت كنم!"
برمی گردم و از دور خيره مي شوم به تصويردختري سفيدپوش كه انگاردرتاريكي حل شده. ديگرطاقت ندارم.تنهايي عذابم مي دهد.تايپ مي كنم.
"اقلاً چيزي بنويس كه آرامم كند!"
چراغ كناراسمش هنوزخاموش است؛ مثل چندروزگذشته. مي نويسم:"به خاطر مسيح جواب بده !"
عضلات دورچشمانم جمع مي شود.صفحه مانيتوررا تارمي بينم.زل مي زنم به صفحه.
Tony is typing...
قلبم تيرمي كشد.جواب مي دهد.خدايا!جواب مي دهد.كم مانده ازجابپرم.قلبم تندترازهميشه مي زند.نفس نفس مي زنم.حروف راباچشمانم مي گيرم.كلمات رابامردمك هايم مي بلعم.مي نويسد:" تابه حال فيلم هاي كشتار ابوغُرَيب و گوانتانامو را ديده اي؟"
همين؟چه مي خواهد بگويد؟بعدازدوهفته اين چه سوالي است؟استرس حافظه ام راضعيف كرده.يادم مي افتدكه توني گفته بودمصري است.باچشم هايي كه ازشدت هيجان خوب نمي بيند،جمله هاي بعدي اش را مي خوانم:
"شباهتي بين صحنه هاي آن فيلمنامه با صحنه هاي جنايت هاي نظاميان امريكا واسرائيل نديدي؟"
اشك ازگوشه چشمانم سرك مي كشد.ياد سكانس آخري كه دوستش داشتم مي افتم.صداي چَخ چَخ پاهاي كلاغ رامي شنوم.چهره پيرزن شاعرجلوچشمم مي آيد.پس توني فيلم راديده.چه مي گويد؟خودم هم مي دانم.خيلي چيزهابه هم شبيه هستند.خيلي از آدم ها شبيه آدم هاي ديگرهستند.خيلي بازيگرها.خيلي فيلمنامه ها.من ازكجابايدمي دانستم؟
"وبلاگ دانيال رابخوان!دوستم است!"
لرز انگشتانم بيشترمي شود.دانيال؟دوستش ؟
بلندمي گويم:مي دانم!خودم مي دانم!احتياجي به خواندن وبلاگ کسی نيست.
ناله می کنم:حرف بزن.مي دانم كه اين فيلم يك تبليغات مخفي است!
مي نويسم:
"صبركن!كمكم كن!من فريب خورده ام ؛ درفيلمنامه اصلي،نه نامي از محمد بود ونه توهيني به اسلام شده بود!"
" متاسفم !ازمن كمك نخواه!يك سربزن به اين آدرس."
آدرس راكپي مي كند.آخرين جمله رامي نويسد ومي رود.
" براي سادگي ات متاسفم!"
صفحه مي لرزد.اشك مي ريزم وفكرمي كنم كه من شايدخام وبي تجربه بودم؛اما هيچ زنگ خطري برايم به صدادرنيامد.براي هيچ كس زنگ خطري نبود.همه چيزعادي بود.مثل هميشه بود.من ازكجابايدمي دانستم؟
به سراغ وبلاگ دانیال مي روم.آخرين پست را مي خوانم.
" مبارزصحرا ،يك فيلم سياسي امريكايي- اسرائيلي است! به دليل پخش قسمتي ازفيلم ازسوي قبطيان مهاجرمصري،درپاكستان وسودان ومصر ويمن وكشورهاي مسلمان ديگر آشوب به پاشده است."
مي خوانم."سازنده فيلم مردي به نام نقولااست.نقولا يك قبطي مصري است ودركاليفرنيازندگي مي كند. 5سال حبس تعليقي داشته ومدتي است باشرط آزادشده.نقولا متهم به قاچاق موادمخدر وكلاهبرداري بوده. اوبدون تاييد دفتر آزادي هاي مشروط، نمي توانست به اينترنت دسترسي داشته باشد!"
خدایا!بايدزنگ بزنم به آنّا. بايد با يك نفرحرف بزنم.بلندمي شوم ودورخودم مي چرخم.سايه سياهي ،همراه چرخش هاي سرگيجه آورم ،روي ديوارهاي اتاق به اين طرف وآن طرف پرت مي شود.انگارشبحي خودش راپشت سرم مي كشد.وحشت زبانم رابندمي آورد.مي نشينم روي صندلي.صداي جيرجيرش بلندمي شود.نفس نفس مي زنم وزيرلب دعامي خوانم. خدايا! ياحضرت مريم!
سرم را روي كي بُرد مي گذارم. نه!نبايدگوشي ام راروشن كنم.شايدكسي بخواهد ردّ مرابگيرد! مويرگ هاي سرم داغ مي شود ودرد به چشم هايم مي ريزد. شقيقه هايم تيرمي كشد.
كلمات سام باسيل درسرم مي چرخد.دريك مصاحبه گفته بود:اسلام سرطان است!
آنّا مي گفت:" مي داني حالا كجاست؟"
"نه!"
قهقهه زده بود:
"فراركرده.ناپديدشده!"
مي لرزم.سرم رابلندمي كنم.تمام بدنم لرزگرفته بود. زنگ زده بودم به يكي ازفيلمبردارها.گفته بود:"آنّادرست مي گويد. يك شبكه خبري نوشته :ازروز يكشنبه 11 سپتامبر ناپديدشده!مخفيگاهش هنوزمعلوم نيست."
گفته بود:"خيلي ساده لوح بوديم!شنيده ام مردك 5ميليون دلار ازصديهودي ناشناس جمع كرده بود تااين فيلم رابا60بازيگر و45 فيلمبرداربسازد."
دوباره به سراغ وبلاگ دانیال می روم.مي خوانم."اين مرد باحساب بانكي جعلي وبااستفاده ازيك عابربانك وشماره هاي امنيتي، ازبانكي درامريكااختلاس كرده بود.دليل آزادي مشروطش درسال 2010 ميلادي چه مي تواندباشد؟ "
ميان موهاي سرم چنگ مي زنم. بوي رنگ دستان مرداسرائيلي درسرم مي پيچد.انگارخون لخته شده اي راروي سرم مي مالد. موهابازمي شود ودوباره روي شانه هايم مي ريزد.روي صندلي وامي روم.مي خوانم:
"سام باسيل تهيه كننده وكارگردان فيلم ،يك دورگه اسرائيلي -امريكايي است.اصليتش جنوب کاليفرنيا ست و يك شركت ساخت وسازرااداره مي كند."
پنجره وبلاگ را مي بندم.نفسم بندآمده.روي اسم توني كليك مي كنم.مي خواهم بنويسم:"كمكم كن!"امانمي توانم.مي دانم كمكي ازطرفش نخواهدرسيد.نوك انگشتان اشاره ام بي حس شده.به زحمت تايپ مي كنم:"مي ترسم!"
جوابي نمي آيد. به صحنه های فیلم فکرمی کنم وآنها راجلوچشمم می آورم.حس رنجي آميخته به وحشت مجبورم کرده كه فيلم رابارها وبارهاببينم.انگاراين ديدن هاتسكينم مي دهد.مرابه عمق فاجعه اي كه باآن روبروهستم،فرومي برد.شايدآماده ام مي كندبراي تقاص پس دادن.يعني بايدتسليم شوم؟
باهربارديدن ،گوشه هاي تازه اي راكشف مي كنم.لحظه به لحظه پرده هاكنارمي رود .انگار ازخواب سنگين سه ماهه ام بيدارمي شوم.هرچند هربار نمي توانم ادامه بدهم.هربار ازوحشت كاري كه كرده ام ،تمام سلول هاي بدنم فريادمي زند.
-چرا؟چرا؟فقط به خاطر روزي 75 دلار؟
نااميد وهراسان نگاه مي كنم به پنجره .به تاريكي محض.انگارچندنفرپشت پنجره ايستاده اند ونگاهم مي كنند.صداهاي عجيبي به گوشم مي رسد.صدايي شبيه جيغ هاي كوتاه يك زن.ناله مي كنم:"توني!به فريادم برس!دارم ديوانه مي شوم!"
صدابه خرناسه تبديل مي شودوناگهان محومي شود.دقيق مي شوم به شيشه هاي پنجره . درعمق تاريكي ،تصويردختري رادرشيشه مي بينم .دختري باموهاي ژوليده وتي شرت گشاد سفيد.سرم رابرمي گردانم.موضوع پايان نامه توني رافراموش كرده ام.باهم كارمي كردند؛ يك دوست مسلمان داشت.گاهي درموردش چيزهايي مي گفت. دوستش دختربودياپسر؟نمي دانم.نمي دانم. آن موقع چه اهميتي داشت ؟
ادامه متن را می آورم ومي خوانم.
" تري جونز يك كشيش ضداسلام است. تايكي دوسال پيش ،دركليساي محلي اش درايالت فلوريدا بيشترازبيست نفر حاضرنمي شدند.اما بعد در20 مارس 2011 به دليل برگزاري مراسم قرآن سوزي، از يك كشيش روستايي به چهره جهاني تبديل شد."
چندبارتكرارمي كنم:
"من مي ترسم توني!"
زبانم براي حرف زدن نمي چرخد.بي حسي گنگي به سراغم مي آيد.به خودم مي گويم:به من خيانت شده.نفس عميقي مي كشم.می خوانم:
"درحال حاضر واتيكان وروحاني هاي مسيحي به طوررسمي عمل نقولا ،تري جونز وسام باسيل رامحكوم كرده اند."
برمي گردم وبه شيشه هاي پنجره نگاه مي كنم.هنوزتاريك است.دقيق مي شوم.به تصويرخودم وبه چشم هاي وحشت زده ام نگاه مي كنم.چشم هايي كه انگارخيره شده اند به بي نهايت.
اصلاً بايد دوباره اين فيلم را ازاول تاآخر ببينم.شايد بقيه اشتباه مي كنند.بايد توضيح بدهم برايشان.شايداين فيلم توهين به كسي نباشد.شايدتكه هايش كه پخش شده ،آنچنان هم توهين آميزنباشد!
شبكه يوتيوپ راپيدامي كنم.فيلم به اسم هاي مختلفي پخش شده.اين يكي اسم ديگري داردو به عربي محلي پخش مي شود.
بازمي كنم.خيره مي شوم.قلبم تندمی زند.دندان هایم به هم قفل می شود. نمي توانم صحنه هارا تحمل كنم.با نوك انگشتانم كه بي حس شده،كليك مي كنم وفيلم راجلوترمي برم. صحنه عوض مي شود.بيابان است وطوفاني كه مردها وشمشيرهايشان را تار نشان مي دهد.من دراين سكانس نيستم.هيلاري آخر اين سكانس اسيرمي شود ومي افتدبه چنگ مسلمان ها.كدام مسلمان ها؟مگرمي دانستيم كه اين مردها مسلمان اند؟
سام گفته بود:"حمله كنيد! " وخودش راازجلواسب هاي رم كرده كناركشيده بود.اسبان درهم گره خورده بودند .كار خراب شده بود.سام فريادكشيده بود.معلوم نبودبه چه كسي فحش داده بود. فيلمبردارها نمي دانستند ازكدام زاويه فيلم بگيرند. هماهنگ نشده بودند. صداي يكي از فيلمبردارها هنوزدرگوشم است:"نگاه كنيد! اين هم عاقبت فيلمي كه يك معمارساختمان بسازد!"
صداي به هم خوردن شمشير هارا مي شنوم.دندان هايم را بي اختيار روي هم فشارمي دهم.دندان پركرده عقبي ام تيرمي كشد.فضاي توخالي ودردناكي را درونش حس مي كنم.
فيلم رادوباره عقب مي برم.صداي موسيقي عربي ازدور.دوربين نزديك مي شود؛ هيلاري وجورج.صداي وحشت آورو گيج كننده سام درذهنم:
-نماي درشت!نماي درشت!
شانه هايم لرزمي گيرد .نفسم بندمي آيد.قطع مي كنم. تكيه مي دهم به صندلي. کشش عجیبی به سمت وبلاگ دانیال پیداکرده ام.بازمی کنم.
" اسلام تنهاديني است كه تحريف نشده . ديني است كه همه جا ريشه كرده.روزبه روز قدرتمندان اسرائيلي وامريكايي رابه سمت نيستي ونابودي مي برد. همهمه بيهوده شان راخفه مي كند؛درست مثل سلول هاي يك توده مرگبارسرطاني !"
پشت دستم راروی عرق پیشانی ام می کشم.این دشمنی بااسلام برایم عجیب است.یعنی به هروسیله؟
فکرمی کنم به یکی ازسکانس ها که آن وقت ها خيلي دوست داشتم.نوبت بازي من نبود.بالپ تاپم گوشه اي نشسته بودم.سكانس آخر بود. توني عكسش رابرايم فرستاده بود؛مردي سي ساله با بيني كوچك وچشمان سياه براقي كه انگاردرعمق وجود آدم نفوذمي كرد.صداي سام هنوزدرگوش هايم مانده. اول سكانس گفته بود:پلان 47،سكانس آخر،برداشت اول!
خيره مي شوم به صفحه مانيتور.چندمردچهارشانه،بالباس هاي بلندعربي به پيرزني حمله مي كنند . پيرزن فريادمي كشد واشعاري به زبان مي آورد. مردان اوراشكنجه مي كنند.اورا تاحد مرگ كتك مي زنند.عرق سردي روي پيشاني ام مي نشيند.دوربين روي چهره هاي خشن مردان زوم مي كند.عمق چشمان خون گرفته شان رانشان مي دهد.خطوط قرمز روي سفيدي چشم ها.مردمك هاي سياه برآمده. نفسم تنگ مي شود.خون صورت پيرزن را سرخ مي كند.بيهوش روي خاك مي افتد.
پنجره فيلم را مي بندم.ديگرهيچ لذتي ازسكانس آخر اين پلان نمي برم.ضربان قلبم نامنظم شده.چیزی ته گلویم راخراش می دهد.
فکرمی کنم شایددروبلاگ دانیال موضوع امیدوارکننده ای باشد!ادامه پست رامی آورم وخيره مي شوم به صفحه.
"اين توهين ها موضوع تازه اي نيست.يك سابقه تاريخي طولاني دارد.صاحبان قدرت ،هميشه اينگونه برخوردكرده اند.آنان هميشه فرستادگان خداوند راجادوگر وديوانه ونابخردمي خوانند.گاهي به آنان نسبت دروغگويي مي دهند وگاهي ريشخندشان مي كنند.علت اين است كه تمام پيامبران الهي مخالف سلطه گري وسلطه پذيري بوده اند.بايدبدانيم اين توهين ها به اديان ،براي انحراف افكارعمومي است.براي دوركردن ذهن ها ازمسائل روز."
روبه پنجره مي چرخم.صداي جيرجيرصندلي مثل كشيدن خطي باناخن روي شيشه هاي تارپنجره است.صداي پاي كلاغ. صداي پا.سياهي نمي رود.تاكي؟خسته ام!مي ترسم!
برمي گردم.فقط مي توانم برای تونی بنويسم:"خواندم!"
نفس كشيدن برايم سخت شده.بايدتسليم شوم.بايدبه خداپناه ببرم.ياحضرت مريم!
چشمانم رامي بندم.نفس عميقي مي كشم.به گذشته نقولا وسام فكرمي كنم.
نمی دانم چقدرمی گذرد.چشم هارابازمي كنم.تسليم مي شوم.تسليم.توني خيلي طول مي كشد تاجواب بدهد.شايد یک ساعت.یک ساعتي كه براي من خیلی بیشترطول مي كشد.
"نترس!حتماً آنهابه دنبال عوامل اصلي فيلم هستند."
بغض دوباره اي گلويم رامي گيرد. صداي محوگريه اي راازخيابان مي شنوم.نوشته بعدي توني را مي خوانم:
"دانيال مي گويد:دركتابشان نوشته شده كه محمد ، رحمتي براي عالميان است!"
چشم هايم سياهي مي رود.كلمات وخطوط را تارمي بينم.مي نويسد:"مثل مسيح!"چيزي در درونم مي شكند.اشك ازگوشه چشمم بيرون مي زند.
فکرمی کنم به نوشته های وبلاگ دانیال.به محمد.به دین های آسمانی ودشمنانشان.چراتصویر واژگونه به مردم می دهند؟چرا؟
نمی دانم چقدرمی گذرد.انگار آرام آرام درآب نيمه گرم استخربزرگي فرومي روم.آرامش عجيبي دربدنم جاري مي شود. سرم راتكيه مي دهم به صندلي وپلك هايم رامي بندم. برای اولین بار دراین چندروزصدای تیک تاک ساعت رامی فهمم.شايدوقتش رسيده كه داروهاي خواب آور اثر كند.شاید بهتراست با ترسم مقابله کنم. فقط مي توانم به زبان بياورم:ياعيسي مسيح!
موجی ازخواب مرادرخودش فرومی برد.هم خواب هستم وهم خواب نيستم. به حرف هاي توني فكرمي كنم.به جملات وبلاگ دوستش. به محمد!به مسيح!به صحنه هاي كشتاري كه قبلا از ابوغُرَيب ديده ام. می خوابم وبیدارمی شوم وفکرمی کنم.
باصدای ناآشنایی چشم بازمي كنم.کسی نیست.نوشته توني رادوباره مي خوانم.دوباره.دوباره.
" محمد، رحمتي براي عالميان است!"
" محمد، رحمتي براي عالميان است!"
سبك مي شوم.سبك. چيزي مثل خون دررگ هايم به راه مي افتد ودرتمام بدنم جاري مي شود.
مي چرخم. پنجره ، همهمه آرام شهرراازشيشه هايش به درون اتاق مي پاشد.شبح سفيدي ازيك كودك پشت پنجره مي بينم.يك لحظه مي آيد ومحومي شود .دقيق مي شوم. روشنايي بيجاني پشت شيشه ها ديده مي شود.
خدايا! بالاخره روزشد!
برمي گردم.سرم راتكيه مي دهم به صندلي.چشم هايم رامي بندم وبه صداي گريه كودكي ،دورتر از خيابان فرعي گوش مي كنم.
اللّهم صلّ علي محمدٍ والِ محمد وعجّل فَرجَهم

ارسال نظر