آخرین خبر

  • • پانزدهمین شماره ماهنامه اقلیم نقد منتشر شد
  • پنجشنبه 16 آبانماه 92

    ماهنامه اقلیم نقد- شماره15پانزدهمین شماره ماهنامه تخصصی اقلیم نقد- ویژه آبان ماه ۹۲ـ منتشر شد. این نشریه به مدیر مسئولی و سردبیری محمدرضا سرشار و زیر نظر هیئت تحریریه‌ای شامل رضا اسماعیلی، عباسعلی براتی‌پور، محمود پوروهاب، راضیه تجار، دکتر محسن پرویز، کامران پارسی‌نژادشیرازی، پدرام پاک آیین اداره می‌شود.اقلیم نقد، شامل سه بخش نقد داستان، نقد شعر کودک و نقد شعر بزرگسال است؛ و دبیری سه بخش مذکور را به ترتیب سرشار، پوروهاب و اسماعیلی بر عهده دارند.

    در این شماره نقد موضوعات و کتابهای؛عشق سالهای جنگ(حسین فتاحی)، فرمانروای مه(مهدیه ارطایفه)،وقتی دلی(محمدحسن شهسواری)،آواز ابابیل(مجید پور ولی کلشتری)،گرگ سالی(زنده یاد امیرحسین فردی)،اقیانوس مشرق(مجید پورولی کلشتری)، قصه های سبلان(محمدرضا بایرامی)، یک عاشقانه آرام(نادر ابراهیمی)،تو سهم منی، نقد شناسی توصیفی کتابهای داستان در مطبوعات، هنر متعهد در مجموعه اشعار طاهره صفارزاده، فراز و فرود اخوان در آینه شکل بیرونی شعر، تاملی در اشعار و افکار عبدالرحیم افسر، دلتنگیهای غروب(غلامحسین عمرانی)، خنده های فالش(سعید سلیمان پورارومی)، بنا بر کبوتر بود(علی محمد زیدوندی)، دوربین خدا(اسماعیل الله دادی)، پشت صحنه دل اقای شاعر، آقای تابستان(منیژه هاشمی)، نقد شناسی توصیفی در کتابهای شعر در مطبوعات مورد نقد و بررسی و نقل قرار گرفته اند.منتقدین بخش داستان:محمدرضا بایرامی، محمدرضا سرشار، حسین فتاحی، مریم شریف رضویان، محمدعلی گودینی، علی الله سلیمی، محبوبه یزدانی، پیمان نیکخواه، فاطمه دانشور جلیل، مسعود جعفرزاده، ابوالفضل طاهرخانی، یوسف نیکفام، و در بخش شعر:سید مهدی طباطبایی، یوسف بینا، همایون علیدوستی شهرکی، کامران شرفشاهی، اکبر اکسیر، محمدتقی عزیزیان، محمود پوروهاب، رقیه ندیری، اسماعیل الله دادی، رضا اسماعیلی هستند.

    پانزدهمین شماره ماهنامه اقلیم نقد در192 صفحه قطع وزیری کوتاه، به قیمت ۵۰۰۰ تومان منتشر شده، و از طریق فروشگاه کتاب انجمن قلم ایران به نشانی تهران - خ. سیدجمال الدین اسدآبادی - بالاتر از میدان سیدجمال الدین اسدآبادی - بعد از کوچه ۴۴ - شماره ۳۵۸ - ت. ۸۸۲۱۴۴۴۰ قابل دریافت است.

آخرين نظرات خوانندگان

  • نوبخت: خاك برسرشان .هفتادسال است درراحت طلبي وشهوتراني غوطه ميخورند وحالا ادامه
  • Anonymous: رابطه خارجیها با ایرانیها بسیار پیچیده است. در مورد عربها ادامه
  • مدیر: سلام بر شما.متشکرم. زیارت شما هم قبول باشد. ادامه
  • نامشخص: با سلام خدمت استاد محترم. اگر در این سفر سعادت ادامه

آخرين تصاوير

  • -IMG_3451.jpg
  • محمدرضا سرشار-3.jpg
  • محمدرضا سرشار-1.jpg
  • محمدرضا سرشار4.jpg
  • سندساواک در باره جشن هنر.jpg
  • قبا7.jpg
  • قبا6.jpg
  • قبا5.jpg
  • قبا4.jpg
  • قبا3.jpg

آخرین کتاب

  • • ترجمه ترکی استانبولی «آنک آن یتیم نظرکرده» در ترکیه منتشر شد
  • پس از انتشار چاپ هشتم فارسی رمان «آنک آن یتیم نظرکرده»، انتشار ترجمه عربی مجلد اول این رمان تاریخی مذهبی به عربی در لبنان و قرار گرفتن ترجمه انگلیسی این کتاب (به قلم پروفسور جیمز کلارک آمریکایی) روی سایت آمازون، به تازگی ترجمه ترکی استانبولی این اثر نیز در ترکیه منتشر شد.
    این ترجمه که «گوزده یتیم» ((Gozde yetim نام دارد توسط حسن عالمی بکتاس - مترجم ترکیه ای - صورت گرفته و به وسیله انتشارات کوثر استانبول در 560 صفحه قطع رقعی نشر یافته است.
    مترجم کتاب - حسن عالمی - پیش از این نیز دوبله سریالهای تنهاترین سردار(امام رضا (ع))، امام علی (ع)، فیلم توبه نصوح و چندین فیلم ایرانی دیگر ؛ همچنین ترجمه کتابهای داستان بهنام از داوود امیریان، داستان بهروز از محسن مطلق، خیابان پیر از اکبر صحرایی، اینجا چه می کنی گل سرخ از اصغر فکور و ... را در کارنامه خود دارد.
    موسسه انتشارات علمی و فرهنگی کوثر در سال 1992 در استانبول تاسیس شد و تا کنون حدود 200 عنوان کتاب منتشر کرده؛ که عموما دینی و ادبی هستند، و تعداد قابل توجهی از آنها را آثار متفکران ایرانی همچون علامه طباطبایی (تفسیر 30 مجلدی المیزان)، استاد مطهری، شهید باهنر، استادان جعفر سبحانی، قرائتی، جوادی آملی، علی شریعتی، شهید بهشتی، مقام معظم رهبری و ... تشکیل می دهد.
    این ناشر از قوی ترین انتشاراتیهای ترکیه و پایگاهی برای تبیین افکار و اندیشه های اهل بیت (ع) است.


حاشیه های سخنانم در آخرین نشست جشنواره العجیلی

یادداشت های سفر به سوریه - 2
آنچه که در فرصتی که برای قرائت ترجمه مطالبم در اختیار من قرار گرفت خوانده شد، حدود نیمی از آن متنی بود که برای این مراسم آماده کرده بودم. تازه همین تلخیص هم نه به وسیله خودم، که توسط خانم ح. به عربی صورت گرفته بود. ضمن آنکه همان متن فارسی هم در واقع حدود نصف مطلبی بود که آماده داشتم؛ وتازه همان را هم کافی نمی دانستم. اما به هر حال، کاری نمی شد کرد.
خانم ح. - شاید با آشنایی عمومی اش با فضای چنین مجالسی در سوریه، از ابتدا - معلوم بود- نگران بازتاب مطلب من در آنجا بود. واقعیت امر این است که، با توضیحهای اولیه ای که به صورت اجمالی از سوی آقایان موسی بیدج؛ و بعد دکتر کلاس و حمود - بنیانگذار و دبیر چند دوره قبل این جشنواره ؛ و در حال حاضر معاون آقای کلاس در رایزنی فرهنگی سوریه در ایران - به من داده شد، تصورم این بود که برگزارکنندگان جشنواره، در اصل با طرح بی پرده و بی قاعده - حداقل - مسائل جنسی موافق نیستند؛ و در صددند از طریق این سمینار، راه حلی میانه برای جمع میان این دو - به شکلی که نه داستان لطمه بخورد و نه اخلاق زیر پا گذاشته شود - هستند. به همین سبب، مطلبم را بر همین اساس تنظیم کرده بودم. نوشتن مقاله که تمام شد و آن را برای ترجمه عرضه کردم، تازه ترجمه تفصیلی متن دعوتنامه و خود دعوتنامه به دستم رسید؛ و معلوم شد که قضیه به گونه دیگری است.
آن زمان، موضوع را برای خانم ح. گفتم و از او خواستم : شما که با دبیر جشنواره - از طریق ایمیل - مرتبطید، به او بگویید که مطلبی که من می خواهم ارائه کنم، لااقل در بخش اخلاقی، به کل ضد آن چیزی است که آنان از برگزاری این جشنواره در نظر دارند.
از سر ادب و استمالت یا هر چیز دیگر، گفت: لزومی ندارد. نگران نباشید.آنجا هر کس نظر خود را می گوید. این هم نظر شماست.
گفتم: نگرانی ای از بابت بیان مطالبم ندارم. من سی و دو سال است کارم دست کردن در لانه زنبور این طیفهای فکری در کشور خودمان است.در این مدت، هر وقت لازم شده، متعرض کسان شده ام که در نظر بعضیها یلان عرصه ادبیات غیر یا ضد مذهبی و انقلابی بوده اند. اما آنجا یک کشور غیر است. عده ای با اهدافی خاص، جشنواره ای برگزار کرده اند و خرج رفت و برگشت و اقامت چهار روزه مرا هم داده اند تا در جهت تحقق اهدافشان صحبت کنم. نمی خواهم آنجا یکدفعه احساس کنند رو دست خورده اند. چون این امر را اخلاقی نمی بینم.
اصرار کرد که : نه. مسئله ای نیست. و چنین چیزی مرسوم است.
از طرفی، از آنجا که قبلا چند بار خود ایشان به من تاکید کرده بود مقاله ام یا لااقل خلاصه آن را زودتر به او بدهم تا ترجمه کند و - طبق روال مرسوم سمینارها - پیشاپیش برای دفتر جشنواره بفرستد، خیالم راحت بود که بدون تاکید من هم، آنان از طریق آن ترجمه، در جریان آنچه من می خواهم مطرح کنم، قرار خواهند گرفت. (هر چند در سوریه متوجه شدم که ظاهرا این اتفاق نیفتاده است.)
از طرفی، در خلال نشستهایی که قبل از نشست ما برگزار شد، خانم ح. به من گفت که عربها، در بیان نظرها و انتقادهای خود از مطالب دیگران، مطلقا با کسی تعارف ندارند؛ و به خلاف اکثریت ما ایرانیها که حتی با وجود مخالفت با کسی، یا اصلا انتقادمان را در برابر او به زبان نمی آوریم، یا اگر هم بیان می کنیم، سعی می کنیم کلاممان را لای هفت تا پنبه بپیچیم و آن قدر از تیزی اش بگیریم تا باعث ناراحتی طرف مقابل نشود، اینها اصلا در قید و بند این چیزها نیستند؛ و در کمال صراحت - گاه وحشتناک - ، نقد و نظرشان را می گویند.
از آن طرف، در میان مهمانان جشنواره، نویسنده ای عراقی به نام عمار احمد بود، که به طور افراطی فعال، در همه نشستها - به عنوان شنونده - حضور می یافت ؛ و جالب اینکه اصرار داشت به تفصیل، راجع به مطالبی که توسط تک تک سخنرانان ارائه می شد، اظهار نظر کند. خانم ح. ، معتقد بود که او در برابر مطلب من ساکت نخواهد نشست؛ و حتما متعرض آن خواهد شد. ( و احساس می کردم از این بابت، قدری هم نگران بود.)
معضل دیگر کروه ما - ایرانیها - این بود که تنها عربیدانمان، همین خانم ح. بود. به همین سبب، مقاله های هر سه مان را می بایست ایشان می خواند. و از آنجا که سخنرانی هر سه نفر ما را در یک نشست واحد گذاشته بودند، این نگرانی را داشت که این جلسه ، برای مخاطبان، یکنواخت و کسل کننده شود.
قبل از اینکه به این معضلها بربخوریم - در ایران - من به مشارالیها گفته بودم: اگر ممکن است، ترجمه عربی متن مرا زیر و زبر بگذارید، تا در سوریه، خودم آن را بخوانم. اما بعد پسر دومم، که در حد قابل توجهی با زبان عربی آشناست، گفت: مسئله تلفظ و لهجه، در عربی خیلی مهم است. و ممکن است خواندن همین طوری متن به وسیله شما، باعث شود که حضار آن گونه که باید، مطلبتان را نگیرند.
و منصرفم کرد. در عین حال که خانم ح. هم نرسید مطلب را اعراب گذاری کند و به من بدهد.
در شهر رقه، وقتی متوجه مشکل مذکور شدیم، پیشنهاد کردم سخنرانی ما را در سه نشست متفاوت تقسیم کنند تا مشکل کسالتباری احتمالی جلسه برای مخاطبان در اثر تکراری بودن خواننده مطلب حل شود. مسئولان جشواره نپذیرفتند. خانمم پیشنهاد کرد مطلب مرا آقای دکتر لؤی خلیل - که در این مدت متوجه شده بودیم مردی متین، از بقیه مقیدتر و دارای نوعی همدلی متفاوت نسبت به ماست ـ ، بخواند. این پیشنهاد را خانم ح. ، به هر دلیل، اصلا مطرح نکرد. بعد گفتم: کل متن هر سه ما روی هم چهل و پنج دقیقه برای خواندن وقت می برد. که نصف یک سخنرانی رسمی تک نفره است. بنابراین از این نظر جای نگرانی چندانی ندارد. با این همه، در اخرین ساعتها، خانم ح. - نمی دانم در اثر نگرانی از محتوای آن یا به همین علت نبود تنوع در خواننده یا هردوی این دلایل- از من خواست که مقاله ام را خودم بخوانم.
گفتم: اگر شما قبلا ترجمه عربی را اعراب گذاری کرده بودید و من فرصت کرده بودم چندبار آن را مرور کنم، حرفی نداشتم. اما حالا و با این وضع که نمی شود!
در آخرین دقایق، مشکل پیش بینی نشده دیگری هم پیش آمد که اضطراب خانم ح. را به اوج رساند(این حسش را بعدا برای ما گفت). آن هم اینکه، ایشان متن هر سه مقاله را روی لپ تاپ کوچکش ریخته بود؛ و بنا داشت آنها را از روی آن بخواند. اما وقتی روی صحنه رفتیم و لپ تاپ را روشن کرد ، مطالب بالا نیامد. انکشف که، خانم خبرنگاری که قبل از شروع نشست ، در غذاخوری هتل، با فلاش مموری اش مطالب را برای خودش ذخیره کرده بود، به واسطه ویروسی بودن فلاشش، لپ تاپ را ویروسی کرده بوده است!
اما جای شکرش باقی بود که پرینتی که من از مطلب خودم به خانم ح. داده بودم تا دو جمله اش را اصلاح کند همراهش بود. در همین فاصله قرائت مقاله من هم، آن خبرنگار رفت از دو مقاله دیگر پرینتی گرفت و آورد؛ و این مشکل هم به این طریق حل شد.
نکته دیگر در این باره اینکه، قبل از آمدن به تالار سخنرانی، خانم ح. پیشنهاد کرد اول مقاله آقای پ.، بعد مقاله خودش و آخرسر مقاله من خوانده شود. و استدلال می کرد که به این ترتیب نظمی منطقی بین مطالب ارائه شده برقرار می شود. من گفتم: حرفی ندارم. از قضا، حرفهای نفر آخر، بیشتر در ذهنها می ماند.
به همین سبب، این را هم که نشست مربوط به ما ایرانیها را - با هر نیت - در آخر همه گذاشته بودند، به فال نیک گرفته بودم.
آقای پ. اصرار کرد که مقاله او در آخر خوانده شود. آخرسر،اشکالی که در لپ تاپ خانم ح. پدید آمد باعث شد که اول مطلب من، بعد آقای پ. و در آخر مقاله خانم ح. خواتده شد.
اما معرفی ما سه نفر به حضار هم حکایت خاص خودش را داشت: برای جشنواره بولتن کوچکی برای معرفی سخنرانان مدعو چاپ شده بود. در این بولتن معرفی مربوط به آقای پ. و دیگر سخنرانان، مناسب و کافی بود. در مورد من، فقط عکسم را زده و کنارش نوشته بودند:
" مجمد رضا سرشار - ایران
باحث[:پژوهشگر] و اعلامی[: روزنامه نگار؛ رسانه ای]
له العدید من المؤلفات[: صاحب تالیفات متعدد]"
در حالی که به درخواست رایزنی فرهنگی سوریه در تهران، من زندگینامه ادبی خود را - از قضا هم به شکل تفصیلی و هم اجمالی - به آنان داده بودم. اما ظاهرا یا آنها مترجم آشنا به زبان فارسی نداشته بودند که آنها را ترجمه کنند، یا در این کار تعلل شده بود. زندگینامه ادبی آقای پ. و مال خودش را خانم ح. ترجمه و برایشان ایمیل کرده بود. اما زندگینامه خودش را - به هر دلیل - در آن بولتن نیاورده بودند.
به هر حال در همان دقیقه ای که از ما برای رفتن روی صحنه دعوت به عمل آمد، تازه گفتند معرفی کوتاهی از خودتان ارائه دهید. من و آقای پ. چند جمله ای نوشتیم و به خانم ح. دادیم. اما متن معرفی من توسط خانم ح. برای حضار ترجمه نشد؛ و من خیلی بی مقدمه، مشغول بیان همان صحبتهایی شدم که در قسمت اول این یادداشت آمد. بعد نوبت خانم ح. شد که ترجمه مقاله مرا به عربی بخواند. ایشان ابتدا تاکید کرد که آنچه می خواند نظر او نیست. بلکه مربوط به من است. و بابت چیزی عذرخواهی کرد؛ که من تصور کردم برای محتوای مقاله من است که می خواهد بخواند. اما بعد برایم توضیح داد که آقای لؤی خلیل - مدیر نشست - از او خواسته که بگوید مقاله از خودش نیست. به دلیل لهجه غیرعربی اش هم عذرخواهی کرده است.
در حین خوانده شدن مطلبم، متوجه ناراحتی یکی از مدعوین که تونسی و استاد دانشگاه سوربن معرفی شده بود و خیلی رویش حساب می کردند شدم. (اسم و عکس او در بولتن نیامده بود.اما خانم العجیلی در معرفی او گفت: حضور ایشان در این مراسم در کنار من، برای من به مثابه یک خواب است.) او حالت کسی را داشت که انتظار شنیدن چنین چیزهایی را نداشته و غافلگیر شده است. در حینی که با حرکات سر و دست و کلماتی نامفهوم - برای من - اعتراضش را برای دور و بری هایش اعلام می کرد، دو - سه نفر آنها هم با تکان دادن سر و دست حرکات چهره، با او ابراز همدلی می کردند.
بعد از مطلب من، آقای پ. - با سوابق ادبی اش - توسط خانم ح. معرفی شد. او هم سخنرانی اش را با بسم الله الرحمن الرحیم شروع کرد. اما بخش شفاهی صحبتهایش را به انگلیسی ارائه داد. به من گفته شده بود که آقای پ. بناست تاریخچه ای مختصر از ادبیات داستانی معاصر ایران عرضه کند. اما آنچه جسته گریخته از حرفهایش متوجه شدم همان بحث مشهور چندصدایی در داستان و نظریه باختین و برخی دیگر از مشهورات داستان نویسی اخیرا مطرح در غرب بود. بعد هم خانم ح. ترجمه مقاله وی را خواند. که در مجموع پنج - شش دقیقه ای بیش از پانزده دقیقه مقرر شد .(بعدا خبرگزاریها در مورد وی نوشتند که بزرگ ترین محظور رمان نویسی در ایران را نگاه فلسفی به این مقوله ذکر کرده است.) در آخر هم خانم ح. مقاله خودش را خواند.
صحبتها که تمام شد، دکتر خلیل می خواست طبق رسم جاری، خلاصه ای از مطالب مطرح شده را برای جمع بیان کند؛ که همان آقای تونسی استاد سوربن، با گفتن اینکه "نیازی به این کار نیست؛ متوجه شدیم"، مانع از آن شد. در نتیجه، بلافاصله پرسش و پاسخ و نظر و انتقادها شروع شد. چند نفر هم بلند شدند و در ارتباط با مقاله من نظرهایی دادند؛ که فقط یک نفرشان، از نویسندگان مدعو بود. او هم عبدالحمید الربیعی از عراق بود؛ که خانم ح. فراموش کرد گفته اش را برایم ترجمه کند ؛ و من هم متوجه حرفش نشدم. یک نفر ، که جوانی - احتمالا از اهالی رقه بود - ، از وضعیت ترجمه آثار داستانی عربی در ایران از هر سه ما پرسید. که در این مورد - ظاهرا چون فقط من تحقیق نسبتا دقیقی داشتم- ، خانم ح. ، پاسخ دادن به او را به من ارجاع داد؛ .و من هم جواب دادم. دیگری که مردی بین پنجاه و شصت سال با هیکل توپر و کراوات پهن قرمز و سبیل کلفت پرپشتی - شبیه سبیل صدام - بود، گفت: در رژیم شاه، ساواک آزادی نویسندگان ایران را می گرفت و در جمهوری اسلامی ایران، ماموران امنیتی رژیم. کی ماموران امنیتی جمهوری اسلامی می خواهند دست از سر نویسندگان ایران بردارند.
دیگری ، که او هم مرد درشت اندامی بود و دکتر ...( اسمش یادم نمانده است) معرفی شد، گفت: من از جناب [:استاذ] سرشار برای دفاع محکمی که از دین و انقلاب و نظامش کرد، صمیمانه تشکر می کنم. این کار ایشان، باید برای ما هم درسی باشد .
و مبالغی تعریفهای دیگر؛ که درست متوجه نشدم.
حرفهای او را هم خانم ح. ، ترجمه نکرد. و وقتی در پایین صحنه از او صحبت کردم، گفت: آن را گفتم خودتان متوجه شده اید.
در پاسخ دومی، مقدمه ای دو - سه جمله ای راجع به وضعیت خودم در رژیم گذشته گفتم. که آن را خانم ح. - بعدا گفت به سبب کمی وقت - ترجمه نکرد. اما ادامه اش را ترجمه کرد:
- ایشان[:من] می گوید: می توانید چند نویسنده را نام ببرید که گرفتار این معضلی که می گویید [: گرفتاری توسط ماموران امنیتی رژیم جمهوری اسلامی ] شده اند ؟
که او و یکی دیگرشان، به جای دادن جواب، با حرکات اعتراض آمیز سر و دست و گفتن کلماتی - برای من نامفهوم - نسبت به آن، عکس العمل نشان دادند.(وقتی از صحنه پایین آمدیم، همین آقا به طرف جایی که ما نشسته بودیم آمد و به خانم ح. - که پشت سر ما نشسته بود - گفت: من داستانهای نویسندگان ایرانی را زیاد می خوانم. اما آثار اخیر آنها افت پیدا کرده.
و این را ناشی از اعمال فشار ماموران امنیتی ایران بر نویسندگان تصور می کرد! من می خواستم جوابش را بدهم. اما خانم منصرفم کرد..
از قضا عمار احمد ( همان نویسنده عراقی که خانم ح. نگران عکس العملش بود) دو ردیف عقب تر از ما - پشت سر خانم ح. و آقای پ. - نشسته بود. خانم ح. به او گفت: چی شد که راجع به صحبتهای امروز [با تاکید ضمنی روی مطلب من ] اظهار نظر نکردی؟
در پاسخ او، من کلمات "خیانت" و "ترجمه" را توانستم تشخیص بدهم. خانم ح. در جواب من که "منظورش از این کلمات چه بود؟" گفت: عربها معتقدند" ترجمه خائن است." او می گوید: چون مطالبی که خواندی ترجمه سخنان بود، گفتم ممکن است دقیق نباشد. لذا اظهار نظری نکردم.
بعد هم یکی از شبکه های تلویزیونی عربی، یکی یکی ما را صدا زد و با مترجمی خانم ح. با مصاحبه های کوتاهی کرد: از برداشتم از این جشنواره. از احساسم نسبت به شهر رقه و....
ادامه دارد؛ ان شاءالله.

4 نظر

با سلام خدمت استاد محترم. اگر در این سفر سعادت زیارت حضرت زینب (س) را هم پیدا کرده اید، زیارتتان مقبول درگاه خداوندی. استاد، اگر منطقه زینبیه را دیده باشید مطمئناً فراموش کردن برخوردهای اینچنینی از سوی این بزرگواران کار چندان سختی نیست. اجرتان با صاحب آن حرم. نمی دانم چرا از آبان ماه که توفیق زیارت آن حضرت از طرف دانشگاه برایم رقم خورد تا به امروز هر وقت می خواهم خاطراتم را بنویسم بعد از یک ساعت به خود می آیم و می بینم مشتی تلخی بر سپیدی کاغذ نقش داده ام و کاغذ را به کناری انداخته ام. نمی دانم چه زیبایی می تواند داشته باشد کشوری که نان به حرمت حضور پر فروغ خاندان پیامبر می خورد و اینچنین غافل و قدر ناشناس است. نمی دانم وقتی مشتی زباله رها شده در شعاع چندصد متری حرم که مشتی گوسفند و سگ ولگرد در آنها پرسه می زنند را در بدو ورود به حریم حرم دیدم جه به سرم آمد که هر روز روزشماری می کردم زودتر از آن غریبستان فرار کنم. غربت آل پیامبر را دیدن در میان مشتی مسلمان بعد از هزار و اندی سال کار ساده ای نیست. مسلمانی اعراب مسلمان مدتی است من را به این فکر انداخته که باید فکری به حال این اسلامی که نسل اندر نسل بی هیچ زحمتی از اجدادم گرفته ام بکنم! شاید اینبار باید خود اسلام بیاورم و بعد از گذشت 29سال از اذان و اقامه ای که والدینم در گوشم خواندند بار دیگر خود شهادتین را بگویم. دیگر اطمینان دارم که اگر زودتر به خود نیایم عاقبت بهتری از این برادران مسلمانم نخواهم داشت. در آنجا هر چه دیدید کاملاً طبیعی است. کاملاٌ طبیعی ! چون از اسلام پوسته بی جانی بیشتر نمانده در آن کشوری که در روز بیش از 6 تا 7 بار اذان بر مناره های مساجدش بر فراز می شود.

رابطه خارجیها با ایرانیها بسیار پیچیده است.
در مورد عربها تصور من این است که آنها بیشتر ما را ایرانی میدانند تا مسلمان. حتا آن گروه که از مرگ بر آمریکای ما خیلی خوششان می آید.
من در در یک رمان سعی کرده ام ویژگیهای این ارتباط پیچیده را روایت کنم. اما ارشاد به رمان من مجوز نداد. هنوز افسوس میخورم و البته هنوز برای صدور مجوز پیگیری میکنم. دست به پیگیری من خوب است. دو هفته پیش هم کانون پرورش فکری کودکان دو ترجمه من را رد کرد. برای این یکی دیگر وقت پیگیری ندارم. شانس آورده کانون پرورش فکری. حالا دو رمان سیصد صفحه ای و چند ترجمه ده بیست صفحه ای در صندوقخانه دارم. البته من به رد شدن و خیلی محکم خوردن به در بسته عادت دارم. برای همین دیگر دردم نمی اید.
با همه اینها من سانسور را بیشتر یک مشکل اجتماعی میدانم تا سیاسی. بنظرم از همان تعارف می اید و با سیلی صورت را سرخ نگهداشتن و این حرفها. یادم هست سالها پیش که وضع مالی خانواده ما یکهو به هم ریخت مادر من طلاهایش را میفروخت و برای قوم و خویش ها کادوی عروسی و تولد میخرید مبادا کسی میفهمید ما پول نداشتیم. اینطور چیزها سانسور را میسازد. وقتی مجبوریم طوری باشیم که دیگران دلشان میخواهد ما را ببینند.
دفعه بعد حتما یک مترجم خوب و با تجربه همراه خود ببرید. یک کلمه میتواند معنی کل جمله را تغییر دهد.

خاك برسرشان .هفتادسال است درراحت طلبي وشهوتراني غوطه ميخورند وحالا هم ميخواهند با طرح مسائل جنسي ادبيات ترقي دهند.مگرممكن است اينهاادم شوند .

ارسال نظر