چاپ سوم داستان بلند "صدای تیر در گردنه"، با ویرایش محمد رضا سرشار توسط انتشارات سوره مهر روانه بازار کتاب شد.این داستان که در یک جامعه روستایی ملوک الطوایفی در قرقیزستان می گذرد، ماجرای دو برادر فقیر مزدور روستایی از طایفه فرودست و بی پشتوانه است،که پس از عمری خدمت به یک خان و خانواده اش، به سبب یک اشتباه کوچک و کاملا طبیعی، مورد غضب او قرار می گیرد و ....
بخش قابل توجهی از داستان حول محور انتخابات محلی و رقابتهای ناسالم خانهای مناطق همجوار برای کسب ریاست بر منطقه می گذرد؛ انتخاباتی که خواه ناخواه پای قهرمان فقیر داستان را نیز - بی آنکه نفعی در این ماجرا داشته باشد - ، به میان خود می کشد و ....
"صدای تیر در گردنه"، نوشته نویسنده قرقیز، مختار عوض اوف(1897 - 1961) است که به وسیله گامایون ترجمه شده است.چاپ سوم این کتاب در 176 صفحه ، با شمارگان 2500 نسخه با ویرایش محمد رضا سرشار در قطع پالتویی، به بهای 3200 تومان منتشر شده و جمع شمارگان آن تا کنون 8300 نسخه است.
رها شده به امان خدا...!
به حالت اعتراض و با ناراحتی به طرف صحبتش گفت: حرفم را شهید نکن.
گفتم: شهادت که چیز بدی نیست. شهادت فوز عظیم است. خیلی هم دلت بخواهد.
افزودم: چرا مدتی است بر سر زبان عده ای - حتی از آدمهای خوب و معتقد - این طورافتاده، که این کلمه مقدس را در مواضع منفی به کار می برند؟! در واقع وقتی می خواهند بگویند چیزی "حیف و حرام"، یا "حرام و هدر"، یا "نفله" شد، می گویند "شهید شد" یا "شهیدش کردند"! آیا پشت پرده قضیه، دستهای خائنی در کار نیست که واژه هایی مقدس مانند این را از بار ارزشی شان خالی و حتی در مواردی مثل این، در معنای ضد خودشان رواج دهند؟!
تعریف کردم که در زمانهای بسیار دور(حدود دوهزار و پانصد سال پیش)، در جنگی میان مردم کشور بابل قدیم و قوم یهود، بابلیان غالب شدند و عده زیادی از یهودیان را به اسیری گرفتند. یهودیان اسیر که از مبارزه رو در رو با بابلیان عاجز بودند، به یک مبارزه ضد فرهنگی با آنان متوسل شدند. به این معنی که، همه جا اسم خدای مقدس مورد پرستش آنان را برای نام بردن از شیطان به کار بردند. و آن قدر این کار را تکرار کردند، که بعدها آن نام مقدس برای بابلیان، مترادف با شیطان جا افتاد و تثبیت شد. به طوری که به این معنی جدید، در فرهنگنامه هم ثبت و تثبیت شد. و به این ترتیب، یهودیان شکست خورده در جنگ نظامی، در جبهه جنگ نرم فرهنگی، انتقام خود را از بابلیان فاتح گرفتند.
یهودیان، ظاهرا بعدها نیز از این ترفند، در مورد برخی دشمنان نامدار دیگر خود استفاده کردند. از جمله، وقتی ما نوجوان بودیم، بعضی بزرگ ترهایمان می گفتند که این قوم، به دلیل فتح قلعه خیبر توسط حضرت علی علیه السلام و نیز نقش آن حضرت در سرکوب فتنه بنی قریظه در مدینه و ...، کینه عمیقی از ایشان بر دل گرفته، و نسل در نسل، آن کینه را به فرزندانشان منتقل کرده اند. برای مثال، از همان زمان طفولیت، وقتی از دست آزار و مزاحمت بچه هایشان به تنگ می آیند، برای ترساندن و آرام کردن آنها، می گویند: اگر اذیت کنی، می گویم علی بیاید بخوردت.
یعنی به جای "لولو"، که در آن زمان مرسوم بود بچه های خیلی کوچک را از آن می ترساندند، "علی " را می گذاشتند. و به این ترتیب، از همان سنین پایین، کاری می کردند که در ضمیر ناخودآگاه فرزندانشان(نسل آینده سازشان)، این نام مقدس، با نام آن موجود ترسناک و خطرناک مترادف شود. به طوری که بعدها با شنیدن این نام، در اولین واکنش، ناخواسته، احساسی ناخوشایند و خصمانه در آنان برانگیخته شود.
من نمی دانم که این حرف تا چه حد درست بود. اما هر چه بود، روش و ترفند، دقیقا همان روش و ترفندی بود که این قوم، در گذشته های دور، در برابر قوم فاتح بابل به کار برده و موفق شده بودند.
این بود، تا زمانی که - در سال 1360 - به رادیو رفتم و - ضمن سردبیری سه برنامه - گویندگی برنامه قصه ظهر جمعه نیز به من محول شد.
روزی از یکی از شنوندگان مازندرانی این برنامه، نامه ای به دستمان رسید، که با تندی تمام، از من، برای بیان جمله ای در یکی از داستانهای برنامه، انتقاد کرده بود.
ماجرا زا این قرار بود که من، در تعریف آن داستان، از زبان یکی از شخصیتها خطاب به دیگری گفته بودم:"خودت را به کوچه علی چپ نزن."
که می دانیم: یکی از ضرب المثل های مشهور و جاافتاده در زبان فارسی است.
آن شنونده - معلوم بود با عصبانیت - نوشته بود:"علی، چپ نبود. این شماها هستید که چپید!"
راستش از آن نحوه انتقاد و پیشداوری ناراحت شدم. اما وقتی فکر کردم، دیدم شنونده مذکور، دست روی نکته ظریف و حساسی گذاشته است، که تقریبا همه از آن غافلیم! بعد یادم افتاد که برخی از قهرمانان منفی داستانهای قدیمی عامیانه مان هم، اسامی ائمه دارند. مثلا: "حسن کچل"....
با خودم فکر کردم: اگر واقعا برنامه موذیانه و دستهای پنهان خبیثی در کار نیست، چرا مثلا نگفته اند"کوچه پرویز چپ"؛ یا مثلا "کورش کچل"؛ یا ...؟
از آن به بعد روی این موضوع حساس شدم. و دیدم موارد، منحصر به اینها نیست. به عنوان نمونه ای دیگر، بسیاری از مردم، وقتی می خواهند به کسی اعتراض کنند که مثلا چرا چیزی یا کسی را همین طور و بدون پیش بینی و پشتوانه لازم در جایی رها کرده است، می گویند:"همین طور ولش کردی به امان خدا؟!"
در حالی که بالاترین و بهترین امانها امان خداست!کدام امان مطمئن تر از امان خدا!؟ مگر خداوند خود نفرموده است: فمن یتوکل علی الله، فهو حسبه؟!(آن که به خدا توکل کند؛ همو کفایتش می کند.)
یا اخیرا - ظاهرا از طریق ترجمه از زبانهای بیگانه- ، ضرب المثل بی منطق و در عین حال کفرآمیز "به لعنت خدا هم نمی ارزد" بر سر زبان نسل جدیدتر افتاده است.
بی منطق از این نظر که، "لعنت" - از هر کس که باشد - قرار نیست برا ی لعنت شونده، ارزشی به همراه داشته باشد. به علاوه ، بدبخت ترین موجودات، کسی است که به لعنت خدا دچار شده باشد. و شیطان، مثل اعلای آن است. بنابراین - از بی منطقی جمله که بگذریم - درستش این است که گفته شود:"به لعنت شیطان هم نمی ارزد." حال چه شده است که به جای "شیطان"، نام بزرگ و بلندمرتبه "خدا" را گذاشته اند، فیه تامل!
امیدوارم این یادداشت کوتاه سبب شود که در گفتارها و نوشتارهایمان، در این ارتباط، بیشتر دقت کنیم.
اين اواز( ماشين مشدي ممدلي نه بوق داره نه صندلي)هم كلي حكايت وغرض مرض پشتش پنهونه.
حیف و صد حیف که خواب خوابیم و در غفلت و بی خبری از این همه فتنه های جور و واجور.
یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته،
یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد!
خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه.
یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه دوباره موتور گازیه قیییییژ ازش جلو زد!
دیگه پاک قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه.
همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!!
طرف کم میاره، راهنما میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده بزنه کنار.
خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه،
میگه: آقا تو دیگه کی هستی! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی کل مارو خوابوندی؟!
موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله … داداش….
خدا پدرت رو بیامرزه که واستادی… آخه … کش شلوارم گیر کرده به آینه بغلت !!!!
__________________
حالا کم گرفتاری داریم کاری کنید دیگر همه رسما پارانوید شویم.
باسلام خدمت استاد ارجمند
به نکته جالبی اشاره شدکه بیشتر مردم ازآن آگاه نیستند.
سلام استاد گرامی
پرسشی داشتم که اگر راهنمایی ام بفرمایید ممنون تان می شوم.
در داستان نویسی نوشتن دیالوگ ها(گفتگوها)ی قوی ست که اثر را به یک کار ارزشمند تبدیل می کند.آیا لازم است لهجه وگویش محلی در گفتگوها آورده شود؟
در جایی که یک ترک یا کرد با یک فارس صحبت می کنند میشود به راحتی لهجه را نشان داد اما در جایی که دونفر هم زبان(غیرفارسی) با هم صحبت می کنند تکلیف چیست؟
1ـ آیا باید همه را به همان شکل فارسی نوشت وفقط در جمله ای اشاره کرد که فلانی به ترکی گفت.....
2ـ باید تمام دیالوگ ها را با همان زبان خاص نوشت ودر زیرنویس ترجمه آن رانوشت؟
3ـ باید زبان کردی یا ترکی را با لهجه خاص همان زبان منتهی به زبان فارسی نوشت؟
البته می دانم کمی دور ازذهن است که دونفر کردزبان کنار هم بنشینند و با زبان فارسی که لهجه کردی دارد، صحبت کنند. لطفا بنده را راهنمایی بفرمایید.سپاسگزارم
سلام عليكم
مصدع وقت شما استاد محترمو فرهيخته نمي شوم ،غرض عرض ادب است و اشاره به اين نكته كه: بنده در توفيقي كه حاصل شده بود و در سفر مشهد مقدس بودم براي حضرتعالي دعا كردم (بنا به وظيفه)و دوام توفيقات شما را از درگاه ربوبي مسالت نمودم، باشد كه همچنان راهنماي مردم بويژه جوانان در تمييز سره از ناسره در عرصه داستان و رمان باشيد
موافقم!
خیلی وقتا با این مسله برخورد کردم.
راستش مدتهاست که با این موضوع درگیرم.
خیلی زایجه مثلا علی بابا!
من حتی تو یه فیلم ترکی با چشمای خودم دیدم که اسم شخسیت پلید قصه علی بود!
به هر حال باید حواس ها رو جمع کرد و با این تهاجم برخوردی قاطع صورت داد.
سلام. هم می شود نوشت"به ترکی(یا هر زبان دیگر)گفت"؛ هم - اگر مقدار گفت و گوها به آن زبان خیلی زیاد نباشد - گفت و گو ها را به زبان ترکی(یا ...) آورد؛ و فارسی اش را در زیرنویس صفحه آورد. در "جنگ و صلح" تولستوی به شکل دوم عمل شده است.
اما اگر مثلا در سرتاسر یک اثر بنا باشد در مورد بعضی شخصیتها از زبان دوم استفاده شود و در کل، حجم این گفته ها به زبان دوم زیاد باشد، خواندن کار برای مخاطب سنگین و دشوار می شود. البته معدودی از نویسندگان از ترکیب فارسی و ترکی استفاده کرده اند؛ تا حس استفاده از زبان دوم را به مخاطب القا کنند. اما حاصل کار موفقیت آمیز نبوده است. مثل "مردگان باغ سبز" بایرامی.
در مورد کاربرد لهجه های محلی نیز، تا حدی که خواندن اثر توسط مخاطب ناآشنا با آن لهجه دشوار نشود، بدون اشکال است. در مجموع پیروی طابق النعل بالنعل از آن لهجه لازم نیست. فقط تا آن حد که حس آن لهجه خاص را القا کند کافی است.
موفق باشید.
خیلی خیلی سپاسگزارم.