آخرین خبر

  • • تأیید تجاوز به دو نوجوان ایرانی در عربستان
  • دوشنبه 17 فروردینماه 94

    از سوی قشقاوی صورت گرفت؛
    تاریخ انتشار : دوشنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۴۵

    معاون وزیر امور خارجه در امور کنسولی، پارلمانی و ایرانیان درباره تعرض به دو ایرانی از سوی پلیس سعودی گفت:متاسفانه این اقدام شبه تجاوز برای دو تن از هموطنان که به عمره مشرف شده بود پیش آمده است.
    به گزارش جهان به نقل از مهر، حسن قشقاوی، معاون وزیر امور خارجه در امور کنسولی، پارلمانی و ایرانیان در پاسخ به خبرنگاران درباره اخبار منتشره در خصوص تعرض دو تن از مامورین پلیس سعودی به دو نوجوان ایرانی در هنگام خروج از آن کشور در فرودگاه جده اظهار داشت: متاسفانه این اقدام شبه تجاوز برای دو تن از هموطنان ما که در ایام عید نوروز به عمره مشرف شده بودند پیش آمده است.

    وی افزود: در هفته دوم تعطیلات، به هنگام بازرسی از یک کاروان عمره ایرانی، مامورین متخلف مذکور به بهانه مشکوک شدن به دو نوجوان ایرانی، آنها را از بقیه جدا کرده و در بخش دیگری مورد بازرسی بدنی قرار دادند که در اثنای بازرسی، سایر افراد کاروان متوجه شده که مامورین خاطی قصد آزار و اذیت جنسی آن دو نوجوان را داشته اند و مسئولین امر را از این موضوع مطلع می کنند. مسئولین مربوطه بلافاصله موضوع را به سرکنسولگری جمهوری اسلامی ایران در جده اطلاع داده و با حضور کنسول آن سرکنسولگری، مقامات ذیربط کاروان و مسئولین فرودگاه جده بررسی های میدانی بعمل آمده و پس از شناسایی دو مامور متخلف، پس از انجام مقدمات قانونی طرف سعودی اقدام به بازداشت آنها می کند.

    معاون وزیر امور خارجه همچنین افزود: در روز بعد از این واقعه و در غیاب سفیر عربستان سعودی در تهران، کاردار و کنسول آن کشور توسط مدیرکل کنسولی به وزارت امور خارجه احضار و مراتب اعتراض شدید جمهوری اسلامی ایران نسبت به این عمل شنیع و غیر انسانی که باعث حریحه دار شدن افکار عمومی کشورمان شده است را به وی ارائه کرد. طرف سعودی ضمن ابراز تاسف شدید از این اتفاق رذیلانه قول داد که موضوع در بالاترین سطح توسط مقامات کشورش مورد پیگیری قرار داده و با افراد خاطی بشدت برخورد شود.

    در ادامه قشقاوی اظهار داشت با توجه به این رفتار غیر انسانی و ضد دینی، منتظر برخورد دولت سعودی با این افراد و اعمال اشد مجازات در مورد آنها هستیم.

    همچنین وی افزود: نمایندگی های جمهوری اسلامی ایران در ریاض و جده تا حصول نتیجه مشخص پیگیر ماجرا خواهند بود و متعاقبا نتایج آن در اختیار خانواده ها و افکار عمومی قرار خواهد گرفت.

آخرين نظرات خوانندگان

  • رسول: سلام آقای سرشار بسیار ممنون از آگاه سازی تان لطفا ادامه

آخرین کتاب

  • • چند نکته در باره نقد تأویلگرا نوشته : محمدرضاسرشار (رضارهگذر)
  • طاهرخانی تاریخ: دوشنبه چهارم اسفند 1393 /وبلاگ یک نقد
    منبع :روز نگاشت هایی در باره ادبیات پس از انقلاب اسلامی (بیست و پنچ نوشتار در باره هنرو ادبیات داستانی ،محمد رضا سرشار (رضا رهگذر)،تهران ، مرکزاسناد انقلاب اسلامی ، 1392،چاپ اول ، 420صفحه.

    سلسله نقدهای جدیدی که اساس خود را بر برداشت ویژه هر منتقد از اثردر هر دوره یا شرایط خاص ، یابر عنصر زبان و کشف رموز پنهان در آن گذاشته اند ، از این نظر که توجه نویسندگان و منتقدان را بیش از پیش و به شکلی علمی تر ا زگذشته به عناصری همچون زبان جلب میکنند ، قابل توجه و مثبت اند ؛ و در شکل تلطیف یافته خود، می توانند برای ادبیات برکاتی به همراه بیاورند . اما به همان شرط که مثلا، زبان راهمه چیز یک اثر ادبی ، و تحقیقات زبانشناسانه راهمه وظیفه نقد ادبی تلقی نکنند . چه ، در غیر این صورت ، مثل بعضی از مکاتب ادبی پیشین ، باتاکید مبالغه آمیز بر یک عنصر - هر چندمهم - و خلاصه کردن همه وظیفه ادبیات در پرداختن به آن ، آثار ادبی را از جنبه های زیبایی شناسانه و روح وهدفِ واقعی ِ آنها دور می کنند، و ادبیات را تا سطح یک مقوله شبه علمی - که به احتمال زیاد ، تا چند سال دیگر ، مبنای آن توسط یک نظریه متفاوت نقض خواهد شد- پایین می آورند . وقتی هم که این تب و تاب های اولیه فرو بنشیند ، هر یک از این مکاتب ، اگر واقعا اصیل باشند ، می توانند به عنوان تنها یک مکتب باهواداران خاص خود، باشیوه ای از نگاه ، که دریچه ای تازه را به روی بعضی عناصر ادبی گشوده ، و توجه منتقدان واهالی ادبیات را عمیق تر و بیشتر - و چه بسا متفاوت تر - نسبت به آن خاص جلب کرده اند ، در تاریخ ادبیات بمانند و ثبت شوند . اما اینکه به عنوان یک مکتب ادبی مسلط و فراگیر، دوام بیاورند ؛ قطعا نه! نکته ای که هر نویسنده ، منتقد یا دوستدار ادبیات ، همیشه در برخورد با یک اثر به خودگوشزد می کند باید این باشد که اصولا در طول تاریخ ادبیات ، تا همین امر وز ، عامل یا عوامل طبیعی ، واقعی و عام، که خواننده را به سوی آثار ادبی جلب و جذب کرده - بدون تحملیها و غلط و بد آمووزیهای رایح توسط منتقدان و نظریه پردازان ادبی افراطی و تفریطی و منحرف - چه بوده است ؟ آن گاه ، گمان می رود به راحتی تکلیف خود رابا بسیاری از این نظریه های مبالغه آمیز ِ انحرافی ، روشن کند . به بیان دیگر ، مشکل اصلی که باعث می شود کسانی ، در برخورد با این قبیل مکاتب ، گاهی دچار سردرگمی شوند، اغلب ، چیزی جز همن نداشتن تعریفی مشخص از ادبیات و وظایف آن ، یا فراموش کردن این تعریف نیست . اما حتی درصورت پذیرش بی چون وچرای این مکاتب ، باید جند نکته را در این ارتباط،مد نظر داشت : اول انکه ،نقدهای تأویلی و همخانواده آن، عمدتا در مورد آثاری که در آنها آفرینش کاملا اصیل و ناخودآگاه صوورت می گیرد ،می تواند مفید باشد. حال آنکه اغلب آثار نویسندگان، پس از نگارش اولیه ، چه از نظر ساخت و پرداخت و چه زبان ، بارها و بارها بازنگری ، اصلاح و بازنویسی می شوند . ضمن آنکه اغلب این آثار ، از ابتدا هم آگاهانه و با حضورِ ذهنِ کامل نویسنده به رشته تحریر در می آیند . یعنی از آن جنبه های ناخودآگاهانه ، یا بسیار کم در آنها وجود دارد، یااگر هم وجود دارد ، در ضمن بازنویسی و حک و اصلاح های مکرر ، این جنبه آنها ، به حداقل می رسد . بنابر این،بحث «متن بسته تأویل پذیر » در مورد این آثا، تقریبا اصلامصداق ندارد . اما از اینکه بگذریم ، اصل اینکه یک متن ادبی را تاحد متون رازآمیز و هزار لایه مذهبی بالا ببریم ، وبرای آن ،تأویلهای مختلف قایل شویم هم ، از آن انحرافهای فوق العده مبالغه آمیز و سوء استفاده گرانه است . ابهام در هنر ، لزوما نشانه عمق نیست . بلکه اغلب ، دال بر نارسایی ِ بیان و لکنت در ذهن و زبان ، وناتوانی هنرمند در انتقال مفاهیم ذهنی و احساسهای خود به مخاطبان اثرش است . به همین سبب ، این گونه نقدها، گاه خود می تواند تبدیل به نوعی پبرایه بستن بر اثر ، از سوی به اصطلاح منتقدان ،و ابزار ی برای تحمیل منویات و اغراض درونی آنان برآن گردد؛ که باعث انحراف ذهن مخاطبان ، از درونمایه های واقعی ِ موردنظر نویسنده می شود .

    کتاب روزنگاشت هایی در باره ادبیات داستانی پس از انقلاب شامل بیست و پنج نوشتار در باره هنر و ادبیات داستانی است . زیبایی و هنر از نگاه دین ، روشنفکر و مسئولان ، آیاهنرمند ان روشنفکرند ، تفاوتهای داستان و نمایش ، کدام درست است ، رابطه ادبیات و جنگ ، در طول تاریخ ، نگاه داستان نویسان ما به جنگ تحمیلی ، چرا کمتر داستان بلند و رمانی از جنگ داریم ، گوشه ای از سیر آموزش داستان نویسی پس از انقلاب ، گذری بر ادبیات داستانی انقلاب ، ادبیات داستانی در دوران صدرات عطاالله مهاجرانی ، دلایل پیچیده و دشوار فهم نمایی برخی آثار ادبی ، مدگرایی در هنر و ادبیات ، نوآوری از چه کسان ، اثر جهانی ، چگونه اثری است ، جند نکته در باره نقد تأویلگرا ، آیا کافکا صهیونیست بود،یادداشتی بر بورخس ، جلال آل احمد، از زوایه دیگر ، درباره سیمین دانشور ، سیر اندیشه نادر ابراهیمی از آغاز تا سال 1367، چشم انداز هنر و ادبیات انقلاب اسلامی از نگاه رهبر ، باید هاونبایدها ی نشر از نگاه رهبر، عنوان مقالاتی است که محمد رضا سرشار در این کتاب تالیف کرده است .

    نویسنده در قسمتی از پیشگفتار کتاب چنین آورده است : بسیاری از فضلا توصیه می کنند برای شناخت یک ملت خواندن داستان های آنها از مطالعه و بررسی تاریخ و سرگذشت شان ضروری تر است ، لذا می توان گفت ادبیات ملل آینه تمام نمای احساسات وادراکات آنان و انعکاس دهنده حالات و روحیات جمعی شان می باشد .


برخی ناکفته ها در باره بهرام بیضایی

   بهرام بیضایی فرزند نصرت‌الله در سال 1317 ه. ش. در تهران به دنیا آمد.

   «بدبختانه من به دلیل تولدم در خانواده‌ای بی آزار [دقت کنید!]، از پدر و مادری که خوبی مرا می‌خواستند، در سال 1317، در تهران پایتخت ایران، خیلی زودتر از جسمم مجبور شدم از نظر بدنی بالغ شوم.»[1]

   در باره پدرش گفته است:

   «پدرم هرگز شغلی که دوست داشت و به خاطرش درس خوانده بود را به دست نیاورد. در پایان عمر بازنشسته عالی‌رتبه ثبت اسناد و املاک کشور بود.[2]»

   اما اشاره‌ای به سطح تحصیلات، رشته تحصیلی و اینکه وی چرا موفق به این امر نشده و عنوان شغلی او هنگام بازنشستگی، نکرده است.

   نخستین مدرسه‌ای که او به تحصیل در آن پرداخته، دبستان مختلط «خسرو خاور» بوده، که خواهر بزرگترش هم در آن تحصیل می‌کرده است. [3]

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌   «دو برادر دارم که یکی‌شان پنج سال و دیگری یازده سال از من کوچکتر است.»[4]

   بیضایی به این سبب که از یک خانواده بهایی بوده، از کودکی منزوی و مورد آزار همکلاسیها و هم‌مدرسه ای خود واقع می‌شده است. او در همین مصاحبه بلندش، که به صورت کتاب منتشر شده است، به طور سر بسته به این موضوع اشاره کرده است:

   «سال اولی که من مدرسه رفتم شش سالم بود و خواهرم هفت ساله. یادم هست کتک مفصلی خوردم و خواهرم کشان کشان کسی را که من را زده بود گرفت، برد دفتر و فریاد کرد که برادر من را زده است. [...] من حتی اسم پسری را که کتکم زد یادم هست.»[5]

   «من در سالهای پیش‌دبستانی و دبستان، تماشاگر خیلی از بازیها بودم و نه شرکت کننده در آنها. بازیهایی که می‌شد در آنها شرکت داشته باشم ولی مرا به بازی نمی‌گرفتند.»[6]

   «مشکل بزرگتر فضای بیرون خانه بود که همه‌اش زور بود، و همه‌اش باید احتیاط می‌کردیم و مواظب بودیم. [دقت کنید!] روی هم رفته خجالتی از آب درآمدم. الفاظی را داشتم ولی از گلویم درنمی‌آمد، و بعد خودم را سرزنش می‌کردم که چرا نگفتم.»‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌[7]

   «تا سال ششم [دبستان نظام قدیم] را در مدرسه علامه گذراندم که چهار راه لشکر بود. بعدش دیگر هی عوض شد. مشرف، ابومسلم، دارالفنون...

   - چرا مدرسه‌هایتان عوض می‌شد؟

   - دلایل زیادی داشت. یکی اینکه هی رد می‌شدم.»‌‌‌‌‌‌‌[8]

   «گرچه در حساب خوب نبودم و به زحمت و زور خودم را بالا می‌کشیدم، ولی ادبیات و علوم انسانی، جبران کننده بود. به هر حال، کارنامه‌هایی که دیگر ندارمشان، شاهدند که سال اول دبیرستان به خاطر سه صفر در خط و ورزش و اخلاق، رد شدم.»[9]

   «در سالهای دبیرستان گاهی مجبور بودم نخواسته، ساعتها با یک عده بیست سی نفری مهاجم، در مورد تهمتهایی که هدفش خانواده‌ام بود، درگیر بحث شوم. یا مجبور بودم از چیزهایی دفاع کنم که حقوق اولیه بشری است، و به دشنام بسته می‌شد، یا دلایل موجهی بیاورم برای تفاوتهایی که دارم. [توجه شود!] آنها با فریاد و تهدید مرا متوجه تفاوتهایم می‌کردند، و در واقع من متفاوت نبودم اگر رفتار متفاوتی با من نشده بود. هیچ جای دنیا آدمی مجبور نیست به تک تک مردم حساب پس بدهد. من نه ایران را برای دنیا آمدن انتخاب کرده بودم، نه تاریخ پشت سرم را، نه افکار و تضادهای غیرقابل فهم جامعه‌ام را، و نه حتی خانواده‌ام را. من اصلا نمی‌دانستم ایران کجاست. من اصلا نمی‌خواستم به دنیا بیایم، ولی حالا که آمدم و حالا که دارم به مدرسه ابومسلم در بازارچه آشیخ هادی می‌روم، باید جلوی کسانی بایستم که بعضی‌شان هم مسلح‌اند، نه فقط به خشم و ناسزا، که به چوب و تیغ، فقط برای اینکه با آنها در فحاشی به خانواده‌ام همصدا نشدم[10]

    «خانواده خودش مشکلاتی داشت. پدرم در شغلش، خواهرم در مدرسه‌اش. به‌علاوه میان همدرسهای خودم هم کشف فقر و ناداری بسیاری‌شان بیش از مشکلات خودم اذیتم می‌کرد. همان طوری که تعصبهای عادتی عده دیگرشان بیشتر فراری‌ام می‌داد[11]  

   «دیگر علاقه‌ام را از دست داده بودم. متنفر بودم ازمدرسه. دیر می‌رفتم، همیشه دیر می‌رسیدم، به درسها گوش نمی‌دادم، تنها گریزگاهم شده بود سینما.»[12]

   در خردادماه سال 1338، یعنی در 21 سالگی، سرانجام موفق شد از دبیرستان دارالفنون، دیپلم ادبی بگیرد. پس از آن نیز - به دلیلی که ذکر نشده - از خدمت سربازی معاف ‌شد.[13]

   «تقاضای استخدام وی در سازمان اطلاعات و امنیت [:ساواک] در ساختمان خیابان ایرانشهر در همان سال مورد بررسی قرار گرفت و در دانشکده ادبیات ادامه تحصیل داد.»[14]

   « - چه رشته‌ای می‌خواندید؟

   - ادبیات، آن هم به امید اینکه در آن، نمایشنامه نویسی درس بدهند. بعد وقتی دیدم خبری نیست بیرون آمدم.»[15]

   با همان مدرک تحصیلی دیپلم ادبی

   «در سال 1340 به استخدام اداره کل ثبت اسناد و املاک درآمد و یک سال بعد (1341) با سمت کارگردان به وزارت فرهنگ منتقل شد.»[16]

   «بهرام بیضایی در سال 1344 ازدواج کرد؛ که این ازدواج در دفتر بهائیت ثبت شد.»[17]

   کلیشه مربوط به ثبت این ازدواج در «دفتر لجنه ازدواج شهر به نمره 61-3978» در صفحه 78 کتاب «کانون نویسندگان ایران به روایت اسناد ساواک؛ از انتشارات مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات» آمده است. در قسمتی از این عقدنامه نوشته شده است:

   «از آنجایی که انتظام روابط انسانیت مبتنی بر استحکام مبانی مزاوجت و امر ازدواج در شریعت غرای جمال قدم جل اسمه الاعظم با حدود و شرایط متقنه متینه از اهم اوامر و احکام الهیه است لهذا با اطلاع محفل مقدس روحانی و حضور جمعی از شهود عقد نکاح دائمی با استجماع شرائط مقرره در کتاب مستطاب اقدس واقع گردید.

   در تاریخ 5 شهر الکمال سنه 122 بهائی مطابق 14 مرداد ماه سنه 1344 شمسی بین آقای بهرام بیضایی دارای ورقه هویت نمره 1119 صادره از ناحیه 5 شهر تهران و متولد سال 1317 ابن آقای نعمت‌الله و بانو نیره و مخدره دوشیزه نیر اعظم رانین، متولد 1322، بنت آقای نوروز علی و بانو زهرا بمهر مبلغ یک واحد بیانی ... خالص که قیمت آن معادل با /150/ ریال است که از زوج اخذ و بزوجه تسلیم گردید و رضای والدین حاصل شد و خطبه مبارکه نکاح تلاوت و آیتین مبارکتین انا کل لله راضون و انا کل لله راضیات بزبان زوج و زوجه جاری گشت.»

   ذیل عقدنامه نیز «امضای زوج و زوجه و رئیس و منشی محفل مقدس روحانی و شهود» و شماره دفتر لجنه ازدواج ( 3978-61) درج شده است.

   «وی در آبان ماه سال 1351 کیک مخصوص جشنواره را در حضور فرح [همسر محمدرضا پهلوی و ملکه او] برید.

    بهرام بیضایی [که با همان مدرک دیپلم ادبی] در دانشکده هنرهای زیبا [ی دانشگاه تهران] تدریس می‌کرد، به مدیریت آن دانشکده نیز ارتقا یافت و در سال 1354 در فستیوال فیلم لندن شرکت کرد.

   در سال 1356 تقاضای عضویت وی در هیئت امنای مؤسسات آموزش عالی وابسته به وزارت فرهنگ و هنر مورد موافقت محمدرضا پهلوی قرار گرفت و با حکم وی، به این سمت منصوب شد و در همین سال با حکم فرح پهلوی بهرای مدت سه سال به عضویت هیئت مدیره موزه آبگینه‌ها و سفالینه‌های ایران و فرهنگسرای نوبهار درآمد.

   مشارالیه در سال 1357 برای ساختن فیلم «تارا و ناشناس» در نامه‌ای به هوشنگ نهاوندی [: رئیس دفتر مخصوص فرح پهلوی]، تقاضای لباس و نیروی انتظامی کرد؛ که در این رابطه، فرح پهلوی چنین دستور داد:

   مراتب به تیمسار ازهاری [: نخست وزیری دولت حکومت نظامی و عامل کشتار بسیاری از مردم در جریان انقلاب] منعکس شود که در این مورد کمک نمایند.»[18]

   وی در دوران قبل از انقلاب، جدا از این قبیل حمایتها، از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تحت ریاست عالیه فرح پهلوی و مدیرعاملی ندیمه مخصوصش - لیلی امیر ارجمند - نیز مورد حمایت جدیقرار گرفت. به گونه ای که جدا از چاپ یک کتابش به نام «حقیقت و مرد دانا» - که در آن نوعی پلورالیسم عقیدتی - تبلیغ می‌شود، بدون هیچ سابقه عملی یا تجربی آشنایی با کارگردانی و فیلمنامه‌نویسی، به کار در این زمینه دعوت و ساختن یک فیلم سینمایی  («عمو سبیلو») به عهده‌اش گذاشته شد.

   «در سال 1349 [...] ناگهان دوستی از کانون تلفن زد و گفت: شیروانلو می‌خواهد تو را ببیند. [...] او گفت: ما وقت خیلی کم داریم و یک خلاصه فیلمنامه، که می‌خواهم تو بسازی.

   من اول جا خوردم و بعد نشستم آن را خواندم و مانده بودم که چه جوابی بدهم، آخر آن خلاصه خیلی تلخ و تیره بود و من فکر می‌کردم فیلمی که مخاطبش بچه‌ها هستند چرا باید این‌قدر سرد و تلخ باشد. [....] اما گذشته از تلخی بیش از حد موضوع، به این فکر می‌کردم که آیا اصولا بلدم فیلم بسازم؟ من تا آن روز حتی یک دوربین را از نزدیک ندیده بودم، اصلا سر صحنه یک فیلم نرفته بودم، و تمام مطالعاتم در باره سینما را هم به خاطر قهر از سینماف سالها بود ول کرده بودم. خوشبختانه همان صبح هاشمی نژاد زنگ زده بود که به عنوان خبرنگار یا منتقد روزنامه‌شان بروم بروم جشن هنر شیراز. یعنی تنها جشن هنری که در زندگی توانستم بروم. من رفتم و امیدوار بودم در مدتی که سفر هستم اینها جا بزنند که معمولا سنت هم بود و می‌زدند. ولی وقتی برگشتم، دیدم تلفن کردند و گفتند: خب چی شد؟ ناچار شدم فیلمنامه را بنویسم.»[19]

   بیضایی که پس از پیروزی انقلاب، به سبب همان سوء‌ پیشینه‌های غیرقابل انکار فرهنگی، بسیاری از امتیازاتی را که در رژیم پهلوی داشت از دست داده بود و از سویی همسر و فرزندانش نیز به سبب وابستگی به فرقه گمراه و مرتد بهائیت از کشور به فرانسه کوچ کرده بودند، این بار کوشید با ساختن فیلمهایی تلخ و تیره و سیاه‌نمایی وضع موجود، به مقابله فرهنگی و سیاسی با نظام جمهوری اسلامی ایران بپردازد. به گونه‌ای که مؤلف کتاب «جدال با جهل» که خود از علاقه‌مندان به بیضایی و آثارش است، نتوانسته در این مصاحبه بلند مهربانانه، به برخی از این موارد اشاره نکند:

‌    «قهرمانان شما همه شکست می‌خورند. [...] یعنی حتی یک نفرشان هم نباید موفق باشد؟ فیلمنامه «اشغال» را می‌خواندم واقعا شکست دردناکی بود. آدم غمگین می‌شود.» (ص 54)

   «گفته می‌شود نگاه شما به مردم در فیلمنامه‌هایتان منفی است.» (ص 43)

  «مردم دیوانه نیستند ولی سفاک هم نیستند. در فیلم «سفر» آن جایی که بچه می‌رود نان بدزدد مردم او را می‌گیرند و می‌زنند.» (ص 46)

   «در «حقایقی در باره لیلا دختر ادریس» مردم نشان داده می‌شوند و آن مردم خبیث‌اند. ممکن است که شما نسبت به آنها دلسوزی هم داشته باشید ولی این ربطی به آن ندارد که آنها خبیث می‌نمایند.» (ص 48)

   «فرد شما از جامعه‌اش می‌برد تا فرد مورد نظر شما شود.» (ص 50)

   او همان کسی است که وقتی در رژیم خودکامه، ترور، شکنجه، وحشت و دست نشانده پهلوی فیلم می‌سازد، سعی می‌کند مسبب مسائل و مشکلات را مردم معرفی کند و در واقع رژیم پهلوی را تبرئه کند:

    «من نمی‌گویم عمل فردی تنها راه است. ولی آن را به صورت نمونه [در فیلم «رگبار»] نشان می‌دهم تا بگویم مشکل ما حکومت نیست، مشکل ما خود ما هستیم که راست نمی‌گوییم و تا وقتی ما عوض نشویم، چیز دیگری هم عوض نخواهد شد.» [20]

   یکی از مضامین مورد علاقه و تکرار بیضایی در فیلمهایش، غریبگی فرد در جامعه است؛ که طبعا به نوعی بازتاب زندگی همان اقلیت مرتد، منزوی و مورد نفرت جامعه ایران، یعنی بهائیان، چه در قبل و چه بعد از انقلاب بوده، و بیضایی و خانواده‌اش نیز به عنوان جزئی از این اقلیت مطرود، مشمول این احساس غریبگی و انزوا بوده‌اند:

   «اما اینکه اصلا چرا ما غریبگی را می‌خواهیم نشان بدهیم این است که غریبگی مضمون مورد علاقه من است. زیرا فرد غریبه باید خودش را به جامعه بقبولاند و جامعه باید فرد را بپذیرد و جامعه مقاومت می‌کند و غریبه مقاومت می‌کند تا پذیرفته‌های جامعه را نپذیرد. این کنش ویران‌کننده سازنده است. نوعی آزمایش تفاهم و آزمایش سنجیدن یکدیگر.»[21]

  

   بعد التحریر: نگارنده این سطور، پیش‌تر در یادداشتی با عنوان «فیلمنامه نویسی که می‌خواهد فیلمنامه نویس باقی بماند»، به سرقت ادبی و بدون ذکر ماخذ بیضایی از دو کتاب داستان «مادر»، نوشته لیو باورانکوا، ترجمه فاطمه زهروی و «مهاجر کوچک»، نوشته محمدرضا سرشار در نگارش فیلمنامه «باشو غریبه کوچک» پرداخته بودم. همچنین در کتاب «بیست سال تلاش»، و یادداشت کوتاهی، به بهایی الاصل بودن بهرام بیضایی تصریح کرده بودم. اما واقعیت این است که با وجود آنکه سالها بود یادداشتهای مربوط به این نوشته را هم داشتم قصد نداشتم آنها را تنظیم و منتشر کنم. اما وقتی مکررا دیدم که عده‌ای ناآگاه یا مغرض، با استفاده از بی‌اطلاعی مردم و حتی مسئولان، سعی در فریب دادن آنان در ارتباط با این شخص را دارند و حتی می‌کوشند چهره‌ای مسلمان و معتقد از او ارائه کنند و از این طریق بهره‌های خاص خود را ببرند، ناگزیر از قلمی کردن این سطور شدم.

 

   

  



[1] ص 28.  .جدال با جهل (گفتگو با بهرام بیضایی)؛ نوشابه امیری؛ نشر ثالث؛ چاپ سوم: 1388؛

[2] . همان؛ ص 12.

[3] .همان؛ ص 16.

[4] . پیشین.

[5]   .همان؛ ص 16.

[6] .همان؛ ص 13.

[7]..پیشین؛ ص 16.

[8] .جدال با جهل؛ ص 17.

[9]  .همان؛ ص 18.

[10]  .همان؛ ص 28.

[11]  پشین؛ ص 20..

[12]  .همان؛ ص 19.

[13]  ر.ک. به : جدال با جهل؛ ص 57.

[14] . کانون نویسندگان ایران به روایت اسناد ساواک؛ مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات؛ چاپ اول: زمستان 1382؛ ص 19.

[15]  . جدال با جهل؛ ص 35.

[16]  کانون نویسندگان ایران به روایت اسناد ساواک؛ ص 19.

[17] پیشین؛ ص 19.

[18] . کانون نویسندگان ایران به روایت اسناد ساواک؛ ص 19.

[19] . جدال با جهل؛ ص 59.

[20]  .جدال با جهل؛ ص 63

[21]  .جدال با جهل؛ ص 65.

1 نظر

سلام آقای سرشار
بسیار ممنون از آگاه سازی تان
لطفا اگر کسان دیگری نیز در سینما و ادبیات ما این چنین هویت تاریکی دارند بشناسانید.
بسیاری از جوانان ما اطلاعات درستی از این افراد ندارند.

ارسال نظر