آخرین خبر

  • • تأیید تجاوز به دو نوجوان ایرانی در عربستان
  • دوشنبه 17 فروردینماه 94

    از سوی قشقاوی صورت گرفت؛
    تاریخ انتشار : دوشنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۴۵

    معاون وزیر امور خارجه در امور کنسولی، پارلمانی و ایرانیان درباره تعرض به دو ایرانی از سوی پلیس سعودی گفت:متاسفانه این اقدام شبه تجاوز برای دو تن از هموطنان که به عمره مشرف شده بود پیش آمده است.
    به گزارش جهان به نقل از مهر، حسن قشقاوی، معاون وزیر امور خارجه در امور کنسولی، پارلمانی و ایرانیان در پاسخ به خبرنگاران درباره اخبار منتشره در خصوص تعرض دو تن از مامورین پلیس سعودی به دو نوجوان ایرانی در هنگام خروج از آن کشور در فرودگاه جده اظهار داشت: متاسفانه این اقدام شبه تجاوز برای دو تن از هموطنان ما که در ایام عید نوروز به عمره مشرف شده بودند پیش آمده است.

    وی افزود: در هفته دوم تعطیلات، به هنگام بازرسی از یک کاروان عمره ایرانی، مامورین متخلف مذکور به بهانه مشکوک شدن به دو نوجوان ایرانی، آنها را از بقیه جدا کرده و در بخش دیگری مورد بازرسی بدنی قرار دادند که در اثنای بازرسی، سایر افراد کاروان متوجه شده که مامورین خاطی قصد آزار و اذیت جنسی آن دو نوجوان را داشته اند و مسئولین امر را از این موضوع مطلع می کنند. مسئولین مربوطه بلافاصله موضوع را به سرکنسولگری جمهوری اسلامی ایران در جده اطلاع داده و با حضور کنسول آن سرکنسولگری، مقامات ذیربط کاروان و مسئولین فرودگاه جده بررسی های میدانی بعمل آمده و پس از شناسایی دو مامور متخلف، پس از انجام مقدمات قانونی طرف سعودی اقدام به بازداشت آنها می کند.

    معاون وزیر امور خارجه همچنین افزود: در روز بعد از این واقعه و در غیاب سفیر عربستان سعودی در تهران، کاردار و کنسول آن کشور توسط مدیرکل کنسولی به وزارت امور خارجه احضار و مراتب اعتراض شدید جمهوری اسلامی ایران نسبت به این عمل شنیع و غیر انسانی که باعث حریحه دار شدن افکار عمومی کشورمان شده است را به وی ارائه کرد. طرف سعودی ضمن ابراز تاسف شدید از این اتفاق رذیلانه قول داد که موضوع در بالاترین سطح توسط مقامات کشورش مورد پیگیری قرار داده و با افراد خاطی بشدت برخورد شود.

    در ادامه قشقاوی اظهار داشت با توجه به این رفتار غیر انسانی و ضد دینی، منتظر برخورد دولت سعودی با این افراد و اعمال اشد مجازات در مورد آنها هستیم.

    همچنین وی افزود: نمایندگی های جمهوری اسلامی ایران در ریاض و جده تا حصول نتیجه مشخص پیگیر ماجرا خواهند بود و متعاقبا نتایج آن در اختیار خانواده ها و افکار عمومی قرار خواهد گرفت.

آخرين نظرات خوانندگان

  • رسول: سلام آقای سرشار بسیار ممنون از آگاه سازی تان لطفا ادامه

آخرین کتاب

  • • چند نکته در باره نقد تأویلگرا نوشته : محمدرضاسرشار (رضارهگذر)
  • طاهرخانی تاریخ: دوشنبه چهارم اسفند 1393 /وبلاگ یک نقد
    منبع :روز نگاشت هایی در باره ادبیات پس از انقلاب اسلامی (بیست و پنچ نوشتار در باره هنرو ادبیات داستانی ،محمد رضا سرشار (رضا رهگذر)،تهران ، مرکزاسناد انقلاب اسلامی ، 1392،چاپ اول ، 420صفحه.

    سلسله نقدهای جدیدی که اساس خود را بر برداشت ویژه هر منتقد از اثردر هر دوره یا شرایط خاص ، یابر عنصر زبان و کشف رموز پنهان در آن گذاشته اند ، از این نظر که توجه نویسندگان و منتقدان را بیش از پیش و به شکلی علمی تر ا زگذشته به عناصری همچون زبان جلب میکنند ، قابل توجه و مثبت اند ؛ و در شکل تلطیف یافته خود، می توانند برای ادبیات برکاتی به همراه بیاورند . اما به همان شرط که مثلا، زبان راهمه چیز یک اثر ادبی ، و تحقیقات زبانشناسانه راهمه وظیفه نقد ادبی تلقی نکنند . چه ، در غیر این صورت ، مثل بعضی از مکاتب ادبی پیشین ، باتاکید مبالغه آمیز بر یک عنصر - هر چندمهم - و خلاصه کردن همه وظیفه ادبیات در پرداختن به آن ، آثار ادبی را از جنبه های زیبایی شناسانه و روح وهدفِ واقعی ِ آنها دور می کنند، و ادبیات را تا سطح یک مقوله شبه علمی - که به احتمال زیاد ، تا چند سال دیگر ، مبنای آن توسط یک نظریه متفاوت نقض خواهد شد- پایین می آورند . وقتی هم که این تب و تاب های اولیه فرو بنشیند ، هر یک از این مکاتب ، اگر واقعا اصیل باشند ، می توانند به عنوان تنها یک مکتب باهواداران خاص خود، باشیوه ای از نگاه ، که دریچه ای تازه را به روی بعضی عناصر ادبی گشوده ، و توجه منتقدان واهالی ادبیات را عمیق تر و بیشتر - و چه بسا متفاوت تر - نسبت به آن خاص جلب کرده اند ، در تاریخ ادبیات بمانند و ثبت شوند . اما اینکه به عنوان یک مکتب ادبی مسلط و فراگیر، دوام بیاورند ؛ قطعا نه! نکته ای که هر نویسنده ، منتقد یا دوستدار ادبیات ، همیشه در برخورد با یک اثر به خودگوشزد می کند باید این باشد که اصولا در طول تاریخ ادبیات ، تا همین امر وز ، عامل یا عوامل طبیعی ، واقعی و عام، که خواننده را به سوی آثار ادبی جلب و جذب کرده - بدون تحملیها و غلط و بد آمووزیهای رایح توسط منتقدان و نظریه پردازان ادبی افراطی و تفریطی و منحرف - چه بوده است ؟ آن گاه ، گمان می رود به راحتی تکلیف خود رابا بسیاری از این نظریه های مبالغه آمیز ِ انحرافی ، روشن کند . به بیان دیگر ، مشکل اصلی که باعث می شود کسانی ، در برخورد با این قبیل مکاتب ، گاهی دچار سردرگمی شوند، اغلب ، چیزی جز همن نداشتن تعریفی مشخص از ادبیات و وظایف آن ، یا فراموش کردن این تعریف نیست . اما حتی درصورت پذیرش بی چون وچرای این مکاتب ، باید جند نکته را در این ارتباط،مد نظر داشت : اول انکه ،نقدهای تأویلی و همخانواده آن، عمدتا در مورد آثاری که در آنها آفرینش کاملا اصیل و ناخودآگاه صوورت می گیرد ،می تواند مفید باشد. حال آنکه اغلب آثار نویسندگان، پس از نگارش اولیه ، چه از نظر ساخت و پرداخت و چه زبان ، بارها و بارها بازنگری ، اصلاح و بازنویسی می شوند . ضمن آنکه اغلب این آثار ، از ابتدا هم آگاهانه و با حضورِ ذهنِ کامل نویسنده به رشته تحریر در می آیند . یعنی از آن جنبه های ناخودآگاهانه ، یا بسیار کم در آنها وجود دارد، یااگر هم وجود دارد ، در ضمن بازنویسی و حک و اصلاح های مکرر ، این جنبه آنها ، به حداقل می رسد . بنابر این،بحث «متن بسته تأویل پذیر » در مورد این آثا، تقریبا اصلامصداق ندارد . اما از اینکه بگذریم ، اصل اینکه یک متن ادبی را تاحد متون رازآمیز و هزار لایه مذهبی بالا ببریم ، وبرای آن ،تأویلهای مختلف قایل شویم هم ، از آن انحرافهای فوق العده مبالغه آمیز و سوء استفاده گرانه است . ابهام در هنر ، لزوما نشانه عمق نیست . بلکه اغلب ، دال بر نارسایی ِ بیان و لکنت در ذهن و زبان ، وناتوانی هنرمند در انتقال مفاهیم ذهنی و احساسهای خود به مخاطبان اثرش است . به همین سبب ، این گونه نقدها، گاه خود می تواند تبدیل به نوعی پبرایه بستن بر اثر ، از سوی به اصطلاح منتقدان ،و ابزار ی برای تحمیل منویات و اغراض درونی آنان برآن گردد؛ که باعث انحراف ذهن مخاطبان ، از درونمایه های واقعی ِ موردنظر نویسنده می شود .

    کتاب روزنگاشت هایی در باره ادبیات داستانی پس از انقلاب شامل بیست و پنج نوشتار در باره هنر و ادبیات داستانی است . زیبایی و هنر از نگاه دین ، روشنفکر و مسئولان ، آیاهنرمند ان روشنفکرند ، تفاوتهای داستان و نمایش ، کدام درست است ، رابطه ادبیات و جنگ ، در طول تاریخ ، نگاه داستان نویسان ما به جنگ تحمیلی ، چرا کمتر داستان بلند و رمانی از جنگ داریم ، گوشه ای از سیر آموزش داستان نویسی پس از انقلاب ، گذری بر ادبیات داستانی انقلاب ، ادبیات داستانی در دوران صدرات عطاالله مهاجرانی ، دلایل پیچیده و دشوار فهم نمایی برخی آثار ادبی ، مدگرایی در هنر و ادبیات ، نوآوری از چه کسان ، اثر جهانی ، چگونه اثری است ، جند نکته در باره نقد تأویلگرا ، آیا کافکا صهیونیست بود،یادداشتی بر بورخس ، جلال آل احمد، از زوایه دیگر ، درباره سیمین دانشور ، سیر اندیشه نادر ابراهیمی از آغاز تا سال 1367، چشم انداز هنر و ادبیات انقلاب اسلامی از نگاه رهبر ، باید هاونبایدها ی نشر از نگاه رهبر، عنوان مقالاتی است که محمد رضا سرشار در این کتاب تالیف کرده است .

    نویسنده در قسمتی از پیشگفتار کتاب چنین آورده است : بسیاری از فضلا توصیه می کنند برای شناخت یک ملت خواندن داستان های آنها از مطالعه و بررسی تاریخ و سرگذشت شان ضروری تر است ، لذا می توان گفت ادبیات ملل آینه تمام نمای احساسات وادراکات آنان و انعکاس دهنده حالات و روحیات جمعی شان می باشد .


برخی ناکفته ها در باره بهرام بیضایی

   بهرام بیضایی فرزند نصرت‌الله در سال 1317 ه. ش. در تهران به دنیا آمد.

   «بدبختانه من به دلیل تولدم در خانواده‌ای بی آزار [دقت کنید!]، از پدر و مادری که خوبی مرا می‌خواستند، در سال 1317، در تهران پایتخت ایران، خیلی زودتر از جسمم مجبور شدم از نظر بدنی بالغ شوم.»[1]

   در باره پدرش گفته است:

   «پدرم هرگز شغلی که دوست داشت و به خاطرش درس خوانده بود را به دست نیاورد. در پایان عمر بازنشسته عالی‌رتبه ثبت اسناد و املاک کشور بود.[2]»

   اما اشاره‌ای به سطح تحصیلات، رشته تحصیلی و اینکه وی چرا موفق به این امر نشده و عنوان شغلی او هنگام بازنشستگی، نکرده است.

   نخستین مدرسه‌ای که او به تحصیل در آن پرداخته، دبستان مختلط «خسرو خاور» بوده، که خواهر بزرگترش هم در آن تحصیل می‌کرده است. [3]

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌   «دو برادر دارم که یکی‌شان پنج سال و دیگری یازده سال از من کوچکتر است.»[4]

   بیضایی به این سبب که از یک خانواده بهایی بوده، از کودکی منزوی و مورد آزار همکلاسیها و هم‌مدرسه ای خود واقع می‌شده است. او در همین مصاحبه بلندش، که به صورت کتاب منتشر شده است، به طور سر بسته به این موضوع اشاره کرده است:

   «سال اولی که من مدرسه رفتم شش سالم بود و خواهرم هفت ساله. یادم هست کتک مفصلی خوردم و خواهرم کشان کشان کسی را که من را زده بود گرفت، برد دفتر و فریاد کرد که برادر من را زده است. [...] من حتی اسم پسری را که کتکم زد یادم هست.»[5]

   «من در سالهای پیش‌دبستانی و دبستان، تماشاگر خیلی از بازیها بودم و نه شرکت کننده در آنها. بازیهایی که می‌شد در آنها شرکت داشته باشم ولی مرا به بازی نمی‌گرفتند.»[6]

   «مشکل بزرگتر فضای بیرون خانه بود که همه‌اش زور بود، و همه‌اش باید احتیاط می‌کردیم و مواظب بودیم. [دقت کنید!] روی هم رفته خجالتی از آب درآمدم. الفاظی را داشتم ولی از گلویم درنمی‌آمد، و بعد خودم را سرزنش می‌کردم که چرا نگفتم.»‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌[7]

   «تا سال ششم [دبستان نظام قدیم] را در مدرسه علامه گذراندم که چهار راه لشکر بود. بعدش دیگر هی عوض شد. مشرف، ابومسلم، دارالفنون...

   - چرا مدرسه‌هایتان عوض می‌شد؟

   - دلایل زیادی داشت. یکی اینکه هی رد می‌شدم.»‌‌‌‌‌‌‌[8]

   «گرچه در حساب خوب نبودم و به زحمت و زور خودم را بالا می‌کشیدم، ولی ادبیات و علوم انسانی، جبران کننده بود. به هر حال، کارنامه‌هایی که دیگر ندارمشان، شاهدند که سال اول دبیرستان به خاطر سه صفر در خط و ورزش و اخلاق، رد شدم.»[9]

   «در سالهای دبیرستان گاهی مجبور بودم نخواسته، ساعتها با یک عده بیست سی نفری مهاجم، در مورد تهمتهایی که هدفش خانواده‌ام بود، درگیر بحث شوم. یا مجبور بودم از چیزهایی دفاع کنم که حقوق اولیه بشری است، و به دشنام بسته می‌شد، یا دلایل موجهی بیاورم برای تفاوتهایی که دارم. [توجه شود!] آنها با فریاد و تهدید مرا متوجه تفاوتهایم می‌کردند، و در واقع من متفاوت نبودم اگر رفتار متفاوتی با من نشده بود. هیچ جای دنیا آدمی مجبور نیست به تک تک مردم حساب پس بدهد. من نه ایران را برای دنیا آمدن انتخاب کرده بودم، نه تاریخ پشت سرم را، نه افکار و تضادهای غیرقابل فهم جامعه‌ام را، و نه حتی خانواده‌ام را. من اصلا نمی‌دانستم ایران کجاست. من اصلا نمی‌خواستم به دنیا بیایم، ولی حالا که آمدم و حالا که دارم به مدرسه ابومسلم در بازارچه آشیخ هادی می‌روم، باید جلوی کسانی بایستم که بعضی‌شان هم مسلح‌اند، نه فقط به خشم و ناسزا، که به چوب و تیغ، فقط برای اینکه با آنها در فحاشی به خانواده‌ام همصدا نشدم[10]

    «خانواده خودش مشکلاتی داشت. پدرم در شغلش، خواهرم در مدرسه‌اش. به‌علاوه میان همدرسهای خودم هم کشف فقر و ناداری بسیاری‌شان بیش از مشکلات خودم اذیتم می‌کرد. همان طوری که تعصبهای عادتی عده دیگرشان بیشتر فراری‌ام می‌داد[11]  

   «دیگر علاقه‌ام را از دست داده بودم. متنفر بودم ازمدرسه. دیر می‌رفتم، همیشه دیر می‌رسیدم، به درسها گوش نمی‌دادم، تنها گریزگاهم شده بود سینما.»