آخرین خبر

  • • مستند «قصه های انقلاب» با موضوع انقلاب سفید و اعتراضات نسبت به آن از سوی امام خمینی(ره) از شبکه افق
  • دوشنبه 17 خردادماه 95

    رژیم سیاه در لوای اصلاحات سفید
    تاریخ درج: جمعه ۱۴ خرداد ۱۳۹۵ / ۲۱:۳۰
    گزارش روابط عمومی شبکه افق، اواخر دهه ۳۰ شمسی، اوضاع مردم ایران باری به هر جهت بود، وضع معیشت چنگی به دل نمی زند و با وجود اینکه شرایط کشاورزی بهتر شده بود، اما در شهرها وضعیت هنوز مانند سال های جنگ جهانی دوم بود.

    هر روز گروه بزرگی از کارگران در خیابان ها تظاهرات می کردند زیرا ماه ها بود که حقوق نگرفته بودند و به وضعیت موجود اعتراض داشتند.

    در آن آشفته بازار اقتصادی ایران، سیاست هم از اقتصاد تاثیر می پذیرفت؛ چهار نخست وزیر کشور تغییر یافتند ولی شرایط تغییر نکرد و کاری از دست آنها بر نمی آمد.

    انقلاب سفید یا انقلاب شاه و مردم، نام یک سلسله تغییرات اقتصادی و اجتماعی شامل اصول ۱۹ گانه است که در دوره سلطنت محمدرضا شاه و با نخست وزیران وقت علی امینی، اسدالله علم، حسنعلی منصور و امیرعباس هویدا در ایران به تحقق پیوست.

    انقلاب سفید در مرحله نخست پیشنهادی شامل ۶ اصل بود که شاه در کنگره ملی کشاورزان در تهران در تاریخ ۲۱ دی ماه ۱۳۴۱ خبر اصلاحات و رفراندم را برای قبول یا رد آن به عموم مردم ارائه داد اما پشت پرده این اصول، حقایق دیگری پنهان بود که مستند «قصه های انقلاب» در این قسمت به آنها می پردازد.

    پخش سخنرانی های کوبنده امام راحل علیه مطامع شیطانی رژیم شاه از این قوانین، تصاویر آرشیوی و برخی اسناد بجا مانده از آن دوران درباره انقلاب سفید، بخش های مختلف مستند «قصه های انقلاب» را تشکیل می دهد.

    همچنین بعضی بخش های تاریخی به صورت موشن گرافیک در این مستند بازسازی شده اند.

    مهدی شامحمدی نویسندگی و کارگردانی این مستند را بر عهده داشته و محمدرضا سرشار و نازآفرین کاظمی هم گویندگان متن آن هستند.

    «قصه های انقلاب» برای پخش از شبکه افق در روز جمعه ۱۴ خرداد ماه در ساعت ۲۱,۳۰ در نظر گرفته شده و تکرار آن هم روز بعد ساعت ۱۳.۳۰ به روی آنتن می رود.

آخرين نظرات خوانندگان

  • روح الله احمدی زاده: فیلم سگ کشی ایشان معرف شخصیت و همان درگیری های ادامه
  • روح الله احمدی زاده: سال های دور در سینما فیلم سگ کشی جناب بهرام ادامه
  • محمد: بدون هیچ سابقه عملی یا تجربی آشنایی با کارگردانی و ادامه

آخرین کتاب

  • • «راز شهرت صادق هدایت» از نگاه سرشار
  • خبرگزاری شبستان:كتاب «راز شهرت صادق هدایت» به قلم محمدرضا سرشار توسط مركز پژوهش‌های جوان پژوهشگاه منتشر شد.

    به گزارش خبرگزاری شبستان، پایگاه خبری حوزه هنری، كتاب «راز شهرت صادق هدایت» اثر استاد محمدرضا سرشار بوده كه در گروه ادب و هنر مركز پژوهش های جوان پژوهشگاه سامان یافته و به بررسی شخصیت، آثار، عوامل شهرت و جایگاه صادق هدایت در جامعه فرهنگی و اجتماع ایران معاصر می پردازد.
    در این كتاب محقق محترم كوشیده تا بر اساس گفته‌ های دوستان و طرفداران صادق هدایت و برخی سرشناسان جریان طیف روشنفكری معاصر، نكته ‌های مغفولی از نحوه به شهرت رسیدن صادق هدایت و افرادی مانند او را بیان نماید. در این كتاب شیوه و چگونگی تربیت خانوادگی، ویژگی های فردی، عوامل تأثیرگذار خارجی و محیطی و ... كه در تكوین و شكل گیری شهرت صادق هدایت تاثیرگذار بوده‌اند، به روشنی مورد بازكاوی و استدلال قرار گرفته و برای مستندسازی متن از منابع متعددی كه طی نیم قرن اخیر منتشر شده اند، استفاده شده است. كتاب یاد شده در ویراست جدید دارای یك امتیاز بارز است و آن پردازش اندیشه نویسنده ای مانند هدایت درون جریان هم اندیش و همراه با اوست. در این رهگذر به اقدامات روشمند غرب برای روشنفكر‌سازی و اسطوره ‌پردازی در كشورهای جهان سوم نیز اشارات ارزشمندی شده است.
    «راز شهرت صادق هدایت» از سر فصل های متعددی به شرح زیر تشكیل شده است:
    شهرت مشكوك
    سازوكار چهره سازی در دنیای امروز
    چرا صادق هدایت؟
    دوران های سه گانه اندیشه ای هدایت
    علل و موجبات توجه ویژه غربیان به آثار صادق هدایت
    چگونگی آشنایی غریبان با آثار هدایت
    كفرِ محض
    غربزدگی و نفرت از ایران
    نیست انگاری
    عوامل بیرونی به شهرت رساننده هدایت
    استاد سرشار در بخشی از این كتاب می نویسد:
    «یك مشكل اصلی و اساسی هدایت ـ همچون دیگر همفكرانش؛ از راست گرفته تا چپ ـ بی ‌اطلاعی از كنه آموزه ‏ها و اصول اسلامی، بیگانگی با متون ما‌درِ شیعی، ناآشنایی با مؤمنان و مذهبی های اصیل و آگاه، و نداشتن حشر و نشر و مرآوده با آنان، قضاوت بر اساس مشهورات عوامانة رایج راجع به اسلام و نیز رفتارهای تودة مردم عوام بود. اما به جای آنكه دست كم به خاطر همین ضعف دانش و اطلاعات و ناآشنایی، در چارچوب رسالتی كه برای خود در ستیز با این مظاهر احساس می كرد و قائل بود، صرفاً به حمله به همین مظاهر اكتفا كند، به‌ گونه ‏ای با این قضایا برخورد می‏ كرد كه حاصل كارش ارائة چهره ‏ای به غایت كریه و مشئوم از اصل اسلام و تشیع و مسلمانان بود. این امر نیز تنها به علت ناآگاهی هدایت از صورتِ واقعی تعالیم حیات بخش اسلام نبود، بلكه به سبب آن بود كه او واقعاً و از اساس، به هجو و هزل و تحقیر و ـ به سهم خود ـ طرد اسلام و تشیع از جامعة ایران كمر بسته بود. از همین رو نیز، در داستان هایش، شاهد ورود او به مباحث جدی اسلامی نیستیم.»
    گفتنی است، كتاب «راز شهرت صادق هدایت» اثر استاد محمدرضا سرشار، با قیمت 18000 تومان توسط انتشارات كانون اندیشه جوان، منتشر و در دسترس مخاطبان قرار گرفته است.


برخی ناگفته ها در باره بهرام بیضایی

   بهرام بیضایی فرزند نصرت‌الله در سال 1317 ه. ش. در تهران به دنیا آمد.

   «بدبختانه من به دلیل تولدم در خانواده‌ای بی آزار [دقت کنید!]، از پدر و مادری که خوبی مرا می‌خواستند، در سال 1317، در تهران پایتخت ایران، خیلی زودتر از جسمم مجبور شدم از نظر بدنی بالغ شوم.»[1]

   در باره پدرش گفته است:

   «پدرم هرگز شغلی که دوست داشت و به خاطرش درس خوانده بود را به دست نیاورد. در پایان عمر بازنشسته عالی‌رتبه ثبت اسناد و املاک کشور بود.[2]»

   اما اشاره‌ای به سطح تحصیلات، رشته تحصیلی و اینکه وی چرا موفق به این امر نشده و عنوان شغلی او هنگام بازنشستگی، نکرده است.

   نخستین مدرسه‌ای که او به تحصیل در آن پرداخته، دبستان مختلط «خسرو خاور» بوده، که خواهر بزرگترش هم در آن تحصیل می‌کرده است. [3]

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌   «دو برادر دارم که یکی‌شان پنج سال و دیگری یازده سال از من کوچکتر است.»[4]

   بیضایی به این سبب که از یک خانواده بهایی بوده، از کودکی منزوی و مورد آزار همکلاسیها و هم‌مدرسه ای خود واقع می‌شده است. او در همین مصاحبه بلندش، که به صورت کتاب منتشر شده است، به طور سر بسته به این موضوع اشاره کرده است:

   «سال اولی که من مدرسه رفتم شش سالم بود و خواهرم هفت ساله. یادم هست کتک مفصلی خوردم و خواهرم کشان کشان کسی را که من را زده بود گرفت، برد دفتر و فریاد کرد که برادر من را زده است. [...] من حتی اسم پسری را که کتکم زد یادم هست.»[5]

   «من در سالهای پیش‌دبستانی و دبستان، تماشاگر خیلی از بازیها بودم و نه شرکت کننده در آنها. بازیهایی که می‌شد در آنها شرکت داشته باشم ولی مرا به بازی نمی‌گرفتند.»[6]

   «مشکل بزرگتر فضای بیرون خانه بود که همه‌اش زور بود، و همه‌اش باید احتیاط می‌کردیم و مواظب بودیم. [دقت کنید!] روی هم رفته خجالتی از آب درآمدم. الفاظی را داشتم ولی از گلویم درنمی‌آمد، و بعد خودم را سرزنش می‌کردم که چرا نگفتم.»‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌[7]

   «تا سال ششم [دبستان نظام قدیم] را در مدرسه علامه گذراندم که چهار راه لشکر بود. بعدش دیگر هی عوض شد. مشرف، ابومسلم، دارالفنون...

   - چرا مدرسه‌هایتان عوض می‌شد؟

   - دلایل زیادی داشت. یکی اینکه هی رد می‌شدم.»‌‌‌‌‌‌‌[8]

   «گرچه در حساب خوب نبودم و به زحمت و زور خودم را بالا می‌کشیدم، ولی ادبیات و علوم انسانی، جبران کننده بود. به هر حال، کارنامه‌هایی که دیگر ندارمشان، شاهدند که سال اول دبیرستان به خاطر سه صفر در خط و ورزش و اخلاق، رد شدم.»[9]

   «در سالهای دبیرستان گاهی مجبور بودم نخواسته، ساعتها با یک عده بیست سی نفری مهاجم، در مورد تهمتهایی که هدفش خانواده‌ام بود، درگیر بحث شوم. یا مجبور بودم از چیزهایی دفاع کنم که حقوق اولیه بشری است، و به دشنام بسته می‌شد، یا دلایل موجهی بیاورم برای تفاوتهایی که دارم. [توجه شود!] آنها با فریاد و تهدید مرا متوجه تفاوتهایم می‌کردند، و در واقع من متفاوت نبودم اگر رفتار متفاوتی با من نشده بود. هیچ جای دنیا آدمی مجبور نیست به تک تک مردم حساب پس بدهد. من نه ایران را برای دنیا آمدن انتخاب کرده بودم، نه تاریخ پشت سرم را، نه افکار و تضادهای غیرقابل فهم جامعه‌ام را، و نه حتی خانواده‌ام را. من اصلا نمی‌دانستم ایران کجاست. من اصلا نمی‌خواستم به دنیا بیایم، ولی حالا که آمدم و حالا که دارم به مدرسه ابومسلم در بازارچه آشیخ هادی می‌روم، باید جلوی کسانی بایستم که بعضی‌شان هم مسلح‌اند، نه فقط به خشم و ناسزا، که به چوب و تیغ، فقط برای اینکه با آنها در فحاشی به خانواده‌ام همصدا نشدم[10]

    «خانواده خودش مشکلاتی داشت. پدرم در شغلش، خواهرم در مدرسه‌اش. به‌علاوه میان همدرسهای خودم هم کشف فقر و ناداری بسیاری‌شان بیش از مشکلات خودم اذیتم می‌کرد. همان طوری که تعصبهای عادتی عده دیگرشان بیشتر فراری‌ام می‌داد[11]  

   «دیگر علاقه‌ام را از دست داده بودم. متنفر بودم ازمدرسه. دیر می‌رفتم، همیشه دیر می‌رسیدم، به درسها گوش نمی‌دادم، تنها گریزگاهم شده بود سینما.»[12]

   در خردادماه سال 1338، یعنی در 21 سالگی، سرانجام موفق شد از دبیرستان دارالفنون، دیپلم ادبی بگیرد. پس از آن نیز - به دلیلی که ذکر نشده - از خدمت سربازی معاف ‌شد.[13]

   «تقاضای استخدام وی در سازمان اطلاعات و امنیت [:ساواک] در ساختمان خیابان ایرانشهر در همان سال مورد بررسی قرار گرفت و در دانشکده ادبیات ادامه تحصیل داد.»[14]

   « - چه رشته‌ای می‌خواندید؟

   - ادبیات، آن هم به امید اینکه در آن، نمایشنامه نویسی درس بدهند. بعد وقتی دیدم خبری نیست بیرون آمدم.»[15]

   با همان مدرک تحصیلی دیپلم ادبی

   «در سال 1340 به استخدام اداره کل ثبت اسناد و املاک درآمد و یک سال بعد (1341) با سمت کارگردان به وزارت فرهنگ منتقل شد.»[16]

   «بهرام بیضایی در سال 1344 ازدواج کرد؛ که این ازدواج در دفتر بهائیت ثبت شد.»[17]

   کلیشه مربوط به ثبت این ازدواج در «دفتر لجنه ازدواج شهر به نمره 61-3978» در صفحه 78 کتاب «کانون نویسندگان ایران به روایت اسناد ساواک؛ از انتشارات مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات» آمده است. در قسمتی از این عقدنامه نوشته شده است:

   «از آنجایی که انتظام روابط انسانیت مبتنی بر استحکام مبانی مزاوجت و امر ازدواج در شریعت غرای جمال قدم جل اسمه الاعظم با حدود و شرایط متقنه متینه از اهم اوامر و احکام الهیه است لهذا با اطلاع محفل مقدس روحانی و حضور جمعی از شهود عقد نکاح دائمی با استجماع شرائط مقرره در کتاب مستطاب اقدس واقع گردید.

   در تاریخ 5 شهر الکمال سنه 122 بهائی مطابق 14 مرداد ماه سنه 1344 شمسی بین آقای بهرام بیضایی دارای ورقه هویت نمره 1119 صادره از ناحیه 5 شهر تهران و متولد سال 1317 ابن آقای نعمت‌الله و بانو نیره و مخدره دوشیزه نیر اعظم رانین، متولد 1322، بنت آقای نوروز علی و بانو زهرا بمهر مبلغ یک واحد بیانی ... خالص که قیمت آن معادل با /150/ ریال است که از زوج اخذ و بزوجه تسلیم گردید و رضای والدین حاصل شد و خطبه مبارکه نکاح تلاوت و آیتین مبارکتین انا کل لله راضون و انا کل لله راضیات بزبان زوج و زوجه جاری گشت.»

   ذیل عقدنامه نیز «امضای زوج و زوجه و رئیس و منشی محفل مقدس روحانی و شهود» و شماره دفتر لجنه ازدواج ( 3978-61) درج شده است.

   «وی در آبان ماه سال 1351 کیک مخصوص جشنواره را در حضور فرح [همسر محمدرضا پهلوی و ملکه او] برید.

    بهرام بیضایی [که با همان مدرک دیپلم ادبی] در دانشکده هنرهای زیبا [ی دانشگاه تهران] تدریس می‌کرد، به مدیریت آن دانشکده نیز ارتقا یافت و در سال 1354 در فستیوال فیلم لندن شرکت کرد.

   در سال 1356 تقاضای عضویت وی در هیئت امنای مؤسسات آموزش عالی وابسته به وزارت فرهنگ و هنر مورد موافقت محمدرضا پهلوی قرار گرفت و با حکم وی، به این سمت منصوب شد و در همین سال با حکم فرح پهلوی بهرای مدت سه سال به عضویت هیئت مدیره موزه آبگینه‌ها و سفالینه‌های ایران و فرهنگسرای نوبهار درآمد.

   مشارالیه در سال 1357 برای ساختن فیلم «تارا و ناشناس» در نامه‌ای به هوشنگ نهاوندی [: رئیس دفتر مخصوص فرح پهلوی]، تقاضای لباس و نیروی انتظامی کرد؛ که در این رابطه، فرح پهلوی چنین دستور داد:

   مراتب به تیمسار ازهاری [: نخست وزیری دولت حکومت نظامی و عامل کشتار بسیاری از مردم در جریان انقلاب] منعکس شود که در این مورد کمک نمایند.»[18]

   وی در دوران قبل از انقلاب، جدا از این قبیل حمایتها، از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تحت ریاست عالیه فرح پهلوی و مدیرعاملی ندیمه مخصوصش - لیلی امیر ارجمند - نیز مورد حمایت جدیقرار گرفت. به گونه ای که جدا از چاپ یک کتابش به نام «حقیقت و مرد دانا» - که در آن نوعی پلورالیسم عقیدتی - تبلیغ می‌شود، بدون هیچ سابقه عملی یا تجربی آشنایی با کارگردانی و فیلمنامه‌نویسی، به کار در این زمینه دعوت و ساختن یک فیلم سینمایی  («عمو سبیلو») به عهده‌اش گذاشته شد.

   «در سال 1349 [...] ناگهان دوستی از کانون تلفن زد و گفت: شیروانلو می‌خواهد تو را ببیند. [...] او گفت: ما وقت خیلی کم داریم و یک خلاصه فیلمنامه، که می‌خواهم تو بسازی.

   من اول جا خوردم و بعد نشستم آن را خواندم و مانده بودم که چه جوابی بدهم، آخر آن خلاصه خیلی تلخ و تیره بود و من فکر می‌کردم فیلمی که مخاطبش بچه‌ها هستند چرا باید این‌قدر سرد و تلخ باشد. [....] اما گذشته از تلخی بیش از حد موضوع، به این فکر می‌کردم که آیا اصولا بلدم فیلم بسازم؟ من تا آن روز حتی یک دوربین را از نزدیک ندیده بودم، اصلا سر صحنه یک فیلم نرفته بودم، و تمام مطالعاتم در باره سینما را هم به خاطر قهر از سینماف سالها بود ول کرده بودم. خوشبختانه همان صبح هاشمی نژاد زنگ زده بود که به عنوان خبرنگار یا منتقد روزنامه‌شان بروم بروم جشن هنر شیراز. یعنی تنها جشن هنری که در زندگی توانستم بروم. من رفتم و امیدوار بودم در مدتی که سفر هستم اینها جا بزنند که معمولا سنت هم بود و می‌زدند. ولی وقتی برگشتم، دیدم تلفن کردند و گفتند: خب چی شد؟ ناچار شدم فیلمنامه را بنویسم.»[19]

   بیضایی که پس از پیروزی انقلاب، به سبب همان سوء‌ پیشینه‌های غیرقابل انکار فرهنگی، بسیاری از امتیازاتی را که در رژیم پهلوی داشت از دست داده بود و از سویی همسر و فرزندانش نیز به سبب وابستگی به فرقه گمراه و مرتد بهائیت از کشور به فرانسه کوچ کرده بودند، این بار کوشید با ساختن فیلمهایی تلخ و تیره و سیاه‌نمایی وضع موجود، به مقابله فرهنگی و سیاسی با نظام جمهوری اسلامی ایران بپردازد. به گونه‌ای که مؤلف کتاب «جدال با جهل» که خود از علاقه‌مندان به بیضایی و آثارش است، نتوانسته در این مصاحبه بلند مهربانانه، به برخی از این موارد اشاره نکند:

‌    «قهرمانان شما همه شکست می‌خورند. [...] یعنی حتی یک نفرشان هم نباید موفق باشد؟ فیلمنامه «اشغال» را می‌خواندم واقعا شکست دردناکی بود. آدم غمگین می‌شود.» (ص 54)

   «گفته می‌شود نگاه شما به مردم در فیلمنامه‌هایتان منفی است.» (ص 43)

  «مردم دیوانه نیستند ولی سفاک هم نیستند. در فیلم «سفر» آن جایی که بچه می‌رود نان بدزدد مردم او را می‌گیرند و می‌زنند.» (ص 46)

   «در «حقایقی در باره لیلا دختر ادریس» مردم نشان داده می‌شوند و آن مردم خبیث‌اند. ممکن است که شما نسبت به آنها دلسوزی هم داشته باشید ولی این ربطی به آن ندارد که آنها خبیث می‌نمایند.» (ص 48)

   «فرد شما از جامعه‌اش می‌برد تا فرد مورد نظر شما شود.» (ص 50)

   او همان کسی است که وقتی در رژیم خودکامه، ترور، شکنجه، وحشت و دست نشانده پهلوی فیلم می‌سازد، سعی می‌کند مسبب مسائل و مشکلات را مردم معرفی کند و در واقع رژیم پهلوی را تبرئه کند:

    «من نمی‌گویم عمل فردی تنها راه است. ولی آن را به صورت نمونه [در فیلم «رگبار»] نشان می‌دهم تا بگویم مشکل ما حکومت نیست، مشکل ما خود ما هستیم که راست نمی‌گوییم و تا وقتی ما عوض نشویم، چیز دیگری هم عوض نخواهد شد.» [20]

   یکی از مضامین مورد علاقه و تکرار بیضایی در فیلمهایش، غریبگی فرد در جامعه است؛ که طبعا به نوعی بازتاب زندگی همان اقلیت مرتد، منزوی و مورد نفرت جامعه ایران، یعنی بهائیان، چه در قبل و چه بعد از انقلاب بوده، و بیضایی و خانواده‌اش نیز به عنوان جزئی از این اقلیت مطرود، مشمول این احساس غریبگی و انزوا بوده‌اند:

   «اما اینکه اصلا چرا ما غریبگی را می‌خواهیم نشان بدهیم این است که غریبگی مضمون مورد علاقه من است. زیرا فرد غریبه باید خودش را به جامعه بقبولاند و جامعه باید فرد را بپذیرد و جامعه مقاومت می‌کند و غریبه مقاومت می‌کند تا پذیرفته‌های جامعه را نپذیرد. این کنش ویران‌کننده سازنده است. نوعی آزمایش تفاهم و آزمایش سنجیدن یکدیگر.»[21]

  

   بعد التحریر: نگارنده این سطور، پیش‌تر در یادداشتی با عنوان «فیلمنامه نویسی که می‌خواهد فیلمنامه نویس باقی بماند»، به سرقت ادبی و بدون ذکر ماخذ بیضایی از دو کتاب داستان «مادر»، نوشته لیو باورانکوا، ترجمه فاطمه زهروی و «مهاجر کوچک»، نوشته محمدرضا سرشار در نگارش فیلمنامه «باشو غریبه کوچک» پرداخته بودم. همچنین در کتاب «بیست سال تلاش»، و یادداشت کوتاهی، به بهایی الاصل بودن بهرام بیضایی تصریح کرده بودم. اما واقعیت این است که با وجود آنکه سالها بود یادداشتهای مربوط به این نوشته را هم داشتم قصد نداشتم آنها را تنظیم و منتشر کنم. اما وقتی مکررا دیدم که عده‌ای ناآگاه یا مغرض، با استفاده از بی‌اطلاعی مردم و حتی مسئولان، سعی در فریب دادن آنان در ارتباط با این شخص را دارند و حتی می‌کوشند چهره‌ای مسلمان و معتقد از او ارائه کنند و از این طریق بهره‌های خاص خود را ببرند، ناگزیر از قلمی کردن این سطور شدم.

 

   

  



[1] ص 28.  .جدال با جهل (گفتگو با بهرام بیضایی)؛ نوشابه امیری؛ نشر ثالث؛ چاپ سوم: 1388؛

[2] . همان؛ ص 12.

3 نظر

بدون هیچ سابقه عملی یا تجربی آشنایی با کارگردانی و فیلمنامه‌نویسی، به کار در این زمینه دعوت و ساختن یک فیلم سینمایی («عمو سبیلو») به عهده‌اش گذاشته شد.)

مگر کارگردان اخراجی ها چه سابقه ای درکارگردانی و سینما داشت که توانست اخراجی ها را بسازد ؟؟

سال های دور در سینما فیلم سگ کشی جناب بهرام بیضایی رادیدم
در ذهنم این سوال وجود داشت که ایشان چه پیام و مضمونی را دنبال میکند ؟ الان با خواندن این مصاحبه و نقد جناب سرشار متوجه ساختار فکری بیضایی شدم

فیلم سگ کشی ایشان معرف شخصیت و همان درگیری های کودکی جناب بیضایی است

ارسال نظر