آخرین خبر

  • • اعضای انجمن قلم ایران و خانواده هایشان،به تماشای فیلم سینمایی "گلوگاه شیطان" می نشینند
  • دوشنبه 19 دیماه 90

    بعد از ظهر چهارشنبه آتی - 28ام دی ماه -، شاعران، نویسندگان، مترجمان ، پژوهشگران و دیگر اعضای انجمن قلم ایران، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی و کانون اندیشه جوان، به همراه اعضای خانواده شان، در محل سینما فلسطین تهران(واقع در میدان فلسطین)، به تماشای فیلم سینمایی "گلوگاه شیطان" می نشینند.
    این فیلم به کارگردانی حمید بهمنی و با بازیگری کسانی چون امین زندگانی، جمشید هاشم پور و پوریا پورسرخ، به عملیات "والفجر 8" - عملیات آزادسازی فاو - می پردازد.
    پس از فیلمهای "گلچهره" و "بدرود بغداد"، این سومین برنامه نمایش اختصاصی فیلمهای سینمایی مخاطب خاص(مضمونگرا) در دوماه اخیر برای اعضای این سه نهاد فرهنگی و خانواده هایشان است؛ که با همکاری معاونت سینمایی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی محقق می شود.

آخرين نظرات خوانندگان

  • amir: اميدوارم دست علي به همراهتان باشد و روزي نماينده مجلس ادامه
  • ميم نقطه: با سلام من يه جوان 20 -21 ساله هستم....كما بيش ادامه
  • محسن مومنی: سلام بر شما البته من از جواب آقای مهاجرانی خیلی ادامه
  • ميترا درخشان: سلام جناب استاد. بزرگمرد ادب و فرهنگ و انسان شايسته ادامه
  • سید احمد میرزاده: استاد ارجمند جناب آقای سرشار سلام. من نمی دانم در ادامه
  • yasin: آقاي رهگذر عزيز سلام در متنتان مثل هميشه متين و ادامه

آخرين تصاوير

  • -IMG_3451.jpg
  • محمدرضا سرشار-3.jpg
  • محمدرضا سرشار-1.jpg
  • محمدرضا سرشار4.jpg
  • سندساواک در باره جشن هنر.jpg
  • قبا7.jpg
  • قبا6.jpg
  • قبا5.jpg
  • قبا4.jpg
  • قبا3.jpg

آخرین کتاب

  • • انتشار ترجمه گزیده داستانهای محمدرضا سرشار و راضیه تجار به زبان اردو در هندوستان
  • ترجمه گزیده ای از داستانهای کوتاه محمدرضا سرشار و راضیه تجار به زبان اردو در کشور هند منتشر شد. ترجمه این کتاب که "بهائی خداحافظ"(خدا حافظ برادر) نام دارد، به وسیله خان محمدصادق جونپوری مترجم هندی صورت گرفته است، که سابقه ترجمه سه کتاب دیگر فارسی و مقالات متعدد دیگری را در کارنامه خود دارد. او که نوجوانی خود را در ایران گذرانده است، علاوه بر فارسی و اردو، با زبانهای انگلیسی و عربی نیز آشنا است.
    مجموعه داستان ترجمه ای مشترک "خداحافظ برادر" که در 232 صفحه قطع رقعی با جلد گالینگور(سخت)انتشار یافته است، گزیده ای از کتابهای مجموعه داستانهای محمدرضا سرشار به نام "پشت دیوار شب" و راضیه تجار به نام "هم سیب هم ستاره" است، که پیش تر به همت معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در دولت نهم، توسط نشر تکا(توسعه کتاب ایران) انتشار یافته بود.
    از این مجموعه،145 صفحه به گزیده داستانهای سرشار و 60 صفحه به داستانهای تجار اختصاص یافته است. داستانهای سرشار که در این مجموعه آمده اند عبارت اند از: همزاد(همسفران)، سرک(جاده)، ایک گهوری کی کهانی(یک اسب، یک ماجرا)0اسکول(مدرسه)، لوئکا(چشم حسود بترکه)،سلامتی کی بو(بوی خوش سلامتی)، تانترک(کولی)، بهائی خدا حافظ(خدا حافظ برادر). داستانهای قطره قطره، نازک عورت، شکسته تصویرین، و گل نرگس نیز نامهای اردوی چهار داستان کوتاهی است که از تجار در این مجموعه امده است.
    در ابتدای این کتاب ترجمه ای نیز زندگینامه کوتاه ادبی ای از سرشار و تجار درج شده است؛ که برای آشنایی مخاطبان اردو زبان با این دو نویسنده ایرانی می تواند مفید باشد.
    کتاب "بهائی خدا حافظ" زیر نظر مرکز تحقیقات فارسی رایزنی فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در دهلی، با همکاری نشر تکا ، به وسیله انتشارات "اسلامی کتاب گهر" هند، در دهلی انتشار یافته است.
    قابل ذکر است، طرح ترجمه گزیده داستانهای نویسندگان ایرانی ای که پیش تر توسط نشر تکا انتشار یافته بود، به وسیله دکتر محسن پرویز،معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در دولت نهم ارائه و پیگیری شد؛ و تا کنون دو مجموعه از این گزیده ها به زبان روسی در مسکو و چهار عنوان از این کتابها به زبان اردو در هند منتشر شده است.که امید می رود با ادامه یافتن این کار، توسط معاونت فرهنگی وزارت ارشاد در دولت فعلی، این امر منجر به یک نهضت فرهنگی مهم و تاثیرگذار در ادبیات داستانی معاصر کشورمنجر شود.


چند نکته راجع به یادداشت مورخ7/12/86 وزیر ارشاد دولت اصلاحات

بسم الله الرحمن الرحیم

چند نکته راجع به یادداشت مورخ7/12/86 وزیر ارشاد دولت اصلاحات :

پیشدرآمد
          دیروز ، پیامکهایی از برخی عزیزانم به من رسید ، که به انتشار یادداشتی از جناب آقای عطاءالله مهاجرانی ، در پاسخ یکی از خاطرات سیاسی من با عنوان "حکایت من و عطاء الله مهاجرانی" - مندرج در سایت خبرگزاری فارس- اشاره داشت .
           بی هیچ تردید ، دادن ِ پاسخ به مطلبی که دربارۀ شخصی انتشار یافته ، حق طبیعی اوست . اما ناراحتی این عزیزان ، از لحن و فحوای بخشهایی از این پاسخ بود . خاصه ، یکی از آنان که شاعر و نویسنده ای ارزشمند، و خاطرش برای من،بسیار عزیز است ، اظهار داشته بود که "من ، خیلی ناراحتم ."
          راستش، ابتدا که خبر را شنیدم، قصد پاسخگویی به این مطلب را نداشتم .اما اصرار و استدلال برخی دیگر از کسانی که یادداشت جوابیه را خوانده بودند و برخی ملاحظات دیگر، سبب شد که این سطور را، قلمی کنم. امیدوارم حاصل آن، خیر باشد .
          اما قبل از ورود به اصل بحث، تذکر سه نکته را، ضرور  می دانم ::
     1. این یادداشت را در کمال آرامش و خونسردی ، و فارغ از هر نوع هیجان و عصبیت می نویسم.
     2. اگر در جاهایی، به ضرورت روشن ساختن نادرستیِ اتهامِ وارده از سوی جناب آقای مهاجرانی، مجبور به بیان مطالبی راجع به خودم شده ام ، پیشاپیش از خوانندگان محترم این یادداشت  عذرخواهی می کنم؛ و امیدوارم آن را حمل بر خودستایی نکنند (تلک شقشقه هدرت ثم قرت).
     3. یکی از منتقدان غربی می گوید: نوشتة هر کس، خود اوست.: کریم به کرامت می نویسد و فرومایه به فرومایگی ( نقل به مضمون). امیدوارم من در این نوشته، از گروه دوم، نباشم.

و اما، اصل موضوع
         1. سعدی شیرین سخن، در" گلستان" جاوید خویش، آنجا که به مناظره خود با مدعی پرداخته، اشاره به رقیب درویشش ]که در این نیز می تواند ایهامی نهفته باشد[ می کند؛ که هرگاه در استدلال فرو می مانَد، از جاده ادب و منطق خارج، و به شیوه هایی غیر اخلاقی و غیر عقلانی متوسل می شود::
          "حالی که من این سخن بگفتم عنان طاقت درویش از دست برفت. تیغ زبان برکشید و اسب فصاحت در میدان وقاحت جهانید و بر من دوانید و..." 
          این مناظره و جدال لفظی ادامه می یابد::
          "تا عاقبت الامر، دلیلش نماند، ذلیلش کردم. دست تعدی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز."
           آنگاه به یک سنت رایج و صفتِ جاویدانِ مدعیان کم مایه و سست پایه اشاره می کند ؛ که برای چنین افرادی، در همة زمانها و مکانها و با هر آیین و فرهنگ، صادق است:  :
          "و سنت جاهلان است، که چون به دلیل از خصم فرو مانند، سلسله خصومت بجنبانند. چون آزر بت تراش، که به حجت با پسر بر نیامد؛ به جنگش برخاست که لئن لم تنته لارجمنک . دشنامم داد..."
          و وای بر مدعیان فرهنگ و ارشاد خلق، اگر بخواهد چنین باشند!
          من در آن خاطره، مطالبی  را از شنیده ها، دیده و - در یک مورد کوچک - احساس خود را، از جناب آقای مهاجرانی، صادقانه و بی کمترین تحریف در جهت تخریب ایشان، بیان کرده بودم. خدا می داند که دلم می خواست اقتضای قالبِ مکتوبِ نیمه رسمی  دست وپایم را نمی بست، و همانند این یادداشت غیر رسمی، در آن سلسله خاطرات نیز، از همة افرادی که نام برده می شد - از جمله شخص آقای مهاجرانی - ، با القاب کامل "جناب آقای" و افعال احترام آمیز "جمع" یاد می کردم . وارد نیات یا خدای ناکرده، زندگی خصوصی جناب آقای مهاجرانی هم نشده بودم. آنچه در آن یادداشتِ کوتاه آمده بود، همگی - آن هم تازه بخشی کوچک - از بروزها و نمودهایِ بیرونی و اجتماعی شخصیت جناب آقای مهاجرانی بود. لذا، جایی برای این کنسرو برافروختگی و عصبیت و تهمت و اهانت توسط ایشان در آن پاسخ چند سطری نبود. و اگر سؤال و ایرادی به راستی پاسخ روشن، مستدل و قانع کننده ای دارد، چه جای این گونه واکنشهای هیجانی و عصبیِ دور از شأن؟!
          2. در روایات آمده است (نقل به مضمون): روزی، جاهلی، در مجلسی به یکی از امامان (ع) برخورد. از روی عناد و کینۀ کوری که به ایشان داشت، زبان به اهانت و درشتی گشود، و نسبتهایی ناروا به مادر آن حضرت داد. امام ، با متانت و وقاری که- جز آن از او انتظار نمی رفت- فرمود:: اگر مادر من، آن گونه که تو ادعا می کنی بوده است، خدا او را ببخشد. و اگر نه آن گونه بوده است که تو می گویی، خدا تو را ]به خاطر ایراد این تهمت بزرگ به او[ ببخشد.
           جواب کوتاه من به آقای مهاجرانی در مورد اتهامی که در آن یادداشت به من وارد کرده اند، دقیقا همان جواب امام به آن مدعی است. اما برای تنویر افکار کسانی که ممکن است بنده را نشناسند و از طریق ادعاهای جناب آقای مهاجرانی ،تصویری نادرست از من به دست آورده باشند، مجبورم - هر چند گذرا- به نکاتی اشاره کنم:
          الف) همان گونه که خودِ آقای مهاجرانی هم نیک می دانند، از زمان انتشار اولین اثر من در مطبوعات (1352) تا 1372، به مدت بیست سال، نوشته ها و کتابهای متعددم، همگی با نام مستعار(رضا رهگذر) چاپ و منتشر می شد. تا آنجا که، این اسم مستعار، چندان بر نام واقعی و شناسنامه ای بنده(محمد رضا سرشار) سایه افکنده و غلبه کرده، که امروز، کسی چون خودِ جناب آقای مهاجرانی نیز- هم در مقام یک اهل کتاب و فرهنگ، و هم یک مدعی- وقتی می خواهد در یادداشتش، به تخریب شخصیت من بپردازد، با همان نام مستعار از اینجانب یاد می کند.
          همچنان که پیش از این، در مصاحبه هایی متعدد، در پاسخ سؤالهایی مشابه در این باره عرض کرده ام، یکی از دلایل انتخاب نام مستعار از همان ابتدای کار نویسندگی، توسط بنده، بی علاقگی به شهرت و پرهیز از انگشت نما شدن در جامعه بوده است .
          در تمام حدود دوازده سال ِ اول گویندگی قصه ظهر جمعه توسط بنده نیز، هرگز اسمم در آرم برنامه، گفته نشد. در حالی که نام گوینده قبلی این برنامه ، با تاکیدی ویژه، در آرم آن، ثبت بود. به گونه ای که، هنوز که هنوز هست، بعضی از افراد متعلق به نسل قدیمِ شنوندة رادیو، تصور می کنند نام من، نام اوست!
         پیش از آنکه (از دهه 1370 به این سو) بنا به ضرورتها و اقتضائاتی، بر صحنۀ تلویزیون ظاهر شوم، اغلب اتفاق می افتاد که سالها در محله ای سکونت می داشتم؛ و نزدیک ترین همسایه یا کاسب محله، نمی دانست که بنده، گویندۀ سالیانِ درازِ قصه هایِ ظهر جمعه ای هستم، که او و خانواده اش ،هر هفته، با شور و شوق تمام، آن ساعت از آن  روزِ هفته را خالی می کنند، تا با فراغ بال، پای این برنامه بنشینند (و هذا من فضل ربی). چه رسد به اینکه بدانند، همین آدم، تازه، کار و عشق اصلی اش، نوشتن و ادبیات است و ... (تا همین امروز هم، عدۀ زیادی از شنوندگان و علاقه مندان سابق قصه ظهر جمعه، نمی دانند که بنده، اصلا و ابتدائاً نویسنده ام؛ و این تعداد اثر از من به چاپ رسیده است.)
         یکی از آرزوهای سالیان دراز پس از پیروزی انقلاب من، این بوده است که وضعیت کشور جنان به سامان باشد، و افراد چنان در سرِ جای واقعی خود قرار گرفته باشند، که امثال بنده، بتوانیم به خلوت ژرف، زیبا، رازآمیز و دلنشین خود- که حاضر نیستیم آن را با بزرگ ترین کاخهای قدرت دنیا عوض کنیم- پناه ببریم، و به ارزشمندترین، مهم ترین و ماناترین کار جهان- به زعم خودمان- که همانا آفرینش هنری و ادبی است بپردازیم (چیزی که جناب آقای مهاجرانی پس از عمری دوندگی در عرصه سیاست، ظاهراً تازه چهار،پنج سال است- آن هم بنا به توفیق اجباری- اندکی از مزه اش را چشیده اند. لذا، قاعدتاً باید تاحدودی متوجه عمق آنچه می گویم، بشوند).
           خدای من شاهد است که روزی نیست که به تنگ آمده از تماسها و مراجعات و دعوتهای مکرر از این سو و آن سو، برای چه و چه، خودم را سرزنش نکنم، که چرا باید همچون آن طوطی در قفس ِ مثنوی، آن قدر شیرین زبانی کرده باشم،که با دست خود، این چنین قفسی طلایی به دور خود ساخته باشم که بالِ پروازم را در آسمانهایی که آرزویشان را دارم، بسته باشد؟!
          البته، از سویی دیگر، همیشه خدا را شاکرم، که به این بندۀ ناچیزش چنین عنایتی کرده، که محل این همه مراجعه قرار گرفته است. اما چه می شود کرد:: همان حکایت قدیمیِ جنگ بین دل و عقل است!
           جناب مهاجرانی، اگر حتی به عنوان یک ناظرِ از بیرون، آن هم صرفا به بعد دنیایی موضوع بنگرند (یعنی آن بعدی  که خیل محرومان از موهبت هنر، در حسرت و آرزویش می سوزند،و چه بسا برای رسیدن بدان، خود را به هر آب و آتشی می زنند) می بینند که من، تقریباً به حد اعلای آنچه یک نویسنده و هنرمند در این کشور می تواند به آن دست یابد، رسیده ام (منظورم درآمد و پول نیست):: شهرت، محبوبیت، احترام اجتماعی، شمارگان آثار، جوایز، ...  بنابراین، آیا ادعای حسرت بر دل داشتن در مورد چون منی را، برای چیزی مثل آنچه که همچون آقای مهاجرانی کسی، برای بیست و پنج سالگی خود هم آن را "متاعی" نمی داند، خود ایشان هم می تواند باور کند؟! آن هم، در حالی که به عکس، این خود ایشان است که در چهل و نه سالگی و بعد از پشت سر گذاشتن همۀ این گونه مناصب سیاسی - بحثِ چگونگیِ رسیدن به آنها به کنار- تازه به عالم داستان رو آورده اند، و می کوشند که خود را در خیل ما نویسندگان و هنرمندان جا بدهند!
          این دیگر سخن من نیست؛ که سخن استاد ادب و رشک ادیبان عالم، حکیم سخنور، سعدی شیرازی است، که: :
          "هنر چشمۀ زاینده است و دولت پاینده.  و گر هنرمند از دولت بیفتد، غم نباشد. که هنر، در نفس خود، دولت است.  ]و هنرمند[ هر جا که رود قدر بیند و در صدر نشیند."
          شخصیت هنرمند، شخصیتی "حقیقی" است؛ و شخصیت دولتمرد و سیاستمدار- بما هو دولتمرد و سیاستمدار- شخصیت حقوقی. هنرمند همیشه هنرمند است و در دل مردم ِهنر فهم و هنرشناس جا دارد. ولو برخی - از سر نادانی یا حسادت- شأن و جایگاه او را نشناسند یا آن را کتمان کنند. که گفته اند: :
          شب پره گر وصل آفتاب نخواهد
          رونق بازار آفتاب، نکاهد.
         چنین کسی را چه حسرتِ پست و مقامهای اعتباری و حقوقی ِ امثال آنچه آقای مهاجرانی ادعا کرده اند!
          البته به ایشان حق می دهم اگر به حقانیت عمق آنچه که در این بخش می گویم پی نبرند.: عوالم شخصی ایشان، به عنوان یک رجل سیاسی- به مفهوم عام آن- با عوالم امثال من، تفاوت ماهوی دارد. در واقع، مشارالیه نیز همچون هم سنخانشان، قیاس به نفس می فرمایند! با وجود این، وظیفه من است که به ایشان گوشزد کنم، که این گونه که تصور یا ادعا کرده اند، نیست. 
          انگیزه حضور امثال من در عرصه هایی همچون انتخابات، همان انگیزه هایی که در آن سلسله خاطرات ذکر شده است. در واقع، حضور بیست و چند سالة آن چنانیِ امثال جناب مهاجرانی در عرصه سیاست و عملکردهای ناصوابشان و خالی بودن عرصه از مدعیانِ جدی برای آنان در بخش فرهنگ و هنر، سبب کشیده شدن امثال من به این عرصه هاست. به عبارت دیگر، آنان، ما را مجبور به این حضور کرده اند. اگر ما در صحنه حاضر شده ایم، به این سبب است که وظیفه خود می دانیم که در حد توان و امکانات، جلو تلاشهایی را که در جهت استحاله انقلاب و دگرگونی ارزشهای آن، صورت پذیرفته است و می پذیرد، بگیریم. تا سدی باشیم در برابر ترکتازیهای آن عده افرادی که مناصب و مصادر مملکتی را، به وسیله ای برای دستیابی به مطامع و اغراض شخصی و فامیلی و حزبی خود تبدیل کرده اند؛ و در این راه، از هیچ کاری، حتی فروختن روح خود به شیطان، ابا ندارند .
          اما حتی دستیابی به چنین هدف والایی را، به هر قیمت ممکن، نمی خواهیم. ماکیاول وار، معتقد نیستم که هدف، وسیله را توجیه می کند. تا آنجا که، در این راه، از انجام هر کاری که حتی ذره ای عزت نفسمان را مخدوش کند، ابا داریم. دریوزگی از صاحبان نفوذ و سرمایه و قدرت، یا لاسیدن با معاندان نظام و شبه روشنفکران لائیک و بی دین، که جای خود دارد!
          اثبات این ادعا، بسیار ساده است:: آنچه در سلسله خاطرات من راجع به ماجرای نامزدی ام برای مجلس ششم به طور روزانه روی سایت فارس قرار می گیرد، اغلب با نام و نشان افرادِ حی ِ حاضر است. تا آخرِ آن را بخوانند و اگر هم لازم شد، پرس و جو کنند. قبل و بعد از آن را هم که می دانند؛ و اگر نمی دانند، تحقیق کنند. اگر یک مورد - حتی یک مورد- در زندگی من پیدا کردند که به قصد دستیابی به مقام و منصبی سیاسی، به شخصیت یا تشکلی سیاسی یا حتی روحانی یا غیر آن، نزدیک شده، یا - تحت هر عنوان و پوششی - مجیز کسی را گفته باشم، در سطح جهان، خبرش را، منتشر کنند. اما آیا در مقابل، با همین صداقت و صراحت من (و نه مانند آنچه فی المثل درباره آقای احمد بورقانی، پس از فوتش، گفته بودند؛ و در کیهان، صورت متفاوتِ واقعی آن را نوشتند) می توانند در موردِ زندگی سیاسی خودشان چنین ادعایی بکنند؟! (البته اگر ادعا نکنند که مثلا اصرارشان بر تغییر قانون اساسی برای ایجاد امکان ابقای جناب آقای هاشمی رفسنجانی در پست ریاست جمهوری در سال 1376 هم، به سبب "رابطه عاشقانه" شان با ایشان - از نوع رابطه ای که مدعی داشتن آن با آیت الله دستغیب شده اند- بوده است و...!)
          من اگر نمایندگی مجلس برایم هدف بود، و به ادعای آقای مهاجرانی، واقعاً آن قدر طالب آن  بودم، راهِ متداول - هر چند نادلپسند- آن را هم بایستی طی می کردم . یعنی حداقلش این بود که از حدود چهار- پنج ماه پیش، به این کار تصمیم می گرفتم. سپس آمادگی و تقاضایم را رسماً ، به احزاب و تشکلهای مورد نظر، اعلام می کردم؛ و در ضمن، از طریق شخصیتهای که می شناسم و با آنان ارتباط دارم- و بحمد الله کم هم نیستند- لابیهای لازم را انجام می دادم. بعد هم، به طرق مختلف به آنان هر چه نزدیک تر می شدم و ... (با اینها که به اندازه کافی آشنایی دارند؛ و لزومی ندارد درس پس بدهم. هرچند، همین تجربه انتخابات 78 نشان می دهد امثال بنده، بحمدالله آن قدر اعتبار و آبرو دارند، که نیازی به برخی از این کارها نداشته باشند.) اما به شهادت همین سطور- که حتماً به رؤیت سران این تشکلها و شخصیتها می رسد- این کارها را نکرده ام. آیا همین به تنهایی، برای ردِ تصور آقای مهاجرانی (نمی توانم و قلمم نمی چرخد مثل خودشان، از تعابیر سخیف و موهن استفاده کنم) کافی نیست؟!
          اصولاً نمایندگی مجلس، به کسی در مقام و موقعیت اجتماعی بنده - به عنوان یک نویسنده و هنرمند- چه می تواند بدهد یا اضافه کند، که لازم باشد برای آن، خود را به آب و آتش بزنم ؟!
          حتی، به فرض آنکه چیزی می داد (فرض محال که محال نیست)، آیا راهش، نوشتن و انتشار خاطراتی از این دست، آن هم درست در زمانی که جناح مورد اشاره شما، لیستش را به طور کامل بسته و اسامی نامزدهایش را رسما اعلام کرده است، بود؟! حاصل و برآیند این یادداشتها - نه به آن سبب که من چنین اراده کرده ام؛ بلکه به آن دلیل که حقیقت قضیه این بوده است- اگر خدا بخواهد، به سود همان جناحی است که آقای مهاجرانی مدعی شده اند نام مرا در فهرستشان قرار نداده اند. با توجه به ادعای ایشان مبنی بر آرزوی من در قرار گرفتن نامم در این فهرست - و عدم تحقق قطعی آن در زمان انتشار این خاطرات- این امر، چه توجیهی پیدا می کند؟! درک این موضوع و تجزیه و تحلیلی به این سادگی، به نظر نمی رسد، نیاز به درک و هوش بالایی داشته باشد!
          اما در مورد ادعای جناب آقای مهاجرانی مبنی بر اینکه داوری من دربارة نویسندگان ایران بی اعتبار است هم باید بگویم : این، ادعایی بسیار خطرناک از سوی ایشان، و اوج ناپرهیزی شان است . دست کم به سه دلیل محرز :
          الف) جناب آقای مهاجرانی، با نوشتن صرفاً دو- سه کتاب داستان، هنوز در ادبیات داستانی صاحب چنین جایگاهی نشده اند که بتوانند چنین فتواهایی صادر کنند و خرقه ببخشند یا افرادی را خلع خرقه کنند . ایشان هنوز سالیان درازی – اگر عمرشان وفا کند- باید در این زمینه بخوانند و بنویسند و در محضر پیشکسوتان این عرصه ، زانوی ادب زمین بزنند ، تا إن شاءالله ، به احاطه و اشرافی نسبی در این کار برسند .
          ب) نظر پیشکسوتان و کسانی که صلاحیت چنین اظهار نظری در این باره دارند، دربارة شأن و جایگاه بنده در این عرصه ، چیزی کاملاً مغایر نظر جناب آقای مهاجرانی است . (در صورت تردید در این باره ، میتوانند به سایت شخصی من مراجعه کنند .)
          ج) اگر داوری من معتبر نیست، پس چگونه در روز استیضاح ، همین داوری ، از نظر ایشان معتبر بود ؛ و گوشه هایی از نقد مرا ، به عنوان سند برائت خود ، به نمایندگان مجلس ارائه کردند؟!
           در پایان، به جناب آقای مهاجرانی - نه از موضع کسی که سالی از ایشان بیشتر در این جهان زیسته یا مواردی از این قبیل؛ بلکه به عنوان کسی که هنوز از بازگشت ایشان مأیوس نیست- برادرانه توصیه می کنم:: حاشیه نشین شدن خود در چند سال اخیر و سکونت در بلاد بیگانه را، لطف خدا وتوفیقی اجباری برای خود تلقی کنند ، و قدر آن را، بسیار بدانند. با توجه به رفاه مادی ای که به نظر می رسد از برکت مسئولیتهایشان در نظام جمهوری اسلامی از آن برخوردار شده اند و بحمدالله دغدغۀ معاش ندارند، به جای اتلاف عمر در کارهای بی ثمر یا کم اثر، بکوشند تا می توانند در احوال گذشته و حال خود، و کرده ها و ناکرده هایشان تامل کنند. فراموش نکنند، که من و ایشان، حتی با یک عمر طبیعی هم، دیگر فرصت چندانی برای توشه اندوزی و جبران مافات نداریم.
         حال که سخن را با کلام حکیمانة سعدی آغاز کردم، بهتر آنکه در پایان هم، از زبان همو، خطاب  به خودم و جناب مهاجرانی بگویم::
          ای که پنجاه رفت و در خوابی
          مگر این چند روزه دریابی !

والسلام علی من اتبع الهدی                 
            9 /12/ 86     

6 نظر

آقاي رهگذر عزيز سلام
در متنتان مثل هميشه متين و منطقي جلوه كرده ايد .
خداوند ميفرمايد : يريدون ان يطفئوا نور الله بافواههم و يابي الله الا ان يتم نوره و لو كره الكافرون.
بنده خاطره شما(حكايت من و مهاجراني) و جواب بي ادبانه آقاي مهاجراني (كه البته از آقاي مهاجراني جز اين انتظار نمي رفت) را خواندم و به حال مملكت عزيزم تاسف خوردم كه در يك برهه اي چه انسان بي فرهنگ و بي مايه اي متصدي صدارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ايران بوده است . كسي كه در دوران صدارتش به بهانه ي تساهل و تسامح اجازه داد كه در مطبوعات اين كشور به سيد سالار شهيدان امام حسين(ع) و اهل بيت آن حضرت اهانت شود و امروز در لباس گوسفند در رثاي شهيد عماد مغنيه(كه يكي از شاگردان مكتب حسين (ع)است) در سايتش مطلب مينويسد.
مهره هاي مطرود و سوخته اي همچون آقاي مهاجراني و امثال ايشان وقتي ميبينند كه بزرگاني مثل شما در موردشان صحبت ميكنند در دلشان قند آب ميشود . چون حداقل در اين دوران گوشه نشيني و فراموشي براي مدتي دوباره در رسانه ها مطرح ميشوند.
به هر حال آقاي رهگذر عزيز شما در عمق دل ما جاي داريد و هرگز هيچ شخص يا حادثه اي نميتواند باعث شود كه ذره اي از محبت ما نسبت به شما كاسته شود .


استاد ارجمند جناب آقای سرشار
سلام.
من نمی دانم در نوشته ی ساده و صمیمانه ی شما چه نکته ای وجود داشت که آقای مهاجرانی را _که دم از تساهل و تسامح ومدارا و ..._می زنند به واکنشی این چنین زشت و غیر مودبانه واداشته بود.متاسفانه در نظر همسر ایشان نیز الفاظ زشت و به دور از ادب وجود داشت.برای من بسیار اسف بار است که شخصی با این سطح نازل از صبر وادب سالها دراین کشور متصدی وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی بوده است.
من وقتی نوشته ی سخیف ایشان را دیدم درابتدا با سادگی تمام کوشیدم درذیل همان یادداشت و در محل اظهار نظر خوانندگان_البته به شیوه ای که از شما آموخته ام مودبانه و منطقی _ به ایشان پاسخ بدهم .اما متوجه شدم که ایشا ن فقط توهینها ونظرات همسو با خودشان را درج می کنند واین جا بود که برای چندمین بار به مفهوم گفتگوی تمدنها و تسامح و تساهل و دیگر شعارهایی که ایشان مدعی آن هستند پی بردم.
از شما تشکر می کنم که این پاسخ را نوشتید و فرصت ابراز نظر به دور از غرض اهالی فرهنگ را فراهم کردید.پاسخ شما آن چنان که شایسته ی مقام رفیع ادبی شماست سنجیده منطقی مودبانه و بزرگوارانه بود.
اینک با کسب اجازه از شما سخنم را با آقای مهاجرانی این جا درمیان می گذارم .
آقای مهاجرانی
من نیز مثل ملیونها ایرانی درروز استیضاح شنونده ی برنامه رادیویی مجلس بودم.از شما می پرسم که چگونه در آن روز داوری آقای سرشار بی اعتبارنبود؟ من به خوبی یادم هست که درآن روز چگونه از نام و نظر آقای سرشار سو استفاده کردید.آن روز به خوبی می دانستید که این نام آن قدر حرمت و اعتبار دارد که سو استفاده از آن بتواند شما را نجات بدهد.که داد.
نسل من _که متولد 54هستم_و نسلهای پس از من شیرین ترین خاطرات کودکی و نوجوانی شان با داستانهای رضا رهگذر گره خورده است.با اصیل آباد و اگه بابا بمیره و گرداب سکندر و جایزه و تشنه ی دیدار و آنجا که خانه ام نیست و مهاجر کوچک و...تیراژ چند صد هزاری هر یک از این آثار گواه این مدعاست .صدای جادویی و جذاب رضا رهگذر شیرین ترین خاطره ی ظهرهای جمعه را برای مردم ایران رقم زده است.
خود شما بهتر از هرکس می دانید که این نام درعرصه تئوری پردازی و نقد ادبیات داستانی از چه جایگاه والایی برخورداراست.وباز خود شما می دانید که با تلاشهای رضا رهگذر درحوزه ی هنری و ابتکارش در پیک داستان نویسی و ...چه نسل توانمندی از نویسندگان برجسته ی انقلاب پرورش یافتند که امروزه افتخار فرهنگ کشور مایند.نویسندگان نام آوری که جوایز معتبر بین المللی کسب کرده اند و رسما به شاگردی استاد سرشار افتخار می کنند.
براستی شما چه احساسی دارید و خود را درچه جایگاهی احساس می کنید که بگویید داوری چه کسی درادبیات داستانی معتبر است یا نیست ؟بروید و سخنان مشاهیر ادبیات داستانی را در کتاب نکو داشت ایشان بخوانید تا ببینید برای ایشان چه جایگاهی قائلندوبالاترازهمه بیان مقام معظم رهبری که فرمودند :آقای سرشار حق بزرگی بر ادبیات داستانی انقلاب دارند.
آیا نمی بینید که نام آورترین مشاهیر و نویسندگان انقلاب درانجمن قلم ایران هردوره ایشان را به نمایندگی خود انتخاب می کنند ؟چطور نظر این همه نویسنده بی اعتبار است و نظرشما معتبر ؟ چگونه یه خود اجازه می دهید که علی رغم این همه برهان ،بی هیچ دلیلی همچون یک مفتی فتوا صادر کنید که داوری چه کسی معتبر است یا نیست ؟
شما آن قدر زیرک هستید که بدانید ارزش حقیقی کار ها درکجاست .و به همین خاطر همواره باارزش ترین کار خودرا همان چند کتابی می دانید که نوشته اید .واخیرا نیز به نوشتن داستان روی آورده اید وبهتر از همه می دانید که سالیان دراز باید تلاش کنید تا دراین عرصه به جایگاه استاد سرشار برسید .که بعید است برسید و به احتمال قوی صرفا یک رجل سیاسی باقی خواهید ماند وهرگز به یک چهره ی معتبر فرهنگی تبدیل نخواهید شد.شما درخلوت خود اذعان دارید که رضا رهگذر نام جاودانه ی ادبیات داستانی و نور چشم مردم ایران است.خوشبختانه استاد سرشار به عکس بسیاری از هنرمندان نازک طبع ورمانتیک، مردی است به استواری کوهها .وصد از این گونه سخنان کمترین تاثیری در هیچ یک از تصمیمات ایشان نخواهد گذاشت.اما شما که تاریخ خوانده اید آیا فراموش کرده اید که سیاسیونی که به مفاخر فرهنگی بی حرمتی کرده اند بدنام جاودانه ی تاریخ شده اند؟پس تا فرصت از دست نرفته عذرخواهی کنید و نام خویش را بیش از این بد آوازه نسازید.

سلام جناب استاد. بزرگمرد ادب و فرهنگ و انسان شايسته اي كه الگوي اخلاق بسياري از ما جوانان هستيد. تملق نمي كنم اتفاقا در بسياري از اعتقادات با جنابعالي فاصله اي بس عميق و پرناشدني دارم ولي آوازه ويژگي هاي برجسته ي شما از جسارت ستودني و شجاعت قابل توجه شما گرفته تا تواضع و ادب و مرتبه علمي و عميق انديش تان در امور مختلف دوست و دشمن را شيفته ي سلوك و مرامتان مي كند... نوشته ي دور از ادب آقاي مهاجراني را خواندم و با اينكه به دليل پاره اي ويژگي ها در حوزه هاي خاصي به ايشان علاقمند بودم دلم سخت گرفت و آزرده خاطر شدم و آشكار مي گويم كاش چنين بي پروا و تأمل نمي نوشتند... تواضع و خردورزي شما البته كه راهگشا و ماندگار خواهد بود و متانت رفتار و قلم پرشورتان جاودانه و درس آموز... افسوس كه عرصه ي سياست به اين نامراديها و حرمت شكني ها آميخته است ... احساس مي كنم به جاي آقاي مهاجراني بايد عذر خواهي كنم اما روي آن ندارم ... نه از شخص شما كه آن عبارات ناشايست تنها به "محمدرضا سرشار- رضا رهگذر محبوب" توهين نكرد كه بر انديشه و ارادت بسياري از اهل هنر و ادب و فرهنگ اين مملكت تاخت... به هر روي اميد آن ارم كه چنان واكنش نامناسبي تنها از روي كمي عصبيت و بي تأملي سريع اتفاق افتاده باشد و ايشان هم آنگونه كه از نوشتارشان بر مي آيد قصد جسارت به ساحت كسي كه مورد احترام مردم عزيز است نداشته باشند كه حرمت شكني جزاي گراني دارد و تحملش ناممكن است...
قلمهايتان پربارتر ! انديشه هايتان نافذتر و فروزان تر آقايان محترم : استاد سرشارو جناب مهاجراني.

سلام بر شما
البته من از جواب آقای مهاجرانی خیلی شگفت زده نشدم. به یاد دارم سال ها پیش آقای مهاجرانی در دوران وزارتش در دیدار با اهل قلم چیزی گفته بود که بعضی ها از آن بوی اهانت به رهبری را استشمام کرده بودند. (حکایتی از بزرگمهر و نوشیروان). بزرگی که این را شنیده بود خیلی ناراحت بود و معتقد بود آقای مهاجرانی وقتی به تهران آمد جوان بی نوا و غریبی بود این آیت الله خامنه ای و مهندس موسوی بودند که به او پر و بال دادند و این جوان روستایی، نامی در میان نامها در آورد. آن بزرگ آن روز چیزی گفت که من خیلی ناراحت شدم و مجبور شدم از آقای مهاجرانی دفاع کنم. او گفت: "اصالت چیز دیگری است و این آدم با وجود هوش و زیاد کتاب خواندن و... از آن محروم است و به همین دلیل چنین بی وفایی ها می کند و..!"
من آن روز اصالت را با اشرافیت و... اشتباه گرفتم و گفتم: "مهاجرانی شاید آدم جاه طلب و بی وفا باشد، اما بی اصل و نسب نیست چون در خانواده ای بزرگ شده که با تمام محرومیت یک شهید تقدیم انقلاب کرده اند و..!"
این که او چه گفت و من چه پاسخ دادم بماند، تا این که گذشت و در روزگار ریاست آقای مهاجرانی بر مرکز گفت وگوی تمدن ها، دیداری با او داشتیم. مسبب جلسه هم آقای دکتر مجتبی رحماندوست مشاور امور ایثارگران رئیس جمهور بودند. ایشان ظاهراً به توصیه خود آقای خاتمی، تلاش می کردند بخشی از بودجه چند میلیاردی آن مرکز، در جهت گسترش فرهنگ دفاع مقدس استفاده شود. وقتی گرفته شده بود که علاوه بر بنده و دکتر، آقایان سرهنگی، کمری و بهبودی هم بودند. البته جلسه مختصرتر از آن که فکر می کردیم شد چون در تنظیم وقت سهل انگاری شده بود و همزمان تعدادی از فرزندان سرداران شهید هم با آقای مهاجرانی دیدار داشتند. لذا جلسه ما در حاشیه آن جلسه برگزار شد. آن روز او چیزی گفت که اگر خودم نشنیده بودم باورم نمی شد. او برگشت گفت: "راستش من با این واژه دفاع مقدس مشکل دارم و آن را مقدس نمی دانم! چون عراقی های که کافر نبودند و...!"
این که چرا آقای مهاجرانی چنین اعتقادی دارد، بحث من نیست و این که چرا او این اعتقادش را در همان زمان جنگ وقتی که در کمیسیون دفاع مجلس بود، ابراز نمی کرد، باز هم به من مربوط نیست بلکه وقاحت و بی شرمی او برای من تازه و شگفت آور بود چون در میان ما جانباز فرهیخته ای بود که یک دست و یک پایش را در این جنگ غیر مقدس از دست داده بود! مهاجرانی اگر کمی نجابت داشت باید ولو به احترام این شخص حداقل در حضور او این حرف را نمی زد! دراین جا بود احساس کردم حق با آن بزرگی بود که با او به خاطر اصالت و یا عدم اصالت مهاجرانی بحث کرده بودم!
آن روز وقتی از آن مجلس برمی گشتیم من نگران بودم این آدم بعد از ما می خواهد برای فرزندان شهدا چه بگوید؟ آیا خواهد گفت:" پدران شما در جنگ نامقدسی کشته شدند، یا به خاطر اغراض سیاسی نفاق می کند و چیز دیگری می گوید!"

با سلام

من يه جوان 20 -21 ساله هستم....كما بيش با نوشته هاي شما
و البته قصه هاي راديويي شما آشنا هستم
اگر چه در فضاي پر از تساهل و تسامح دو خرداد زندگي كردم و 8 سال از عمر خودم رو در زير بيرقي كه اين گروه بر سر كشور بر افراشته بودن به باد دادم.(دلايلش هم از همه جهت واضح و مبرهن است)
خوشحالم كه شما لاقل در اين چند سالي كه از اون فضاي شرك آلود گذشته
گوشه اي از نقاب برخي مدعيان! رو كنار ميزنيد... مدعياني كه توي اين چند سالي كه دريچه ي اينترنت برويمان باز شده ضديت محضشون با اسلام ناب
برام واضح شده


اما از سخن اين آقايان دلگير نشويد و اين موعظه ي رب كريم را فراموش نفرماييد:
قل اعظكم بواحده ان تقوموا للله مثني و فرادا

اميدوارم دست علي به همراهتان باشد و روزي نماينده مجلس بشويد. شما كه از اينهايي كه نماينده اند چيزي كم نداريد.

ارسال نظر