آخرین خبر

  • • برگزاری مراسم هشتمین جشنواره قلم زرین در روز 14 تیر(روز ملی قلم)
  • یکشنبه 12 تیرماه 90

    مراسم هشتمین دوره جایزه قلم زرین، روز سه شنبه همین هفته، مورخ 14 تیر 1390،از ساعت 18 تا 20 در محل تالار اجتماعات انجمن قلم ایران، واقع در خ. سیدجمال الدین اسدآبادی، بالاترازمیدان سیدجمال الدین اسدآبادی، بعد از کوچه 44، شماره 360، با حضور جمعی از مدیران فرهنگی ، نویسندگان و شعرا برگزار خواه شد.
    طبق برنامه ریزیهای انجام شده، ارائه گزارش روند علمی و اجرایی هشتمین دوره جشنواره توسط دبیر جشنواره به استماع حضار خواهد رسید. همچنین سرداوران هر یک از بخشهای سه گانه داستان، شعر و پژوهش و نقد ادبی، گزارشی از روند داوری، کیفیت اثار شرکت یافته در جشنواره و برجستگیهای اثر منتخب ارائه خواهند داد. همچنین معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، اقای بهمن دری و ریاست حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، اقای محسن مومنی شریف، از میهمانان این برنامه هستند که به ایراد سخنرانی می پردازند. در پایان مراسم نیز از برگزیدگان هشتمین دوره خود تقدیر خواهد نمود. گفتنی است به برگزیدگان هر بخش ضمن تندیس جشنواره و لوح تقدیر، جایزه نقدی به ارزش هشت سکه تمام بهار ازادی اهدا خواهد شد.
    جشنواره قلم زرین، تنها جشنواره ملی در کشور است که توسط یک نهاد صنفی از اهالی قلم با بیش از دویست و سی عضو برگزار می شود. از این رو، برگزیده های این جشنواره منتخب فکری جمعی از نویسندگان، شعرا و هنرمندان تلقی می شوند.
    به نظر می رسد بزرگترین پشتوانه معنوی این جشنواره حمایت معنوی اعضای انجمن قلم و طیفی وسیع و متنوع از سلایق ادبی است. از دیگر سوی، قلم زرین اولین جشنواره ملی ادبی است که در هر دوره سالی در کشور برگزار می شود. و از انجا که مسبوق به انتخاب هیچ جشنواره ای نیست، از استقلال عمل بیشتری برخوردار است. در طول دوره های فعالیت جشنواره قلم زرین، تکرار نامهای نامزدها و برگزیده های این جشنواره در دیگر جشنواره های همسو، استقلال فکری و دقت علمی اتخاذ شده در داوری ها را به اثبات رسانده است.

آخرين نظرات خوانندگان

  • نیلوفر : در عرض شش ساعت از یک شب نه قسمت جوابیه ادامه
  • http://rajanews.com/detail.asp?id=93368: طنز - سارا فراز: پس از اقدام دولت در اجرای ادامه
  • نامشخص: منبع http://mashreghnews.ir/fa/news/53667/اولین-جملاتی-که-مقام-معظم-رهبری-با-دست-چپ-نوشتند ادامه
  • ماجراهای اولین روز ترور مقام معظم رهبری درسال60: چهار پنج روز از عزل بنی‌صدر می‌گذشت. جنگ با ادامه
  • کیهان پنج شنبه دوم تیر : اكران فيلم ضدانقلابي مجري برنامه «هفت» فريدون جيراني در حالي ادامه
  • مدیر: سلام. بر شما نیز مبارک باد. نظر لطف آن عزیز ادامه
  • بسیجی ادبی: استاد سرشار. به داد دل ادبیات برسید. آخر این طفلک ادامه
  • آرش خراط: من همچنان دلشکسته نظر شما راجع به هوشنگ گلشیری هستم ادامه
  • انتشارات دیانت مشهد: سلام استاد ضمن تبریک میلاد منجی علم بشریت حضرت علی ادامه
  • سید احمد میرزاده : سلام استاد .سالروز میلاد مولای متقیان و امیر مومنان -علیه ادامه

آخرين تصاوير

  • IMG_3513.JPG
  • IMG_3505.JPG
  • IMG_3451.JPG
  • IMG_1301.JPG
  • IMG_1427.JPG
  • IMG_1243.JPG
  • IMG_1201.JPG
  • IMG_1540.JPG

آخرین کتاب

  • • «تشنه ديدار» محمدرضا سرشار
  • «تشنه ديدار» نام كتابي به قلم محمدرضا سرشار است. اين اثر درباره جنگ برموك از جنگ‌هاي پيامبر اسلام(ص) است. به زودي با طراحي و ويرايش جديد از سوي انتشارات سوره مهر روانه بازار كتاب مي‌شود.
    به گزارش خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، انتشارات سوره‌ مهر كتابي از محمدرضا سرشار با عنوان «تشنه ديدار» را در دست انتشار دارد. اين كتاب كه نخستين‌بار در سال 60 منتشر شده، عنوان پرشمارگان‌ترين كتاب كودك و نوجوان را به خود اختصاص داده است.

    اين كتاب روايتگر جنگ برموك در زمان پيامبر گرامي اسلام(ص) است و اكنون با ويرايش و تصويرگري جديد توسط انتشارات سوره مهر مراحل انتشار را پشت سر مي‌گذارد.

    زماني كه پيك مسلمانان از مرز روم براي پيامبر خبر ‌آورد كه امپراتور روم خود را آماده‌ جنگ با مسلمانان كرده است، پيامبر اكرم(ص) نيز فرمان بسيج عمومي صادر كردند.

    داستان كتاب بيشتر بر شخصيت ابوذر متمركز است و بيشتر قصه‌پردازي‌هايش درباره اين سردار سپاه پيامبر است.

    اين كتاب تا كنون به زبان‌هاي انگليسي و اردو ترجمه و در هندوستان نيز به زبان اردو منتشر شده است.

    كتاب «تشنه ديدار» در چاپ جديد خود شمارگان 2500 نسخه، 28 صفحه و بهاي احتمالي 15000 ريال خواهد داشت.


یکی این طفلک را تحویل بگیرد - قسمت نهم و آخر

17. آقای قادری در جایی از نوشته اش اظهار کرده است:"آیا مراد شما از "همذات پنداری" همدلی است که در اثر ترس و ترحم ایجاد می شود؟ اگر چنین است آیا می دانید که "همدلی مخاطب در اثر فقط با "کاراکتر اصلی" است! و گاهی بر اساس حکم شما کاراکتر اصلی نیست! آیا مراد شما "همدلی" با اندامواره اثر[!] است؟ اگر چنین باشد که فاجعه است چون شما از کاراکتر نام برده اید!"
پاسخ: "همذات پنداری" یک تعبیر عام قدیمی بسیار مشهور رایج در مباحث مربوط به ادبیات داستانی است، که هر هنرجوی ترم اول داستان نویسی، کاملا آن را می شناسد. منظور من هم از آن، همین "همذات پنداری" است؛ و نه هیچ چیز دیگر! لذا، اگر آقای نصرالله قادری، با این همه ادعا در این نوشته اش، تا این اندازه با این مقوله بیگانه است، این مشکل خودش است. او می توانست به جای این قبیل ایجاد تشکیکها در مورد مطالب گفته شده توسط من در این مورد، با مراجعه دم دستی به یک فرهنگنامه ادبی، جواب سؤالش را در این مورد بگیرد!
"همذات پنداری[: Identification] در داستان، فرآیندی است که در ذهن خواننده شکل می گیرد؛ و به موجب آن، خواننده خود را با شخصیتی در داستان[قابل توجه آقای قادری! می گوید "شخصیتی(یعنی هر یک از آنها را شامل می شود؛ و منحصر به "شخصیت اصلی" نیست)!] یکی می پندارد و به وسیله او، و در او، در جهان داستان حضور می یابد و در رویدادهای آن شرکت می جوید و طعم خوش یا ناخوش آن را می چشد." (هنر رمان؛ ص 599)
این حالت، منحصر به داستان هم نیست؛ بلکه شامل نمایش و فیلم هم می شود:
"همذات پنداری زمانی پیش می آید که شخصی خصوصیات روحی و خلقی شخصیتی را در داستان[توجه شود!] یا نمایشنامه یا فیلمی به خود نسبت دهد و در نتیجه با احساس شدید یگانگی و همدلی[:قابل توجه بیشتر آقای قادری!] کند .
در واقع خواننده یا تماشاگر معمولا در ضمن خواندن داستان یا تماشا کردن نمایش یا فیلمی، خود را با یکی از شخصیتها یکی می بیند و خود را به جای او می گذارد. و بدین گونه است که نسبت به آنچه برای آن شخصیت اتفاق می افتد، کنجکاو می شود و از خود واکنش نشان می دهد."(واژه نامه هنر داستان نویسی؛ ص 297)
به عکس، از فحوای کلام آقای قادری در این بخش، چنین برمی آید که او، "ترحم انگیزی[: Pathos] " را با "تزکیه[:Catharsis] " ترکیب(!)، و "همدلی" و"ترس و ترحم" را، توامان، از آن مراد کرده است! :
"ترحم انگیزی خصوصیتی است در اثر هنری که احساس شفقت و همدردی[بخوانید:"همدلی" (مورد نظر آقای قادری)] را در خواننده برمی انگیزد."(واژه نامه هنرداستان نویسی؛ ص 61)
تزکیه[:Catharsis] یا کاتارسیس را ارطو رد کتاب "هنر شاعری" خود به کار برده است و بر سر مفهوم دقیق ان بحثهای بسیاری درگرفته است. ارسطو گفته است " تراژدی باعث برانگیختن احساس ترس و ترحم در بیننده و در نهایت، رهایی او از این دو احساس می شود."(واژه نامه هنر داستان نویسی؛ ص 62)
ان شاءالله دیگر بر خود آقای قادری هم معلوم شده باشد که "فاجعه" چی و کیست!
18. منظور از "تک گویی از نوع نمایشی آن"، همان "تک گویی نمایشی" است؛ که معنی و تعریف آن و تفاوتش با مونولوگ - در معنای عام کلمه - ، بر اهالی داستان، کاملا آشکار است. اینجا هم، کلاس درس خصوصی نیست، که من وظیفه داشته باشم مطالبی را که آقای قادری از مباحث داستان نویسی نمی داند، اما با جرئت تمام وارد مباحث فنی آنها شده است، به او آموزش دهم! (ات همین جایش را هم نمی بایست انجام می دادم.) نامبرده اگر مایل است این گونه مطالب را درست بیاموزد، می تواند به کتابهای مربوطه مراجعه کند؛ یا ترم اول درس مبانی داستان را، نزد یکی از مدرسان این رشته، بیاموزد.
19. آقای قادری پرسیده است:"چه کسی هم حکم داده است:"اساس نمایشنامه نویسی " دیالوگ و گفت و گو است".[:؟] آیا "دیالوگ" همان "گفت و گوی است"؟"
جواب: این را نویسنده نخستین کتاب راجع به فن نمایشنامه نویسی که به فارسی ترجمه شده، اظهار داشته است:
"مکالمه در نمایش، مهم ترین[قابل توجه آقای نصرالله قادری!] وسیله ای است که با آن "موضوع" به ثبوت می رسد و اشخاص بازی معرفی می شوند و کشمکش ادامه می یابد."(لاجوس اگری؛ فن نمایشنامه نویسی؛ ترجمه دکتر مهدی فروغ؛ زوار؛ چاپ اول: 1336؛ پی نوشت ص 96)
ایضا:"گفت و گو، بنیاد تئاتر را پی می ریزد[خیلی قابل توجه آقای نصرالله قادری!]."(واژه نامه هنر داستان نویسی؛ ص 231)
دیالوگ هم ، بنا به ترجمه و تعریف همه کتابهای تخصصی راجع به داستان نویسی منتشر ه رد کشور، همان گفت و گو است:
"گفت و گو dialogue
نمایش بی واسطه گفت و گوی دو یا چند شخصیت است، در تمام شکلهای داستانی منثور - از جمله در رمان و نمایشنامه و فیلمنامه و داستان منظوم. در شعرهای غیرداستانی هم، به مثل در غزل و مثنوی، ممکن است گفت و گوی دو یا چند شخص، بی واسطه، نقل می شود."(هنر رمان؛ ص 595)
"dialogue
گفت و گو به معنای مکالمه و صحبت کردن با هم و مبادله افکار و عقاید؛ و در داستان منظوم، داستان، نمایشنامه و ... به کار می رود. به عبارت دیگر، صحبتی که در میان شخصیتها یا به طور گسترده، آزادانه در ذهن شخصیت واحدی در هر اثر ادبی صورت می گیرد، گفت و گو نامیده می شود.گفت و گو بنیاد تئاتر را پی می ریزد، اما در داستان نیز یکی از عناصر مهم است."(واژه نامه هنر داستان نویسی؛ ص 231)
"مکالمه dialogue
گفتگو، گفت و شنود
1. سخنان و مکالمات شخصیتها در هر نوع اثر ادبی."(فرهنگ اصطلاحات ادبی در زبان انگلیسی؛ ص 95)
19. آقای قادری، در یکی دیگر از افاضات خود، اظهار داشته است:" حداقل از دهه 60 میلادی و کتاب جناب آقای[چه احترامی هم می گذارد!] "فردینان دوسوسور" تفاوت اساسی بین "زبان" و "گفتار" و "زبان مطلق" وجود دارد! "
پاسخ:
خوشبختانه(!) در اینجا دیگر،ظاهرا، آقای قادری، مرا متهم به استفاده این دو تعابیر به جای هم، نکرده است. اما به نظر می رسد می خواسته است - به هر بهانه - معلومات(!) خود را به رخ بکشد. اما در همین جا هم، ندانسته و ناخواسته، کم دانشی و غلط فهمی خود را آشکارتر کرده است:
اول اینکه، تنها کتاب منتشره از "جناب آقای فردینان دوسوسور" (دوره زبانشناسی عمومی) - که از قضا نوشته خودش هم نیست؛ بلکه تلفیقی از یادداشت هایی که دو تن از شاگردانش از سه دوره کلاسهای زبانشناسی او برداشته بودند و نیز یادداشت های خود سوسور بود - به خلاف تصور آقای قادری، در ده 60 میلادی منتشر نشده است. بلکه سال دقیق انتشار ان، 1916 است!
در ثانی، زبان و گفتار، مقوله ای به قدمت زبان و گویایی نوع آدمیزاد است. بنابراین، اگر واقعا "تفاوت اساسی بین "زبان" و "گفتار" و " زبان مطلق" وجود دارد"، این تفاوت، از همان ابتدا وجود داشته است؛ و نیازی به انتشار کتاب این جناب آقا نبوده، که تازه از ان زمان به وجود بیاید!
ثالثا، رویکرد زبانشناسی مبتنی بر آراء سوسور و تابعین او، فقط یک رویکرد ادبی، در کنار دهها رویکرد دیگر ادبی در غرب - و به تبع آن، به صورت تقلیدی محض و طوطی وار به وسیله شبه روشنفکران غربزده، در کشورهای در حال توسعه، و از جمله کشور ما - است؛ که در همان غرب، پیروان و مخالفان سرسخت خاص خود را دارد. لذا معلوم نیست چرا تابعان منفعل این رویکرد در کشورهایی مانند کشور ما - از جمله آقای قادری - این قدر این نظریه ها را مطلق می کنند و - اغلب، بی آنکه حتی درست آنها را بفهمند - دربست می پذیرند!
رابعا، بر این رویکرد زبانشناختی، ایرادها و انتقادهای علمی و منطقی قابل توجهی وارد شده است. که اهم آنها را، آقای نصرالله قادری می تواند در یکی از کتاب تالیفی اخیر خود من(انواع نقد ادبی؛ کانون اندیشه جوان)، مطالعه کند.
20. به ترهات دیگر مطرح شده توسط آقای نصرالله قادری در نوشته اش، نیز می توان پاسخ داد. اما گمان می کنم همین مقدارش هم زیادی شده باشد!
در پایان، ضمن پوزشخواهی از خوانندگان عزیز این سلسله نوشته ها، امیدوارم همین سطور شتابزده، باعث شود که آقای قادری ، از این پس، حد و اندازه واقعی خود را بشناسد(که رسول خدا(ص) فرمود: رحمت خدا بر آن کس که حد واندازه خود را شناخت)؛ میل به تحویل گرفته شدن را در خود - دست کم تا حدودی - مهار بزند؛ و وارد وادیهایی نشود که از آنها سررشته اکافی ندارد. که حاصلش - آن گونه که رفت - چیزی جز عرض خود بردن و زحمت دیگران داشتن، نیست.
در ضمن، از سایت "خبرآنلاین" که اول بار - آن هم یک سال بعد از انتشار نقد من بر "طوفان دیگری در راه است" - ، بی ارائه هیچ دلیل قانع کننده ای ، به انتشار چنان مطلبی از چنین کسی پرداخت ، و نیز، دیگر سایتها و وبلاگهایی که به پوشش دادن آن نوشته پرداختند، انتظار می رود - اگر به راستی مدعی بی طرفی و رعایت اخلاق حرفه ای رسانه ای هستند - پاسخ مرا به آن نقد نیز، در همان صفحه و با همان حروف، منتشر کنند.
و سلام بر آن کس که پیرو هدایت است.
90/3/14 - تهران



17 نظر

درکیهان شنبه شانزده تیر امده:
انتقاد شديد «راز» از موسسه نشر آثار
ميهمان هفته گذشته برنامه پرمخاطب «راز» به شدت از موسسه حفظ و نشر آثار امام(ره) انتقاد كرد.
به گزارش خبرنامه دانشجويان ايران، احسان محمدحسني از مستندسازان جبهه انقلاب فرهنگي و تدوين گر مستند روح الله، در جواب طالب زاده كه از او پرسيده بود چرا ما در ايران نتوانستيم تا بحال چيزي شبيه به مستند روح الله بسازيم و بايد يكي از آن طرف مرزها، از لبنان اين مستند را بسازد، گفت: وقتي اين مستند كه تازه زحمت ساختنش را كسي ديگر كشيده از سوي موسسه حفظ و نشر آثار امام با برخورد مواجه مي شود و 70 ايراد كلي از آن مي گيرند و از طرف ديگر با بودجه چند ميلياردي فيلم فرزند صبح را كه يك فيلم آبرو بر است و خودشان هم جرات اكران عمومي آن را ندارند، ديگر چطور توقع داريد مستندي مثل روح الله در ايران ساخته شود.

سلام استاد.
نمي دونم نظرات رو مي خونيد يا مثل خيلي ها ازشون به راحتي مي گذريد؟
اما اگه خونديد من دارم قدم در راه داستان نويسي مي ذارم و از كمبود گرايش به سمت تمايلاتم در حوضه ي داستان نويسي و البته اساتيد اين امر رنج مي برم.خواستم اگه ممكنه شما كمكم كنيد.
لطفا اگه نظرم رو خونديد بم خبر بديد تا بتونم در كنارتون چيزي ياد بگيرم.

سلام . خسته نباشید . بنده خوشبختانه، نه متن آقای قادری را خوانده ام ونه از ماجرا خبر دارم ، ولی از جواب محکم و ادبی جنابعالی بسیار لذت بردم و نکات فنی زیادی یاد گرفتم . برای من بیشتر یک نوع آموزش نویسندگی به شمار آمد . دست شما درد نکند . با اجازه، بنده هر روز سر میزنم و کلی مطلب یاد می گیرم ( هرچند نظرم را قابل مطرح شدن نمی بینم ). با تشکر از زحمات شما .

سلام استاد.
تولدتان مبارک.
دعامیکنم زنان این دیارهماره پس اززایمان ازکنار نوزادانی چون شمابلند شوندکه دران صورت گوهری نامیرازاده اندکه دردل اهل فرهنگ ومعرفت جاودانه اند.
خدایتان عمرطولانی وسلامت وعزت دهاد.


دست دل را می فشارم چون که پابند علی ست
من خدا را دوست دارم چون خداوند علی ست

پیش ما حرص بهشت و غصه ی دوزخ یکی ست
پرده بردارید این دل آرزومند علی ست

گل نمی خندد اگر بی بهره باشد از بهار
تا دل من وا شود محتاج لبخند علی ست

ناله از نی چون برآید می شود از نی جدا
نیست در بند رهایی آنکه در بند علی ست

عاشق کوی علی را ترس رسوایی کجاست
بیم ننگش نیست هرکس آبرومند علی ست

آب اگر آب حیات است و اگر شط فرات
تا ابد شرمنده ی لب های فرزند علی ست


عید بر عاشقان مبارک

سلام استاد .سالروز میلاد مولای متقیان و امیر مومنان -علیه السلام -بر شما خجسته باد.پاسخ متین ، مستدل و عالمانه ی شما به مطلب منتشر شده ازسوی آقای ن.ق مثل همیشه سرشار از نکته های آموزشی برای داستان نویسان بود.که منفعتی عام را شامل شد.تبریک دیرهنگام حقیررا نیز برای تولدتان بپذیرید.بی شک در تاریخ ادبیات ما این روز فرخنده،جاودانه گرامی داشته خواهد شد.پیوسته شاد و تندرست باشید.

سلام استاد ضمن تبریک میلاد منجی علم بشریت حضرت علی (ع) سایت رسمی انتشارات دیانت مشهد افتتاح گردید خیلی خوشحال می شویم به سایت ما هم نظری بیندازید .
دوستدار شما - کراچیان

من همچنان دلشکسته نظر شما راجع به هوشنگ گلشیری هستم

استاد سرشار. به داد دل ادبیات برسید. آخر این طفلک چه ارزشی دارد؟ بروید سراغ اصل مصیبت که اینروزها دوباره همه جا ایادیش دارند کار میکنند. ببینید در سایت فارس که تازه مال دوستان بابصیرت است متن نوشتند راجب متن جدایی طلبانه آن موجود ساکت بی بصیرت و نوشتند رسم الخطش را به احترامش حفظ کردند یعنی یک سایت حرفه ای تا این حد شان خودش را پایین بیاورد؟
استاد شما باید اینها را رسوا کنید. چرا سکوت؟

اكران فيلم ضدانقلابي مجري برنامه «هفت»
فريدون جيراني در حالي مجري گري مهمترين برنامه سينمايي صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران را برعهده دارد كه فيلم جديد او يك بيانيه سياسي عليه نظام و مسئولين كشور محسوب مي شود.
به گزارش خبرنگار كيهان، فيلم «قصه پريا» به كارگرداني جيراني، مسئولين نظام را عناصري نامطلوب معرفي مي كند كه فرزندانشان معتاد مي شوند و خودكشي مي كنند! اين فيلم كه پيش از اين توقيف بوده و حتي امكان نمايش در بخش اصلي بيست و نهمين جشنواره بين المللي فيلم فجر را نيافت، نسل جوان ايراني را فاسد، معتاد و افسرده معرفي مي كند. حتي شخصيت هاي جوان متدين فيلم نيز به اعتياد سقوط كرده و يا دست به خودكشي مي زنند!
نكته قابل توجه اين كه با وجود نمايش سقوط جوانان مذهبي در فيلم «قصه پريا» جواني كه فرزند يك ضدانقلاب فراري است، توفيق ترك اعتياد مي يابد!


چهار پنج روز از عزل بنی‌صدر می‌گذشت. جنگ با عراق و شورش منافقین بعد از اعلام جنگ مسلحانه با جمهوری اسلامی، بحث داغ محافل بود. آیت‌الله خامنه‌ای که از جبهه‌ها برگشته و خدمت امام رسیده بودند، بعد از دیدار، طبق برنامه‌ شنبه‌ها، عازم یکی از مساجد جنوب‌شهر برای سخنرانی بودند.
خودرو حامل آیت‌الله خامنه‌ای که از جماران حرکت می‌‌کرد، آن روز مهمان ویژه‌ای داشت؛ خلبان عباس بابایی که می‌خواست درد دل‌هایش را با نماینده‌ امام در شورای عالی دفاع در میان بگذارد. آن‌ها نیم‌ ساعت زودتر از اذان ظهر به مسجد ابوذر رسیدند و گفت‌وگوشان را در همان مسجد ادامه دادند.
نماز ظهر تمام شد. آقا رفتند پشت تریبون. نمازگزاران همان‌طور منظم در صفوف نماز نشسته بودند. پرسش‌های نوشته‌ مردم را به سخنران می‌دادند، اگرچه بعضی از پرسش‌ها تند و حتی گاهی بی‌ربط بود.
آقا در سخنرانی مقدمه‌ای ‌چیدند تا به این‌جا ‌رسیدند که: «امروز شایعات فراوانی بین مردم پخش شده و من می‌خواهم به بخشی از آن‌ها پاسخ بدهم.»
بین جمعیت ضبط صوتی دست به دست شد تا رسید به جوانی با قد متوسط و موهای فری و کت و پیراهن چهارخانه و صورتی با ته‌ریش مختصر که آن روزها کلیشه‌ چهره‌ و تیپ خیلی از جوان‌ها بود. خودش را رساند به تریبون. ضبط را گذاشت روی تریبون؛ درست مقابل قلب سخنران. دستش را گذاشت روی دکمه‌ Play. شاسی تق تق صدا کرد و روشن نشد؛ مثل حالت پایان نوار، اما او رفت.
یک دقیقه نگذشت که بلندگو شروع کرد به سوت کشیدن. آقا همین‌طور که صحبت می‌کردند، گفتند: «آقا این بلندگو را تنظیم کنید.» بعد خودشان را به سمت چپ کشیدند و از پشت تریبون کمی عقب آمدند و به صحبت ادامه دادند: «در زمان امیرالمؤمنین، زن در همه‌ جوامع بشری -نه فقط در میان عرب‌ها- مظلوم بود. نه می‌گذاشتند درس بخواند، نه می‌گذاشتند در اجتماع وارد بشود و در مسائل سیاسی تبحر پیدا بکند، نه ممکن بود در میدان‌های...

انفجار!
آقا که هنگام سخنرانی رو به جمعیت و پشت به قبله بودند، با یک چرخش 45 درجه‌ای به طرف چپ جایگاه افتادند. اولین محافظ خودش را بالای سر آقا رساند. مسجد کوچک بود و همان یک محافظ، به تنهایی تلاش کرد که آقا را بیاورد بیرون.
امام جماعت، متحیر وسط مسجد مانده بود. چشمش به یک ضبط صوت ‌افتاد که مثل یک کتاب، دو تکه شده بود. روی جداره‌ داخلی ضبط شکسته، با ماژیک قرمز نوشته بودند «عیدی گروه فرقان به جمهوری اسلامی«.
بیرون از مسجد، در آغوش محافظ، لحظاتی به هوش آمدند. سرشان را آوردند بالا، اما زود سرشان افتاد. محافظ‌ها بلیزر سفید را انگار که ترمز نداشت، با سرعتی غیر قابل تصور می‌راندند.
در مسیر بیمارستان، هر وقت به هوش می‌آمدند، زیر لب زمزمه‌ای می‌کردند؛ شهادتین می‌گفتند. لب‌ها و چشم‌ها تکان می‌خوردند؛ خیلی کم البته.

در خیابان قزوین، خودرو به یک درمانگاه کوچک رسید. پنج نفر آدم با قیافه‌ خون‌آلود و اسلحه به دست، وارد درمانگاه شدند و آقا را روی دست این طرف و آن طرف ‌بردند.
با آن صورت خون‌آلود، کسی امام جمعه‌ شهر را نشناخت. دکتری با گوشی، دکتری ضربان قلب را گرفت: «نمی‌شود کاری کرد.» محافظ‌ها با سرعت به سمت در خروجی رفتند. پرستاری که تازه از راه رسیده بود، پرسید: «ایشان کی هستند‌؟ دارند تمام می‌کنند» اسم آقای خامنه‌ای را که شنید، گفت: «ببریدشان بیمارستان؛ اما یک کپسول اکسیژن هم با خودتان ببرید«.
انگار کسی صدای آن پرستار را نشنید. کپسول را برداشت و خودش را به ماشین رساند. «آقا این کپسول لازمتان است.» کپسول اکسیژن و پایه‌ آهنی چرخدار را نمی‌شد برد توی ماشین. پایه‌های کپسول را تکیه دادند روی رکاب ماشین، پرستار هم نشست بالای سر آقا. در تمام راه، ماسک اکسیژن را روی صورت آقا نگه داشت و به همه دلداری ‌داد.
یکی از محافظ‌ها پرسید:»حالا کجا برویم!؟» پرستار گفت: «بیمارستان بهارلو، پل جوادیه». ماشین انگار ترمز نداشت.
محافظ بیسیم را برداشت. کُدشان «حافظِ هفت» بود. «مرکز 50- 50»؛ این رمزِ آماده‌باش بود، یعنی حافظ هفت مجروح شده. کسی که پشت دستگاه بود، بلند زد زیر گریه.
محافظ یک‌دفعه توی بیسیم گفت: «با مجلس تماس بگیر.» اسم دکتر فیاض‌بخش و چند نفر دیگر از پزشک‌های مجلس را هم گفت؛ «منافی، زرگر، ... بگو بیایند بیمارستان بهارلو.».
ماشین را از در عقب بیمارستان بردند توی محوطه‌. برانکارد آورند و آقا را رساندند پشت در اتاق عمل. دکتر محجوبی از همدان آمده بود بیمارستان بهارلو. تازه جراحیش‌ را تمام کرده بود. داشت دستش را می‌شست که از اتاق عمل خارج شود. آقا را که با آن وضع دید، گفت خیلی سریع دوباره اتاق عمل را آماده کنند.
سمت راست بدن پر از ترکش بود و قطعات ضبط صوت. قسمتی از سینه کاملاً سوخته بود. دست راست از کار افتاده بود و ورم کرده بود. استخوان‌های کتف و سینه به راحتی دیده می‌شد. 37 واحد خون و فراورده‌های خونی به آقا زدند. این همه خون، واکنش‌های انعقادی را مختل ‌کرد. دو سه بار نبض افتاد. چند بار مجبور شدند پانسمان را باز کنند و دوباره رگ‌ها را مسدود کنند. کیسه‌ها‌ی خون را از هر دو دست و هر دو پا به بدن تزریق ‌می‌کردند، اما باز هم خون‌ریزی ادامه داشت.
یک‌دفعه یکی از دکترها دست از کار کشید. دستکشش را درآورد و گفت: «دیگر تمام شد.» بی‌راه نمی‌گفت؛ فشار تقریباً صفر بود. یکی دیگر از دکترها به او تشر زد که چرا کشیدی کنار؟
فشار کم‌کم بالا آمد و دوباره شروع کردند.
دکتر منافی، همان‌ طور که می‌آمد بیمارستان بهارلو، تلفن زده بود که دکتر سهراب شیبانی، جراح عروق و دکتر ایرج فاضل هم بیایند. آقای بهشتی هم دکتر زرگر را خبر کرده بود.
دکتر محجوبی که حال و روز دکتر زرگر را دید، گفت: «نگران نباش، من خون‌ریزی را بند آورده‌ام.»
عمل تا آخر شب طول کشید، اما دیگر نمی‌شد درمان را آن‌جا ادامه داد. کنترل امنیتی بیمارستان بهارلو مشکل بود. تنها بیمارستانی هم که می‌شد بعد از عمل مراقبت‌های لازم را به عمل آورد، بیمارستان قلب بود. آن موقع رئیس بیمارستان قلب دکتر میلانی‌نیا بود. چند ماه بعد، نام همین بیمارستان را گذاشتند «بیمارستان قلب شهید رجایی«.
هلی‌کوپتر خبر کردند. نمی‌توانستند بیمار را از میان ازدحام مردم نگران بیرون ببرند. محافظ پشت بی‌سیم گفته بود که قلب ایشان صدمه دیده؛ رادیو هم همین را اعلام کرده بود. مردم نگران بودند که نکند قلب ایشان از کار افتاده باشد، آمده بودند و می‌گفتند «قلب ما را بردارید و به ایشان بدهید«.
با هزار ترفند، هلی‌کوپتر را وسط میدان بیمارستان نشاندند. تا برسند به بیمارستان قلب، خط مونیتور وضعیت نبض، دو بار ممتد شد.
دکترها می‌گفتند آقا چند مرتبه تا مرز شهادت رفته‌ و برگشته. یک‌بار همان انفجار بمب بود، یک‌بار خون‌ریزی بسیار وسیع و غیر قابل کنترل بود، یک‌بار هم جمع شدن پروتئین‌ها در ریه و حالت خفگی. همه‌ این‌ها گذشت، اما بیمار تب و لرز شدیدی داشت. چند پتو می‌‌انداختند روی‌ آقا. گاهی حتی دکترها بغلشان می‌کردند تا لرز را کمتر کنند. معلوم نبود منشأ این تب‌ها کجاست؟ ضایعه‌ کوچکی هم در ریه دیده بودند.
آقا لوله تنفس داشتند و نمی‌توانستند حرف بزنند. خودشان کاملاً حس کرده بودند که دست راستشان کار نمی‌کند. اولین چیزی که با دست چپ نوشتند، دوتا سؤال بود؛ «همراهان من چطورند؟» «مغز و زبان من کار خواهد کرد یا نه؟»

دکتر باقی روی سطحی از پوست بدن کار می‌کرد که برای ترمیم و پیوند به قسمت‌های آسیب‌دیده برداشته بودند. زخم‌ها زیاد بودند. درد زخم‌ها خیلی زیاد بود، اما دکترها می‌گفتند تحمل‌ آقا زیادتر است. می‌گفتند «اصلاً مسکّن‌ها به حساب نمی‌آیند.»
بحث دکترها این بود که بالاخره تکلیف این دست چه می‌شود؟ شکستگیش رو به بهبود بود، ولی هیچ‌ علامت حرکتی نداشت. چند نفر از جراحان و ارتوپدها بحث می‌کردند که دست قطع شود یا بماند.
امام مرتب پیغام می‌دادند و از اطرافیان می‌پرسیدند که: «آقاسیدعلی چطورند؟» پیامشان ساعت دو بعد از ظهر پخش ‌شد. دکتر میلانی‌نیا رادیو را گذاشت بیخ گوش آقا. آن‌ موقع ایشان به هوش بودند؛ روح تازه‌ای انگار در وجودشان دمید، جان گرفتند.
حالشان بهتر بود، اما هنوز قضیه‌ هفتاد و دو تن را نمی‌دانستند. از تلویزیون آمدند که گزارش تهیه کنند. یک ساعتی معطل شدند تا آقا به هوش آمد. پرسیدند حالتان چطور است؟ گفتند: «من بحمدالله حالم خیلی خوب است» و شعر رضوانی شیرازی را خطاب به امام خواندند:
«بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت سر خُمِّ می سلامت، شکند اگر سبویی»
آقای هاشمی می‌گفت «اگر یک روز از حال آقا باخبر نباشم، احساس می‌کنم چیزی کم دارم.» برای همین مرتب از ایشان احوال‌پرسی می‌کرد. حاج احمدآقا هم همین‌طور؛ مرتب احوال می‌پرسیدند و روزانه به حضرت امام خبر می‌دادند.
کم‌کم به اطرافیان فشار می‌آوردند که: «آقاجان من باید از وضع کشور اطلاع پیدا کنم. شما هم رادیو را از من گرفته‌اید، هم تلویزیون را.» دکترها بهانه می‌آوردند که امواج رادیویی، دستگاه‌های درمانی ما را به‌هم می‌ریزد و عملکردشان را مختل می‌کند!
خیلی از چهره‌های انقلاب برای عیادت می‌آمدند، اما آقا مرتب از شهید بهشتی می‌پرسیدند: «چرا همه می‌آیند، اما ایشان نمی‌آید؟» شک کرده بودند که یک خبرهایی هست. دور و بری‌ها هم مانده بودند که چطور به ایشان بگویند. دکتر منافی گفت بهترین راه این است که بگوییم حاج احمدآقا و آقایان رجایی و باهنر و هاشمی رفسنجانی بیایند و کم‌کم ایشان را مطلع کنند. جمع شدند، اما باز هم نتوانستند بگویند. گفتند فقط یکی‌ دو نفر شهید شده‌اند.
آقا از جمع آن شهیدها به دو نفر خیلی علاقه داشت؛ دکتر بهشتی و محمد منتظری. اولین کسی هم که به بیمارستان بهارلو آمده بود، محمد منتظری بود. آقا اول پرسیدند آقای بهشتی چطورند؟ گفتند یک‌ مقدار پاهایش مجروح شده است. آقایان که رفتند، ایشان رو کردند به دکتر میلانی‌نیا و پرسیدند شما از حال ایشان خبر داری؟ دکتر گفت: «بله، از وضعشان باخبرم.» پرسیدند: «مراقبت جدی از حال ایشان می‌شود؟ آن‌جا هم سر می‌زنید؟» بعد هم دکتر را سؤال‌پیچ کردند. دکتر میلانی‌نیا با بغض از اتاق زد بیرون. دوباره که آمد، آقا را دید که‌ بچه‌های همراه را جمع کرده‌اند و ازشان بازجویی می‌کنند. دکتر دست و رویش را شسته بود. نشست و یکی یکی اسم همه‌ شهدای حزب را به آقا گفت.
شیرینی عیدی گروهک فرقان، به کام مردم نشست. هر وقت که در حزب جلسه بود، آقا آخرین نفری بود که از حزب می‌آمد بیرون.

منبع
http://mashreghnews.ir/fa/news/53667/اولین-جملاتی-که-مقام-معظم-رهبری-با-دست-چپ-نوشتند

طنز - سارا فراز: پس از اقدام دولت در اجرای قانون برنامه پنجم و ادغام برخی وزارتخانه ها و فراز و نشیب ها و بحث های پیرامون ادغام ها، چاپار بانو! خبررسان فعال ما، به میان شخصیت های مختلف سیاسی رفته و سخنان آنها را در مورد "ادغام ها" جویا شده.

علی مطهری: از نمایندگان می خوام که با رأی به این قانون، سند بردگی یک وزارتخانه به وزارتخانه‌ی دیگه رو امضا نکنن! البته این زیاد مهم نیست. مهم آزادی بیانه. حتی اگر کسی اومد خدا رو هم انکار کرد که نباید زد دهنش رو با آسفالت ادغام کرد! خب بالاخره اونم نظری داره! همه به‌خصوص بنده باید در اظهارنظر آزاد باشن. بقیه هم بتمرگن سر جاشون!... بوووووق!...

علی لاریجانی: بله... ما این ادغام رو یک وصله پینه‌ی سیاسی می دانیم. مع الوصف باید در مجلس بررسی بیشتری شود.

علیرضا زاکانی: من خبر دارم در جلسه‌ی خصوصی احمدی نژاد با رهبری؛ احمدی نژاد سه تا شرط گذاشت. 1. ادغام رئیس دفتری با ریاست جمهوری، 2. ادغام مشایی با تمام وزارتخانه ها 3. ادغام منشور کوروش با قانون اساسی!

اسفندیار رحیم مشایی: ادغام یکی از اصول مثبت آفرینش است. بنده به‎زودی نظریه تکمیلی رو در ادغام مکتب ایران و مکتب اسلام تبیین می کنم.

اکبر هاشمی رفسنجانی: من که همیشه گفتم هنوز به همون حرفام تو نمازجمعه معتقدم. البته هر چی که رهبری بگن همونه... ولی خب این ادغام هم راه حل خوبیه. نظرات منو با نظرات رهبری ادغام کنن ولی بازم همون حرفایی که تو نمازجمعه زدم!

فائزه هاشمی: والا از این دولت نکبت هر چی بگی بر میاد... باید به مجلس هشدار بدم که اگر به این ادغام ها رأی بدن. امر بر این ها مشتبه می شود و ادعا می کنن که دولتشون با دولت امام زمان ادغام شده!

مهدی هاشمی: بعضیا پرونده دیگران رو به زور با پرونده من ادغام کردن. از قوه قضاییه می خوام که در یک دادگاه عادل و سالم و غیر فرمایشی، حکم برائت منو اعلام کند تا سیه روی شود هر که در او غش باشد!

زهرا رهنورد در دیدار با پیرزن های سبزی پاک‌کن آزادی خواه مقیم مرکز آشپزخانه‌ی منزل عفت خانوم، در حین عملیات مجاهدانه‌ی سبزی پاک کردن اعلام کرد: آره خواهر! از اونجایی که من دختر لرستان و عروس آذربایجانم و موهَنِس هم داماد لرستان و فرزند آذربایجان، و چون من و موهنس برای بالا رفتن از یه پله هم تو خونه دست همو می گیریم، یکی از اهداف جنبش رو ادغام لرستان و آذربایجان در نظر گرفتیم.

میرحسین موسوی: یافتم... یافتم! بله! همینه دیگه!‌ این یکی از شگردهای تقلب کودتاگران شعبده باز در انتخابات بود! من 26 میلیون چیز... رأی داشتم. ولی کودتاگران رأی های منو دوتا دو تا با هم چیز... ادغام کردن، mp3 فشرده! دیدید که کیفیت رأی هام چقدر بالا بود!

مهدی کروبی هفت سال و چندین ماهه از دیار فانی!: من سند دارم که احمدی نژاد زیر عنوان خلیج عربی اقدام به گرفتن عکس یادگاری کرد!... گزارشگر: حاج‌آقا! اقدام نه، ادغام!... کروبی: ها؟ چی؟!... والا من هم ننه‌ام مُرده هم نن‌جونم! اما هیچ کدومشون بهم یاد ندادن ادغام یعنی چی! از کارشناسام بپرسید.

فضول محل: در ادامه‌ی تصویب کارشناسانه مجلس در ادغام سه وزارتخانه راه و مسکن با ارتباطات و فناوری اطلاعات! پیشنهاد می شود وزارت در شُرُف تأسیس ورزش را نیز با وزارت دفاع ادغام کرده تا بازیکنان و داوران به جدیدترین فنون پیاده روی زیر باران صندلی و سنگ و بطری مجهز شوند

در عرض شش ساعت از یک شب نه قسمت جوابیه رو خوندم.یه دوره خوب اموزشی بود.میگم خوبه این اقایون یه وقتهایی پاتو کفش بزرگترا کنن تااقای سرشار اوناروسرجای خودشون بنشونه ها.

ارسال نظر