چاپ هفتم"قصه های ببر",نوشته نویسنده بنگالی, خانم لیلا مجومدار ، به ترجمه محمد رضا سرشار, در فاصله زمانی کمتر از سه هفته از انتشار چاپ قبلی آن، به وسیله انتشارات سوره مهر ,منتشر شد.این کتاب ,که در واقع اولین کتاب ترجمه ای سرشار از انگلیسی برای سالهای آخر دبستان و دوره راهنمایی تحصیلی است,نخستین بار در سال 1367,با شمارگان 22,000 نسخه منتشر شد و حدود سه هفته پیش به چاپ ششم رسید.
"قصه های ببر" شامل یک مقدمه کوتاه از تریگانا سن - وزیر آموزش و پرورش وقت هند - در تجلیل آن , یک مقدمه داستانی از نویسنده ,که بیانگر آن است که حکایتهای این کتاب,برگرفته از واقعیتهای دوران زندگی کودکی خود اوست,و یازده حکایت شیرین و اغلب طنزآمیز است.شخصیت محوری همه این حکایتها یک یا چند ببر است؛که ماجراهای آن در ارتباط با زندگی مردم بومی منطقه بنگال غربی هند,مطرح می شود.
این حکایتها عبارت اند از:ماجرای یک گوساله,فایده دیگر نارگیل,تعقیب,یک داستان غم انگیز,میهمان صاحب سیاه,ساعت شماطه دار,ببر آدمخوار,در میان طبیعت وحشی,در تپه های لوشایی,ببری که برای شام آمد,حیوانات دست آموز خطرناک.
چاپ هفتم کتاب با تصاویر دو رنگ از تصویرگر هندی کتاب,در قطع وزیری کوتاه ,با تعداد صفحه های 72و شمارگان 2500 نسخه,به بهای 1900 تومان,در اختیار مخاطبان کودک و نوجوان است.تلفن مرکز پخش:66460993 - انتشارات سوره مهر.
چشم انداز ادبیات داستنی پس از انقلاب/قسمت دوم
تحول در مضمون و محتوا
یکی از بارزترین وجوه مشخصۀ ادبیات داستانی معاصر در پیش از انقلاب، خصلت ضد دینی یا لااقل غیر دینی آن بود.[1] حتی در آثاری که بهظاهر فقط به انتقاد از آداب و رسوم و عادات و عرفهای رایج مردم یا هجو آنها پرداخته میشد، این هجو و انتقاد، اغلب، در سرچشمۀ خود، به شکلی موذیانه، متوجه اسلام و دستورات آن بود. به عبارت دیگر، داستاننویسانِ آن زمان، که صلاح نمیدیدند یا در خود جُربزِه و جسارت آن را نمییافتند که شمشیر را از رو ببندند و آشکارا رو در روی این دین و مظاهرِ آن بایستند، با توسل به این گونه شگردها و حربهها، بر آن بودند که اصلِ اسلام و تعالیم آن را به زیر سؤال ببرند.
به این گونه داستانها، داستانهایی را که حاوی موارد ضداخلاقی، همچون طرح موضوعهایِ جنسی در بیپردهترین و زشتترین صورت آن، تبلیغ ارزشهای ضد یا غیراسلامی و بهخصوص غربی ــ کلاً غربزدگی ــ بودند نیز باید افزود. زیرا این داستانها، هرچند به ظاهر به ساحتِ دین و تعالیم آن تعرضی نمیکردند، اما با طرح و ترویج ارزشها و در نتیجه مدینۀ فاضلهای از گونهای دیگر، مخاطبان خود را به سمت و سویی غیر از مذهب فرا میخواندند؛ و از این راه، سعی در دور ساختن مردم از اسلام داشتند.
بُنمایۀ تفکر انسانپرستی (اومانیسم)، که هنوز در اکثرِ آثارِ داستانیِ حتّی مشهور به مسلمانی، کاملا به چشمهای تیزبین میآید، بیتأثیر از چند دهه مجاورت با چنین آثار و تبلیغاتِ چنین عقیدهای نیست.
پُرواضح است که در آن معرکه، داستاننویسانی با گرایشهایِ آشکارِ اسلامی نیز بودند. اما جمع آثار آنان، در مقایسه با کلِ جریانِ داستاننویسیِ پیش از انقلابِ کشور، آنقدر نبود که بتواند منشأ اثری جدی در این زمینه شود.
یأس و پوچگرایی و انفعال، از دیگر درونمایههای بسیار رایج، در طیفی مطرح از ادبیات داستانی قبل از انقلاب ــ خصوصاً طیف شکلگرا (فرمالیست) ــ بود. این درونمایۀ وارداتی، نخستینبار از سوی رمانتیکهای وطنی و در رأس آنها، صادق هدایت، همچون سمی مهلک به پیکرۀ نحیف ادبیات داستانی کشور تزریق شد؛ و سپس این کار، در آثار کسانی دیگر همچون بهرام صادقی، هوشنگ گلشیری و... تداوم یافت.
«رمانتیسیسم ایران، غالباً غیرعقلانی بود. تحدیدکننده بود. رضا و سر نهادن به سرنوشت و جبر، از هر سو القا میگردید؛ و ــ به اصطلاح ــ سلب اختیار و ارادۀ آگاه و آزاد میشد. اقتدارطلبان سیاسی و اقتصادی و نظمهای حاکم، تا میتوانستند از این زبونی و پشت کردن به قدرت لایزال انسان، بهرهبرداری کردند.»[2]
این، البته، بیماری مسریِ جهانیِ روشنفکری غیرمذهبی بود؛ که ویروس آن، به سرعت به جامعۀ شبهروشنفکری ایران نیز سرایت کرد.
«بدبینی برای نخبگان روشنفکر، فلسفهای اشرافمنشانه و ارزشمندتر است تا ایمان به پیشرفت بشر... گویی که برای روشنفکران، داشتن عقیدهای به جز عقاید دگماتیست مدرنیستی دربارۀ زندگی، هنر و فلسفه، بیارزش است. پشتیبانی از واقعگرایی در هنر، بررسی امکانات همزیستی مسالمتآمیز در میان ملل، کوشش برای ارزیابی بیطرفانۀ مردمگرایی ــ که الزاماً به معنای پشتیبانی از آن نیست ــ همۀ اینها ممکن است نویسنده را در نظر همکاران و کسانی که او برای امرار معاش متکی به آنهاست، مطرود سازد. وقتی نویسندهای به پایۀ سارتر، ناگزیر از تحمل چنین حملاتی باشد، میتوان پی برد که موقعیت برای نویسندگان جوانتر و کماستعدادتر، چقدر مخاطرهآمیز است.»[3]
«تفاوت عمدۀ داستانهای قبل از انقلاب و بعد از انقلاب این است که پس از انقلاب، مضامین تازهای جای مضامین قبلی را گرفت. پوچی و بدبینی و بیبندوباریِ قبل از انقلاب، جای خود را به جوش و خروش و فعالیت و شور و سرزندگی داد. و همین، خودبهخود، روی نثر و نوشتۀ نویسندگان تأثیر گذاشت. نویسندگان بعد از انقلاب، از لحاظ کیفیت کار، وسواسیتر و دقیقتر شدند؛ و نوشتههایشان شسته رفتهتر، محکمتر و صیقلیافتهتر شد. در این نوشتهها، اثری از ولنگاری نیست. زیرا نویسندگان با دید بازتری به مسائل نگاه کردهاند. از آن گذشته، نوعی حالت جهانشمولی و وسعت دید هم، در آنها به چشم میخورد. وقتی دید باز، وسیع، کلی و انسانی باشد، نثر و نوشته هم، خود به خود، شکلی پرورده و ورزیده به خود میگیرد.»[4]
انقلاب اسلامی، بهخصوص در سالهای اولیۀ پس از پیروزی خود، موجد تحولی اساسی در اکثر مردمِ پاکضمیر و دینباورِ ما شد. لذا، انتظاری متفاوت با گذشته، از نویسندگان و ادبیات داستانی، در خوانندگانِ داستان پدید آمد. افزایشِ سطح آگاهیِ عمومی و بینش سیاسی مردم و انتشار سیلِ کتابهایِ آگاهیبخشِ غیرداستانی و انبوهِ روشنگریهای اندیشمندان کشور و وسعت و تعدد و تنوع شگفتانگیزِ حوادث و ماجراها در بحبوحۀ انقلاب و پس از آن نیز مزید بر علت شد، و توقعِ خوانندگانِ داستان ما را نسبت به محتوای داستانها، بسیار بالا برد.
دیگر همچون گذشته، رمانهای سست و مبتذل پلیسی و عشقی یا داستانهای احساسی و خنک عاشقانه و نوشتههای سوزناک اما آبکی رمانتیک و داستانهای تو در توی معماگونۀ شبهرمزی، و تصویر اوهام و آشفتیگهای روانی و امیال و عقدههای سرکوفتۀ کاملاً خصوصی جنسی و غیرجنسی و آه و فغانهای عمدتاً شخصیِ نویسندگان بیدردِ بریده از اجتماع، نمیتوانست خوانندۀ داستان ما را راضی کند. نویسندگان نیز، که هر یک بنا به ظرفیت وجودی خود و به نسبت تهذیب نفس و خودسازی و دانشی که از هستی و زندگی داشتند، این پیامِ بر زبان نیامدۀ مخاطبان خود را دریافت کرده بودند، کوشیدند تا در حد تشخیص و توان خویش، با آن همراه شوند. خاصه که آزادی بیحد و حصر پدیدآمده در آن سالها و برداشته شدن زنجیر سانسور از قلمها و فضای ترور و وحشت و اختناق از کشور، دیگر عذری برای اهمال آنان در این زمینه، باقی نگذاشته بود.
بر همین اساس، نوعی غنا و تعالی ــ هر چند به تناسب نویسندگان مختلف، نسبی ــ در مضامین و محتواهای داستانها رخ نمود، که پیش از آن، بیسابقه بود. به بیانی دیگر، صورتپرستی (فرمالیسم) منحط، لااقل برای سالیانی چند، از ادبیاتِ داستانیِ ما رخت بربست. اگر هم معدود قلمبهدستانی، سر در لاک خود، هنوز به آن دبستان هنری و مکاتب مشابه آن وفادار باقی مانده بودند، عملا در انزوا قرار گرفتند و آثارشان مخاطبی چندان نیافت.[5]
جالب آنکه، حتی صورتپرستانی که در رژیم گذشته، به سردمداری این گرایش در کشور مشهور شده بودند و در زیر لوای توجیهگرِ آن، جانب عافیت گزیده و بر آن همه فجایع پیرامون خود چشم فرو بسته بودند و تمام هنر و اهتمامشان را بر سر وصف جزءبهجزء انحرافهای روانی و اخلاقی و هماغوشیهایِ حیوانی خود با مثلاً همسر دوست یا کلفتِ شوهردارِ خانهشان و موضوعهایی از این قبیل گذاشته بودند، در این برهۀ زمانی تغییر روش دادند، و در آثارشان ژستهایِ سیاسی گرفتند. اما البته، اغلب به سبک و سیاق ویژۀ خود: یعنی انقلابیِ بعد از انقلاب و سیاسیِ ضد انقلاب شدند!
درواقع، صورتپرستی، که در اغلب موارد، پوششی موجهنما برای فقر وحشتناک مضمون و محتوا و تجارب اصیل انسانی در داستان نیز هست، با موجهایِ نیرومندِ مضامین و اندیشههایِ نُوی که انقلاب با خود به همراه آورده بود، چونان پرِ کاهی به یک سو رانده شد؛ و پیروان آن، خواسته یا ناخواسته، ناگزیر شدند لااقل برای سالیانی چند، در گرایشها و روش کارشان تجدیدنظر کنند و به اقتضاها و نیازهایِ زمانِ خود گردن بگذارند.
(از جمله مضامینی که در این دوران، بهخصوص توسط نویسندگان نسل انقلاب، در داستانها بیش از بقیه مطرح میشدند، میتوان به بیتوجهی به مادیات، دعوت به اخلاقیات و الهیات و مابعدالطبیعه، ستیز با استعمار و استثمار و استبداد و بیعدالتیِ اجتماعی و کفر و الحاد، همدردی با محرومان و تکریم آنان، تجلیل از فرهنگ ایثار و فداکاری، اتحاد و جمعگرایی، استقبال از شهادت و جهاد و شجاعت، و رویکرد به عرفانِ ستیز، اشاره کرد.)
در ابتدا، حجمی عظیم از داستانهای ــ بهخصوص ــ مارکسیستی و اسلامی روانۀ بازار شد؛ که البته، به سبب خامدستیِ برخی از نویسندگان آنها و شتابزدگیای که جریانِ تندِ حوادثِ پس از انقلاب در تمام زمینهها ایجاد کرده بود، بعضاً از ساخت و پرداختی کاملاً پخته و سنجیده برخوردار نبودند. اما بعضی از همین نوع آثار، به فاصلهای بسیار کوتاه، به ساختار و پرداختی به مراتب قویتر از مشابههایِ خود در قبل از انقلاب دست یافتند. به نحوی که در یک ارزیابی کلی، به راحتی میتوان دید که قویترین و فنیترین داستانهای ایرانیِ معاصر تاکنون، دقیقاً در سالهای پس از پیروزی انقلاب منتشر شدهاند.
دراینباره، یکی از منتقدان قدیمی ادبیات داستانی نیز نوشته است: «میتوان دو دهۀ اخیر [1360 و 1370] را یکی از پررونقترین دورههای قصهنویسی صدسالۀ متأخر دانست.»[6] حتی «به نظر میآید که بهتر است در حال حاضر، به جای ادبیات انقلاب، از انقلاب ادبی صحبت کنیم. شما اگر ادبیات داستانی سالهای پس از انقلاب را [حتی] خیلی کلی ارزیابی کنید، متوجه خواهید شد که خیلی چیزها فرق کرده است. حتی در آثار نویسندگان دیگر، نوع نگاه، تغییراتی کرده است.»[7]
بههرحال، وجه غالب بر داستانهایِ دهۀ اول پس از پیروزی انقلاب ــ بهویژه ــ ، در وهلۀ اول سیاسی بودن و در مرحلۀ بعد، اجتماعی بودن آنهاست؛ که میدانیم در تضادی ماهوی با شکلپرستیِ منحط است.
در مرتبهای پایینتر، داستانهای تاریخی ــ بیشتر مربوط به عصر حاضر ــ نیز، بهخصوص در میان قشری عوامتر از طبقۀ کتابخوان ما، خوانندگان بسیار یافت. این داستانها، البته، اغلب، زمانِ وقوعشان قبل از انقلاب بود و موضوعهای آنها به آن دوران مربوط میشد. اما در این میان، نویسندگانی چون ناصر ایرانی، محمود گلابدرهای، اسماعیل فصیح، احمد محمود، محسن مخملباف، قاسمعلی فراست، اکبر خلیلی، رضا براهنی، شهرنوش پارسی و... به مضامین و موضوعهای انقلاب و پس از آن نیز ــ در قالبِ رمان یا داستان بلند ــ پرداختند.[8]
با این همه، این گرایش مثبت، متأسفانه، از شروع آتشبس در جنگ تحمیلی عراق بر ایران و به خصوص پس از ارتحال امامخمینی(ره)، در میان عدهای از جوانتران ــ و از دهۀ 1380، حتی در میان برخی سالمندانِ سابقاً متمایل به رئالیسم انتقادی و سوسیالیستی (همچون محمود دولتآبادی و جمال میرصادقی)[9]ــ عرصۀ داستاننویسی، رو به ضعف گذاشته است. در همین مدت، سردَمداران بعضی نشریههای ادبی نیز به دامن زدنِ آگاهانه یا ناآگاهانه به بحثهایی که جانمایۀ آنها دعوتِ نویسندگان به سوی شکلپرستی، و درواقع، شانه خالی کردن از زیرِ بار تعهدات اعتقادی، اجتماعی و انسانی است مشغولاند؛ و با نهایت تأسف، باید گفت که این دعوت، در آن عده از نویسندگانِ جوانِ کممطالعه و فاقد بینش اعتقادی و فلسفیِ صحیحِ نظامیافته و ریشهدار، بیتأثیر نبوده است. به طوری که بعضاً شاهدِ چاپ و انتشار داستانهایی بیمحتوا، بیخط و ربط، یا حاوی سرخوردگیها و بریدگیها و چپ و راست زدنها، از این افراد، حتی در نشریههای وابسته به نظام هستیم.
«در ادبیات داستانی کشور ما، بهرغم اینکه توجه خاصی به رمان میشود، ولیکن رمانهای نوشتهشده، از زمان عقب هستند. موضوع جنگ، که فینفسه برای هر نویسنده در هر نقطه از جهانْ موضوع خوبی است، مورد بیمهری قرار گرفته است. همینطور، موضوع انقلاب اسلامی؛ که همین موضوع کافی بود تا دهها نویسندۀ ایرانی بتوانند سالها قلم بزنند؛ کاری که درخصوص انقلابهای بزرگ جهان و جنگ دوم جهانی، به وفور انجام شد.
نویسندگان ما، عموماً گرفتار بیدردیاند. اکثر آنها برای گریز از مسائل پرتلاطم جامعه و دفاع مقدس، که باب میل آنها نبود، به دنبال یک آرامش پرتصنع هستند. اداهای روشنفکری، آن هم از نوع غربیاش، حتی نویسندگان مسلمان را نیز اسیر خودش کرده است.
فضای ادبیات داستانی ما، فضای بیتعهدی ولاقیدی و پشت پا زدن به ارزشهای والای الهی و انسانی است. فقط عدۀ معدودی هستند که از سرِ درد میاندیشند؛ و کمتر مینویسند.»[10]
دکتر مددپور نیز ــ با بیانی دیگر ــ به همین نکته اشاره کرده است:
«نوعی وسوسههای زمینی، جامعه را آزار میدهد. و از ناحیۀ این وسوسههاست که رمانهای پورنوی دوران شاهنشاهی، با حرص و ولع خوانده میشود. وزارت فرهنگ و ارشاد نیز، عملاً در برابر موج گرایش به مسائل جنسی و خشونت، گهگاه مجبور میشود جواز نشر بدهد.. آن نسلی که بتواند رمان دینی بنویسد ــ اگر بشود گفت به این معنی جدید رمان دینی وجود داشته باشد ــ هنوز من نمیشناسم و ندیدهام.. مشکل این است که با حدیث نفس نمیتوان در قلمرو قصۀ دینی کاری را پیش برد. بیشتر نویسندگان ما، در نفس، جز غرایز سرکوفته چه میبینند که ما انتظار تقرب به حق را در آنها داشته باشیم و قصهنویسی دینی ما تجدید شود؟! اکثر اینها آلودهاند.»[11]
واقعیت این است که در هر جبهه و جناح و جریانِ فکری و عقیدهای، به طور طبیعی، همیشه «ریزش» هست. عوامل و انگیزههای متفاوتی که سبب جذب افراد به یک جریان فکری و عقیدهای میشوند، در زمان و شرایطی متفاوت، میتوانند باعث جداییِ گروهی از افراد آن جریان و حتی پیوستن آنان به جناح مخالف شوند. با فشار و تهدید و ارعاب و روشهایی مانند آنها هم نمیتوان کسانی را به جریانی فکری جذب یا از جریان مخالف آن جدا کرد.
بیکمترین تردید، عواملِ مخّلِ نفسانی همچون راحتطلبی، رفاهخواهی، گرایش به چرب و شیرین دنیا، فقدان تربیتِ ریشهدارِ مذهبی صحیح ــ از سنین پایین ــ، فقر دانش و ضعف ایمان مذهبی، میل به کسب شهرت فراگیر و تحویلگرفته شدن توسط دیگران ــ خاصه بیگانگان ــ، دشواریِ ماندن در چارچوب دین و انقلاب و تحمل مسئولیتها و محرومیتهای بعضاً سنگینِ مرتبط با آن، خودکمبینیِ ناشی از کمسوادی و کممطالعگی، فقدان قدرت تجزیه و تحلیل رویدادهای سیاسی و غفلت از ترفندهای دشمن در جنگ روانی، سادهلوحی و مسائلی مانند آن، اصلیترین نقش را، در بریدن و جدا شدن غالبِ کسانی که در ابتدا در طیف نویسندگان مشهور به مذهبی و انقلابینویس قرار داشتند، از این جناح داشت و دارد و خواهد داشت. ضمن آنکه، غلبۀ احساسات بر عقل و منطق در عدهای دیگر، سبب این جدایی شد. در عین حال، عملکرد غلط یا دنیاگرایی و اختلاف فاحش میان قول و عمل و زندگی خصوصی برخی مسئولان رده بالای مملکتی و ناسپاسی دولتمردان نسبت به زحمات طاقتفرسا و بیشایبۀ برخی از نویسندگان خودی را، باید عامل بسیار مهمی در سرخوردگی و جدایی این افراد دانست.
اینها همه بوده و هست و خواهد بود؛ و کنترل و پیشگیریشان نیز، برای متصدیان دلسوز و معتقدِ فرهنگیِ ما، تقریباً غیرممکن است. زیرا این امور، عملاً از حیطۀ اقتدار و اختیار آنان، خارج است. طبق قانون اساسی و عقل و تجربه هم، نمیتوان رسماً از جدا شدن کسی از نظام و چارچوب فکری و اهداف آن ممانعت کرد. زانوی غم به بغل گرفتن و برگذشته حسرت خوردن نیز، دردی را دوا نمیکند. بنابراین، در این مقوله، انتقاد و گلایه، از این جداشدگان از صف انقلاب یا عوامل این جدایی نیست.
در این گونه موارد، البته، به مسئولان و مهندسان سیاستهای فرهنگی کلانِ نظام باید هشدار و تذکر داد، تا در پیِ یافتن و اتخاذ تدابیری باشند که اینگونه تلفات را به حداقل برسانند. مسئلۀ اصلیِ موردِ گلایه، این است که چرا در برابر این ریزشها، «رویش» کافی صورت نگرفته است؟! زیرا، اگر واقعاً هم ممانعت از ریزشها در توان و اختیار آنان نبوده، پرورش مستمر و بیوقفۀ نیروهای جدید در این عرصه که، در حوزۀ اختیارات و وظایف بسیاری از ایشان، بوده است!
مراکزی همچون «دفتر مطالعات و تحقیقات ادبیات داستانی» وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، «واحد ادبیات» حوزۀ هنری سازمان تبلیغات اسلامی، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، جهاد دانشگاهی، معاونت پرورشی وزارت آموزش و پرورش، دانشکدۀ صداوسیما و کل شبکههای این رسانۀ عظیم ملی و سایر وسایل ارتباطجمعی و مؤسسات آموزشی و پژوهشی که با بودجۀ نظام و بیتالمال اداره میشوند، یا فرهنگستان زبان و ادب فارسی، در این همه سال که از تأسیسشان یا از پیروزی انقلاب میگذرد، چرا اهتمامی جدی و واقعی در آموزش و پرورش نیروهای سالم، خوشسابقه و مؤمن و معتقد به اسلام و انقلاب و نظام جمهوری اسلامی انجام ندادهاند و نمیدهند؟! چرا اغلب، حتی دغدغۀ این کار را هم ندارند؟! چرا از دیگر وظیفۀ مهم و اصلیشان، که تولید و انتشار آثار ادبی ارزشمندِ حاوی ارزشهای اسلامی و انقلابی ناب (بدون التقاط) است، اغلب غفلت کردهاند و میکنند؛ و سرمایه و امکانات وسیعشان را صرف انتشار آثار معمولیای میکنند که ناشران آزاد نیز قادر و علاقهمند به تولید و انتشار آنها هستند؟! یا چرا توان و امکاناتشان را صرف فعالیتها و برنامههای نمایشیِ چشمپرکن، اما بیخاصیت ــ برای ارائه آمار و صورت عملکرد سالانه به مقامات بالاتر ــ میکنند، که مراکزی دیگر ــ همچون امثال سازمان فرهنگی هنری شهرداری ــ نیز در حال انجام آنها هستند؟!
از چه رو شاهد ارائه و انتشار تقریباً هیچ پژوهش ارزشمند و مفیدی در این زمینه، در راستای تحقق اهداف ادبی نظام و انقلاب، از سوی آنان نیستیم؟! به عکس، چرا بسیاری از این مراکز، در جهت چهرهسازی و تبلیغ افراد غربزده و شرقزده، و ترویج ادبیات و ارزشهای ادبی اومانیستی و سکولاریستی و شبهروشنفکری، و پرورش نیروهایی متمایل به این جریانهای فکری گام برمیدارند؟! در میان این همه مؤسسات و نهادهای دولتی و شبهدولتیِ متولی امر ادبیات داستانی، کدامیک وظیفۀ «رصد» عرصۀ ادبیات، آسیبشناسی و نقد آفات آن را دارد؛ و حاصل کار آن، در این حدود سه دهۀ گذشته از پیروزی انقلاب، چه بوده است؟! پناهگاه، پشتیبان و تغذیهکنندۀ استعدادهای ادبیِ متدین و متعهدی که در به در به دنبال فضایی سالم و مطمئن برای تنفس، آموختن و تبادل نظر و تجارب خود میگردند، کجاست؟!
در یک کلام، مشکل اصلی عرصۀ ادبیات داستانی ما در این بخش، خودِ این نهادها و مدیریتهایشان هستند. بنابراین، برای رفع مشکلات این عرصه نیز، هرگونه اقدامی، باید از همین مراکز و مدیریتها آغاز شود.
تنوع وسیع موضوعها
تنوع وسیع موضوعها نیز یکی دیگر از خصایص برجسته ادبیاتِ داستانیِ ما در پس از انقلاب است. دگرگونیهای بنیادی و اساسیای که در تمام شئون زندگی انسانِ ایرانی در پس از انقلاب پدید آمد و حوادث شگفت و پیچیده و فوقالعاده متنوعی که در همین دورانِ کوتاه رخ داد (از مسائل خاصِ انقلاب در بحبوحۀ آن و پس از پیروزیاش گرفته تا مقاومتِ شگفتِ هشتسالۀ مردم در جنگ تحمیلی و...) خود، سرچشمه و مایهای فوقالعاده غنی و بیپایان برایِ کارِ نویسندگانِ ما شد (امکانهایی که نویسندگان کشورهایی که در حالت عادی قرار دارند، به شدت غبطۀ آن را میخورند).
این، موضوعی است که صاحبنظران عرصۀ ادبیات داستانی، متعلق به هر طیف، جناح و گرایش فکری، به آن اذعان دارند:
«امکانات شکلی آن [: ادبیات پس از انقلاب] بسیار متنوع و متعدد است. پس از آن، موضوع مهم جنگ است: شهرهای ویران؛ فکر مقابله با نیروی خارجی؛ مسئلۀ آوارگان جنگ، و پس از آن... از هر دیدگاه که به مسئله بنگرید، مقطع سال [: دهۀ] شصت، برای ادبیاتْ اهمیت اساسی دارد. اگر کلیۀ این مضامین را با هم ترکیب کنید، به طور کلی، چیزی بالاتر و مهمتر