آخرین خبر

  • • «قصه های ظهر جمعه» محمدرضا سرشار، پر مخاطب ترین برنامه رادیو کتاب
  • چهارشنبه 21 فروردینماه 92

    كد مطلب: 5809
    تاريخ انتشار: 21 فروردین 1392 ساعت 11:26
    تعداد بازدیدها: 6

    چکیده: منانشر/ «قصه های روز جمعه» با صدای محمدرضا سرشار پخش شده از اول اسفندماه 91 از پر مخاطب ترین برنامه های رادیو کتاب است.

    به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی مجمع ناشران انقلاب اسلامی «منا نشر» ،رادیو کتاب در راستای ترویج فرهنگ کتاب و کتاب خوانی  با شعار «رادیو کتاب، صدای خواندنی» در اول اسفند سال 91 با مدیریت حمیدرضا ولیان شروع به کار کرده است.

    برنامه های رادیو کتاب هر روز از ساعت 17 تا 2 بامداد بر روی موج f m ردیف 89،5 برای علاقه مندان پخش می شود.

    مسایل مختلف حیطه نشر و کتابخوانی شامل معرفی کتاب، بررسی وضع چاپ و نشر، آسیب‌شناسی کتاب، وضع نشر در استان‌ها و بررسی کتاب‌های علمی و پژوهشی از حوزه های اصلی برنامه های این رادیو است.

    رادیو کتاب به طور خاص بر موضوعات دینی، معارفی، دفاع مقدس و زبان فارسی تاکید بیشتری خواهد داشت، معرفی کتاب، قصه خوانی، شاهنامه خوانی، اخبار نهادهای فرهنگی از جمله برنامه های رادیو کتاب است.

    قصه های روز جمعه با صدای محمدرضا سرشار از اول اسفندماه به عنوان یکی از پر مخاطب ترین برنامه های رادیو کتاب می باشد.

آخرين تصاوير

  • -IMG_3451.jpg
  • محمدرضا سرشار-3.jpg
  • محمدرضا سرشار-1.jpg
  • محمدرضا سرشار4.jpg
  • سندساواک در باره جشن هنر.jpg
  • قبا7.jpg
  • قبا6.jpg
  • قبا5.jpg
  • قبا4.jpg
  • قبا3.jpg

آخرین کتاب

  • • «شب گرفتن ماه»(داستان زندگی فردوسی) به چاپ پنجم می‌رسد
  • خبرگزاری تسنیم : «شب گرفتن ماه» عنوان کتابی است گردانیده و تلخیص شده توسط محمدرضا سرشار که بر مبنای کتاب «بسی رنج بردم» ساتم الوغ‌زاده، نویسنده مشهور تاجیک، برای نوجوانان منتشر شده است.
    به گزارش گروه فرهنگی خبرگزاری تسنیم , «شب گرفتن ماه» عنوان رمانی با موضوع زندگی حکیم ابوالقاسم فردوسی است که به قلم محمدرضا سرشار و بر مبنای کتاب «بسی رنج بردم» اثر ساتم الوغ زاده، نویسنده مشهور تاجیک برای نوجوانان به فارسی گردانیده و تلخیص شده است.
    این کتاب، داستانی شیرین و دلکش از زندگی حکیم ابوالقاسم فردوسی، داستان‌سرا و شاعر نامدار ایرانی قرن چهارم هجری قمری و سراینده میراث جاویدان زبان و ادب فارسی، شاهنامه است. داستان مذکور در اصل، با نام«بسی رنج بردم» توسط ساتم الوغ زاده، نویسنده مشهور تاجیک، به فارسی تاجیکی نوشته شده است.
    «بسی رنج بردم» یک سال پس از انتشار، توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به عنوان یکی از کتاب‌های خارجی برگزیده سال جمهوری اسلامی ایران معرفی و از نویسنده آن تقدیر به عمل آمد. بعدها تلخیص و گردانیده - به فارسی ایرانی - این اثر توسط محمدرضا سرشار برای نوجوانان صورت پذیرفت. چاپ پنجم این اثر در قطع وزیری و در شمارگان 2500 نسخه در 296 توسط انتشارات سوره مهر به زودی منتشر خواهد شد.


محمدرضا سرشار: طبیعت کازرون در بهار، یک بهشت زمینی است

تاریخ انتشار:پنجشنبه 8 فروردین 1392
* شما در رشته ی صنایع تحصیل کرده اید پس علت گرایش به داستان نویسی چه بود؟ این دو رشته از هم فاصله ندارند؟
- از بچگی به خاطر فضای خانواده و به خصوص پدرم که علاقه ی زیادی به ادبیات داشت من نیز به سمت ادبیات کشیده شدم. معمولا رشته ی ادبیات عمومی است. رشته‌ي تحصیلی اکثر نویسنده ها ادبیات نیست. نویسندگانی که در رشته ی ادبیات فعالیت دارند تحصیلات عالیه نداشته یا رشته دیگری به جز ادبیات خوانده اند. با مطالعه می توان فن داستان نویسی‌را یاد گرفت.

* تا به حال چند کتاب به چاپ رسانده اید؟
- بیش از نود کتاب چاپ کرده ام. چهار کتاب قبل از انقلاب و بقیه را بعد از انقلاب که حدوداً در سه و نیم میلیون تیراژ چاپ شده. تعریف از خود نباشد، من جزو پر تیراژترین نویسندگان کشور هستم.

* موضوع کتاب ها بیشتر راجع به چه مسايلی بوده است؟
- داستان، نقد داستان، آموزش داستان نویسی، ترجمه ی بعضی از آثار انگلیسی و عربی به فارسی و تعدادی از کتاب هایم نیز به زبان انگلیسی و اردو ترجمه شده است و تا به حال بیست و شش جایزه در سطح کشور به این آثار تعلق گرفته است.

* نحوه ی آشنایی شما با استاد مردانی چگونه بود؟
- اولین سال های پس از پیروزی انقلاب اشعار استاد مردانی در روزنامه ی جمهوری اسلامی چاپ می شد. از همان جا بود که با نام ایشان آشنا شدم. سپس در سال 67 از نزدیک ایشان را دیدم. آشنایی به این صورت بود: در حوزه هنری گروهی بودند که بعدها به دارودسته مخملباف مشهور شدند. این گروه توسط آقای ز م اخراج و یا دارای وضعیت خدمتی معلق شدند. این گروه پایان سال 67 دسته جمعی از حوزه هنری رفتند. آن زمان من چهار سال بود در واحد ادبیات حوزه ی هنری بودم که با رفتن این گروه تنها من دراین‌جا ماندم.

در بخش شعر برای اعضای واحد ادبیات نیاز به شاعرانی داشتم که مرا یاری کنند. استاد مردانی مردانه آستین همت بالا زد و همت کرد و بخش شعر احیا شد و البته دوستان و شاگردان خودش را هم به حوزه آورد. اما پس از آن، آنجا را ترک کرد. بخشی از دشمنی هایی که با مردانی شد به همین علت بوده. کسانی که از حوزه هنری رفته بودند فکر می کردند با رفتن آن ها واحد ادبیات حوزه تعطیل شود. ولی با پایمردی من و کمک مردانی این واحد احیا شد و این گروه علیه مردانی و من تبلیغات گسترده سويی انجام دادند. چون من در تهران و در مطبوعات بودم، در مورد من در این مورد خیلی پیشروی نمی کرد. ولی چون استاد مردانی اهل درگیری قلمی با کسی نبود ایشان را خیلی اذیت کردند.

مرحوم مردانی هر از گاهی که به تهران می آمد با وجود این که از من بزرگ‌تر بود، محبت می کرد و سری به من می زد. تا این که در سال 78 تصمیم گرفتیم یک تشکل از اهالی قلم تشکیل بدهیم که بعدها شد» انجمن قلم ایران»، از جمله افرادی که برای هیئت مؤسس دعوت شدند مرحوم مردانی بود که اتفاقاً حضور ایشان در این تشکل با برکت بود. چون با وجودی که ساکن تهران نبود، با خصوصیت خوبی که داشت بر خلاف بعضی از افراد هیئت مؤسس ساکن تهران و جوان تر بودند، کار را جدی می گرفت.

ایشان ارتباط قوی با مشاهیر اهل قلم داشت و توانست تعدادی از آن ها را عضو انجمن کند. از جمله استاد طاهره صفارزاده، دکتر حداد عادل، دکتر احمد احمدی، دکتر اسماعیل حاکمی، استاد حمید سبزواری و علی معلم و بسیاری از شاعران دیگر. به علاوه آن مرحوم در ملاقات با شخصیت ها همیشه از اهمیت انجمن صحبت می کرد تا حمایت آن ها را جلب کند و این صحبت ها برای کمک به انجمن مؤثر بود.

مرحوم مردانی چند سالی که ساکن تهران بود، گاهی به منزل ما می آمد و یا ما به منزل ایشان می رفتیم. مردانی فردی مؤدب واخلاقی‌دردوستی و معاشرت، وظیفه شناس، وقت شناس و پایبند به عهدی که می بست بود. ایشان صبور، حلیم و با وجود شهرت، فردی افتاده بود. هرگز از ادب حضور خارج نمی شد و از کسی بد گویی نمی کرد.

* چه توصیه ای برای کسانی که می خواهند رشته ی ادبیات را دنبال کنند اما در شهرهای کوچک امکان آن وجود ندارد دارید؟
- الآن به خاطر گسترش وسایل ارتباطی، دوری مسافت نمی تواند باعث عدم رشد در عرصه‌ی قلم شود. کسی می تواند شعری بگوید و توسط دورنگار، با مطبوعات یا سایت های خبری هنری در ارتباط باشد. این هم که تصور می شود چاپ مطالب در مطبوعات نیاز به پارتی و آشنا دارد، درست نیست، مطبوعات تعدادشان زیاد شده و به دنبال مطلب هستند و از هر کسی مطلبی مناسب برسد درج می کنند.

اما بر می گردیم به آموزش. چیزی مثل داستان نیازمند کلاس آموزشی نیست. به خصوص که بعد از انقلاب در مورد فن داستان نویسی کتاب زیاد چاپ شده که اگر علاقه مندان دو تا سه کتاب در این زمینه بخوانند می توانند داستان بنویسند به شرط آن‌که داستان زیاد خوانده باشد و زیاد بنویسد. در مورد شعر کار کمی آسان تر است. زیرا کسی که می خواهد شعر بگوید می تواند در شهر خود از فارغ التحصیلان رشته ادبیات کمک بگیرد آن‌ها می توانند راهنمایی کنند و شعر خوب و بد را تشخیص بدهند. هر دبیر ادبیات با سوادی می‌تواند مربی شعر باشد یا معمولاًً در هر منطقه چند شاعر وجود دارد. و لازم هم نیست که حتما شناخته شده باشند. یا شناخته نشدن آن ها دلیل بر آن نیست که کارآن ها با ارزش نیست.

بعضی ها که در روستاها هستند می توانند آثارشان را برای مطبوعات بفرستند تا آثار آن ها نقد بشود و ضعف هایشان را به آن‌ها‌ بگویند و یا آن ها را چاپ کنند. هیچ چیز مؤثرتر از مطالعه‌ی کتاب های ادبیات نمی تواند يک شاعر را رشد بدهد و یا داوطلب می تواند در کلاس هایی که مثلا اداره ی ارشاد استان ها می گذارند، شرکت کند. این هم دریچه ای است که از طریق آن، بتوانند دنیای وسیع تری را تجربه کنند.

* چرا شما اسم مستعار رضا رهگذر را برای نوشته های خود برگزیده اید؟
- من اولین کتابم را در 23 سالگی چاپ کردم. در آن زمان، سه مورد عمده را برای استفاده اسم رضا رهگذر مد نظر قرار دادم. اول این که داستان ها و مطالبی که قبل از انقلاب چاپ کردم، مضامین سیاسی داشت و نمی خواستم گرفتاری امنیتی برایم به وجود بیاید. دوم این که احساس می کردم مشهور بودن باعث می شود انسان زندگی سختی را تجربه کند و مایل بودم گمنام باشم. عامل سوم این‌که می خواستم از یک اسم خاص برای آثارم استفاده کنم که در ذهن ها بیشتر بنشیند و برای مخاطب چشم گیر باشد. اما بعد ها که در رادیو شروع به گفتن قصه کردم و همه مرا با نام اصلی خودم شناختند دیدم ضرورت ندارد که از اسم مستعار استفاده کنم؛ آثارم را با نام خودم چاپ کردم.

* چه طور وارد رادیو شدید؟
- قبل از انقلاب هم زمان با تحصیل، کار هم می کردم. در سربازی، سپاهی دانش بودم و بعد یک مدت آموزگار دبستان و دوره ی راهنمایی بودم. تدریس را تا بعد از انقلاب ادامه دادم. سپس به استخدام آموزش و پرورش در آمدم. سردبیر مجله دانش آموز شدم. این مجله همان پیک قبل از انقلاب بود که الان شده رشد.

در سال 1360 بود که به دعوت مدیر رادیوی شبکه سراسری وارد آنجا شدم و سردبیری برنامه های کودک و خردسالان و قصه ی ظهر جمعه را به عهده گرفتم. در آن زمان قصه گوی ظهر جمعه مصطفی گرما رودی بود. ایشان همکاری خود را به عنوان قصه گو قطع کرد و حدوداً دو ماه قصه ظهر جمعه تعطیل شد. هر چه سعی کردیم که ایشان برگردد نیامد. مدیر رادیو که خود اهل ادبیات کودکان بود از قبل داستان خوانی مرا دیده بود به من گفت: «برو آزمایش صدا بده و خودت اجرا کن» و از بهمن 60 گویندگی قصه ظهر جمعه به من داده شد. مهرماه سال 63 از رادیو بیرون آمدم، ولی هم چنان گویندگی برنامه را تا امروز ادامه داده ام.

* چه صحبتی برای همشهریان خود دارید؟
- عرض ادب، احترام و مودت و آرزوی توفیق برای همه به خصوص جوانان دارم. هم‌چنین می خواهم بگویم: متولد یک شهر کوچک دور از مرکز بودن، حتی پا به عرصه وجود گذاشتن در خانواده ای که از نظر سواد و وضع مادی پایین باشند، هیچ کدام عذر و بهانه ای برای یک نوجوان و جوان نیست که نتواند پیشرفت کرده و به درجات عالی ای که استعداد آن را دارد برسد.

من گهگاه در تابستان به کازرون می آیم و خانواده هایی را می بینم که متأسفانه بچه های آن ها ترک تحصیل می کنند و به شغل آزاد روی می آورند. البته دخترها کمتر و پسرها بیشترند. باید سعی کنید افرادی چون استاد نصراله مردانی و علی دوانی را به جوانان شهر بشناسانید. آرامگاه های زیبا برای مشاهیر شهر درست کنید تا این افراد برای نسل جوان الگو شوند و افق نگاه آنان را توسعه دهند. زندگی کم و زیاد می گذرد اما جوانان باید مدارجی را بگذرانند تا برای خود و خانوده خود افتخار کسب کنند.

چرا شیراز را مهد هنر و ادبیات می دانند؟ چون حافظ و سعدی در آن‌جا دفن هستند. مردم شیراز برای تفرج به زیارت این شخصیت هامي‌روند و آن‌ها را به بچه های خود می شناسانند. کازرون مشاهیر زیادی دارد. باید آن‌ها را به جوانان شناساند. می توان در کازرون تحول جدی به وجود آورد. کم لطفی های رژیم گذشته نسبت به کازرون و ندانم کاری های بعضی مسؤولان بعد از انقلاب باعث شده که این شهر نتواند به آن چیزی که لایق آن است برسد.

ولی با همه ی این تفاصیل یک سرزمین پر استعداد است. چه از نظر آب و هوا و چه استعدادهای زمین، منتهی گنجی است که استخراج نشده. به قول مولوی: «بر سر گنج از گدایی مرده ایم» حکایت کازرون است. گنج زیر پای کازرون است. نباید به دنبال گنج در جای دیگر باشید. شما از بیرون بردارید و خودتان آستین همت بالا بزنید.

من نوروز دو سال پیش به کازرون آمده بودم. یک بهشت زمینی بود. آدم از شدت زیبایی دیوانه می شد(بدون هیچ تعصب اهل آن‌جا بودن) باید از این زیبایی ها برای جلب مردم استفاده کرد. به ویژه دریاچه پریشان که نظیر آن در ایران نیست. طبیعت شمال سر سبز است اما بهار کازرون متفاوت و چیز دیگری است. مردم کازرون عادت‌کرده اند، و این زیبایی ها را آن طور که هست نمی بینند. آثار باستانی قدیمی فوق العاده ارزشمند، خاک حاصلخیز، باغات و ... حیف که آن طور که شایسته است از این ها استفاده نمی شود(دلیل آن اختلاف زعمای قومی است که نمی توانند ارزش های شهر را به دیگران بشناسانند و از آن بهره برداری کنند.)

امیدوارم نسلی که نسل جوان است و در آینده مقدرات این شهر را به عهده خواهد گرفت، بعضی از تنگ نظری ها و دعواهای بیهوده را کنار بگذارد و مصالح شهر را مرجع بدارد، تا بتواند یک تحول اساسی در این شهر به وجود آورد.


گفت و گو :سید علیرضا هدایتیان
درج شده در هفته نامه سلمان
این گفتگو حدود شش - هفت سال پیش منتشر شده بود.

ارسال نظر