آخرین خبر

  • • محکومیت کشتار بی رحمانه مسلمانان مظلوم میانمار به وسیله انجمن قلم ایران
  • شنبه 31 تیرماه 91

    بسم الله القاصم الجبارین
    من سمع منادیا ینادی یا للمسلمین و لم یجبه، فلیس بمسلم.
    در روزگاری که رسانه های گروهی دنیای استکبار و مراکز جهانی مدعی دفاع از حقوق بشر در ارتباط با کوچک ترین حادثه ای که به منافع آنان گره خورده باشد، هیاهوی رسانه ای گسترده ای را ساماندهی می کنند، در سکوتی معنی دار، چشم بر قتل عام زنان ، کودکان و مردان مسلمان ستمدیدۀ میانمار فرو بسته اند.
    ما شاعران و نویسندگان ایرانی، این فریاد های دادخواهی را از آن سرزمین داغدیده شنیده، ضمن محکوم کردن این جنایات هول انگیز و نابخشودنی، خواستار توقف سریع، و محاکمه و مجازات عاملان آن هستیم
    انجمن قلم ایران.

آخرين نظرات خوانندگان

  • سيروس: كاشكي واسه بزرگسالان هم مينوشتيد.چه فرقي داره؟نوجوونهام ميخونن. ادامه

آخرين تصاوير

  • -IMG_3451.jpg
  • محمدرضا سرشار-3.jpg
  • محمدرضا سرشار-1.jpg
  • محمدرضا سرشار4.jpg
  • سندساواک در باره جشن هنر.jpg
  • قبا7.jpg
  • قبا6.jpg
  • قبا5.jpg
  • قبا4.jpg
  • قبا3.jpg

آخرین کتاب

  • • دریچه ای به دنیای نوجوانان دیروزی(نگاهی به مجموعه داستان "جایزه")



  • محمدرضا سرشار - کتاب جایزه شامل سه داستان کوتاه برای نوجوانان گروه‌های سنی سال‌های آخر دبستان و دوره راهنمایی تحصیلی نوشته شده است. در مجموع، داستان‌های کتاب جایزه برای مخاطبان نوجوان امروزی به منزله دریچه ای برای دیدن گوشه‌هایی از زندگی و دغدغه‌های نوجوانان دیروزی است که اکنون کمتر نشانی از آنها در پیرامون خود خواهند یافت.
      

    کتاب«جایزه» نوشته محمدرضا سرشار(رضا رهگذر) شامل سه داستان کوتاه برای نوجوانان با عناوین«ساعت طلا»،«جایزه» و«دوستان» است که برای گروه های سنی سال های آخر دبستان و دوره راهنمایی تحصیلی نوشته شده است. این کتاب از آثار موفق نویسنده برای نوجوانان محسوب می شود که تا به حال چاپ های متعددی را پشت سر گذاشته و اکنون در چاپ جدید آن(دوم توسط انتشارات سوره مهر حوزه هنری)، مجموع تیراژهای قبلی این کتاب به 29200 نسخه می رسد که در مقایسه با کتاب های مشابه آمار قابل توجهی است.

    همچنین این کتاب در دهه فجر سال 1362، به عنوان «کتاب برگزیده سال 1361» برای مقطع سنی«نوجوان» معرفی و از آن تجلیل شده است.
    داستان اول کتاب(ساعت طلا)سر گذشت دو دوست، سعید و صادق است که علاوه بر همکلاس بودن، با هم رفاقت و صمیمیتی هم دارند که باعث می شود بیشتر به هم نزدیک شوند. در یکی از روزها صادق برای مرور درس ها به خانه خانواده سعید می رود. در زمان حضور صادق ساعت طلایی سعید گم می شود و از این لحظه به بعد شک سعید به دوستش که تصور می کند او ساعتش را دزدیده است شروع می شود. طرح اصلی این داستان بر اساس یک ایده، سوءتفاهم شکل گرفته و بقیه ماجراها حول محور این موضوع می چرخد و در نهایت داستان با مشخص شدن پایان این مسئله( رفع سوء تفاهم) به پایان می رسد. انتخاب چنین طرحی جهت قصه گویی برای مخاطبان نوجوان، انتخاب هوشمندانه ای است، چرا که مسئله دوستی و سوءتفاهم در بین نوجوانان یک موضوع آشنایی است که همواره مخاطبان خاص خود را دارد. پایان داستان به یک عادت رایج در میان نوعی پرنده(کلاغ) ختم می شود که در عین برخورداری از نوعی پایان بندی مناسب داستانی، به یک مسئله آموزشی هم تکیه دارد؛ یادآوری علاقه کلاغ ها به فلز طلا که در پایان این داستان هم معلوم می شود ساعت گم شده سعید را کلاغی که در بالای درخت حیاط آنها لانه دارد برده است.«...از توفان دیگر اثری نبود...درخت کاجی که پیرترین درخت خانه هم بود، شکسته بود و قسمت بزرگی از حیاط را پوشانده بود. کنار درخت، جسد پرنده ای به چشم می خورد. سعید بی اختیار به یاد کلاغی افتاد که روی درخت کاج لانه داشت. با خودش گفت:«حیف! حیوان بیچاره حتماً مرده!» نزدیک تر رفت. یکدفعه از آنچه دید، سر جا خشکش زد. توی لانه کلاغ که حالا روی زمین افتاده بود، ساعتش مثل یک نکه طلا برق می درخشید...» ( ص 12 و 13)
    در پایان داستان ساعت طلا تاریخ آبان ماه سال 1354 درج شده است که نشان می دهد این داستان از آثار اولیه نویسنده در بخش داستان نویسی برای نوجوانان است.
    داستان دوم(جایزه) که عنوان کتاب هم از آن بر گرفته شده است، به سرگذشت یک نوجوان در ایام امتحان نهایی می پردازد که در مقطع ششم ابتدایی(نظام قدیم تحصیلی) قرار دارد.  این داستان هم طرح ساده ای دارد؛ پدری به فرزند خود قول می دهد وقتی در امتحان نهایی شاگرد اول شد برایش جایزه، دوچرخه بخرد، اما تنگناهای مالی این اجازه را به او نمی دهد و در پایان داستان پسر متوجه موقعیت پدر می شود و با نوشتن نامه ای به پدرش اطلاع می دهد که از خواستن دوچرخه منصرف شده است. شالوده اصلی این داستان نشان دادن نوع رابطه اعضای یک خانواده(بیشتر پدر و پسر) است که نوع رابطه آنها در آستانه شکل گیری یک سوءتفاهم ناخواسته است، اما با یک اتفاق(ناخواسته بیدار شدن پسر و شنیدن حرف های پدر)، این موضوع برطرف می شود. همان مسئله ای که در داستان قبلی کتاب باعث شکل گیری پیرنگ اصلی اثر شده بود(سوءتفاهم)، در این داستان به مرحله پختگی نمی رسد و در همان ابتدای شکل گیری آشکار و برطرف می شود. شخصیت نوجوان داستان، محمد وقتی به رفتار پدرش مشکوک می شود، در ذهن خود تصوراتی را پیش می کشد، اما خیلی زود با شنیدن حرف های پدرش به او ایمان می آورد و برای کمک به ذهن آشفته او دست به کار می شود.
    «...لامپ را روشن کردم و تا آنجا که می توانستم خوش خط شروع کردم به نوشتن: بابا جان!  من که دوچرخه نمی خواهم. اصلا از اول هم شما خودتان گفتید؛ وگرنه من که نمی خواستم. بابا! شما را به خدا خودتان را ناراحت نکنید. من توی قلکم نزدیک به ده تومان پول دارم. همین امروز قلکم را می شکنم...» ( ص 21)
    در پایان این داستان هم تاریخ آذر ماه سال 1359 درج شده است.
    آخرین داستان کتاب(دوستان) باز هم سرگذشت نوجوانی را روایت می کند که او این بار از ناآشنایی با محیط تازه ای که قدم گذاشته است رنج می برد. یونس، شخصیت نوجوان و اصلی این داستان به همراه خانواده از شهر شیراز به شهر تبریز مهاجرت می کند و هنگام حضور در مدرسه این شهر با فضای تازه و غریبه ای مواجه می شود که تحمل آن برایش تا حدودی دشوار است. او زبان دانش آموزان در تبریز را که ترکی است بلد نیست و همین مسئله باعث می شود به سراغ یکی از دانش آموزان(مهدی) برود که او هم اتفاقاً شیرازی است و همزبان یونس محسوب می شود. مهدی که دانش آموز بی انضباطی است باعث فرار چند روزه یونس از مدرسه می شود، اما بچه های مدرسه یونس را به سر کلاس بر می گردانند و به این وسیله دوستی آنها عمق بیشتری پیدا می کند و او به مدرسه و دوستان جدید علاقه مند می شود.
    در این داستان بر خلاف دو اثر قبلی، جغرافیای محل وقوع حوادث داستان مشخص است و شخصیت ها هم به نوعی هویت معینی دارند. از زبان آذری به عنوان بخشی از دیالوگ های داستان استفاده شده که البته نویسنده با آوردن زیر نویس معنای کلمات و جمله های آذری را در انتهای همان صفحه توضیح داده است. این داستان در ردیف آثار اقلیمی قرار می گیرد که در آن نشانه های یک داستان بومی به وضوح دیده می شود.«...وارد کلاس که شدم، همه با تعجب نگاهم کردند. پسری که معلوم بود مبصر کلاس است، به ترکی گفت:«تزه گلیپسن؟»(تازه آمدی؟) هاج و واج او را نگاه کردم. نمی فهمیدم چه می گوید. وقتی دید جواب نمی دهم، با تشر گفت:«نیه جاواب ورمیسن؟» (چرا جواب نمی دهی؟)  (ص 23 و 24)
    در انتهای این داستان هم تاریخ اخرین پاکنویسی: فروردین ماه 1360 درج شده است.
    در مجموع، داستان های کتاب جایزه برای مخاطبان نوجوان امروزی به منزله دریچه ای برای دیدن گوشه هایی از زندگی و دغدغه های نوجوانان دیروزی است که اکنون کمتر نشانی از آنها در پیرامون خود خواهند یافت. 

    منبع: سایت سازمان تبلیغات اسلامی


فكر نوشتن از سرزمين نور


آنك آن یتیم نظر كرده
نویسنده: محمدرضا سرشار
آنك آن یتیم نظر كرده
فكر نوشتن از سرزمين نور

فكر می‌‌‌‌كنم توجه به كتاب «آنك آن یتیم نظركرده» نه به خاطر خود اثر بوده و نه به خاطر نویسنده اثر، بلكه صاحب اثر یعنی وجود پیامبر(ص) باعث شده به این كتاب توجه شود.

محمدرضا سرشار (نویسنده كتاب)- فكر نوشتن از سرزمین نور از سال 1359 در ذهن من افتاد. اولین موجبش این بود كه می‌‌دیدم هیچ كتاب داستانی ارزشمندی در مورد زندگی پیامبر(ص) برای نوجوانان ما منتشر نشده است.

دوم اینكه میدانستم كه اگر چنین كاری صورت بگیرد، در نگاه نوجوانان خواننده‌ی این اثر به پیامبر و احساس آنان نسبت به دین‌‌شان، یك تحول اساسی مثبت به وجود خواهد آمد. ضمن آنكه زندگی پیامبر ما آنقدر پر حادثه و پركشش است كه جدا از جنبه‌ی الهی و دینی آن، به خودی خود، می‌‌تواند موضوع یك داستان بسیار جذاب و پرهیجان باشد. به شرط آنكه این موضوع، در دست یك نویسنده، به معنی درست كلمه، قرار بگیرد. و البته، طمعِ بردن ثواب و اجرا آخرتی نیز، در این كار بی‌‌تاثیر نبود.

بار اولی كه نوشتن این مجموعه را شروع كردم، سال 1359 یا 1360 بود. دو مجلد آن را هم نوشتم و برای انتشار به كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان دادم. این دو مجلد، برای چاپ در آنجا به تصویب رسیدند. اما وقتی خوب فكر كردم، دیدم برای ادامه‌ی كار و نوشتن مجلدهای بعدی آن نیاز به فرصت و مطالعات بیشتری دارم. بنابراین، با آنكه صرف‌‌نظر كردن از پیشنهاد بسیار وسوسه‌‌انگیز چاپ آن دو مجلد تصویب شده در كانون،‌‌ برایم چندان هم آسان نبود، به حرمت نام پیامبر (ص) و اهمیت موضوع، هر طور كه بود بر این وسوسه غالب شدم و از كانون خواستم كه دست نگه دارد و آن دو مجلد را چاپ نكند.

اما متاسفانه تا سال 1366، توفیق ادامه‌ی كار را پیدا نكردم. در این سال، تركیبی از همان دو مجلد نوشته شده در سال 1359 یا 1360 را با نثر و ساختمانی جدید در یك مجلد، به نام «یثرب، شهر یادها و یادگارها» نوشتم؛ كه در سال 1367 منتشر شد. اما باز هم گرفتاری‌‌های شغلی و زندگی، ترس از دشواری‌‌ها و اهمیت كار، باعث شد كه نتوانم مجلدهای بعدی این مجموعه را آماده و منتشر كنم. تا آنكه در سال 1372 بعد از صحبتی كه با دوستم آقای محمد ميركيانی، در مورد تهیه یك برنامه‌ی نمایشی رادیویی راجع به زندگی پیامبر(ص) كردیم، دنباله كار را گرفتم. حاصل این قول و قرار، نوشتن 77 برنامه‌ی نیم ساعته‌ی روایتِ نمایش رادیویی در این مورد، زیر عنوان «از سرزمین نور» بود. كه همین‌‌ها هم تبدیل به چهارده مجلد كتاب‌‌های «از سرزمین نور» شد.

البته، این مجموعه را من اول به صورت كتاب و به نیت چاپ شدن می‌‌نوشتم، و بعد آن را به صورت یك متن رادیویی تنظیم می‌‌كردم. همچنین این كار، كاملا پیوسته نوشته نشد. یعنی وقتی 44 برنامه رادیویی (دوازده مجلد از این مجموعه) نوشته شد، تا مدتی نتوانستم كار را ادامه دهم. (تقریبا یك سالی فاصله افتاد) بعد هم كه 33 برنامه دیگر را نوشتم، كه دو مجلد آخری این مجموعه شد، باز كار متوقف ماند و این برمی‌‌گردد به سال 1375. یكی از انتقادهایی كه به من [در مورد مجموعه‌ی از سرزمین نور] وارد شد، انتقاد رهبر معظم انقلاب به نثر كتاب بود. ایشان فرموده بودند نثر كتاب، نثر خوبی است اما برای گروه سنی كودك و نوجوان، نثر فاخری است. بعد از آن دیگر اصلا نتوانستم كار را ادامه دهم تا امروز. یعنی داستان، در سال پنجم بعثت متوقف مانده است و توفیق ادامه‌ی آن را پیدا نكرده‌ام. حتی به رادیو هم گفتم كه كسی دیگر را به جای من پیدا كنند تا لااقل برنامه‌ی رادیویی آن تعطیل نشود. آنها بعد از مدتها چانه زدن و ابراز نگرانی، سرانجام با دلخوری تن به این كار دادند. به طوری كه الان یك سالی است برنامه رادیویی آن، به قلم یكی دیگر از نویسندگان ادبیات كودك و نوجوان منتشر می‌‌شود. روزی كه كار را متوقف كردم به دو دلیل بود؛ اول، انجام یك كار لازم شخصی، كه سالها به دلیل‌‌های مختلف آن را به عقب انداخته بودم و دیگر داشت دیر می‌‌شد. دوم، احساس خستگی و نیاز به استراحت؛ به خصوص كه مایل بودم فشار رادیو پشت سرم نباشد كه مجبور باشم در یك زمان معین، كار را تمام كنم.

امروز آن كار شخصی انجام شده است. در حالی كه می‌‌بینم اگر در آن زمان انجام نمی‌‌شد شاید نه تنها دیر نمی‌‌شد، بلكه امسال شرایط بسیار مناسب‌‌تری برای انجام كار فراهم است. یعنی به عبارت دیگر، من با دست خودم باعث از دست رفتن یك شرایط بهتر برای خودم شده‌‌ام. در مورد دوم هم، شاید آن خستگی برطرف شده باشد، اما دیگر آن وقت‌‌های باز و گسترده و پیوسته، و آن شرایط مناسب گذشته، برای ادامه كار فراهم نیست و شاید تا چند سال دیگر هم فراهم نشود این است كه كارم شده است حسرت خوردن بر توفیق از دست رفته و دعا برای به دست آمدن آن توفیق. گاهی هم ته دلم نگران می‌‌شوم كه نكند ناسپاسی كرده‌‌ام، كه آن توفیق از من گرفته شده است. و از خداوند طلب بخشش می‌‌كنم.

من فكر می‌‌‌‌كنم توجه به كتاب «آنك آن یتیم نظركرده» نه به خاطر خود اثر بوده و نه به خاطر نویسنده اثر، بلكه صاحب اثر یعنی وجود پیامبر(ص) باعث شده در این سال به این كتاب توجه شود.... برنامه رادیویی «از سرزمین نور» كه براساس این كتاب تهیه می‌‌شد به طور مستقیم با استقبال مردم روبه‌‌رو می‌‌شد. مردم تماس می‌‌گرفتند و می‌‌گفتند كه آدم‌‌ها و حوادث داستان را در هنگام روایت داستان می‌‌بینند. و این باعث شده بود مخاطبان با این برنامه و این اثر ارتباط برقرار كنند. وقتی تماس‌‌های مردم را می‌‌شنیدم حس می‌‌كردم آرزوی من برآورده شده است. دغدغه‌ی نوشتن راجع به رسول اكرم (ص) اولین بار در سال 1358 در من به وجود آمد. چندین علت هم داشت، كه مهمترین آنها رمانی بود كه من در دوره‌ی نوجوانی درباره‌ی زندگی رسول اكرم(ص) خوانده بودم. البته این كتاب به لحاظ سندیت چندان مورد قبول علمای شیعه نبوده؛ ولی به این دلیل كه خیلی به شخصیت پیامبر نزدیك شده بود، روی من اثر گذاشت.

نتیجه‌ی این مطالعه، احساس قرابت و عشق عمیق‌‌تر به پیامبر اكرم (ص) بود. بعدها هر داستانی را تجزیه و تحلیل كردم. دیدم هیچ كتابی به آن معنی نتوانسته زندگی ایشان را به نحو مطلوبی برای گروه سنی كودك و نوجوان بكشد. همان موقع با خودم قرار گذاشتم روزی كه به اشرافی كافی در داستا‌‌ن‌‌نویسی رسیدم، اهتمامم را در مورد معرفی پیامبر اكرم(ص) در قالب داستان به خرج دهم. یكی از انتقادهایی كه به من [در مورد مجموعه‌ی از سرزمین نور] وارد شد، انتقاد رهبر معظم انقلاب به نثر كتاب بود. ایشان فرموده بودند نثر كتاب، نثر خوبی است اما برای گروه سنی كودك و نوجوان، نثر فاخری است. حتی برخی مربیان كانون پرورش فكری بعد از چاپ كتاب در نامه‌‌‌‌ای این انتقاد را به من كردند. من هم سعی كردم در بازنویسی‌‌های بعدی نثر كتاب را اصلاح كنم و كمی آن را ساده‌‌‌‌تر كنم.

لحن در داستان، مثل موزیك متن در فیلم و تقریبا موسیقی در ترانه است. همچنین، لحن یكی از عناصر مهم در فضاسازی داستان، به خصوص داستان‌‌های تاریخی و غیر این زمانی است. لحن می‌‌تواند به سرعت در نوع داستان شاعرانه، جدی، طنزآمیز و... را هم به خواننده معرفی كند. من در مجموعه پانزده جلدی «از سرزمین نور» به این عنصر مهم داستانی تاكید و توجه داشته‌‌ام. اگر دقت كنید می‌‌بینید كه ضرباهنگ جملات و عبارات، حتی به تناسب نوع صحنه و حالات قهرمانان اصلی تغییر می‌‌كند؛ و تابعی از آنها و در خدمت القای هر چه بیشترشان است
ماخذ:شفانیوز
91/4/31.

1 نظر

كاشكي واسه بزرگسالان هم مينوشتيد.چه فرقي داره؟نوجوونهام ميخونن.

ارسال نظر