آخرین خبر

  • • یک پاسخ منفعلانه به پرسش العربیه؛ درخواست ظریف برای خروج رزمندگان حزب‌الله از سوریه
  • یکشنبه 06 بهمنماه 92

    وزیر امور خارجه کشورمان در میزگردی که از سوی شبکه سعودی العربیه برگزار شد در اظهارنظری منفعلانه و تأسف‌بار، خواستار خروج همه نیروهای خارجی فعال در خاک سوریه از جمله حزب‌الله لبنان شد و این در حالی است که سید حسن نصرالله، دبیرکل حزب‌الله چندی پیش، دستور دوبرابر کردن تعداد نیروهای حزب‌الله در سوریه را صادر کرده است.
    ظریف: همه مسلحین از جمله حزب الله باید از سوریه خارج شوندمشرق - وزیر امور خارجه کشورمان در میزگردی که از سوی شبکه سعودی العربیه برگزار شد در اظهارنظری تأسف‌بار، خواستار خروج همه نیروهای خارجی از جمله حزب‌الله لبنان از خاک سوریه شد و این در حالی است که سید حسن نصرالله، دبیرکل حزب‌الله چندی پیش، دستور دوبرابر کردن تعداد نیروهای حزب‌الله در سوریه را صادر کرده است.

    شبکه تلویزیونی العربیه در حاشیه اجلاس داووس میزگرد ویژه ای با عنوان «چشم‌اندازهای نهایی حل بحران‌های خاورمیانه» با حضور شماری از وزرای خارجه منطقه خاورمیانه برگزار کرد.

    محمدجواد ظریف وزیر خارجه ایران، ناصر جوده وزیر خارجه اردن، مسعود بارزانی رییس منطقه کردستان عراق، غسان سلامه پژوهشگر در پاریس، ریچارد هاس رییس شورای روابط خارجی امریکا و احمد داوود اوغلو وزیر خارجه ترکیه در این نشست حضور داشته اند.
    محمد جواد ظریف در این گفت وگو در اظهارنظری عجیب خواستار آن شده است که گروه های مسلح از جمله حزب الله لبنان باید از سوریه خارج شود.

آخرين نظرات خوانندگان

  • شهر حماسه: با سلام شهر حماسه با یک پیشنهاد، منتظر همراهی شماست. ادامه
  • ذوالفقاری: خوشحال مي شوم سري بزنيد و نوشته هايي كه ادبي ادامه
  • زهرا: سلام . وبلاگ خيلي زيبايي داريد . همچنين داستانهاي بسيار ادامه
  • elham: سلام از آشنايي با پايگاه جناب عالي بسيار خوشحالم و ادامه
  • چشم انتظارباران: به نام خدا سلام آقاي سرشاربزرگوار..خسته نباشيد.تنها صداست كه مي ادامه

آخرين تصاوير

  • -IMG_3451.jpg
  • محمدرضا سرشار-3.jpg
  • محمدرضا سرشار-1.jpg
  • محمدرضا سرشار4.jpg
  • سندساواک در باره جشن هنر.jpg
  • قبا7.jpg
  • قبا6.jpg
  • قبا5.jpg
  • قبا4.jpg
  • قبا3.jpg

آخرین کتاب

  • • «پایی که جا ماند» و «اگر بابا بمیرد» به سراغ اسپانیولی‌ها رفت
  • تاریخ انتشار : چهارشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۱۴

    مدیر دفتر ترجمه حوزه هنری از اتمام ترجمه تعدادی از آثار دفاع مقدس از جمله «پایی که جاماند» به زبان اسپانیولی و توزیع آن در کشورهای اسپانیولی‌زبان در آینده نزدیک خبر داد.
    به گزارش جهان، فهیمه محمدسمسار، مسئول دفتر ترجمه حوزه هنری، در گفت‌وگو با تسنیم، با اشاره به اتمام ترجمه برخی از آثار دفاع مقدس به زبان اسپانیولی، گفت: از جمله کارهایی که اخیراً توسط دفتر ترجمه پیگیری و به انجام رسیده، ارائه ترجمه اسپانیولی از دو اثر با موضوع دفاع مقدس با عناوین «پایی که جاماند» نوشته سیدناصر حسینی‌پور و «اگر بابا بمیرد» نوشته محمدرضا سرشار است.

    وی ادامه داد: ترجمه خاطرات سیدناصر حسینی‌پور توسط مریم اورنرو سوله، از مترجمان ادبیات آمریکای لاتین، چندی پیش از سوی دفتر ترجمه آغاز شده و به تازگی به اتمام رسیده است. علاوه بر این، «اگر بابا بمیرد» نیز توسط نجمه شبیری به اسپانیولی برگردانده شده و قرار است با همکاری یک ناشر اسپانیایی در این کشور ترجمه و توزیع شود.

    وی بر پیگیری دفتر ترجمه حوزه هنری بر ترجمه آثار فاخر دفاع مقدس به دیگر زبان‌ها به منظور انتقال ارزش‌ها و آرمان‌های انقلاب و نشان دادن مظلومیت مردم ایران در طی جنگ هشت ساله تأکید و عنوان کرد: پیش از این نیز آثار متعددی از سوی این دفتر به زبان‌های عربی، انگلیسی، ترکی استانبولی و اسپانیولی برگردانده شده است که از جمله این منابع می‌توان به کتاب پرمخاطب «دا» اشاره کرد. این اثر و دیگر آثاری که از سوی دفتر ترجمه برگردانده شده‌اند، با همکاری و مشارکت نویسنده، راوی و مترجم انجام شده است.

    مسئول دفتر ترجمه حوزه هنری ادامه داد: روال کار در ترجمه آثار سوره مهر بر این است که ابتدا مترجم با راوی و نویسنده ارتباط برقرار می‌کند و بعد از رفع ابهامات کار ترجمه آغاز خواهد شد که از این نمونه می‌توان به برپایی نشستی با همین محوریت بعد از انتشار کتاب «دا» با حضور راوی و مترجم اشاره کرد. به همین منظور نشستی با همین محوریت با راوی و مترجم «پایی که جاماند» نیز برگزار خواهد شد.

    سمسار در ادامه به ترجمه «پایی که جاماند» به زبان اسپانیولی اشاره کرد و با بیان اینکه این اثر یکی از پرفروش‌های سوره مهر است، یادآور شد: هنوز مشخص نیست که ترجمه این کتاب در ایران یا در اسپانیا منتشر شود. تلاش داریم تا هر چه زودتر برگردان این کتاب را روانه بازار کتاب کنیم.

    «پایی که جاماند» مجموعه خاطرات سیدناصر حسینی پور از روزهای اسارت است که در چند ماه اخیر به ویژه در بیست و ششمین دوره نمایشگاه کتاب تهران با استقبال خوبی از سوی مخاطبان مواجه شد و یکی از آثار پرفروش سوره مهر معرفی شده است. حسینی پور در این اثر خاطرات خود ار اردوگاه های مخفی عراق را روایت می کند و همین امر بر جذابیت اثر می افزاید. راوی که خود نگارش خاطرات را نیز برعهده داشته است، کتاب را به ولید فرحان، فرمانده عراقی، تقدیم می‌کند.

    در بخش هایی از این اثر می خوانیم: «در حالی که سرم پایین بود، کنارم نشست، موهایم را گرفت و سرم را بالا آورد؛ چنان به صورتم زل زد، احساس کردم اولین بار است ایرانی می بیند. بیشتر نظامیان از همان لحظه اول اسارتم اطرافم ایستاده بودند و نمی رفتند.

    زیاد که می ماندند، با تشر یکی از فرماندهان و یا افسران ارشدشان آن جا را ترک می کردند. چند نظامی جدید آمدند. یکی از آنها با پوتین به صورتم خاک پاشید. چشمانم پر از خاک شد. دلم می خواست دست هایم باز بود تا چشم هایم را بمالم. کلمات و جملاتی بین آنها رد و بدل می شد که در ذهنم مانده. فحش ها و توهین هایی که روزهای بعد در العماره و بغداد زیاد شنیدم. یکی شان که آدم میان سالی بود گفت: لعنه الله علیکم ایها الایرانیون المجوس. دیگری گفت: الایرانیون اعداء العرب. دیگر افسر عراقی که مؤدب تر از بقیه به نظر می رسید، گفت: لیش اجیت للحرب؟ (چرا اومدی جبهه؟ ) بعد که جوابی از من نشنید، گفت: اقتلک؟ (بکشمت؟ ) آنها با حرف هایی که زدند، خودشان را تخلیه کردند. ... »


گفتگوی ماهنامه سوره با استاد محمدرضا سرشار

مسافر كوچولو

پدرم از يك خانواده قديمي شيرازي بود. شغلهاي متعددي داشت و آخرين شغلش تكنيسين درجه يك بي‌سيم جمعيت شير و خورشيد سرخ (هلال احمر) بود. او علاقه نداشت زياد يكجا بماند و كارش هم اقتضا مي‌كرد. اين باعث شد كه كودكي من در شهرهاي مختلفي طي شود. برادري دارم كه متولد تهران و ديگري متولد تبريز است. من هم 1332 در كازرون متولد شدم و در شيراز، تبريز، اروميه، بوشهر، اصفهان و ... ادامه تحصيل دادم. ديپلم فني را در رشته تراش فلزات سال 50 در شيراز و ديپلم رياضي را هم در سال 51 به صورت متفرقه در شيراز گرفتم. هر چند، كلاسهايش را به صورت مستمع آزاد و متفرقه، در جهرم گذراندم.

مشتري داستانهاي دنباله‌دار

پدرم با زبان انگليسي آشنا و اهل خواندن مجله و كتاب بود. بخش قابل توجهي از شبهاي ما با كتاب خواني پدرم همراه بود. معلم كلاس چهارم دبستان ما در بوشهر نماينده توزيع كيهان بچه‌ها در مدرسه بود. توي مدرسه خواهرم هم معلمي بود كه «اطلاعات دختران و پسران» را مي‌آورد. من مأمور خريد مجله و مشتري داستانهاي دنباله‌دارش بودم. اما مرا از خواندن اين داستانها منع مي‌كردند. من هم توي كوچه، داستان دنباله‌دار آن قسمت مجله را مي‌خواندم و بعد به خانه مي‌آمدم. از همان دوران دبستان شروع به خواندن داستان كردم و گاهي اوقات انشاء را هم در قالب داستان مي‌نوشتم. ولي براي اولين بار كه بعضي‌ها به من گفتند كه مي‌توانم نويسنده شوم، دوره سربازي بود.

داستانهاي سياسي

سال 1351 خودم را براي سربازي معرفي کردم وبه عنوان سپاهي دانش يا همان سرباز معلم فعلي اعزام شدم. دوره آموزشي را در جهرم، گرگان واروميه گذراندم وبراي خدمت به روستاي شکورکندي درحومه مياندوآب اعزام شدم. دردوره آموزشي ، در چهار ماه از شش ماه، روش تدريس وآموزشهاي نظامي را باهم آموزش مي دادند. در ميان مواد درسي کلاسي به نام ادبيات کودکان وجود داشت. استاد ما آقاي علي اکبر کسائيان بود که الآن جزو روزنامه نگاران مشهور کشور است. ايشان مختصري از ادبيات کودکان گفت وبقيه را با داستان خواني ونقد داستانهای نوشته شده توسط بچهها گذراند. من "خرگوشها" را آنجا نوشتم وايشان خيلي تشويق کرد وگفت از خيلي از داستانهايي که الآن به شکل کتاب برای بچهها چاپ مي شود قويتر است. بعد از آن در دوره اي که در روستا بودم، گاهي مشاهداتم از روستا را در خلال نامه، براي دونفر از دوستانم مي‌نوشتم. آنها خيلي تشويق کردند که بيشتر بنويسم. در دوره سرباز معلمي هم فرصت خيلي زياد بود. من درآن دوره هم خيلي خواندم وهم زياد نوشتم. چند تا از کتابهاي من که قبل از انقلاب چاپ شد حاصل آن دوره است. يعني اصیل آباد، اگه بابا بميره وسگ خوب قصه ما. هرچهار کتاب چاپ شده از من در قبل از انقلاب هم مضامين اجتماعي وبه شدت سياسي دارد وهم سه تایش بازبان رمزي و تمثیلی است.

چهار کتاب قبل از انقلاب

بعد از سربازي به شيراز برگشتم و يك سال به استخدام آموزش و پرورش درآمدم. بعد به اصرار آشنايان در كنكور سراسري سال 1354 شركت كردم و در رشته مهندسي صنايع دانشگاه علم و صنعت با رتبه دوم در این رشته پذيرفته شدم. در دانشگاه يكي از بچه‌هاي انجمن اسلامي خرگوشها و سگ‌ خوب قصه ما را گرفت و برد. بعد از مدتي به من گفتند كه خرگوشها چاپ شده. مراجعه كنيد و قراردادش را ببنديد. به انتشارات الهام رفتم و ديدم كتاب را در 7000 نسخه چاپ كرده‌اند. آنجا قرارداد را به من دادند و حتي تعيين درصدش را به عهدة خود من گذاشتند. داستان دوم را به يك ناشر جلوي دانشگاه داده بودند كه مدتي بر سر قراردادن يا ندادن بسم ا... در اول كتاب با هم چانه زديم و آخر هم كتاب را به انتشارات الهام دادم. كتابهاي اصيل آباد و اگه بابا بميره هم که بعدها توسط دفتر نشر فرهنگ اسلامي - كه شهيد باهنر جزو دست اندركارانش بود- به چاپ رسيد، توسط دوست هماتاقیام، آقای سید عباس مستجابی به این انتشاراتی برده و برای چاپ پیشنهاد شده بود.

اصيل آباد

اولين تظاهرات انقلاب در اوایل پاییز 1356 از حرم حضرت عبدالعظيم آغاز شد. جلوي جمعيت مهندس بازرگان و دختر آيت ا... طالقاني و عده‌اي از روشنفكران مذهبي حضور داشتند. ابتدا با جمعيت به سر مزار ستارخان رفتيم و برایش فاتحه خوانديم. بعد راه افتاديم و از بازار گذشتيم و به خيابان آمديم. حالا همه منتظربودند كه مأمورها بيايند و به جمعیت حمله کنند. ولي شعارگويان ازابن بابویه و كلانتري هم رد شديم و خبري از مأمورها نشد. من اصيل آباد را بلافاصله بعد از اين تظاهرات و در جریان اعتصابات دانشجویی و تعطیلی کلاسها، در کتابخانه دانشکده صنایع دانشگاه علم و صنعت نوشتم.

شعارهاي خيلي بزرگ

پدرم درفاصله سالهای 53 تا 58 در چابهار و در غياب روحانيون، امام جماعت تنها مسجد شيعيان بود. نوروز 1357 که به چابهار رفتم، بويي از انقلاب در آنجا به مشام نمیرسید. اكثريت اهل تسنن با القائات رژيم، با بدبيني نسبت به انقلاب نگاه مي‌كردند. يك شب ساعت 12 دوتا اسپري بزرگ رنگ برداشتم و به راه افتادم و در جاهاي مختلف شهر شعارهاي خيلي بزرگي نوشتم. شعارهايي مبني بر وحدت شيعه و سني، عليه آمريكا، شاه و ... كوچه‌ها خيلي خلوت بود. صداي اسپري كه بلند مي‌شد، توي كوچه‌ها مي‌پيچيد و بوي رنگ منتشر مي‌شد. سريع مي‌نوشتم و جايم را عوض مي‌كردم. فردا، شهر به‌ هم ريخت. آن حركت مثل سنگي بود كه توي یک مرداب افتاده باشد. چيزي نگذشت كه مدارس شروع به ورود در جریان انقلاب كردند. اولین آنها، مدرسهای بود که برادر خودم در آنجا درس میخواند. آنها یک شب شيشه‌ سالن مدرسه را شكستند، وارد شدند؛ و روزنامه ديواريای را که از قبل علیه رژیم شاه تهیه کرده بودند، روی دیوار سالن چسباندند و ...

عيد فطر 57

در اولين تظاهرات سراسري تهران در عيد فطر (مهرماه) 1357، از تپههاي قيطريه شروع شد. جمعيت خيلي زياد بود. بلندگو هم نبود و صدا به همه نمي‌رسيد. يك نفر از جلو جمعيت شعار مي‌داد و عده‌اي كه صدا و قد بلندي داشتند وسط جمعيت شعارها را رله مي‌كردند. من در رديف دوم جزو رله كننده‌هاي صدا بودم. آن تظاهرات را آنقدر رفتيم كه غروب شد و من خسته شدم. بعد از نماز (پيشنمازعید فطر شهيد مفتح و سخنران شهيد باهنر و امام جماعت ظهر- اگر اشتباه نکنم- دکتر بهشتی بودند) حركت كرديم و آمديم تا ميدان انقلاب و بعد رفتيم تا پاستور. نماز ظهر و عصر هم در مسیر، توي خيابان خوانديم. نهار هم نخورديم. وسط راه بعضي‌ها چيزهايي به صورت خيراتي و صلواتي ، به جمعيت مي‌دادند.

کميته هاي مردمي

آن روزها توي يك مدرسه راهنمايي در تهران تدريس داشتم. بعد از اعتصابات و تعطيلي مدارس در پاییز 57، به شيراز و چند شهر ديگر رفتم. در جريان يكي از تظاهراتها در یکی از شهرستانهای استان فارس بازداشت و به شدت مضروب و زندانی شدم. در روزهاي پيروزي انقلاب در شيراز بودم. آنجا كميته‌هاي مردمي به وسيله خيرين مذهبي تشكيل شده بود. اين كميته‌ها ارزاق عمومي و حتي چيزهايي مثل سيگار و توتون و تنباكو را كه كمياب شده بود، يكجا جمع مي‌كردند. توي محلات هم جوانها محلهايي را گرفته بودند و اينها را بين مردم توزيع مي‌كردند. من با کمک پسرعمو وبرادرم، یکی از این محلها را در ده پیاله شیراز تاسیس و اداره میکردیم. يكي ديگر از كارهايي كه مي‌كرديم، انجام اعلاميه‌نويسي و تکثیر آن با دست بود. كاغذ استنسيل گرفته بوديم و اعلاميه‌ها را با دست مي‌نوشتيم و تکثیر و پخش مي‌كرديم. يا اينكه كوكتل مولوتف درست مي‌كرديم و ...

روزهاي شادي

در چند ماه بعد از پيروزي انقلاب، 15 كيلو به وزنم اضافه شد. يعني وزني كه نه قبل و نه بعد از آن ، هرگز نداشتم. بيشتر خوشحالي درونی، باعث آن بود. من در همه عمر آدم منفردي بوده‌ام. حتی بعد از انقلاب هم عضو هيچ حزب و جريانی نشدم. بعد از پیروزی انقلاب هم معلم بودم. همان معلم حق التدريس قبل از انقلاب. تا اينكه سال 1359، اولين دوره مجلات پيك بعد از انقلاب به سرپرستي آقاي محمود حكيمي به مدرسه‌ ما رسيد. من نامه‌اي براي ايشان نوشتم و نكاتي را براي بهبود كيفيت مجله تذكر دادم. ايشان خيلي خوشحال شد و مرا دعوت به همكاري كرد؛ و به دنبال آن، به فاصله كوتاهي من سردبيرمجله دانش آموز شدم. البته قبل از آن من و يكي از دوستان در منطقه 13 و 16آموزش و پرورش تهران، نشريه‌اي بنام «سنگر» را در تيراژ 3000 نسخه تهيه و منتشر ميكرديم؛ و خود دانش آموزان ، نشريه را در مدارس منطقه مي‌فروختند.

سمينار بي دعوت

سال 1358 به طور اتفاقي اسمم را در يكي از روزنامه‌ها ديدم. در برنامه يكي از روزهاي يك سمينار در مورد ادبيات كودكان در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان. اسم چند نفر از جمله من براي ميزگردي درباره داستان ویژه کودکان و نوجوانان اعلام شده بود. بدون اينكه به من گفته یا خبر داده باشند! البته من تلفني نداشتم و به دلایل امنیتی، نشانيام را هم در قرارداد چاپ كتابهایم عوضي مي‌نوشتم.
به آن سمينار رفتم و با کسانی مثل مهدي ارگاني، وحيد نيكخواه آزاد، مصطفي رحماندوست و ... آشنا شدم. مدتي بعد آقاي ارگاني مدير راديو شد و از من دعوت كرد كه سردبيري برنامههای كودك، خردسال و قصه ظهر جمعه راديو را به طور همزمان، قبول كنم. آن زمان حدود شش ماه بود كه آقاي مصطفي موسوي گرمارودي گويندگي قصه ظهر جمعه را شروع كرده بود. ايشان صداي زنگ‌دار وخوبی داشت. ولي حاضر به ادامه همکاری با برنامه نشد؛ و برنامه حدود دو ماه تعطيل شد. آقاي ارگاني به خود من پيشنهاد اجراي برنامه را داد. چون خواندن قصة مرا در جلسات ديگر ديده بود. از 22 بهمن 1360 علاوه بر سردبيري آن سه برنامه، اجراي قصه ظهر جمعه هم به عهده من گذاشته شد و تا پایان تابستان 1384- كه شخصاً از اين كاراستعفا كردم- ادامه پيدا كرد.

قصه ظهر جمعه

قصه ظهر جمعه از حدود 1353 یا 1354 تا سال 59 با صداي حميد عاملي پخش شده بود. در نامه‌هاي زيادي كه برا برنامه مي‌آمد مرا با سن بيشتري تصور مي‌كردند. مثلاً جوانها مرا با عنوان " پدر" خطاب مي‌كردند. با اينكه آن موقع 28 سالم بود. درد دل مي‌كردند، بعضي مسائل خصوصي‌شان را مي‌نوشتند. حتي بعضی، از راههاي دور، برای دیدنم به رادیو مي‌آمدند. يكسال اول خودم قصه‌ها را مي‌نوشتم و بعد كار را به آقاي ميركياني محول مي‌كردم. ايشان هم از منابع كهن استفاده مي‌كرد و هم خودش قصه مي‌نوشت. پس از 12 سال، آقاي كيانپور سردبيري برنامه را به عهده گرفت و من فقط قصه‌ها را ويرايش مي‌كردم. تا زمان آقاي ميركياني داستانها اغلب همراه با تحولات اجتماعي و سياسي بود. اوايل مضامين ضد آمريكايي و ضد استبدادي و ضد پادشاهي و ... بود. در دوران دفاع مقدس هم همين‌طور. ولي بعد از آمدن آقاي كيانپور اين روند ادامه پيدا نكرد. داستانها عمومي بود. البته هيچ منعي نبود. ولي راديو هم به تبع فضاي فرهنگي كشور تغيير كرده بود. سال 1363 به طور شفاهي به من گفتند كه یک نظرسنجی نشان داده است که قصه ظهر جمعه، دومين برنامه پر شنونده راديو - بعد از صبح جمعه با شما- است. منتهي برنامه ما بسيار بي هزينه بود. يعني ما نه بابت نوشتنش و نه بابت اجرايش پول نمي‌گرفتيم. در حالی که میتوانستیم بگیریم. اما نه بلد بوديم و نه لازم مي‌ديديم براي اين كارها از جمهوري اسلامي پول بگيريم. با اينكه من در اين سه سال كه راديو بودم، بدون مبالغه، در روزهای کاری، هيچ وقت خورشيد را در خانه نديدم. صبح، تاريك و روشن با اتوبوس عازم میشدم، و شب ديروقت هم برمي‌گشتم. بعضي شبهاي نزديك ایام نوروز تا 12:30 كار مي‌كرديم؛ و يك دقيقه هم اضافه كار از كسي نگرفتيم. من حتي به خاطر راديو، استخدام رسمي در آموزش و پرورش را از دست دادم. به همين دليل، امروز، در سن پنجاه و چهار سالگي و بعد از بيست و نه سال كار تمام وقت براي دولت و نظام، فقط بيست و چهار سال سابقه رسمي خدمت دارم؛ و بايد تا شصت سالگي- اگر زنده باشم- كار كنم، تا تازه رسماً بازنشسته شوم.

ساده زيست

سال 1359 كه ازدواج كردم، درآمدمان در حد خرج روزانه بود. حتی کرایه خانهمان را باید از پساندازمان میدادیم. زندگي ساده‌اي داشتيم. آن زمان اجناس همه كوپني و خريد جنس از بازار آزاد يك قبح بزرگ اجتماعي و شرعي بود. ما با خانواده پدریام زندگي مي‌كرديم و براي اينكه به دولت در شرایط جنگی کمک کنیم فقط يك كوپن نفت گرفتيم. تا مدتها، با بچه شيرخواره، مجبور بوديم شبهاي زمستان را با بخاري خاموش بخوابيم. بعدها من بالاجبار رفتم و يك كوپن ديگر گرفتم.

سفرجنوب

در سال 62، با گروه راديويي سپاه سفري به تمام خطوط جنوب و غرب رفتم. سه نفر بوديم. يك پاترول، دو كلاش، جعبه‌اي نارنجك و يك خروار نوار داشتيم. هر جا که می­رفتیم، با رزمنده‌ها و نوجوانان بسیجی مصاحبه مي‌كرديم. بعد هم كه به حوزه رفتم ، با هنرمندان چند سفري به كردستان و جنوب رفتيم و برای رزمندههای سپاه و بسیج و ارتش برنامه اجرا كرديم. معمولاً رزمنده‌ها غروب به بعد توي نمازخانه يا محوطه قرارگاهها جمع مي‌شدند. ديگر هر كس هر هنري داشت نشان مي‌داد. حسن حسيني، قيصر امين پور، حسین اسرافيلي و ... شعر مي‌خواندند. سراج آواز مي‌خواند، من قصه مي‌گفتم و ... در يكي از قرارگاههاي حومه اهواز به قدري جو مذهبي غالب بود كه وقتي سراج آواز مي‌خواند بعضي‌ها با بدبيني نگاهش مي‌كردند. انتظار داشتند فقط نوحه خوانده شود. بعضي‌ها هم با عصبانيت بلند مي‌شدند و بيرون مي‌رفتند.

راديو را رها کردم

سال 1363 به پیشنهاد بعضی از بچه‌هاي واحد ادبيات حوزه هنری و آقاي زم به حوزه هنري آمدم و راديو را رها كردم. يكي از دلايلش اين بود كه احساس كردم راديو مثل اژدهايي است كه سيرايي ندارد و در آن كيفيت فدای کمیت مي‌شود. وارد حوزه كه شدم چیزی به نام استخدام نداشت و از بيمه و بازنشستگي و ... خبري نبود. من حتي در مورد حقوق سؤالي نكردم. اولين حقوق را كه دادند، دیدم دوهزارتومان از حقوق راديو كمتر بود. به آقاي زم گفتم: چرا اینطور است؟. جواب داد: اينجا همه يكسان حقوق مي‌گيرند. يعني كسي با تجربه من برابر يك جوان تازه كارطرح کادی و بعضاً فاقد استعداد ادبی حقوق مي گرفت. 8-7 سال گذشت تا با تأمين اجتماعي وارد مذاكره شدند و البته ظاهراً حق بيمه سالهاي گذشته را هم پرداختند. وضع عجيبي بود. ناهار بعضي روزها آبدوغ خيار بود. خيار را توي دوغ رنده كرده بودند و چند تا كشمش پلويي تويش شناور بود. دوغ را با يك تكه نان مي‌گرفتيم و گوشه‌اي زير درختها مي‌نشستيم و مي‌خورديم. زمستانها اتاقها به قدري سرد بود كه نمي‌توانستيم كار بكنيم. ولي حجم كار خيلي زياد بود. من در بدو ورودم به عنوان عضو شوراي سياستگذاري واحد ادبيات و بعد هم به عنوان مسؤول واحد قصه انتخاب شدم. در واحد ادبيات آقايان فريدون عموزاده خليلي، محسن سليماني، نقي سليماني، حسن احمدي و قاسمعلي فراست بودند و بعدها خود من، خانم طاهره ايبد وآقاي بيوك ملكي را هم آوردم. در شعر فقط آقایان حسن حسيني و قيصر امين پور بودند. وحيد اميري در واحد شعر و مهرداد غفارزادگان در واحد داستان هم سربازي‌شان را مي‌گذراندند. بعضی بچهها به شوخی به آنها می­گفتند: طرح کاد. مخملباف هم مدتها بود به واحد فيلم رفته بود.

کمبودنيرو

آن زمان كمبود نيرو داشتيم، آن هم نيروي متعهدي كه قادر به نوشتن باشد. من در رادیو، تمام نيروهايم صفر كيلومتر بودند و همه را خودم آموزش مي‌دادم. مثلاً آقاي ميركياني در حوزه كلاسهاي بازيگري مي‌رفت، يك نمايشنامه هم بازي كرده بود و داستان نويس نبود. هر چند استعداد آن را داشت . يا آقاي كيانپور بعنوان متصدي امور دفتري آمد و آقای محمد غلامپور هم همین‌طور. من يكي‌يكي با آنها كار مي‌كردم. این بود که به تدریج به اين نتيجه رسيدم كه الآن انقلاب بیش از هر چیز نياز به نيروسازی دارد. لذا به حوزه آمدم؛ که فکر میکردم محیط مناسبی برای انجام این کار است. در حوزه تصميم به ادامه اين كار گرفتم؛ و ده سال از خلاقانه‌ترين سالهاي عمرم صرف تربيت نيرو شد . در حالي كه اگر خودم مي‌نوشتم، الآن شاید وضعم خیلی بهتر از این بود. چون عده‌اي از اين نيروها كه من از جان برايشان مايه‌ گذاشتم، قدردان نبودند و برخوردهاي نقطه مقابل از آنها ديدم. البته براي اينكه ناسپاسي نشود، بايد این را هم بگويم كه در بعد از انقلاب هيچ نويسنده‌اي به اندازه من، كتاب به او تقديم نشد.

نيروسازي

در راديو كه بودم، يك برنامه قصه نويسي در برنامه " آیندهسازان" راه انداختم. آثاري را كه براي برنامه مي‌‌رسيد نقد مي‌كردم، گاهي كتبي برای نويسندگان آنها مي‌فرستادم و گاهي آن آثار را توي راديو مطرح میکردم. مثلاً اولين بار محمدرضا بايرامي را آنجا شناسايي كردم؛ كه دوم دبيرستان بود. يا جلال توكلي و مجيد درخشاني را، که آن زمان دریزد و دهشير يزد دانش آموز دبيرستان بودند. وقتي به حوزه آمدم هم با آنها مكاتبه كردم و گفتم از اين به بعد مي‌توانيد آثارتان را به حوزه بفرستيد. آثارشان را كه مي‌آمد نقد دقيق مي‌كردم و پس مي‌فرستادم. بعضي كارها را هم اصلاح مي‌كردم و در گاهنامه‌هاي داستان چاپ مي‌كرديم. در سال 1365 يك دوره آموزش فراگير حضوري داستاننویسی را شروع كرديم كه از دوره اولش افرادي مثل خانمها راضيه تجار، سميرا اصلانپور، زهرا زواريان ، جمیله جانقربان ، فرح براتچی ، فروزنده داورپناه ، مهناز بهمن ، هما کلهری و آقايان جواد جزيني ، محمدعلي گوديني ، محسن مؤمني ، علی اکبر والایی ، حسن بنی عامری ، محمد طبیبزاده ، علی اصغر فهیمی ، مصطفی شکیباخو ، محمدرضا محمدي پاشاك بيرون آمدند. در اين ده سال من فقط يك كتاب كوچك نوشتم به نام «نگو نمي‌توانم» براي خردسالان كه حوزه چاپ كرد و يك كتاب مجموعه داستان به نام «خداحافظ برادر» و بقيه آثارم بيشتر نقد و پژوهش بود. كتابهايي مثل «و اما بعد ...»؛ كه تئوري ادبيات كودكان است. «به بياني ديگر»؛ كه جلد دوم همان كتاب است. يا «نيم نگاهی به هشت سال قصه جنگ»، « بيست سال تلاش» يا كتاب « نگاهي به ادبيات كودكان قبل و بعد از انقلاب»، "بیایید ماهیگیری بیاموزیم"، ...

پيش از آنكه سرها بيفتد

كتاب "كينه ازلي" نوشته آقاي ابراهيم حسن بيگي که به دستم رسيد، ديدم علاوه بر اينكه اصلاً نقد ساختار و تكنيك نيست، فقط ظواهر محتواي آن را نقد كرده است. ولي اين كتاب توجهم را به خود رمان «رازهاي سرزمين من» رضا براهني جلب كرد. رمان را كه خواندم ديدم خيلي نكته‌ها بوده كه آقاي حسن بيگي آنها را نگفته است. سپس اين نقد را نوشتم. چون رمان بسيار خطرناكی بود از اين جهن كه وحدت ملي را به خطر ميانداخت از طرف بنیاد فارابي هم به مبلغ بالایی خريداري شده بود كه تبديل به فيلم سينمايي شود. البته اين نقدها باعث توقف آن جريانات شد؛ ولي براهني پول را گرفت و ...

زير نور شمع

آن روزهاي فوت امام در واحد ادبيات حوزه بودم. سيد محمد آويني سردبير "سوره" بود. جلسه‌اي اضطراري تشكيل داد و از من هم دعوت كرد. من همان موقع يكي دو شبه داستان كوتاه "حضور" و قطعه‌اي هم تحت عنوان " امام عاشقان " را با اسم مستعار جواد مشكور نوشتم. سيد محمد كار توي سوره را خيلي جدي مي‌گرفت. همه جمع مي‌شدند و مطالبي را كه قرار بود چاپ شود در جمع مي‌خواندند و ديگر افراد راجع به آن نظر مي‌دادند. يادم مي‌آيد داستان "حضور" ( بعدها بنیاد پانزده خرداد هم، فصلنامهاش را " حضور " اسم گذاشت) را مي‌خواندم و گريه مي‌كردم كه ناگهان برق رفت و مجبور شدم ادامه داستان را با نور شمع بخوانم.

زلزله در حوزه

سال 1368 يك درگيري بين بچه‌هاي واحد ادبيات و محسن مخملباف با آقاي زم شروع شد. طوري كه من پيگيري كردم و آقاي زم براي من توضيح داد، گويا ايشان براي اولين بار روي دو فيلمنامه بايسيكل ران و شبهاي زاينده رود مخملباف ان قلت گذاشته بود. و به مخملباف گفته بود :بايسيكل ران خيلي روي مظلوميت افغانيها در ایران تأكيد دارد. د رحالي كه جمهوري اسلامي كم روي افغانها مايه نگذاشته؛ و از اين بابت، كم خسارت نديده است و نميبيند. محل وقوع آن را توي كشوري خارجي غير از ايران قرار بده. كه اتفاقاً بعد هم مخملباف محل وقوعش را در پاكستان گذاشت. شبهاي زاينده رود هم، آنهايي كه ديده بودند، مي‌گفتند نوعي چرخش نگاه اعتقادي و سياسي از سوي مخملباف در فيلم وجود داشته وجهتگیری و تقيدات اسلامي نداشته است.
روزي خانه بودم، دو نفر از دوستان آمدند و گفتند اين اتفاق افتاده و ما مي‌خواهيم جلوي آقاي زم بايستيم. من هم دلخوريهاي خاص خودم را از آقاي زم داشتم. مثلاً من داستاني را در گاهنامه داستان گذاشته بودم كه ضد سرمايه‌داري بود. ايشان گفته بود كه نبايد چاپ شود. يا جايي تجليلي از دكتر شريعتي كرده بوديم و ايشان جلويش را گرفته بود. صحبت‌هايي هم از طرف دوستان ما میشد و آقاي زم را به جناح طرفدار سرمايه‌داري انتساب مي‌دادند. من كه به كل از محتواي فيلمنامههاي مذكور بي­خبربودم، با بعضي از اين نشانه‌ها باور كردم و با بچه‌ها همراه شدم. وسط درگيريها بود كه آقاي زم پيغام فرستاد و وقتي براي ملاقات با من خواست. به بچه‌ها گفتم. گفتند برو. رفتم و ايشان توضيحاتي داد و بخصوص روي علاقه‌اش به مقام معظم رهبري خيلي تأكيد كرد (آن موقع ايشان رئيس جمهور بودند) و يك جريان سياسي را پشت قضيه ترسيم كرد و گفت من به اين خاطر مظلوم واقع شده‌ام كه طرفدار آقاي خامنه‌اي هستم. بعد توي جلسه نقد داستان هفتگی خواستم با بچه ها سر این اختلافها بحث كنم. ولي برخورد خوبي نكردند و به جاي استدلال شروع كردند به انگ زدن به خود من. ديدم اينجا بحث بر سر اين است كه هر كه با ما نيست بر ماست. اين شد كه من خودم را كنار كشيدم. البته طرف آقاي زم هم نرفتم. بچه‌ها دلخور شدند. بعد هم همه رفتند و كل واحد ادبيات، شد من. من هم چند شاگردي را كه در كلاسهاي داستان نويسي حوزه پرورش پيدا كرده بودند به کمک آوردم. از جمله آقايان مومني، جزيني، و خانمها اصلانپور و بهمن و تجار. بعدها هم بايرامي و غفارزادگان و حسن بيگي را آوردم. آقايان ميركياني و كيانپور هم از بيرون به اين جمع كمك ميكردند. سالهاي 69-67 مسؤول كل واحد ادبيات حوزه بودم. البته بعدها رابطه من با بعضی از آن دوستان رفته از حوزه خوب شد. مثلاً مرحوم سيد حسن حسيني يكي دو سال قبل از فوتش در جلسه‌اي آمد و با من روبوسي و در واقع آشتي كرد. یا آقای عموزاده خلیلی بزرگواری کرده بود و در مراسم نکوداشت بنده- با وجود کسالت- شرکت کرده بود. همچنین با آقایان حسن احمدی، نقی سلیمانی، محسن سلیمانی، سالهاست مشکلی نداریم و روابطمان حسنه است.

استعفا

اواخر دهه شصت احساس كردم حوزه به سمت ديگري مي‌رود و آقاي زم سياست برداشتن هنرمندان را از رأس واحدهاي حوزه هنري دنبال مي‌كند و تصميم گرفته با اين سياست، هنرمندان را زير يوغ خودش بياورد. شيوه هم اينطور بود كه يك نيروي اجرائي فعال را زير دست مدير واحد مي‌گذاشت و مي‌گفت اين مدير اجرائي شما باشد. پس از مدتي شما احساس مي‌كرديد كه در تصميم‌گيريهاي مربوط به واحد هيچ دخالتي نداريد و جلسات مدير حوزه با مدير اجرائي شما تشكيل مي‌شود. وقتي اعتراض میكردید، میگفتند :ما فكر كرديم وقت شما ارزش دارد و بيخود در اين جلسات تلف نشود.
نتیجه این شد که من از مسؤوليت واحد ادبيات استعفا دادم و براي دوستاني كه همه را هم خودم به حوزه آورده بودم جريان را نوشتم و به آنها هشدار دادم. اما متأسفانه بعضي‌ها بجاي حمايت، در پشت صحنه رفته بودند و با آقای زم اعلام همبستگي كرده بودند. اين شد كه بيش از يك دهه(دهه هفتاد) واحد ادبيات حوزه نه زايشي كرد و نه نيروي قابل توجهي به جامعه ادبي كشورعرضه كرد. براي اينكه عده‌اي كه هنوز خودشان احتياج به آموزش داشتند، سرپرستي و آموزش استعدادها را به عهده گرفتند.

سوره نوجوانان

پس از استعفا از مسئولیت واحد ادبیات حوزه هنری، سوره نوجوانان را بينانگذاري كردم و 4 سال سردبيرش بودم. آقاي زم هم انصافاً توي مجله كاري با ما نداشت. حتي يكبار نشد كه يك كلمه را جابجا كند. من در آن مجله، سرمقاله‌هاي تندي مي‌نوشتم. اما حتي گاهي كه فرصت نمي‌كردم سرمقاله بنویسم، مي‌گفت: چرا ننوشتيد؟ سوره نوجوانان مجله موفقي بود و با آن توزیع واقعاً بد، تيراژش حدود 20 هزار نسخه بود. بعد هم که دو هفته نامه‌اش كرديم.

همسايه سيد

همزمان سيد مرتضي آويني سردبير سوره و با ما همسايه شد. ساختمان ما، ساختمان سمعي بصري حوزه در خيابان سميه تقاطع نجات اللهي بود. ما هر دو در طبقه سوم بوديم. آپارتمان پشت به قبله دست سوره و آپارتمان صد و هفتاد- هشتاد متری رو به قبله در اختيار ما بود. او همزمان سردبير سوره و مسؤول واحد تلويزيوني حوزه بود و با برنامه روايت فتح هم همكاري مي‌كرد. آدم بسيار فعالي بود. سيد محمد آويني كه از سوره استعفا داد، سيد مرتضي جايگزينش شد.
سيد محمد آويني از سال 1366 با ما در واحد ادبيات حوزه همكار شد. سيد محمد آدمي بسيار اخلاقي و دوست داشتني است. من خيلي به او علاقهمند شدم. يك روز به طور اتفاقي از سيد مرتضي صحبت مي‌كرد. گفت :آقا مرتضي تومني يك تومان با ما فرق دارد. من نفهميدم منظورش از "ما" من هم بودم يا خودش و برادرهاي ديگرش را مي‌گفت. لذا، به من كمي برخورد. بعد كه سيد مرتضي به جاي او به مجله سوره آمد، چون سيد محمد به حالت قهر از سوره رفته بود، تعجب كردم كه چطور در چنین شرایطی، برادر بزرگتر مي‌تواند بجاي او بيايد. ولي بعد به تدريج كه با سید مرتضی آشنا شدم، ديدم واقعاً آدم دوست داشتني است و حتي بيشتر از سيد محمد به او علاقه‌مند شدم.

دفتر شلوغ سوره

من معمولاً هر جا هستم خيلي خلوتش میکنم. نمي‌گذارم كسي توي دفتر بيكار باشد. اما كارسورهایها بعدازظهر بود و دفترشان خيلي پر رفت و آمد. مي‌آمدند و تا دير وقت مي‌نشستند. البته سید مرتضی آويني به خاطر مشغله زياد كمتر توي دفترش بود. ظهرها نماز جماعت در سوره برگزار مي‌شد و آويني – هروقت بود- جلو مي‌ايستاد. بعضي وقتها موقع وضوگرفتن (چون جمعيت واحد آنها خيلي زياد بود) به دفتر ما مي‌آمد و وضو مي‌گرفت. يادم هست: بعضي وقتها لبه پاچه شلوارش را مي‌زد بالا و مي‌رفت دستشويي.
فرق ديگر روش من با شهيد آويني اين بود كه او بعضي افراد با پيشينه‌هاي منفي را دور خودش جمع مي‌كرد و با نفوذ شخصيتيش رويشان كار مي‌كرد و آنها را در جهت اهدافش مورد استفاده قرار مي‌داد. تزش اين بود كه بايد اينها را به كار گرفت. اما من تا اطمينان كاملي از گذشته افراد نداشتم از آنها براي همكاري ثابت دعوت نمي‌كردم.
آقا مرتضي ويژگي جالبي كه داشت اين بود كه خيلي گشاده‌رو بود. هميشه لبخندي داشت كه خيلي شيرين و دلنشین بود. خود چهره زيبا بود وآن لبخند زيباترش مي کرد. امكان نداشت كه با كسي سلام و عليك بكند و لبخند نزند. اين لبخند را كه مي‌زد خيلي بي غل و غشتر نشان مي‌داد و احتمالاً اگراز او، چيزي هم توي دل کسی بود پاك مي‌شد.

آويني چقدر وقت دارد؟

آويني توي كارهايش خيلي بهروز بود. يعني كتابهاي فكري مورد علاقه‌اش را سريع تهيه مي‌كرد، مي‌خواند و بازتابش را توي مجله‌اش مي‌ديدي. آقاي زم در جلسه‌اي از آقاي حسن كسمائي- از نويسنده‌هاي قديمي مطبوعات کشور- دعوت كرده بود. من و آويني هم بوديم.آقای آويني دنبال كتاب «هشدار به زندگان» روژه گارودي ترجمه آقاي كسمائي مي‌گشت. آنجا به آقاي كسمائي گفت و او هم بعداً برايش فرستاد. من هميشه متعجب بودم كه آويني چقدر وقت دارد؟ با اين سرعت مي‌خواند و مقاله مي‌نوشت. با چند اسم توي مجله سوره مطلب مي‌نوشت. از آن طنزهاي كاكتوس بگیرتا مطالب به اسم خودش، و نقد فيلم‌ها و ...

"باغ بلور" وعَلَمَ وحدت

وقتي آقا مرتضی آويني به سوره آمد مسؤولين چند بخش مجله از جمله داستان- آقاي عبدالمجيد حسيني راد- قبلاً همراه با سید محمد آويني رفته بودند.آقا مرتضی از من خواست كه كسي را براي دبيري بخش داستان معرفي كنم. من خانم زهرا زواريان را معرفي كردم. ايشان از شاگردان كلاسهاي قصه خود من بود كه بعدها به لحاظ سياسي راهش را جدا كرد. اين خانم، مدتي كه از تصدی مسئولیت بخش داستان توسط او ‌گذشت، به تصور خودش علم وحدت را بلند كرد و مي‌خواست بين بچه‌هايي كه از حوزه رفته بودند و آنهايي كه مانده بودند ايجاد وحدت كند. من گفتم: اولاً شما در قد و قواره‌ اين كار نيستي. برای ایفای چنین نقشی، بايد كسي باشد كه دو طرف به بزرگتري قبولش داشته باشند. بعد هم، اين وحدتي كه مي‌گويي] آن زمان [ امكان‌پذير نيست، چون اختلافات سر جاي خودش باقيست. دو جريان سياسي متضاد بين بچه‌هاي مسلمان وجود دارد و اينها سايه هم را با تير مي‌زنند.
ولي ايشان ديگر احساس استقلال مي‌كرد و زير بار نمي‌رفت. من نقدي بر «باغ بلور» مخملباف نوشته بودم. مي‌دانستم كه اگر به خانم زواريان بدهم، با آنکه شاگرد خود من بوده، آن را چاپ نمي‌كند. لذا، آن را مستقيم به سيد مرتضي دادم؛ و او هم بی اطلاع آن خانم ، آن را در سوره چاپ كرد. بعد آن خانم جوان، از اینکه نقد مذکور بدون مشورت با او در مجله چاپ شده بود، ناراحت شده و اعتراض كرده بود و آقاي آويني هم جواب مقتضي را به او داده بود. بعد سيد مرتضي پيش من آمد و گفت: مگر اين خانم شاگرد شما نبوده؟ گفتم : چه میشود کرد! دنیا اينجوري است ديگه!

تمبرهاي آذري

پسر بزرگم، محمد، آن زمان كوچك بود. بعضي وقتها تابستان مي‌آوردمش دفتر مجله. او آلبوم تمبر داشت. سيد مرتضي فهميده بود كه محمد تمبر جمع مي‌كند. بعضي وقتها نامه‌هايي که از خارج كشور به دستش مي‌رسيد، تمبرهايش را مي‌بريد و مي‌داد به من؛ و سفارش مي‌كرد كه: بده به محمد.
يكبار با گروهی سفري به جمهوری آذربايجان رفته بود. وقتي برگشت، ديدم يك پاكت پر از تمبر خريده است. در آن حال و هوا و روزهاي محدود سفر، بلند شده بود و رفته بود پستخانه و براي محمد تمبر آنجا را خريده بود.
اين خيلي روي محمد اثر گذاشت. فكر كنم سال چهارم دبستان بود. روزي آمدم خانه و گفتم :آقا مرتضي شهيد شده.
محمد بچه خويشتن‌داري است. اما ديدم بغض كرد و رفت گوشه‌اي نشست. گريه مي‌كرد. كمي بهش دلداري دادم. شب كه خوابيده بود، ديدم سرش را زير لحاف كرده و دارد بیصدا گريه مي‌كند. صبح روز بعد ديدم مدرسه نمي‌رود. به مادرش گفتم : چي شده، گفت : دنبال پيراهن سياهش مي‌گردد. و تا پيراهن سياهش را نپوشيد مدرسه نرفت.( گريه مي کند.)

داستانهاي پيامبر

دغدغه نوشتن در مورد پيامبر(ص) را از سال 1359 داشتم. گاهنامه ادبيات كودكان موسوم به " کتاب کودک و نوجوان " که زير نظر آقاي محمود حكيمي چاپ میشد، در سال 59 با من مصاحبه‌اي انجام داد؛ و آنجا گفتم که خيلي دلم مي‌خواهد راجع به پيامبر بنويسم. آن موقع "داستان راستان" شهيد مطهري را مرور مي‌كردم. داستاني دارد با عنوان «تشنه‌اي كه مشك آب بر دوش داشت» كه در مورد جناب ابوذر است. ديدم جالب است. به چند تاريخ ديگر هم مراجعه كردم و آن را تكميل كردم و داستان «تشنه ديدار» را نوشتم؛ كه سال 1361 در كانون پرورش فكري چاپ شد و تا امروز با تيراژ 415 هزار نسخه، پر تيراژترين كتاب كانون است و در هند هم توسط يكي از اساتيد زبان فارسي ترجمه شده است. بعد از آن شروع به فيش‌برداري از زندگي پيامبر كردم و دو جلد از زندگي رسول اكرم(ص) را در سال 1359-1360 براي نوجوانان نوشتم.
هردوی این داستانها در كانون برای چاپ تصويب شد.اما چون هنوز در این زمینه نقاط كوري براي خودم وجود داشت، جلوي چاپ كار را گرفتم. با آنکه چاپ این آثار توسط کانون، برای کسی در موقعیت من، در آن زمان، بسیار ارزشمند بود.
بعد از آن تا چند سال درگير كارهای اجرایی بودم. تا اينكه در سال 66 دوباره جلد اول را با يك نثر كاملاً متفاوت نوشتم و تحت عنوان «يثرب، شهر يادها و يادگارها» در 1367 چاپ شد و در مراسم كتاب سال ارشاد(68) با دو كتاب ديگر به مرحله نهايي رسيد و در اولين جشنواره قصه‌هاي قرآني سازمان اوقاف به عنوان كتاب اول برگزيده شد.
سال 1373 كه "سوره نوجوانان" را رها كردم، تصميم گرفتم دیگر هيچ كاراجرایي نكنم و فقط داستان زندگی رسول اکرم(ص) را بنويسم.لذا، دوباره با يك نثر و زاويه ديد متفاوت شروع به كارنوشتن آن كردم. دو جلدش را نوشته بودم كه آقاي ميركياني گفت :بيا اين را براي راديوهم به صورت نمايش كار كن. ديدم پيشنهاد خوبي است. ايشان طرح برنامه از سرزمين نور را به راديو داد. من، همزمان، اين داستان را هم براي راديو و هم براي كتاب مي‌نوشتم. آن موقع آقاي زورق مدير راديو بود و هر امكاني را كه آقای ميركياني خواست در اختيارش گذاشت. حتي براي اجرا، از دوبلورهاي مشهور سينما دعوت كردند. كه این کار اصلاً در راديو سابقه نداشت. اين برنامه حدود 10 سال - تا آخر زندگي حضرت علي(ع) - دوام آورد. 3 سال با من و بعد با آقاي سعيد روح‌افزا كه با اسم مستعار سعيد آل رسول كار مي‌كرد. آنجا حدود 77 برنامه حدوداً نیم ساعته را نوشتم. از تولد جناب عبدا... تا سال پنجم بعثت. نزديك سه سال بدون وقفه در خانه مي نوشتم. تا اینکه به تدریج احساس يك يكنواختي ‌كردم.چون من مقيد بودم كه در هر قسمت این رمان نوعی نوآوري به وجود بياورم. احساس كردم نمي‌توانم با همان قدرت ادامه دهم. اين بود كه از ادامه کارانصراف دادم.

آقاي سرشار ادامه بدهيد

مقداري از پخش برنامه گذشته بود، كه مجموعه عوامل آن را از طرف مقام معظم رهبري دعوت كردند .آنجا،حضرت آقا خيلي اظهار لطف كردند و رهنمودهايي دادند . در نهايت هم هديه‌اي به همه اعضا دادند. آنجا آقا، آن جمله غرورآفرین برای بنده را فرمودند كه :«آقاي سرشار! اين كار اگر بيست سال هم طول بكشد، شما آن را ادامه بدهيد . اگر در اين بيست سال، هيچ كار ديگري هم انجام ندهيد، برايتان كافي است»

توصيه دوم

يكي ديگر ازتوصيه‌هاي ايشان اين بود كه گفتند: نثرفعلی اين نوشته، دشوار است و بهتر است ساده‌ترش كنيد. البته آن زمان چون چند مجلد کار براي چاپ رفته بود، امكان تغيير نبود. كتاب هم كه در 14 مجلد چاپ شد، بعضي از كتاب‌داران كانون گفته بودند كه اين نثر براي نوجوانها سخت است. تصميم گرفتم نثر كتاب را در چاپ مجدد ساده‌تر كنم. تصويرها را هم تصويرگران متعددي كشيده بودند. تصميم گرفتيم تصويرگرواحدي آنها را مجدداً تصویرگری كند. در كانون، آقایان شجاعی و گروگان با اين تغييرات و همچنين چاپ مجدد كتاب توسط كانون مخالفت كردند. من كتاب را به "پيام آزادي" دادم. آنجا تصاويرجدید را هم آقاي صلواتيان كشيد و مجموعه مجدداً به چاپ رسيد. اما دل من هنوز با نثر اصلي بود. با خودم گفتم آن نثررا براي بزرگسالان چاپ كنم. البته باز هم خيلي كم ساده‌اش كردم و آن را به " به نشر" ( انتشارات آستان قدس رضوي) پيشنهاد دادم؛ و آنها در دو مجلد با نام «آنك آن يتيم نظركرده» چاپش كردند.

کتابهاي نقد

بعد از 1376 احساس كردم با توجه به فضاي سياسي كشور، براي داشتن حضور فعالتر در جامعه، بايد وارد كار مطبوعات شوم. 1375 مدتي سردبير گاهنامه پويش شدم، كه گاهنامه تخصصی ادبيات كودكان در كانون پرورش فكري بود. پنج شماره را آماده كردم و به كانون دادم كه 4 شماره چاپ شد . اما بدون ذکر هیچ توضیح و توجیهی، شماره پنجم آن ، تا امروز چاپ نشده است. همچنين در اين سالها خيلي نقد انجام دادم. دو جلد "الفباي قصه نويسي"، مجموعه نقد و مقاله "منظري از ادبيات داستاني پس از انقلاب" ،" پيش كسوتان ادبيات كودك: صبحي مهتدي" ، "صمد بهرنگي آنگونه كه بود"... و از كارهايم براي كودكان و نوجوانان «طنابي از آتش»، (شأن نزول سوره مسد)، «كك به تنور»، «گنجشكك و پنبه دانه»، «خروسك و پادشاه»، «دم پيشي»، «ببارد باران، نبارد باران» و ... را به چاپ رساندم.

ترجمه ها

من حدود ده مجلد قصه‌هاي حيوانات در قرآن را براي بچه‌ها از عربي ترجمه كردم و نزديك به ده- پانزده مجلد كتابهاي دیگر كودك و نوجوان را هم از انگليسي ترجمه كردم.

جريان يک‌طرفه

اخيراً كانون پرورش فكري قراردادي را امضاء كرده كه به نویسندگان آثار خارجی که به فارسی ترجمه می شوند، حق كپي رايت بپردازد. امضاي اين قانون اصلاً به سود کشور و فرهنگ ما نيست. لااقل به سه دليل:
غربيها كه پس از جنگهاي صليبي كتابخانه‌هاي مرجع مسلمانان را به غارت بردند، آيا به آنها كپي رايت پرداختند؟ در موارد بسیاری، حتي منبع آثارشان را هم ذكر نكردند.
امروزه جريان ترجمه يكطرفه است. يعني از خارج به داخل. لذا ما فقط بايد به غربیها پول بدهيم.
پس از اجراي اين قانون شما حق نداريد يك كلمه از متن اصلي را جابجا كنيد و بايد كاملاً واردكننده دست و پا بسته فرهنگ غرب باشيد.

كارهاي پراكنده

خرداد سال 1378با چند تن دیگر، انجمن قلم ايران را تأسيس كرديم كه در 4 دوره عضو و رئیس هيئت مديره منتخب، همچنین هفت سال و نيم تمام رئیس هئیت موسس و مدیر عامل آن بودم. يكسال و نيم هم دبير گروه ادب و هنر روزنامه جوان بودم و با سرمقاله‌هاي صریح و بی تعارف، من، سمت و سوي آن گروه و بخش تغيير كرد. همچنين پس از آمدن آقاي بنيانيان به حوزه هنری عضو شوراي سردبيري مجله ادبيات داستاني و از دي ماه 1382 سردبير سروش نوجوان شدم. سه دوره بعنوان عضو هيئت منصفه مطبوعات انتخاب شدم. دو رمان «يك داستان واقعي» بوريس بولوي و «صداي تير درگردنه» از يك نويسنده قرقيز را باز نويسي كردم. همچنين دو دوره نامزد نمايندگي مجلس شدم. يك دوره در فهرست جامعه روحانيت مبارز و پانزده گروه سیاسی دیگر؛ و دوره بعد بصورت مستقل.

جنگ وصلح

در بنياد جانبازان تدريس مي‌كردم و بعد از آمدن آقاي مجتبی شاكري مسؤوليت جلسات نقد آنجا را بعهده گرفتم. آنجا هر ماه يك رمان را همه مي‌خواندند و با مديريت من نقد مي‌ شد. يكي از اين رمانها "جنگ و صلح" بود. اين كتاب اگر با قطع وزيري و حروف امروزي چاپ شود حدود 4 هزار صفحه است. خواندن كتاب حدود يك ماه و نيم و روزي ده ساعت مطالعه طول كشيد و حدود 15 روز هم صرف يادداشت برداري‌هايش كردم.درضمن مقام معظم رهبري بارهادرباره‌اين کتاب صحبت كرده بودند. نقدهاي خارجي‌ها درباره اين اثر هم اكثراً توصیفی- توضيحي بود و اينطور نبود كه ضعف و قوت آن را با هم بگويد و منتقر مرعوب نشود. چيزي حدود شش ماه صرف نوشتنش كردم و انتشارات سوره هم اقدام به چاپش به صورت " نگاهي تازه به جنگ و صلح" كرد.
بعد از آن کارگاه رمان حوزه باز به توصيه عام مقام معظم رهبري تصميم گرفت كه بعضي رمانهاي بزرگ جهان را تلخيص كند. من "جنگ و صلح" را در كمتر از یک سوم حجم اصلی کوتاه کردم؛ كه بعد از پنج سال هنوز چاپ نشده است. در حالي كه به نظر خودم، اين تلخيص، براي خوانندگان عادي، از اصل رمان، جذابتر است.

چرا رمان ننوشته‌ام؟

براي نوشتن رمان، من نياز به يك فرصت مستمر پيوسته دارم. طي اين سالها با آن همه كار اجرائي پراكنده و آن فشارهاي عمومي كه روي امثال ما بود، چنين فرصتي را پيدا نكرده‌ام. البته كسي نمي‌تواند به بنده بگويد كه كار نكرده‌ام. من حتي از زندگي شخصي خودم مايه گذاشتم. يعني من در سالهاي بعد از انقلاب مثل دیگران زندگي نكردم. فقط كار كردم. كارهايي كه بيشترش را دوست نداشتم. فقط احساس ميكردم باري است كه بر زمين مانده و كس ديگري به زیر آن، شانه نمي‌دهد. درعين حال، " آنك آن يتيم نظركرده " درواقع يك رمان بالغ بر ششصد صفحه از زندگي رسول اكرم(ص) است.

نسل پاستوريزه

داستان نويسان جوان امروز نسبت به اوايل انقلاب به لحاظ آشنايي با شگردهاي داستان نويسي با تجربه‌تر شده‌اند. اما اينها دو كمبود دارند : يكي آن ايمان و باور يقيني و خدشه ناپذيراست. يعني به لحاظ اعتقادي آن قطعيت را در آثارشان نمي‌بينيم. ديگر اينكه تجارب نسل‌ ما بيشتر بود و بعضي فراز و فرودهاي جدي مثل قبل از انقلاب، انقلاب و جنگ را ديده بود. اين نسل كمي پاستوريزه بزرگ شده و آثارش هم به لحاظ مايه‌هاي تجربي و انساني ضعيف‌تر است. از طرفي، خواننده كتاب هم كم شده و تيراژها پايين آمده و انگيزه‌هاي مادي و نفساني براي نويسنده بيشتر شده است.

زندگي اقتصادي

ابتدا- برای مدت کوتاهی- به توصيه يكي از دوستان حق‌التحرير كتابها را خودم خرج نمي‌كردم و براي فعاليتهاي فرهنگي مي‌دادم. به من اينطور القاء شده بود كه در ست نيست آدم از راه قلم نان بخورد. قلم فقط يك تعهد است. بعد ديدم با آن حقوقهاي ناچيز نمي‌شود زندگي كرد و بالاجبار از حق‌التحريرم استفاده كردم. البته اجحافهاي زيادي به من شد. آن روزها قراردادهاي كانون خيلي پيچيده بود. آخرش كه حساب كردم ديدم حدود 5/3 درصد قيمت روي جلد مي‌شود. البته تيراژها بالا بود. يكبار هم انتشارات محمدی- طرف قرارداد وزارت آموزش و پرورش- حق‌التحرير 60 هزار جلد تشنه ديدار را به من نداد. آن هم با استناد به قرارداد كانون كه تيراژ بالاي 80 هزارتا را پيش‌بيني نكرده بود. يا مثلاً 55 هزار جلد از مهاجر كوچك توسط خانه ادب و هنر كودك و نوجوان چاپ شد. بعد به من گفتند در قيمت گذاري اشتباه كرده‌ايم و سود نبرده‌ايم. من هم حق‌التحرير آن را نگرفتم.
آخرين حقوق من از حوزه هنري در اسفند 1384، 198 هزارتومان بود و در سال 1385 كه دولت حداقل حقوق را 200 هزارتومان تعيين كرد به خالص دریافتی 205 هزارتومان رسيد. 135 هزارتومان هم بخاطر مجله ادبيات داستاني مي‌گرفتم. لذا قسمت اعظم زندگيم را از نويسندگي تأمين مي‌كنم.

بايكوت هميشگي

انتشاراتي‌هاي مذهبی، اغلب ارتباط خوبي با اکثر كتابفروشي‌هاي شهرستانها ندارند. آنها حاضر نيستند كتابهاي ما را توزيع كنند ولو اصل كتاب هم به ظاهر مذهبي نباشد. ما هميشه بايكوت بوده ايم. كتابفروشي‌هاي جلو دانشگاه هم هرگز از ما كتابي در قفسه هایشان نگذاشتند. تلاشي هم به معني علمي و كاربردي از طرف ناشران يا دولت برای بهبود این وضع انجام نشده وفروش كتابهاي ما به طرق ديگر بوده است. حتي خيلي از ناشران مذهبي صرف هم كتابهاي ما را در قفسه هایشان نمي‌گذارند. حتي نمايندگيهاي سازمان تبليغات اسلامی در فرودگاهها و ترمینالها، يك عنوان از كتابهاي حوزه هنري را ندارند. معضل ديگر اين است كه وزارت ارشاد فقط از كتابهاي چاپ اول خريداري مي‌كند.حالا تكليف كتابهايي كه توسط وزارت ارشاد دولت سابق، به دلايل سياسي خريداري نشده چه ميشود، بماند. مثلاً حدود 20 عنوان از كتابهاي مرا دفتر نشر فرهنگ اسلامي چاپ كرده و با وجود نایابی، از 1377 هيچكدام را تجديد چاپ نكرده است.

کارهاي جديد

فعلاً سردبير" ادبيات داستاني" و "سروش نوجوان" و با عنوان استادیار و رئیس هئیت علمی گروه ادبيات انديشه همكار پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي هستم و هفته‌اي يك بار جلسات نقد داستان حوزه هنري را اداره مي‌كنم. از آثار جديدم هم كتاب «راز شهرت صادق هدايت» چاپ شده و نقد «بوف كور» صادق هدايت درقالب یک کتاب بالغ بر دویست صفحه ای درحال آماده شدن است. در آينده هم قرار است نقد «داش آكل» هدايت را به شكل كتابي كوچك براي پژوهشگاه بنويسم. كارهاي نيمه تمامي هم از گذشته مانده كه به يك فرصت براي پاك نويسشان نياز دارم. جلد سوم «الفباي قصه نويسي»، جلد سوم «به بياني ديگر» درباره ادبيات كودكان، تكميل كتاب «بيائيد ماهيگيري بياموزيم» در نقد ادبي، و مجموعه‌اي از نقدها كه تابه حال چاپ نشده است. اخيراً هم در برنامه نقد كتاب 4 تابحال در 12 برنامه به عنوان كارشناس حضور داشتم. ضمن آن که به پیشنهاد گروه کودک و نوجوان شبکه یک سیما تا پایان امسال، بناست يك روز در ميان، ده دقیقه مانده به اذان مغرب، یک حکایت 5-4 دقیقه ای را به صورت قصه گویی برای نوجوانان، اجرا کنم.

5 نظر

به نام خدا
سلام آقاي سرشاربزرگوار..خسته نباشيد.تنها صداست كه مي ماند.تشكرازشما به خاطر قصه هاي زيبايتان باصداي گرم شما در روزهاي جمعه دعا كنيد مولايمان در آن جمعه موعود بياييد.اين عيد بزرگ اغازولايت و امامت آقا امام زمان عج رابه شما وخانواده محترمتان وهمكارانتان در راديو وسيما تبريك عرض مينمايم.سايت شمارا لينك دادم التماس دعا
يامهدي عج

سلام
از آشنايي با پايگاه جناب عالي بسيار خوشحالم و خوشحال تر از اين كه خواهم توانست از تجربيات شما درس بگيرم
باعث افتخار بنده است كه در وبلاگم حضور پيدا كنيد و نظر مثمر ثمرتون را بفرماييد
متشكرم

سلام . وبلاگ خيلي زيبايي داريد . همچنين داستانهاي بسيار زيبايي . دارم وبلاگتان را لينك مي كنم . قابل دانستيد به من هم سري بزنيد.

خوشحال مي شوم سري بزنيد و نوشته هايي كه ادبي مي دانمشان را نقدي كنيد . كه آيا اين راهي كه مي روم مقصدي دارد ؟

با سلام
شهر حماسه با یک پیشنهاد، منتظر همراهی شماست.
موفق باشید.

ارسال نظر