آخرین خبر

  • • برگزاری هفتمین جشنواره قلم زرین در روز 14 تیر(روز ملی قلم)
  • چهارشنبه 09 تیرماه 89

    جام جم آنلاين: دبير جشنواره قلم زرين گفت: برگزيدگان اين جشنواره روز 14 تيرماه همزمان با «روز ملي قلم» در سه بخش داستان، شعر و تحقيق و پژوهش ادبي معرفي مي شوند.

    احمد شاکري روز چهارشنبه در گفتگو با ايرنا افزود: در آيين اختتاميه هفتمين دوره جشنواره سالانه «قلم زرين» از 15 اثر برتر تقدير مي شود.

    وي گفت: پس از داوري آثار رسيده به دبيرخانه جشنواره، سه اثر در بخش داستان ، 8 کتاب در بخش شعر و 4 اثر در بخش تحقيق و پژوهش به عنوان آثار برگزيده انتخاب شده اند.

    شاکري بيان داشت: براساس آيين نامه اجرايي جشنواره قلم زرين، آثار منتشر شده در سال 88 که حداقل از يکصد امتياز ميانگين 85 را کسب کرده باشند به عنوان برگزيده معرفي مي شوند.در روز اختتاميه 4 اثر که در رتبه پايين تر قرار گرفته اند شامل 2 کتاب در حوزه شعر ، يک اثر در نقد و پژوهش ادبي و يک کتاب در حوزه داستان معرفي خواهند شد.

    دبير جشنواره قلم زرين در خصوص داوران بخش هاي مختلف اين جشنواره گفت: در بخش داستان سميرا اصلان‌پور ، حسين فتاحي و راضيه تجار ، در حوزه شعر حسين اسرافيلي ، عباس براتي پور ، رضا اسماعليي و در حوزه پژوهش علي اکبر ولايتي ، ابراهيم خدايار ، کامران پارسي نژاد کار داوري آثار را بر عهده داشته اند.

    شاکري اظهارداشت: طبق مصوبه هيات مديره کتابي که به عنوان کتاب سال قلم زرين معرفي شود 8 سکه تمام بهار آزادي، لوح تقدير و تنديس جشنواره و به آثار تقديري نيز 4 سکه تمام بهار آزادي و لوح به عنوان جايزه اهدا مي شود.

    مراسم اختتاميه اين جشنواره قرار است با حضور تعدادي از اهالي فرهنگ و صاحبان قلم ، محسن مومني رييس حوزه هنري و علي اکبر ولايتي عضو هيات مديره انجمن قلم ايران روز دوشنبه 14 تيرماه همزمان با روز ملي قلم ساعت 5 بعد از ظهر در محل انجمن قلم ايران واقع در خیابان سیدجمال الدین اسدابادی، بالاتر از میدان سیدجمال الدین اسدآبادی، بعد از کوچه 44، شماره 360، تالار اجتماعات انجمن قلم ایران برگزار شود.

آخرين نظرات خوانندگان

  • محسن: نـقـد هـا را بـُـوَد آیـا کـه عـیـــــاری گـیــــرنـد. تـا هـمـه ادامه

آخرين تصاوير

  • mohsen-parviz.jpg
  • dastan-yek-ensan.jpg
  • mostafa-rahmandoost.jpg
  • morteza-avini.jpg
  • mahdi-azar-yazdi0.jpg
  • nader-ebrahimi.jpg
  • mahdi-azar-yazdi.jpg
  • mohammad-Ali_Abtahi.JPG
  • sadegh-larijani.jpg
  • sayyed ali khamenei.jpg

آخرین کتاب

  • • ترجمه عربی "آنک آن یتیم نظر کرده" در انتظار ترخیص از گمرک ایران
  • نسخه هایی از ترجمه عربی "آنک آن یتیم نظر کرده" (مجلد اول رمان دو مجلدی زندگی پیامبر گرامی اسلام، نوشته محمد رضا سرشار)، که به وسیله بتول مشکین فام، استاد زبان عربی دانشگاه الزهراء(س) ترجمه ، و چندی پیش در لبنان، به وسیله ناشری لبنانی به نام "دارالتراث العربی" به چاپ رسید، هم اکنون وارد سومین هفته انتظار برای ترخیص از گمرک ایران و ورود به کشور شده است .بنا بر این بود که پیش از تعطیلی دانشگاهها، با حضور مترجم کتاب، مراسم رونمایی آین ترجمه، به وسیله حوزه هنری در دانشگاه الزهراء برگزار شود، که به سبب همین تاخیر در ترخیص، برنامه مذکور لغو شد؛ و به شکل دیگری برپا خواهد شد.
    قابل ذکر است: این ترجمه به سفارش مرکز آفرینشهای حوزه هنری به انجام رسیده است.


حلقه نقد رمان دوجلدی«جزیره سرگردانی"و"ساربان سرگردان"؛نوشته سیمین دانشور

یکی از ساده‌ترین تعامل‌های انقلاب و ادبیات داستانی، داستان‌های خلق شده با موضوع انقلاب اسلامی است؛ داستان‌هایی که به حوادث و جریانات سال پنجاه‌وهفت و کمی پیش و پس ازآن می‌پردازند. این آثار که عمدتاً در گونه داستان واقعیت‌گرا خلق می‌شوند ــ خواسته یا ناخواسته ــ متأثر از زاویه دید و منش سیاسی یا اندیشه‌ای نویسندگانشان، نگاهی متفاوت ــ و بعضاً همراه با تصرفات ــ بر وقایع تاریخی شکل دهندة انقلاب، صف‌بندی‌ها و کارنامه مبارزین و نقش جریان‌ها و جبهه‌های مختلف مخالف رژیم، دارند؛ و البته در این مسیر به خوبی از ابزار داستان و توانایی‌های این قالب تاثیر گذار، بهره می‌برند.

رمان دو جلدی «جزیره سرگردانی» اثر خانم سیمین دانشور، به عنوان یکی از آخرین آثار منتشر شده از این نویسنده صاحب نام، از زمرة آثاری است که به چگونگی شکل‌گیری انقلاب و برخی حوادث و حواشی‌اش، از زاویه دیدی متفاوت و بحث برانگیز می‌پردازد؛ هرچند درون مایه‌های اندیشه‌ای دیگری نیز در اثر قابل بازیابی و بازکاوی است.

آنچه در ادامه می‌آید خلاصه‌ای از مباحث دو نشست بررسی اثر در گروه ادبیات اندیشه پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی است.

محمدرضا سرشار: رمان دو جلدی «جزیره سرگردانی» و «ساربان سرگردان» با چند سال فاصله، به قلم خانم سیمین دانشور نوشته شده است. محور داستان، خانواده «نوریان» است. خانواده‌ای متشکل از «هستی» و «شاهین» ــ خواهر و برادر ــ که پدر آنان کشته شده است و مادرشان، «عشرت»، با مردی کم‌سواد به نام گنجور که دلال کارهای فرهنگی و هنری برای امریکایی‌های مقیم ایران است، ازدواج کرده است.

هستی، محور اصلی داستان است، بیست و شش سال سن دارد. در رشته نقاشی تحصیل کرده و کارمند وزارت فرهنگ و هنر است. او دوستی به نام «مراد» دارد، که دارای گرایش‌های مارکسیستی است، و چند سال است که این دو با هم رابطه دارند. هستی و برادرش، نزد مادربزرگِ پدری‌شان، «توران»، زندگی می‌کنند. انتظار هستی برای ازدواج مراد با او به نتیجه نمی‌رسد. در نتیجه، مادرش در حمام سونا زنی به نام خانم «فرخی» را با او آشنا می‌کند، که دنبال همسری برای پسرش می‌گردد.

خانم فرخی از هستی خوشش می‌آید. سپس هستی با سلیم فرخی آشنا می‌شود، و این آشنایی به دوستی و بعد، عشق تبدیل می‌شود. آن دو، بدون اینکه به محضر بروند یا مراسم رسمی عقد بگیرند، خودشان خطبه‌ای می‌خوانند و به عقد یکدیگر درمی‌آیند، و حتی پنهان از چشم دیگران، با هم ازدواج می‌کنند. از این پس، هستی که قبلاً از همه نظر در نوعی حیرت و سرگردانی به سر می‌برده است، به آرامش و سکون می‌رسد و راه زندگی خود را می‌یابد.

مجلد اول داستان (جزیره سرگردانی) در آنجا تمام می‌شود که بناست این دو، به زودی مراسم رسمی ازدواج خود را برپا کنند.

در این داستان، شخصیت‌هایی دیگر مانند کراسلی آمریکایی ــ که همه کارۀ ساواک است ــ استاد مانی و همسرش که هرجا کار هستی گره می‌خورد، از این استاد پیر مشورت و کمک می‌گیرد، و سیمین دانشور هم برای هستی، ‌چنین حالتی را دارد، وجود دارند.

در مجلد دوم (ساربان سرگردان) سلیم فرخی حالت سرگشتگی پیدا می‌کند. چون هستی به خاطر ارتباط قبلی با مراد دستگیر و زندانی شده است، و در زندان، برای گمراه کردن ساواک، اظهاراتی کرده، که چون حقیقت آنها بر سلیم آشکار نیست، تصور می‌کند هستی به او خیانت کرده است. وقتی تلاش او برای فراری دادن هستی از زندان هم به نتیجه نمی‌رسد، با یک دختر اصفهانی بسیار جوان و مذهبی به نام نیکو ازدواج می‌کند. اما همچنان دل در گرو هستی دارد. سپس مادرش ــ که سلیم به او علاقۀ زیادی داشته است ــ می‌میرد. در نتیجه، سلیم به‌تدریج در باورهای خود دچار تردید و حتی تجدید نظر می‌شود.

بعد از این قضایا، با توصیۀ کراسلی امریکایی، بنا می‌شود که مراد و هستی را در «جزیره سرگردانی» رها کنند، تا آنها بپذیرند که با ساواک همکاری کنند. ساواکی‌ها این دو را در آن جزیره رها می‌کنند. اما هستی و مراد، به وسیلۀ شخصی به نام «ساربان سرگردان»، که در واقع به وسیله گنجور مأمور نجات آنها شده است، از آن جزیره نجات پیدا می‌کنند و به تهران برمی‌گردند و به منزل سِر اِدوارد ــ حاکم انگلیسی سابق کراچی ــ می‌روند. در خانه سر ادوارد و از طریق او، متوجه می‌شوند که کراسلی فکر می‌کند آن دو، در جزیره از بین رفته‌اند. بنابراین، آزادانه، زندگی جدیدی را شروع می‌کنند. پایگیری انقلاب اسلامی هم به کمک قضیه می‌آید، و اوضاع کشور به هم می‌ریزد، و توجه‌ها از آن دو دور می‌شود.

مراد، سیاست را رها می‌کند و به زندگی‌اش می‌چسبد، و سعی می‌کند به مادرش رسیدگی کند و یک زندگی مناسب برای خودش تشکیل دهد. هستی بعد از مدتی به خانه‌اش برمی‌گردد و سروسامانی به آنجا می‌دهد. او می‌بیند که توران‌جان دچار کم‌حافظگی شده است، و او را نمی‌شناسد.

انقلاب روزبه‌روز به پیش می‌رود. وضع زندگی گنجور، از نظر مالی، به هم می‌ریزد. عده‌ای شروع به گریختن از کشور می‌کنند. گنجور هم تصمیم می‌گیرد با خانواده‌اش به انگلیس برود. مراد تصمیم می‌گیرد با هستی ازدواج کند. مادر مراد از این قضیه استقبال می‌کند؛ و با وجود مخالفت‌های پدرش، این دو با هم ازدواج می‌کنند و به خانه توران نقل مکان می‌کنند. توران‌جان می‌میرد. هستی صاحب یک فرزند می‌شود.

پایان داستان به این صورت است که سلیم، به نوعی، از آرمان‌ها و ارزش‌های گذشته‌اش بریده، مراد به زندگی عادی برگشته و سیاست‌زدگی سابق را رها ساخته، و با هستی زندگی مشترک آرامی را شروع کرده است، و در کنار هم، سعادتمندند.

جنگ تحمیلی که شروع می‌شود، سیمین دانشور به نزد آنان می‌آید و توضیح می‌دهد که در جبهه، چه چیزها دیده است. مراد تصمیم می‌گیرد به جبهه برود، و با لوله‌کشی، برای رزمندگان، آب بهداشتی تأمین کند.

با توجه به اینکه در این میزگرد، محور بحث درونمایه آثار است بهتر است اول ببینیم چند درونمایۀ قابل توجه در این اثر وجود دارد.

به نظر من، اصلی‌ترین درونمایه این رمان، «سرگردانی» است. کمااینکه در اسم هر دو مجلد کتاب و حتی جلد سوم، که هنوز منتشر نشده است، این موضوع، آمده است؛ اما خودِ این سرگردانی، چند جنبه دارد.

سمیرا اصلان‌پور: جایی در اثر، یکی از شخصیت‌های داستان می‌گوید که شاه به ایران می‌گوید «جزیره ثبات»؛ اما ما در جزیره سرگردانی هستیم. یک جای دیگر، مراد می‌گوید که اصلاً ایران همان جزیرۀ سرگردانی است. و البته فکر می‌کنم این، ضعف است؛ که نویسنده فکر می‌کند خواننده منظورش را نمی‌فهمد، و دائماً موضوع را تکرار می‌کنند.

سرشار: خانم دانشور، در مصاحبه‌ای هم گفته است «ما در جزیره سرگردانی هستیم. مردم سرگردان‌اند. حتی دنیا، سرگردان است». او می‌گوید که، حتی در مجلد سوم، خود من هم سرگردان می‌شوم.

سرشار: یعنی مشکل سیاسی در این اثر، مشکل عام کشور است؛ که در چهره‌های کسانی مثل مرتضی، فرهاد، مراد، سلیم و شیخ سعید منعکس شده است. شیخ سعید نمایندۀ مذهبی‌های مرتبط با روشنفکران مبارز با رژیم است. سلیم نمایندۀ مذهبی‌هایی است که مذهب برایشان بیشتر وسیله‌ای است برای ایستادن در مقابل غرب و رژیم.

سرگردانی سیاسیِ عمومی جامعه، به صورت پررنگ مطرح، و بر آن تأکید می‌شود. به‌طور مثال، این موضوع، در چند جا از زبان فرزانه بیان می‌شود. در جایی گفته می‌شود: «در کلاس اسمش را «درخت چه کنم» گذاشته بودند. برای اینکه دایم می‌پرسید: چه باید کرد؟»

در مورد اینکه در مقابل آن رژیم چگونه باید مبارزه کرد؟ شیخ سعید، جهاد را پیشنهاد می‌کند. مارکسیست‌ها مبارزۀ مسلحانۀ مخفی را پیشنهاد می‌کنند. سلیم می‌گوید: «من مبارزه سیاسی را مقدم می‌دانم.» او به مبارزۀ مسلحانه، کمک هم می‌کند. ولی خودش وارد آن نمی‌شود.

امیدواریم نویسنده، همان‌طور که گفته، در مجلد سوم، جواب بسیاری از پرسش‌های مجلد دوم را بدهد. از جمله اینکه وقتی جریان انقلاب توصیف می‌شود، هیچ نشانه‌ای از نقش رهبری امام نیست. تنها سه یا چهار بار، به صورت گذرا، کلمۀ «امام» ذکر می‌شود؛ اما انگار نه انگار انقلابی که شده، امامی و رهبری داشته است!

آنهایی که مبارزه مسلحانه می‌کنند، همه کشته می‌شوند. شیخ سعید که جهاد را پیشنهاد می‌کند، دستگیر و در زندان اعدام می‌شود. مرتضی که اول یک پان‌ایرانیست بوده، بعد مارکسیست منهای لنین شده است و بعد هم ظاهراً سوسیالیست می‌شود و در نهایت، نویسنده، با درایتی خاص، از زبان سلیم می‌گوید: «نمی‌دانم سوسیالیست شد» و بعد سه نقطه تعلیق می‌گذارد و می‌گوید که سلیم دیگر ادامه نداد و بعد توضیح می‌دهد: «چون او مثل مراد تب نداشت که همین‌طور هذیان بگوید و همه چیز را لو بدهد.» این را هم سربسته می‌گوید به‌هرحال، مرتضی هم در یک درگیری، کشته می‌شود.

مبارز دیگر، فرهاد است؛ آن طور که در اثر اشاره می‌شود، خصایصش بیشتر به منافقین می‌خورد. در داستان، صحنه‌ای هست که فرهاد به سلیم پناهنده شده است. می‌گوید: «قضایا لو رفته.» هستی در دستشویی نشسته است و گفت‌وگوی فرهاد و سلیم را می‌شنود. سلیم حاضر نمی‌شود به فرهاد پناه بدهد؛ و او هم متواری می‌شود، و بعد با قرص سیانور خودکشی می‌کند. خودکشی با قرص سینانور، شیوه منافقین بود و در دیگر گروهک‌ها، این‌طور خودکشی، عام و مرسوم نبود. حتی در بعد از انقلاب هم، در میان اعضای گروه منافقین، این شیوه خودکشی مرسوم بود.

به‌هرحال، در این اثر، طیف‌های مختلف مبارزین و شیوه‌های مبارزه‌ایِ آنها مطرح می‌شود، و همه نیز شکست می‌خورند جز مراد؛ که مبارزه سیاسی را مقدم بر مبارزۀ نظامی می‌داند. جالب است که در اواخر داستان، مراد و سلیم هم از مبارزه دست برمی‌دارند، سلیم کراوات می‌زند و ریشش را از ته می‌تراشد، که البته اواخر مجلد دوم اشاره می‌شود که دوباره ریش گذاشت. منتها این ریش دوم، اقتضای روز است. چون او در دانشکده، عرفان تطبیقی تدریس می‌کند. یا در جایی، هستی، بی‌حجاب جلو او می‌آید. مراد می‌گوید: «برو سرت را بپوشان» سلیم می‌گوید: «نه، دیگر مهم نیست.» حتی زن خودش، نیکو، بی‌حجاب جلو مراد و بقیه می‌نشیند. به طوری که در جایی از داستان، هستی به مراد می‌گوید: «حواست بود این دفعه که رفتیم دیدن سلیم، نیکو بی‌حجاب نشسته بود؟»

یعنی سلیم به‌طور کلی، از مذهب جدا می‌شود. مراد هم که از سیاست می‌بُرد و یک زندگی معمولی را انتخاب می‌کند. دیگر فقط به دنبال پول درآوردن است، تا زندگی‌اش را بچرخاند. هستی هم که از اوّل، به آن معنی سیاسی نبود. لذا، آخر سر، هیچ‌کس در این عرصه نمی‌ماند.

با وجود این، اشاره‌های خیلی بدی به انقلابیونی که حکومت را در دست گرفته‌اند، می‌شود. مثلاً جایی اشاره می‌کند که در کمیته وقتی در اتاق را می‌زنند تا وارد شوند، اسم رمزشان(!) این است: «یا ایتها النفس المطمئنه». و طرف مقابل می‌گوید: «اُدخل یا اخی.» و از زبان هستی گفته می‌شود که ما نفهمیدیم اینجا ایران است یا عراق؟ و در فرازهای مختلف، خیلی لطیف و بی سر و صدا القاء می‌کند یک عده آدم‌های بی‌فرهنگ و خشن بر کار سوار شده‌اند.

شهریار زرشناس: نويسنده از خليل ملكي، دكتر فرديد، دكتر شريعتي، جلال آل‌احمد و امثال اينها، به كرّات ياد مي‌كند. گاهي وقت‌ها با اشاره به برخي عبارات گزيده، برخي آراء ايشان را مطرح مي‌كند و در دهان شخصيت‌هاي داستان قرار مي‌دهد. مخصوصاً در جلد اول و در ديالوگ‌هايي كه بين هستي و سليم، پاي عكس‌هاي مصدق و خليل ملكي و جلال آل‌احمد صورت مي‌گيرد، فرصت‌هاي خوبي براي طرح برخی ديدگاه‌ها به وجود مي‌آيد؛ كه اگر خانم دانشور به‌طور جدي به اينها مي‌پرداخت، شايد بر ارزش رمان، به لحاظ تاريخي و واقع‌نمايي، مي‌افزود. حرف‌هايي كه سليم در ابتداي جلد اول مي‌زند، تماماً حرف‌هاي فرديدي است. مثلاً از «ظهور شيطان در تاريخ» صحبت مي‌كند؛ از اومانيسم حرف مي‌زند؛ و... نحوه سخن گفتن او به گونه‌اي است كه خواننده در ابتداي كار تصور مي‌كند او نماينده يا دست‌پروردة فرديد است. جلوتر كه مي‌رويم، در جلد دوم، نويسنده آبروي سليم را مي‌برد. گويي به اين وسيله، مي‌خواهد تفكر فرديد را تحقير كند. حتي در جاهايي مثل صفحه 299، به صورت مستقيم كد مي‌دهد. از اين گذشته، شخصيتي كه حرف‌هاي فرديد را مي‌زند ــ سليم ــ شخصيت مذبذبي است؛ كه وقتي مصالحش اقتضا مي‌كند يا مي‌ترسد، دست از مبارزه مي‌كشد و در پايان نيز فردي است كه از همۀ اعتقاداتش دست می‌کشد. همچنين، در داستان، به نوعي تفكر فرديد، نمايندة تفكر بازاري‌ها معرفي مي‌شود. اين، سخني است كه خيلي از روشنفكران و چپ‌گراها مبلّغ آن بودند و به آن معتقدند، و در اثر هم القا ‌شد. لذا، به نظر مي‌رسد افرادي كه خانم دانشور در داستان آورده، تيپ‌هايي هستند كه نمايندگان طبقات و گروه‌هاي اجتماعي مختلف جامعه‌اند. اما نمی‌توان گفت نويسنده در توصيف آنها به‌طور كامل موفق بوده است. مثلاً هستي نمايندة آن قشري است كه ماركسيست‌ها در جامعه‌شناسي سياسي، به آن «قشر تحتاني جامعه» می‌گویند. خانواده‌اي كه از مستمري مادربزرگش از كار دبيري، زندگي فقيرانه و محقّري دارد. جامعه‌شناسان سياسي معتقدند: اين طبقات و اين گروه‌هاي اجتماعي، متزلزل هستند؛ و به لحاظ تاريخي، اصولاً تزلزل دارند.

«تزلزل تاريخي خرده بورژوازي» سخن كليشه‌اي و معروف ماركسيست‌ها است و درواقع يكي از اركان جامعه‌شناسي سياسي ماركسيسم است؛ كه ريشه در نوع نگاه ماركس و لنين به خرده بورژوازي دارد. چون هم لنين معتقد بود كه «خرده بورژوازي دچار تزلزل تاريخي است» و در بعضي آثارش به اين مسئله اشاره مي‌كرد، و هم ماركس؛ كه حتي با نفرت از اين موضوع نام مي‌برد؛ در تريلوژي كه در مورد فرانسه دارد، و وقايع 1848 تا 1851 جنگ داخلي در فرانسه و لوئي بناپارت و ماجراي كُمن پاريس را در سه جلد بررسي مي‌كند، با نوعي نفرت از اين تزلزل تاريخي خرده بورژوازي و دهقانان نام مي‌برد.

بنده فكر مي‌كنم شخصيت هستي و منشأ طبقاتي او، و ارتباط بين اين تزلزل‌ها و موضع‌گيري‌هاي اجتماعي و پايگاه اجتماعي‌اش، تحت تأثير اين انديشه قرار دارد. و اين، يكي از چيزهايي است كه اثر، خودآگاه يا ناخودآگاه، به خواننده القا مي‌كند.

اما راه «عشق عمومي» يا «عشق فراگير»، كه طوطك از آن حرف مي‌زند، چيزي شبيه به حرف‌هاي رادا گريشناست. اينكه «همه با هم، همه را دوست داشته باشيم»، «امپراتوري عشق» و... كه در نهايت، مبارزة طبقاتي، مبارزة آرمانگرايانه و آرمانگراييِ ديني را انكار مي‌كند، به شدت با حرف‌هاي پلوراليستي و مباحثي كه در فضايِ فعليِ جامعه وجود دارد، سازگاري دارد و از همان جنس است.

نکته دیگر اینکه، از شخصيت‌هاي سياسي كه بارها در كتاب ترويج مي‌شوند، مصدق و خليل ملكي‌اند. نويسنده در جايي مصدق، اميركبير و قائم‌مقام را در كنار هم قرار مي‌دهد و با يكديگر مقايسه مي‌كند. از اين بحث بگذريم كه اميركبير چه تفاوت‌هاي تاريخي با مصدق دارد و چقدر صحيح است كه اين دو را اين‌گونه با هم مقايسه كنيم. اما خليل ملكي، كه اسمش زياد در داستان برده مي‌شود به خلاف آنكه چهرة تاثيرگذاري است و يكي از انديشمندانِ روشنفكري ماست، چهره آشنايي در تاريخ ما نيست.

يكي از خصلت‌هاي روشنفكري ايران اين است كه آدم انديشمند، يعني آدم سازنده و آفريننده و تئوريسين، زياد ندارد. مترجم زياد دارد، شاعر زياد دارد، كساني كه حرف‌هاي ديگران را بگيرند و به زباني ديگر بيان كنند، زياد دارد؛ اما ابداع‌گر، ندارد. خليل ملكي از زمرة آن آدم‌هايي است كه ابداع‌گر بود؛ و در اين كتاب هم ــ تا جايي كه دقت كردم ــ چهره مثبتي از او ارائه شده است. خود خانم سيمين دانشور، به خليل ملكي ارادت داشتند. خليل ملكي هم ماركسيستي بود كه با گروه پنجاه و سه نفر مشهور دستگير شد و در سال 1316 به زندان رضاشاه افتاد. بعد از شهريور 1320 آزاد شد. جزو مؤسسين حزب توده بود. ولي در حزب توده، با بقيه اختلاف پيدا كرد. چون توده‌اي‌ها به شدت پيرو سياست‌ها و ديپلماسي روسيه بودند، و خليل ملكي، راه مستقل‌تري را مطرح مي‌كرد. درواقع، او در اين زمينه، پيشتازِ «تيتو» است. يعني نوعي «سوسياليسم مستقل». به اعتقاد بنده، اگر خليل ملكي در خارج بود، اسم او به عنوان پيشتاز سوسياليست‌هايي كه از مسكو بريدند، مطرح مي‌شد. چون يك دسته آلماني، يك دسته‌ چيني و يك دسته يوگسلاويايي به رهبري تيتو بودند، كه بعد از ملكي اين راه را در پيش گرفتند. او جزو پيشتازان اين راه بود. ضمن آنكه گرايش‌هاي شديد ملي‌گرايانه داشت، و به ايجاد يك نوع «سوسياليسم ايراني» معتقد بود. اكنون نيز همين راه و همين حرف‌ها، در كشورمان دنبال مي‌شود. آقاي «كاتوزيان»، استاد دانشگاه كنت انگليس، كه كتاب‌هاي زيادي از او به فارسي ترجمه شده است و كتاب معروف «اقتصاد سياسي مشروطه» و «مصدق و نبرد قدرت» را نوشته، از پيروان خليل ملكي و همين مسلك است. همچنين، تفكر آقاي پيشداديان، آميزه‌اي از سوسياليسم و ناسيوناليسم است. او ملي‌گراست، و در ملي‌گرايي خود، به شدت تابع مصدق است.

معروف است زمانی كه مصدق مي‌خواست مجلس شانزدهم را منحل كند و اختيارات فوق‌العاده بگيرد، خليل ملكي به او گفت: «اين راهي كه تو مي‌روي به جهنم است. اما ما تا جهنم، با تو خواهيم آمد.» همچنين، او روي جلال آل‌احمد، به شدت تأثير گذاشت. بنده فكر مي‌كنم تأثيرش روي آل‌احمد و خانم دانشور، در تمام اين آثار، ديده مي‌شود. اگر بگوييم دو شخصيت سياسي در اين اثر مطرح‌اند، يكي از آنها مصدق و ديگري خليل ملكي است. كه البته مصدق كم‌رنگ‌تر است. بنابراين، مي‌شود گفت: اين رمان، به نوعي، چهرة ناسيوناليسم و ملي‌گرايي را در ايران، به اصطلاح، پيرايه‌زدايي يا تطهير مي‌كند.

سرشار: يكي از شخصيت‌هايي كه در قالب ملي ــ مذهبي‌ها نشان داده شده‌اند، توران‌جان است. توران آدمي است كه اعتقادات مذهبي دارد. نذر مي‌كند، به چشم زخم معتقد است. در عين حال، زن تحصيل‌كرده‌اي است. او دبير بوده و شيفتة مصدق است، و افتخار مي‌كند كه پسرش در راه او شهيد شده است. او تا پايان به مصدق وفادار مي‌ماند. عكس مصدق هميشه در تاقچه اتاقش در كنار عكس پسرش است، حتي وقتي مصدق در احمدآباد تبعيد بوده، توران به ملاقاتش رفته، و در مراسم تشيع جنازه‌اش هم شركت كرده است. او يكي از مثبت‌ترين چهره‌هاي اين اثر معرفي شده است. زندگي كاملاً منزهی را اختيار كرده است. اما جايي، وقتي مراد از ماركسيسم تعريف مي‌كند، توران مي‌گويد: «من كاري ندارم اسمش چيست. حتي اگر ماركسيسم هم بتواند بين انسان‌ها صلح و آشتي در روي زمين برقرار كند و فقط خدا را از آسمان به زمين نياورد، من قبولش دارم. مهم نيست اسمش ماركسيسم باشد»! البته در بقيه اثر تاكيدي روي اين نكته نمي‌شود، و فقط در حد يك جمله، باقي مي‌ماند.

سرشار: سليم فارغ‌التحصيل عرفان تطبيقي از انگليس است و شاهين هم بعد از شروع جنگ توسط دانشگاهي در انگليس پذيرفته مي‌شود؛ ولي بعداً مي‌گويد كه در رشتة معارف اسلامي در يكي از دانشگاه‌هاي انگليس تحصيل مي‌كند. در جايي هم استاد ماني مي‌گويد: «يعني چه؟ اين‌كه رشته‌اش حقوق سياسي بوده! چطور رفته اين رشته؟» پاسخ مي‌شنود: «او تنها كسي نيست كه چنين كاري كرده است. من افراد متعددي را سراغ دارم كه در رشته ديگري تحصيل مي‌كردند. اما حالا آنجا اسلام‌شناسي مي‌خوانند».

زرشناس: شايد طعنه‌اي هم به عبدالکریم سروش مي‌زند كه دكتراي داروسازي دارد. يك جا هم از يك دكتر داروساز نام مي‌برد كه در انگليس فلسفه اسلامي مي‌خواند و از اين طريق به نان و آبي مي‌رسد.

بد نیست اشاره کنیم، در اثر چندین‌بار، از دهان شخصیت‌های مختلف، مستقیم یا غیرمستقیم، گوشه نگاهی به مفهوم پان‌اسلامیزم و نسبتش با انگلیسی‌ها می‌شود. از زماني كه سيد جمال‌الدين اسدآبادي موضوع اتحاد جهان اسلام را مطرح كرد، يعني از حدود قرن نوزده، نظريه پان‌اسلاميزم وجود داشت؛ و مخالفان آن، اين‌طور تبليغ مي‌كنند كه انگليس هميشه يكي از پايگاه‌هاي ترويج و تقويت‌كنندة آن است. اين نظر را خيلي از ماركسيست‌ها و روشنفكران، صراحتاً بيان مي‌كنند. مثلاً روشنفكري به‌نام «محمدرضا فشاهي»، كه دكتراي جامعه‌شناسي از فرانسه دارد، در قبل از انقلاب، كتابي تحت عنوان «تحولات فكري و اجتماعي جامعه فئودالي ايران» منتشر كرد كه در آن زمان (سال‌هاي 53 و 54) بسيار مهم بود. چون در آن زمان، در اين زمينه‌ها آثار كمي موجود بود. اين اثر، مرور مختصري راجع به تاريخ انديشه‌هاي اجتماعي در ايران، از منظر ماركسيسم رسمي بود. در زمان شاه، ما يك ماركسيسم رسمي داشتيم، و شاه عده‌اي را به عنوان ماركسيست تحمل مي‌كرد و كاري هم به آنها نداشت. اينها هم با رژيم جنگ مسلحانه نمي‌كردند. مثل «اميرحسين آريان‌پور»، فشاهي و «م. ا. به‌آذين». محمدرضا فشاهي در آنجا به صراحت و خيلي شديد به سيدجمال حمله مي‌كند. در فصلي كه به سيدجمال پرداخته است، مي‌گويد كه اصلاً انديشه پان‌اسلاميزم را سيدجمال از انگليسي‌ها گرفت؛ و اين انديشه، ساختة فراماسونري‌ها است. بعد، اين نظر، در جاهاي ديگري هم مطرح شد. حتي جريان‌هايي در ايران هستند كه معتقدند اصلاً زمينه‌سازي براي قدرت‌گيري صفويه و روي كار آمدن آنها و حملة نادر به هند، مرتبط با سياست‌هاي استعماري انگليس است و بسترسازي براي جريان پان‌اسلاميزم است، كه بعدها به وجود آمد. انقلاب اسلامي هم اگر به ظاهرش نگاه كنيم، به ظاهر يك جنبش پان اسلامي است، و بسياري انقلاب اسلامي را به عنوان پان اسلاميزم مي‌شناسند؛ يعني جنبشي كه اسلام را محوريت مي‌دهد و مي‌خواهد ملت‌ها را، جدا از هويت‌هاي ملي، حول محور عقيده و مذهبشان سازماندهي و جهت‌دهي كند.

در اين رمان، نويسنده طعنه‌اي هم در این مورد مي‌زند كه «اگر دايي‌جان ناپلئوني نشويم، كار كارِ انگليسي‌هاست.»

اين سخن، در تحليل‌هاي عاميانه و حتي غيرعاميانه، در كشور ما مطرح است. حتي در خارج از كشور، امثال «شجاع‌الدين شفا»، كه كتاب «تولدي ديگر» را نوشته، تحليلش اين است كه انقلاب اسلامي، توسط استعمار انگليس زمينه‌سازي شده است. به خاطرات «عَلَم» هم استناد مي‌كند. در آنجا نقل مي‌كند كه سال 1979، سال پايان يافتن قرارداد كنسرسيوم بين شاه و انگليس‌ها بود. شاه زير بار فشار انگليسي‌ها نمي‌رفت و ادعاي استقلال مي‌كرد، و انگليسي‌ها هم بنيان شاه را زدند.

اين نظريه، به‌طور ضمني، با اشاره‌اي كه در اين دو اثر به نسبتِ بين پان‌اسلاميزم و انگليس مي‌شود، تأييد مي‌شود.

«سيمين از كنگرة هنر اسلامي با خنده ياد كرد و گفت كه «بيشتر وقت‌ها هنر اسلامي از لندن سرچشمه مي‌گيرد.»

بعد مي‌گويد: «هرچند ساده‌انگاري است، دايي‌جان ناپلئوني فكر كردن است، اما تصديق كرد كه خوبي‌اش آن بود كه هنرهاي كشورهاي اسلامي را هم مي‌ديديد.»

در آخر هم اشاره مي‌كند كه خلاصه، هر چيز كه اسلامي است، یک طوري به لندن وصل مي‌شود. اين دوم خردادي‌هاي ما هم، جناح مقابل خودشان را يك مقدار انگليسي فرض مي‌كنند. حتي كسي كه اسمش در شركت «پترو پارس» جزو سركردگان است، در جواب اتهاماتي كه به او وارد مي‌شود، مي‌گويد: «ما جلو منافع شركت‌هاي انگليسي را گرفتيم. آنهايي كه مي‌خواهند ما را به دادگاه ببرند، طرفدار شركت‌هاي نفتي انگليسي هستند.» اين ارتباطات، جالب است. در اين رمان هم، نويسنده، گوشه‌اي مي‌زند و پان اسلاميزم را به استعمار انگليس وصل مي‌كند.

از ديگر مسائلي كه در اين اثر زياد به آنها اشاره مي‌شود، برزخي بودن هويت فرهنگي جامعة ماست. يعني جامعه ما نه سنتيِ سنتي است، نه مدرنِ مدرن. در عين حال، آميزه‌اي غلط و نامتجانس از هر دوي آنها است.

يكي از دلايل بحران هويت در نسل جوان ما همين است كه نه سنّتي بار مي‌آيد و به آن اعتقاد دارد، و نه مدرن؛ و در اين بين، در كشاكش‌هاي زندگي، دايماً ناگزير است كه دست به انتخاب‌هاي شخصي بزند. يعني راه‌حل‌هاي سنتي يا مدرن انتخاب كند. در صورتي كه نه تربيتي يافته كه سنت را كاملاً بشناسد، نه مدرنيته و ارزش‌هاي مدرن را. اين، يك كشمكش همیشگی است، كه بيشتر وقت‌ها حتی موجب اضطراب‌هاي روانشناختي و باليني مي‌شود. البته خانم دانشور، در اين جا مغلطه كرده‌اند؛ و «حيرت عرفاني» را آورده و مؤيدي بر اين «سرگشتگي نيهيليستيِ» ناشي از شرايطِ خاصِ جامعة ما قرار داده‌اند. درحالي‌كه اين سرگشتگيِ ناشي از شرايط خاص جامعة ما، دقيقاً از زماني شروع مي‌شود كه مدرنيته و غرب وارد كشور ما مي‌شوند. يعني اين سرگشتگي، يك سرگشتگي صدوپنجاه ساله است؛ كه رژيم پهلوي به شدت آن را تشديد مي‌كند. چون، به تحريف پايه‌هاي فرهنگ سنتي مي‌پردازد؛ و به جاي آن، نه فقط مدرنيته‌اي را تأسيس نمي‌كند، كه يك شِبه مدرنيتة مبتذل، كاذب و بيمار را به جامعه القا مي‌كند.

محسن پرويز: اسم جلد دوم «ساربان سرگردان» است؛ نام شخصیتی كه فقط در يك جاي اثر، به او اشاره مي‌شود. پس، اين اسم، منطقاً نمي‌تواند محور و اسم كتاب قرار گيرد. مگر آنکه تصور کنیم كه درواقع عنوان «ساربان سرگردان» ايهامي بدين دارد كه حتی ساربان هم سرگردان است.

سرشار: اگر توجه كنيد ــ در جلد دوم ــ سليم به «حيرت» مي‌رسد. با وجود آنكه در جلد اول، در حال «يقين» است. ساربان كسي است كه رهبري كاروان را به عهده دارد. و اگر اينجا آن را استعاره‌اي از سليم بگيريم، اين معنا را مي‌رساند كه آن كسي كه هستي به او اميد داشت تا او را به وادي ايمن برساند، خودش هم به سرگرداني مبتلا شده است. يعني هم اشاره به آن ساربان ــ که در اثر طرح شده ــ دارد، هم اشاره به ساربان هستی، سلیم.

پرويز: شايد هم منظور اين است كه کاروان اين انقلاب و ساربان آن هم سرگردان هستند؛ و نويسنده در پي القاي اين حس است.

اصلانپور: در جلد دوم روشن مي‌شود كه «جزيره سرگرداني» چيست. شايد ماهيت اسم «ساربان سرگردان» هم در جلد سوم روشن‌تر است.

سرشار: نويسنده در مصاحبه‌اش مي‌گويد: «در جلد سوم، تا حدي جواب سؤال‌هايي را كه در اين دو كتاب مطرح شده، مي‌دهم. حتي روشن مي‌كنم كه چرا امريكا در ايران ريشه دوانده بود و چرا كراسلي به جزيره سرگرداني مي‌رود. جلد سوم، در دورة انقلاب مي‌گذرد. حتي به اين سؤال هم پاسخ مي‌دهد كه چه بايد بكنيم. بايد اولاً خودمان باشيم، بدانيم كجاي دنيا قرار داريم، امكاناتمان چيست، و از چه راه‌هايي مي‌توانيم به جواب اين سؤال‌ها برسيم.

از موضوعات ديگر كه قابل بحث است، قضية «مذهب و خدا» در اين اثر است. يعني خدا با تعریفی كه قهرمانان اثر، قبولش دارند.

اصلانپور: چند بار در اثر اشاره مي‌شود «ما فرزندان خداييم» كه به نوعي شبيه نگاه مسيحيت به خدا و انسان است.

سرشار: من فكر مي‌كنم بعد از «سرگرداني»، مهم‌ترين قضيه در اين اثر، كه تا اندازه‌اي هم غلط‌انداز هست، بحث خداست، اين‌كه چگونه و با چه تصویري مطرح شده و چقدر با باورهاي ديني ما دراين‌باره هماهنگي دارد؟

از ديگر مضامين، «ايدئولوژي‌زدگي و سياست‌زدگي»، «انقلاب» و «جنگ تحميلي» است؛ كه البته، با هم ارتباط پيدا مي‌كنند؛ و بعد از این مضامین، نظرات مختلف ارائه‌شده راجع به «مردم» است. در داستان، مكرر گفته مي‌شود: مردم ما اين‌طوري هستند و آن‌طوري هستند. به‌خصوص در مجلد دوم، اين مضمون پررنگ مي‌شود.

يك جملة كليدي از سليم هم در فرازهایی از كتاب آمده كه قابل بحث است و ما را به نوع مذهب مورد اعتقاد او راهنمايي می‌كند. او به توران‌جان مي‌گويد: «من به حرف آخر دكتر شريعتي معتقدم كه مي‌گفت: «عرفان، برابري، آزادي.»

زرشناس: آزادي، برابري، عرفان، با آن چيزي كه تفكر مبنايي نظام ماست، دقيقاً يكي و همسان نيست. درواقع آن‌چيزي كه مرحوم دكتر شريعتي، مطرح مي‌كند در مورد نسبت «آزادي و برابري»، و بعد مكملي كه به عنوان «عرفان» مي‌آورد، يك نوع «آزادي و برابري» سكولاريستي يا دنيايي است، كه مايه‌هاي معنويت هم به خودش گرفته است. ريشه شعار «آزادي و برابري» به انقلاب فرانسه و سال 1789 برمي‌گردد. شعار «آزادي، برابري»، متعلق به قرن هجدهم و دوران اميدواري عصر روشنگري است. زماني كه نهضت روشنگري وعده مي‌دهد كه بشريت را به سعادت، صلح، ترقي، رفاه، آسايش و آزادي مي‌رساند. غرب در قرن بيستم، در مواجهه با اضطراب‌ها و بحران‌هاي بي‌معنايي، سعی می‌کند آزادي و برابري را با نوعی مذهبِ عاشقانة شخصيِ غيرشريعتمدارانه پيوند بزند، و خلأ معنويت را با نوعی معنويتِ شخصي و فردي كه حول ــ به‌اصطلاح خودشان ــ محورهاي تنگ‌نظرانة شريعت اسير و گرفتار نشده است، پر كند. بنابراين، شعار مذكور، وقتي در قرن بيستم به كشورهاي جهان سوم مي‌رسد، «عرفان» هم به آن اضافه مي‌شود.

خواسته يا ناخواسته، رگه‌هايي از اين انديشه، در آثار مرحوم شريعتي هم هست. نوعی معنويت، كه انسان را به عشق و وحدت با هستي و شور عاشقانه و رنجی دوست داشتنيِ فراگير و احساس همدلي و همبستگي با جهانيان مي‌رساند، كه از آن، به اسم «عرفان» ياد مي‌شود، و در اين معنايش، در «هنر عشق ورزيدن»، «روانكاوي و دين» و ديگر آثار «اريك فروم» هم ديده مي‌شود. معاني معنوي كه هم «كارل راجرز»، روانشناس اومانيست امريكايي، در دهه هفتاد مطرح مي‌كند، و در فرقه‌هاي مذهبي شبه‌مدرن كه به شريعت پايبندي چنداني ندارند مشاهده مي‌شود، هم در همين راستاست. شايد بتوان گفت: عرفاني هم كه شريعتي در كنار «آزادي و برابري» قرار مي‌دهد، تسليم شدن آن مرحوم را به تفكر عصر روشنگري نشان مي‌دهد. اين روشنفكري ديني، جرياني است كه تفكر ديني را با معيارهاي تجدد، بازسازي مي‌كند.

سرشار: به چند نكته در اثر، در همين باره، اشاره مي‌كنم. برادر هستي به سليم مي‌گويد: «شما پيرو دكتر شريعتي هستيد؟» سليم مي‌گويد: «نه، من جلال آل‌احمد را ترجيح مي‌دهم... جلال در جستجو بود... جلال دستش شكسته و بسته بود. [كه اين جمله ايهام دارد. چون در اواخر عمر، آل‌احمد دستش شكسته و به گردنش آويخته بود.]

آمد نشست و ادامه داد: به هر جهت آل‌احمد دنبال عرفان بودايي راه نيفتاده بود. [به دكتر شريعتي كنايه مي‌زند.] تحت‌تأثير ادبيات يهودي نبود [باز به شريعتي كنايه مي‌زند.] آخر خودش در طريق نجات افتاده بود. حتي تعهد نسبت به كسروي و خليل ملكي را پشت سر گذاشته بود».

در جايي، مذهب را دستاويزي مي‌داند براي مقاومت و انقلاب؛ و به صراحت، به اين نكته اشاره مي‌كند:

«صداي سليم او را متقاعد مي‌كند: به غير از راه دين، راهي نيست. چراكه روشنفكر انقلابي، كه سرچشمه آگاهي سياسي و اثر در جامعه است، با توده‌هاي مردم ارتباط مستقيم ندارد».

زرشناس: اما اگر مقايسه‌اي بين دكتر شريعتي و جلال آل‌احمد كنيم؛ شريعتي از دامان خانواده و پدري مذهبي برخاست؛ و البته، هرچه پيش رفت، بيشتر با روشنفكري آميخته شد.

شريعتي با طرح مباحثي جامعه‌شناختي از مذهب، يا تفسيرهاي ماركسيستي، برخي كتاب‌هايش مثل «حسين، وارث آدم» و ديگر ديدگاه‌هايش در اسلام‌شناسي، خود را نماينده يك نوع روشنفكري ديني، كه در واقع اصالت را به يكي از ايدئولوژي‌هاي غربي مي‌داد و دين را با آن تفسير مي‌كرد، نشان داد. منتها هرچه به آخر عمرش نزديك مي‌شد ــ آن‌طور كه از خاطرات و زندگينامه و آخرين آثارش، مخصوصاً كتاب «تشيع صفوي و تشيع علوي» برمي‌آيد ــ ظاهراً مخالفتش با روحانيت و اسلام سنتي پررنگ‌تر، و روزبه‌روز فاصله‌اش با آنها بيشتر شد. به هر حال، شريعتي دين را يك ديناميزم مي‌دانسته. اما او ديندارتر از آل‌احمد بود؛ و البته حس ديني داشت. اگرچه ممكن بود شعور ديني ــ به لحاظ تئوريك ــ نداشته باشد. مثلاً مفهوم آخرتي كه شريعتي ارائه مي‌دهد، با معاد ديني، قابل پذيرش نيست. ايشان مي‌گويد: «آخرت يك عالم يا حتي نام يك مكان نيست. بلكه تنها يك افق است كه آدم‌ها دنبال مي‌كنند.» و شهيد مطهري، بدون اينكه اسم ببرد، اين را نقد و رد مي‌كند.

در مورد آل‌احمد، وضعيت به شكل ديگري است. آل‌احمد از ماركسيسم شروع مي‌كند. در سال 1320 ــ 1323، توده‌ايِ تمام‌عيار است. بعد در سال‌هاي 1326 و 1327 و در زمان انشعابي كه خليل ملكي از حزب توده مي‌كند، تبديل مي‌شود به طرفدار سوسياليسم ملّي؛ سوسياليسم با اندكي گرايش ملي‌گرايانه و ناسيوناليستي. سوسياليسمِ تقريباً شبه‌ماركسيستي، كه خيلي روس‌گرا نيست. مدتي به دامن اگزيستانسياليست‌ها مي‌افتد و چند ترجمه هم در اين زمينه انجام مي‌دهد. پس از آن، تحت‌تأثير حرف‌هاي فرديد قرار مي‌گيرد؛ كه در جاي خود، جالب است. چون ديدگاه فرديد با آل‌احمد تفاوت نسبتاً بنيادي داشت. فرديد اهل تشرّع نبود، اما به‌شدت به عرفان اسلامي و عرفان ابن‌عربي و حكمت اسلامي معتقد بود، و به دين، به صرفِ ابزار نگاه نمي‌كرد. مثلاً اگر كتاب «مقدمه‌اي بر مبادي حكمت انسي» از آقاي سيدعباس معارف را، كه از شاگردان خاص فرديد است، مطالعه كنيد، مي‌بينيد كه تماماً تعبيرات فرديد، و يكسره عرفان اسلامي است. فرديد حتي وقتي كه سراغ هايدگر مي‌رود، مي‌گويد: من به هايدگر به ديد سلبي نگاه مي‌كنم، و نگاه منفي هايدگر به غرب براي من جذاب است، نه نگاه مثبت او. بنابراين، دكتر فرديد تعلقات قلبي و اشراقي ديني دارد. حالا ميزان تشرّع او چقدر بود، صحبت‌هاي زيادي شده است كه خداوند آگاه است. به هر حال، جلال به عنوان آدمي لامذهب به سراغ فرديد مي‌رود و تحت‌تأثير توجه ويژة فرديد به سنّت‌ها براي مقابله با هجوم فرهنگ غرب قرار مي‌گيرد. يعني جلال عقيده داشت سنت‌ها خاكريزي هستند كه مي‌توانيم با پناه بردن به آنها، در مقابل استعمار غرب بايستيم. و اين، با نگاه فرديد فرق مي‌كند. اگرچه عبارت «غربزدگي» را جلال از فرديد گرفته است، اما خودش در اول كتاب «غربزدگي» اشاره مي‌كند كه اولاً اين، با آن حرف فرق دارد. ثانياً فرديد تا آخر عمرش، هميشه مرا لعن و نفرين مي‌كرد كه حرف من را گرفت و پرت و پلا نوشت و آن را سياسي كرد.

حرفي كه فرديد در مورد غربزدگي مي‌زند، از اساس به اين تضاد برمي‌گردد كه «وحي» بر «عقل» برتري دارد؛ و غربزدگي را «روح اصالت عقلِ منقطع از وحي» مي‌داند. در نظر او، غرب يعني تجسّم منقطع از وحي؛ كه سير تاريخي دارد. در صورتي كه آل‌احمد، غربزدگي را كاملاً سياسي مي‌كند و در قالب يك استعمار سياسي و نظام سرمايه‌داري نشان مي‌دهد. به‌هرحال، نگاه فرديد، نگاهي است كه به لحاظ بينش، مذهبي است. اما نگاه جلال آل‌احمد در اين مورد، اصلاً مذهبي نيست.

سرشار: خانم دانشور راجع به اين قضيه مي‌گويد «بازگشت نسبي جلال به دين و امام زمان [كه در اين داستان به عنوان «مهدوّيت انقلابي» مطرح مي‌شود]، راهي بود به سوي آزادي از شرّ امپرياليسم و احراز هويت ملي. راهي به شرافت، انسانيت، مهدويت و عدالت و منطق. جلال درد چنين ديني را داشت.»

سليم پيرو جلال آل‌احمد است. او در جاي ديگري مي‌گويد: «بايستي خدا را از نو شناخت. بايستي تاريخي نو بسازيم. در پرتو رنسانس، شيطان خودش را وارد تاريخ كرد. وظيفة ماست كه شيطان را برانيم.»

زرشناس: به‌ طور مثال، اين عبارت را دقيقاً از فرديد گرفته است؛ ولي بقية ويژگي‌هايش، اصلاً با فرديد نمي‌خواند. و اين، يكي از آشفتگي‌هايي است كه در شخصيت‌پردازي از سليم در اين اثر وجود دارد.

سرشار: اين اثر، از نظر انديشه‌ای، اثر سطحی و ضعيفی است. مصاحبه‌هایی که در مورد این اثر با نویسنده انجام شد، نشان مي‌دهد كه خانم دانشور، انديشه‌ها را در حد معروفات آنها مي‌شناسد؛ آنها را عميق درنيافته است.

زرشناس: ايشان در آن شب‌هاي معروف به «شب‌هاي فرديدي» شركت مي‌كرده و حرف‌هايي هم از ميان آن بحث و جدل‌ها شنيده است؛ كه همان‌ها را، دست و پا شكسته، در اول كتاب، از قول سليم مي‌گويد. اما اين نگاه فرديدي، در شخصيت سليم تداوم ندارد.

سرشار: در ادامه، سليم مطلبي را بيان مي‌كند كه با حرف خودش در قبل، متناقض است. مي‌گويد: «ما خود منبع الهام داشته‌ايم و داريم، كه همان اسلام انقلابي يا مهدويت انقلابي است. و اين نوع دينداري فرار از تجددخواهي به سبك غرب، يا مدرنيسم ولنگار است. ما بايد به اسلام و هويت اسلامي خودمان پناه ببريم.» كه نگاهي كاملاً سياسي نسبت به دين است.

محسن مؤمني: احتمالاً باتوجه به تحولاتي كه در خودِ نويسنده رخ داده، يا فضاي جامعه كه در طي سال‌هاي نگارش جلد دوم ــ در زمان دولت اصلاح‌طلبان ــ كمي تغيير كرده، ايشان الباقي داستان را يك‌جور ديگر نوشته‌اند. يك نكته را هم نبايد از نظر دور كرد؛ مذهب و آدم مذهبی از ديد نويسنده، تعریف خودش را دارد. آن‌طوركه در صفحه 81 جلد دوم اشاره مي‌كند، هستي از فرخنده مي‌پرسد: به نظر تو، سليم چطور آدمي است؟ او مي‌گويد: «مرموز و تاحدي ترسو، اما مسلمان واقعي و بسيار دانا. مردسالار و پدرسالار.» هستي با خودش مي‌گوید «آيا بايد پايبند عشق اين فرد بمانم يا نمانم؟» و بعد در آخر به سليم مي‌گويد: «من به يك معنا فمينيست هستم. همين‌طور كه هستم مرا مي‌خواهي؟» و سليم مي‌گويد: «با تمام وجودم مي‌خواهمت.» و موارد دیگری از این دست که مي‌توان از آنها نتيجه گرفت، از ديد نويسنده، آدم مذهبي به خیلی‌ها که شاید تعصب دینی هم ندارند، می‌توان اطلاق كرد.

خانم دانشور در مصاحبه هم اشاره می‌کند: به جلال گفتم من را همين‌طوري كه هستم مي‌خواهي؟ و او هم همين را گفت؛ و من هميشه سيمين دانشور باقي ماندم و هيچ موقع سيمين آل‌احمد، نشدم. و باز تكه‌هايي ديگر از زندگی واقعی‌شان كه در مصاحبه اشاره مي‌شود و عيناً در اثر آمده است.

رضا غلامي: موضوع فمينيسم و فمينيسم شرقي و اينكه «در فمينيسم غربي، حق مرد را گرفته و به زن داده‌اند» از مطالب مطرح شده توسط سليم در پاسخ حرف‌هاي هستي دربارة فمينيسم است. سليم تاحدودي با اين نوع فمينيسم ــ به لحاظ تئوريك ــ موافق است. بنده احساس مي‌كنم در بحث خلط شده است. به لحاظ تئوريك ممكن است افراد به يك چيزهايي اعتقاد داشته باشند و چيزهايي به زبان بياورند، اما به لحاظ عملي، كاري ديگر را انجام دهند؛ يا كسي ممكن است واقعاً به لحاظ ديدگاهي مسلمان باشد، اما به لحاظ عملي، هزارويك كار غيرشرعي هم انجام دهد.

منظور بنده اين است كه نويسنده، سليم را، به نوعي، شخصيتي مشابه جلال در نظر گرفته است، كه اتفاقاً همان كارهاي او را هم مي‌كند. سليم از ديدگاه خانم دانشور، نماد يك روشنفكر مسلمان است. اگرچه اگر بخواهيم او را تحليل بيروني كنيم، آدم مسلمان مذهبي‌اي نمي‌بينيم.

سرشار: يكي ديگر از مباحثي كه در رمان تاكيد بسيار بر آن شده اين است كه الان «قرن، قرن مذهب است.» يك جا مي‌گويد كه «بيشتر مردم مذهبي هستند. بشر به يك پناهگاه و پشتيبان آسماني، وراي قدرت‌هاي اين جهاني نياز دارد. به نظر من، رو آوردن به مذهب و عرفان به طور خودجوش، امري طبيعي است».

زرشناس: منظور نه مذهبي شريعتمدارانه، بلكه گرايشي معنوي مبتني بر مذهبِ شخصیِ فراگير شده و گسترش پيدا كرده است. اين، يك واقعيت است. وزير پيشين فرهنگ فرانسه، «آندره مالرو»، عبارت معروفي دارد. او مي‌گويد: «قرن بيست‌ويك يا وجود ندارد، يا قرن مذهب خواهد بود.» كه تلقي فراگيري مذهب است، و خانم دانشور در اينجا حرف تازه‌اي نزده است. منتها اين مذهب‌خواهي با آن مهدويت انقلابي فرق مي‌كند. مهدويت انقلابي، ظهور خود حضرت و عبور از ساحت مدرنتيه است كه با چيزي كه در اين رمان مطرح شده و با مجموع حرف‌هايي كه خانم دانشور مي‌زنند و شخصيتي كه از سليم ارائه مي‌كنند، نمي‌خواند، اين، يكي از تناقض‌هاي بزرگ داستان و از نقاط ترديد و ضعف آن است كه مهدويت انقلابي را درست توضيح نمی‌دهد. ثانياً، نه با شخصيت سليم، نه با باورهاي جلال آل‌احمدي و نه با باورهاي فرديديِ مطرح شده در جلد اول، جور درنمی‌آید؛ و چيزي گنگ از آب درآمده است.

اما مفهوم خدا در اين اثر، همان خدايي است كه در آثار «كوئيلو»، «كاستاندا» و به نوعي در «دالايلاما» ديده مي‌شود. درواقع همان «شعور مرموز» مطرح شده توسط «ژان شارون» است، كه دكتر «محسن فرشاد» در ايران، جزو مروجين آن است. اين، يك مفهوم عام از خداست، كه غربي‌ها مطالب زيادي راجع به آن نوشته‌اند، و به فارسي هم ترجمه مي‌شود؛ مثلاً آثار خانم «لوئيس هيل» (كتاب «شفاي زندگي»)، «كاتنرهاندر» يا «وين داير» در اين عقيده، خدا فقط در وجه عشقي و جمالي‌اش ترسيم مي‌شود، آنها معتقدند: تو قلبت صاف و دلت مؤمن باشد؛ هركاري خواستي بكن و هر راهي كه خواستي برو. همة راه‌ها به سمت خدا ختم مي‌شود.

سرشار: گفتيم كه قهرمان اصلي، هستي سرانجام به خدا ــ البته با تلقی خاص رابطه با خدا ــ مي‌رسد و عملاً فردي معتقد به خدا مي‌شود، و حتي مراد هم كه قبلاً ماركسيست بوده و مورد علاقه اين دختر است و با او ازدواج مي‌كند، در جاهايي اشاره‌هايي به خدا مي‌كند، كه لااقل معنايش اين است كه اگر معتقد هم نشده، در بودن يا نبودن خدا دچار ترديد شده است. اما بهتر است راجع به اين صحبت كنيم كه چگونه ممكن است دختر خانمي، هم به خدا معتقد باشد هم بعضي كارها را بكند كه در اين داستان شاهدش هستيم؟ يا مثلاً سليم، به عنوان اصلي‌ترين شخصيت مذهبي اين اثر، هم معتقد به مذهب باشد و هم كارهايي بكند كه بعضاً مغاير با احكام شرعي است؟

پرويز: من فكر مي‌كنم آدم‌هاي مذهبي اين داستان به نوعي با مذهب ارتباط دارند كه خودِ نويسنده دارد. يعني نويسنده با بهترین افراد مذهبي‌اي كه حشر و نشر داشته، كسي مثل سليم بوده؛ و با آدم‌هاي مسلمان مذهبي ــ در معنای حقیقی‌اش ــ شايد اصلاً رفت و آمد نداشته است. از آدم‌هاي مذهبي‌اي كه در اثر مي‌بينيم، يك ساواكي است كه در صفحه 47 «ساربان سرگردان» به او اشاره مي‌كند و از زبان خودش ــ وقتي كه حمله مي‌كند اسلحه را از توران‌جان بگيرد ــ مي‌گويد: «چه حلال و چه حرام، با وجودي كه نمازم ترك نمي‌شود، هفت‌تير را از چنگ تو درمي‌آورم. من مأمورم و معذور.» و به سمت مادربزرگ يورش مي‌برد.

ديگري، خود سليم است. البته يك نكته را هم بايد اضافه كرد، سليم در جلد دوم تغيير موضع داده است. نويسنده ــ با یک چرخش معنادار ــ در جلد دوم، سليم را ناجوانمردي تصویر مي‌كند كه حرف حساب ندارد. كسي كه با بي‌اطلاعي از وضعيت هستي، او را ترك مي‌كند و مي‌رود دنبال اينكه زني دیگر بگيرد.

به نظر می‌رسد نويسنده اين مطالب را آورده تا نامردي سليم را به عنوان يك فرد مذهبي، بيشتر به رخ بكشد. هستي، اين‌قدر نسبت به سليم وفادار است كه حتي حاضر نيست او را لو بدهد. اما سليم آن‌قدر نامرد است كه او را ول مي‌كند و دنبال زني ديگر مي‌رود. آدم مذهبي ديگري، به غير از شيخي كه در حلبي‌آباد است و به او هم خيلي پرداخته نشده، در اثر نمي‌بينيم و اين بیشتر به شخصيتِ خودِ نويسنده برمي‌گردد.

مؤمني: در خيلي جاها برخی آداب مذهبي (مثل ختنه كردن) مسخره شده است. مسلمان‌هايي كه در اول انقلاب ترسيم مي‌كند، فقط به ظواهر و به كار بردن الفاظ عربي اهميت مي‌دهند.

سرشار: كلاً چند تيپ مذهبي در اين داستان هست: يكي مذهبي روشنفكر؛ كه همان سليم است. درس‌خواندة انگليس است، خودش هم مي‌گويد: «من جنتلمنِ انگليسي‌مآب هستم.» كراوات هم مي‌زند.

تيپ بعدي، شيخ سعيد، روحاني مبارزي است كه در حلبي‌آباد زندگي مي‌كند، و در آخر هم اعدام مي‌شود.

تيپ ديگر، ملي ــ مذهبي‌اي مثل توران‌جان است؛ كه از نظر سياسي، به شدت مصدقي است ولي آدمي است كه نمازش ترك نمي‌شود. به خدا معتقد است. اهل وصيت كردن است؛ و كفن خود را از قبل آماده كرده. در زندگيِ شخصي هم آدم پاك و درستي است. تيپ مذهبی ديگر، مأمور ساواك و بازجوي هستي است. سنخ ديگر، شخصیت شيخي كه وقتي مراد و هستي از جزيرة سرگرداني نجات پيدا مي‌كنند، پيش او مي‌روند. سه تا زن عقدي دارد و مي‌خواهد چهارمي را بگيرد؛ و تعداد زيادي هم زنان صيغه‌اي دارد؛ و آن بلاها را بر سر زنانش آورده، كه در داستان ذكر مي‌شود.

پدر مراد و پدر سليم را هم شايد بتوان از همين سنخ به حساب آورد؛ افرادي زنباره و غرق در كسب و كار و مال‌اندوزي. لعل بانو، زن پاكستاني سِر اِدوارد؛ كه ظاهراً اسلام آورده؛ و باغبان و خدمتكارش را اخته كرده است هم باید اضافه کرد. مسلمانان ساكن حلبي‌آباد، مثل حاجي معصوم، يا فضل‌الله، يا علي دربندسري یا گر

1 نظر

نـقـد هـا را بـُـوَد آیـا کـه عـیـــــاری گـیــــرنـد. تـا هـمـه صـومـعـه داران پـی کـاری گـیــــرنـد

ارسال نظر