آخرین خبر

  • • جزئیاتی از راه‎اندازی رادیو تصویری
  • پنجشنبه 13 آبانماه 95

    مدیر رادیو ایران از میان‌برنامه «صفحه من» که اتفاقی مدرن در ساختار و فرمت کلاسیک برنامه‌های رادیویی است و از جزئیات راه‌اندازی رادیو تصویری سخن گفت.
    به گزارش شفاف:بهنام احمدپور مبارکه درباره برنامه «یک، دو صدا» و استقبال مخاطبان رادیو از این مسابقه تست گویندگی بیان کرد: این برنامه در حال حاضر مورد استقبال مخاطبان بسیاری قرار گرفته است و چندی پیش که مرحله انتخاب تعدادی از شرکت کننده ها انجام شد ۵۰۰ نفر در استودیو حضور داشتند.
    وی ادامه داد: هر دو یا سه ماه یک بار یک تست گرفته می شود و البته این تست با یک انتخاب اولیه انجام می شود چون بعضی از این افراد هم از شهرستان به تهران می آیند.

    احمدپور درباره اینکه چرا نفرات برتر این مسابقه جذب رادیو نمی شوند، اظهار کرد: با توجه به بحث کوچک سازی و چابک سازی هایی که در رادیو و تلویزیون مطرح شد امکان جذب نیروهای جدید وجود ندارد. اگر بخواهیم نیروهای جدید را جذب کنیم به نوعی تعهدی را برای سازمان ایجاد کرده ایم که شاید نتوانیم آن را عملیاتی کنیم.


    امکان جذب گوینده برای «قصه ظهر جمعه» نیست

    احمدپور در ادامه درباره «قصه ظهر جمعه» نیز که به صورت آرشیوی پخش می شود، یادآور شد: آخرین گوینده این برنامه امیرحسین مدرس بود و ما هنوز نتوانسته ایم گوینده خوبی را برای برنامه جذب کنیم. همانطور که گفته شد ما امکان جذب نفر جدید نداریم و نیروهای فعلی هم نمی توانند کاری را که مورد انتظار ماست ارایه دهند لذا پیگیر آن نبودیم. ضمن اینکه مجموعه بزرگی از آرشیوهای این برنامه وجود دارد و سال های سال این برنامه با صدای محمدرضا سرشار پخش شد.

آخرين نظرات خوانندگان

  • mehdi: باسلام خدمت جناب سرشار احتراما تمنا دارم چنانچه مقدور است ادامه
  • مدیر: سلام و تشکر تهران- خ سیدجمال الدین اسدآبادی- بالاتر از ادامه
  • Ahmad Shahvary: با سلام شما از جمله اشخاصی هستید كه با ادامه
  • نامشخص: باسلام خدمت عزیزبزرگوار،جناب آقای سرشار،اینجانب حقیرخرابه نشینی حقیرم که بنابرطنزروزگارهفت ادامه

آخرین کتاب

  • • تعریفی برای ادبیات کودکان و نوجوان/ محمدرضا سرشار (رضا رهگذر)
  • شنبه، ۱۹ تیر ۱۳۹۵
    .
    به مناسبت 18 تیر، روز ادبیات کودکان و نوجوانان
    .
    ادبیات کودکان و نوجوانان، عبارت است از مجموعه داستان‌ها، اشعار و نمایشنامه‌هایی که ضمن برخورداری از جوهره و کیفیت ادبی لازم، با توجه به خاصه‌های ذهنی و روانی (استعداد‌ها، علایق، تمایلات) و نیازهای کودکان و نوجوانان، در چارچوب اصول تعلیم و تربیت مورد تأیید شرع، پدید آمده باشد.
    وجود قید «در چارچوب اصول تعلیم و تربیتِ مورد تأیید شرع» از آن رو است، که ادبیات سازنده‌ی کودکان و نوجوانان، در عین رعایت اقتضای سنی و علایق و تمایلات مخاطبان کم سن و سال خود، نمی‌تواند و نباید عنان خود را کاملاً به دست این عوامل بسپارد. بلکه در هر حال، علاوه بر ارضای خواست‌هایِ درست مخاطبان، باید آنچه را که آنان برای رشد صحیح و متعادل شخصیت‌شان به آن «نیاز» دارند و چه بسا خود از آن بی‌خبر باشند، در اختیار ایشان قرار دهد. ضمن آنکه تکیه‌ی صرف بر یافته‌های روانشناسی غرب و اصول تعلیم و تربیت آن، بنیانگذاری بنای سترگ شخصیت آینده‌سازان کشور بر گذرگاه سیل*؛ و نمونه‌ی عینی و محصول فرجامین آن، جوامع غرقه در فساد، سر در گم و درمانده در کاار خودِ امروزِ غرب است.

    .
    .
    * «أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى تَقْوَى مِنَ اللّهِ وَرِضْوَانٍ خَيْرٌ، أَم مَّنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَىَ شَفَا جُرُفٍ هَارٍ فَانْهَارَ بِهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ »
    آيا كسى‏كه بنيان مسجد را بر ترس از خدا و خشنودی او نهاده بهتر است،‌یا آن کس که بنیان مسجد را بر کناره‌ی سیلگاهی که آب زیر آن را شسته باشد نهاده است، تا با او، در آتش جهنم سرنگون گردد؟» (توبه: 109)
    .
    .
    منبع: از دفتر چهارم مجموعه کتاب «درباره ادبیات داستانی» به نوشته استاد محمدرضا سرشار، انتشارات کانون اندیشه جوان


صادق هدایت، آن‌گونه که بود

محمدرضا سرشار

«وای به حال مملکتی که من بزرگ‌ترین نویسنده‌اش باشم!»(صادق هدایت۱)
صادق هدایت در سال ۱۳۸۰ ه‍ . ش. در یک خانوادة اشرافی رو به زوال، که اعضای آن در هر دو رژیم قاجار و پهلوی، صاحب مناصب بالای سیاسی، نظامی و قضایی بودند، به دنیا آمد.
جدش، رضا قلی‌خان هدایت طبرستانی (۱۲۱۵ـ۱۲۸۸ ه‍ـ . ق.)، ملقب به «للـه‌‌باشی»، از رجال دورة ‌قاجار، شاعر و صاحب تذکرة مجمع الف‍ُصحا، اجمل التواریخ (تاریخ مختصر ایران)، روضة الصفای ناصری (سه مجلد؛ در تکمیل روضة الصفای خواندمیر) و برخی آثار دیگر بود. او در تهران متولد شد و در شیراز به تحصیل پرداخت. سپس به دربار محمدشاه و ناصرالدین‌شاه راه یافت؛ و از سوی ناصرالدین‌شاه، به ریاست مدرسة‌ دارالفنون‌ْ منصوب شد. در دوران بازنشستگی، مدتی مربی مظفرالدین میرزا ـ ‌ولیعهد؛ که بعد‌ْ شاه شد‌ـ بود. به همین سبب، به او، عنوان «للـه‌باشی» داده شد.
به نوشتة مؤلف کتاب چند مجلدی نهضت روحانیون ایران، «للـه‌باشی، صوفی تمام عیار و درویش بی‌بند و بار»‌ی بود، که نسبت به علما و مجتهدان‌ْ کینه داشت. به همین سبب، در کتاب روضة الصفای ناصری خود، دخالت مجتهدان در جنگ علیه متجاوزان روس را سخت نکوهش کرد، و گناه شکست در آن را، به گردن آنان انداخت. او در بخشی از این کتاب، نوشت: «عوام کالانعام، علما را بر عوامل سلطان رجحان دادند، و کمر به جهاد بستند.۲»
پدربزرگ صادق هدایت، جعفر قلی خان نی‍ّرالملک، رئیس مدرسة دارالفنون و وزیر علوم (۱۲۷۵ـ۱۲۸۳ ه‍.ق.)، مدیر مؤسسة نظام، رئیس معارف استان فارس، حاکم مراغه، رئیس شرکت شیلات، مدیرکل ثبت اسناد و املاک، و رئیس الوزرا (نخست وزیر)، در رژیم قاجار بود.
پدر صادق هدایت، قلی خان، ملقب به اعتضاد الملک، در زمان قاجار، سالها حاکم شهرهای مختلف، م‍ُشیر و مشاور‌ِ وزرا و نخست وزیران،‌ و مدیرکل ادارات و سازمانهای بزرگ بود. با سقوط رژیم قاجار و روی کار آمدن رضاخان میرپنج، منصب بالایی ـ‌ همچون گذشته‌ـ به او داده نشد. اما باز، از کارمندان عالی رتبة حکومت رضاخان بود؛ که از جملة مناصب وی در این دوران، می‌توان به سرپرستی مدرسة نظام اشاره کرد.
مادر صادق هدایت، زیورالملوک، دختر مخبرالسلطنة بزرگ، و نوة اعتضاد الملک بود.
برادر بزرگ صادق هدایت ـ محمود هدایت‌ـ حقوقدان، معاون نخست وزیر (شوهر خواهرش، رزم‌آرا)، قاضی دیوان عالی کشور، و برادر دیگرش ـ‌‌عیسی‌ـ از افسران ارشد (سرلشکر) و رئیس دانشکدة افسری، در دوران سلطنت پهلوی بودند.
مخبرالسلطنه ـ‌پسرعموی صادق هدایت‌ـ نویسنده، وزیر فواید عامه (۱۳۰۵هـ .ش.) و دوبار (در سال‌های ۱۳۰۶ و ۱۳۰۹ ه‍ .ش.) نیز نخست وزیر رضاخان بود. او همان کسی است که نهضت شیخ محمد خیابانی را متلاشی کرد، و در زمان ورود او به تبریز‌ْ به عنوان والی جدید آن خطه (۱۳۳۸ هـ ‍.ق.)، آن روحانی مجاهد و آزاده، که هم در برابر فشار روسهای تزاری متجاوز و هم حکومت فاسد مرکزی (قاجار) ایستاده بود، در تبریز، به قتل رسید.
مخبرالسلطنه، همچنین، در زمان نخست وزیری خود، از عوامل مهم باقی ماندن هدایت در اروپا برای ادامه تحصیل، با وجود پیشینة ناموفق او در این کار، بود.
یکی از خواهران صادق هدایت، م‍ُط‍َل‍َّقه بود، و در خانة پدری زندگی می‌کرد. خواهر دیگر او، همسر سپهبد علی رزم‌آرا، رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران، و سپس نخست وزیر محمدرضا پهلوی (از تیر تا شانزدهم اسفند ۱۳۲۹ ش.) بود؛ که به سبب اقدامات خائنانه و خلاف شرعش در این س‍ِم‍َت، از سوی خلیل طهماسبی ـ‌ از گروه فدائیان اسلام‌ـ اعدام انقلابی شد.
«در کل،‌در طایفة اینها، سرلشکر و وزیر، زیاد بود.۳»
خانواده، همچنین، صاحب گماشته‌ای نظامی بود؛ که به صادق هدایت نیز خدمت می‌کرد.
جز اینها، «خانوادة هدایت، املاک وسیعی داشت؛ واقعیتی که انعکاسش را در یکی دو کار هدایت، می‌بینیم.۴»
هدایت در شش سالگی به دبستان علمیه فرستاده شد؛ و با پایان یافتن تحصیلات ابتدایی، به مدرسة دارالفنون رفت. در سال ۱۲۹۵ مدرسه دارالفنون را، به سبب بیماری چشم ترک کرد. در سال ۱۲۹۶ ش، به مدرسه فرانسوی سن لویی، که توسط هیئتهای تبشیری مسیحی اداره می‌شد، رفت. در این مدرسه، درسها، هم به فرانسه و هم به فارسی گفته می‌شد. اما، به نوشتة دکتر ابوالقاسم جنتی عطایی ـ ‌از دوستداران و ستایندگان هدایت؛ که کتابش دربارة او، مورد تأیید کتبی برادر بزرگ صادق هدایت نیز قرار گرفته است‌ـ او سرانجام نتوانست «سال آخر [مدرسه] سن لوئی را بگذراند و دیپلم متوسطه را بگیرد.۵» با این ترتیب، در سال ۱۳۰۴، یعنی بیست و چهار سالگی، به تحصیل خود در این مدرسه، پایان داد.
در سال ۱۳۰۵ با نخستین گروه محصلان ـ‌ نه دانشجویان‌ـ اعزامی، به بلژیک اعزام شد و به تحصیل در مدرسه ـ‌ نه دانشکده‌ـ مهندسی شهر گان مشغول شد. اما «به شهادت نامه‌های خودش، او هرگز به مرحلة تحصیل در رشتة تعیین شده نرسید. زیرا از عهدة ریاضیات پیشرفته [که پیش نیاز ورود به آن مرحله بود]، برنیامد.۶»
در نتیجه، هدایت «یکی دو بار سعی کرد به تحصیل خاتمه دهد و به ایران برگردد.۷» تا آنکه سرانجام پس از هشت ماه، از آن مدرسه اخراج شد و «نامش از دفتر اتباع خارجة شهر گان خط خورد.۸»
با وجود این، با نفوذی که خانواده‌اش در دستگاه دولت داشتند، توانست خود را به پاریس و رشتة ساختمان منتقل کند. اما پس از دو سال تحصیل در این رشته، موفق به ادامة آن نشد. در همین دوران (۱۳۰۷) صادق هدایت کوشید خود را در رودخانة مارن فرانسه غرق کند؛ که به نتیجه نرسید.
اسماعیل مرآت، سرپرست محصلان ایرانی مقیم اروپا، درصدد برآمد جواز اقامتش را باطل کند و او را به ایران برگرداند. اما «عاقبت، تلاشها و نفوذ خانواده هدایت در تهران برای متقاعد کردن مقامات به نتیجه رسید، و به صادق هدایت اجازه دادند که رشتة تحصیلی‌اش را در چارچوب دورة تربیت معلم، به ادبیات فرانسه ‍[در پاریس] تغییر دهد.
اجازه نامه در اردیبهشت ۱۳۰۸ در تهران صادر شد.۹» اما با گذشت حدود یک سال، صادق هدایت موفق نشد حتی در رشتة انتخابی و پیشنهادی خود نیز ادامه تحصیل دهد۱۰٫ در نتیجه، به ایران بازگشت داده شد. این در حالی بود که «در طول اقامت هدایت در اروپا، مقامات ایرانی، بسیار بیش از آنچه که تحت شرایطی دیگر انتظار می‌رفت، رعایت حال او را می‌کردند؛ به این دلیل ساده، که یک نفر با همین نام، در تهران، نخست وزیر بود.۱۱» که او نیز کسی جز پسرعموی پدر و مادر صادق هدایت، یعنی مخبرالسلطنه، نبود.
در مجموع «تاریخچه تحصیلات عالی‌اش [البته در واقع‌ْ تحصیلات عالی نبوده، بلکه در «مدرسه۱۲» بوده است] در اروپا، حاکی از آن است که در تحصیلات آکادمیک‌ْ وضع مطلوبی نداشته است.۱۳»
هدایت، بعدها خود در این باره به م‌.ف‌. فرزانه گفت: «من وقتی به فرنگ رفتم، اصلاً قصد خواندن درس کلاسیک را نداشتم. فقط می‌رفتم فرنگ را ببینم.۱۴»
به این ترتیب، در سال ۱۳۰۹، به ناچار، به ایران بازگشت؛ و به فاصلة کوتاهی، در بانک ملی استخدام شد. در سال ۱۳۱۱ از بانک ملی استعفا داد و به استخدام اداره کل تجارت درآمد. در سال ۱۳۱۳ از اداره کل تجارت استعفا داد و به استخدام وزارت امور خارجه درآمد. در سال ۱۳۱۴ از وزارت امور خارجه نیز استعفا داد. در سال ۱۳۱۵ در شرکت سهامی کل ساختمان مشغول کار شد. در همین سال، خانوادة هدایت از ش.پرتو خواستند که با استفاده از س‍ِم‍َت‌ِ کنسولی‌اش در بمبئی، ترتیب سفر او به هندوستان را بدهد. پرتو نیز پذیرفت؛ و این سفر، انجام شد.
ش.پرتو، خود، در این باره اظهار داشته است:
«وقتی خواستم به محل مأموریت خود (سفارت ایران در هند) بروم، به خانة هدایت رفتم. خانوادة هدایت که از دست صادق ذله شده بودند، از من کمک خواستند، تا لااقل برای مدتی، از شرش خلاص شوند. من با صادق دوست بودم و با خانواده‌اش هم روابطی داشتم. به او پیشنهاد کردم با من به هند بیاید. با خوشحالی پذیرفت.
با هم به بمبئی رفتیم. به او جا و مکان دادم. ماشین تحریر قراضه‌ای به او دادم تا سرش گرم شود؛ و «بوف کور» ـ آن اثر منحط‌ـ را بتواند پلی‌کپی کند. من بودم که دست صادق، این پسرة لوس و ننر را گرفتم تا هند را ببیند و کار جفنگ بنویسد. حالا شما جوانها، هی مشغول او شده‌اید، درباره‌اش مقاله و کتاب می‌نویسید که چه بشود؟ ادبیات که این مزخرفات نیست!۱۵»
هدایت نزدیک به یک سال در هند بود. در این مدت، نزدِ یک زرتشتی به نام بهرام گور انکلسیاریا، به آموختن زبان پهلوی پرداخت. در عین حال، «بوف کور» خود را در پانصد نسخه، به صورت پلی‌کپی، تکثیر کرد.
در سال ۱۳۱۶ به ایران بازگشت و مجدداً به استخدام بانک ملی درآمد. در سال ۱۳۱۷ به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. از سال ۱۳۲۰، به عنوان مترجم، در دانشکدة هنرهای زیبا مشغول به کار شد؛ و تا پایان حضور در ایران، در این شغل باقی ماند.
در سال ۱۳۲۴، به واسطة نزدیکیهایی که با حزب توده و بعضی اعضای مؤثر آن، و از این طریق، با «انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی» یافته بود، همچنین نوشتن داستان هجوآمیز «حاجی‌ آقا»، به تاشکند سفر کرد. در اواخر سال ۱۳۲۹ به پاریس رفت، و پس از حدود چهار ماه اقامت در این شهر و درست سی و سه روز پس از ترور شوهر خواهرش ـ ‌رزم‌آرا‌ـ در نوزدهم فروردین ۱۳۳۰، در آپارتمان استیجاری مسکونی‌خود، با گاز اقدام به خودکشی کرد؛ و در بیست و هفتم فروردین همان سال، جسدش ـ‌ بدون رعایت تشریفات اسلامی‌ـ در گورستان مسیحیان این شهر، موسوم به پرلاشز، به خاک سپرده شد.
آثار منتشره از او به صورت کتاب‌ْ به این شرح است:
رباعیات خیام، انسان و حیوان (۱۳۰۳)، فواید گیاهخواری (۱۳۰۸)، پروین دختر ساسان (نمایشنامه)، البعثة الاسلامیه فی بلاد الافرنجیه، افسانة آفرینش (نمایشنامه)، زنده به گور (مجموعه داستان؛ ۱۳۰۹)، سه قطره خون (مجموعه داستان؛ ۱۳۱۱)، سایه و روشن (مجموعه داستان)، نیرنگستان (فرهنگ عامه)، مازیار (نمایشنامه)، علویه خانم (مجموعه داستان؛ ۱۳۱۲)، ترانه‌های خیام (تجدید نظر شدة «رباعیات خیام»)، کتاب مستطاب وغ وغ ساهاب (۱۳۱۳)، سگ ولگرد (مجموعه داستان؛ ۱۳۲۱)، ولنگاری (مجموعه طنز) (۱۳۲۳)، حاجی آقا (داستان بلند؛ ۱۳۲۴) و توپ مرواری (۱۳۲۷).
صادق هدایت، همچنین، در سالهای ۱۳۲۷ و ۱۳۲۹، آثاری از کافکا را، به همراه حسن قائمیان، ترجمه و منتشر کرد. برخی از آثار او، از جمله حاجی آقا و بوف کور، پس از مرگش، به چند زبان خارجی، ترجمه و منتشر شده‌اند. با این رو، این آثار، در میان قاطبة کتابخوان کشورهایی که به زبان آنها ترجمه شده‌اند، بردی نیافته، و مورد استقبال واقع نشده‌اند.
م.ف.فرزانه نوشته است: هدایت در آخرین ماههای عمرش، کوشید همة نوشته‌های منتشر نشده و باقی‌ماندة خود ـ‌جز دو اثر شدیداً ضد اسلامی‌اش، البعثة الاسلامیه الی بلاد الافرنجیه و توپ مرواری‌ـ را از بین ببرد. در این حال، نفرتی که همیشه از مردم کشورش داشت، در او به اوج خود رسیده بوده است:
« ـ‌ می‌خواهم هفتاد سال سیاه چیز ننویسم. مرده شور ببرند! عقم می‌نشیند که دست به قلم ببرم، به زبان این ر‌َج‍ّاله‌ها چیز بنویسم ... یک مشت بی‌شرف! ... یک خط هم نباید بماند ...
تازه داشتم بلد می‌شدم. اول کارم بود. اما این اراذل‌ْ لیاقت ندارند که کسی برایشان کاری بکند! یک مشت دزد قالتاق ...۱۶»
مضامین آثار و سخنان هدایت، نیز گواهی صریح و خالی از هرگونه شبهة دوست جوان و مرید صادق‌‍ِ مورد اعتماد‌ِ او، م.ف.فرزانه، حاکی از آن است که صادق هدایت، در واپسین ایام عمر، هیچ گونه اعتقادی به خدا و عالم غیب و هیچ دینی نداشته، و به شخصی کاملاً ماتریالیست تبدیل شده بوده است. فرزانه در توضیح آنکه چرا هدایت، در پایان، تمام دستنوشته‌های خود، جز دو نوشتة کاملاً ضد اسلامی البعثة الاسلامیه الی بلاد الافرنجیه و توپ مرواری را از بین برد، اظهار داشته است:
«زیرا بعد از یک عمر تلاش و جستجوی در عالم بیم و امید، هستی و نیستی، کمال مطلوب ... شخصیت دومی پیدا کرده که «هادی صداقت» [نظیرة معکوس «صادق هدایت»] است. و هادی صداقت‌ْ خرقة اندیشه‌های ماورای طبیعی را دور می‌اندازد [توجه شود!] و با سر‌ِ بلند، روی باز، در مقابل این درة شاداب و پررنگ زندگی، که از مواهب قابل لمس سرشار است، می‌ایستد و شهادت می‌دهد که ضربتهای ویرانگر را دست غیب نمی‌زند. اصلاً دست‌ِ غیبی که بخواهد بشر را زار و خفیف کند، وجود ندارد؛ و آنچه جلو آمیزش با پرتو خورشید را می‌گیرد، سایة پرچین و چروک حماقت و خرافات است، که ظالم و مظلوم به بار می‌آورد.۱۷٭»
پی‌نوشت‌ها:

۱٫ فرزانه، م.ف؛ آشنایی با صادق هدایت؛ نشر مرکز؛ چاپ اول: ۱۳۷۲؛ ص۱۳۶٫۲٫ دوانی، علی؛ نهضت روحانیون ایران؛ مجلد ۱و۲؛ ناشر: مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ ص۷۶٫
۳٫ یاد صادق هدایت (خاطراتی از صادق هدایت؛ نوشتة اردشیر آوانسیان)؛ به کوشش علی دهباشی؛ نشر ثالث؛ چاپ اول: ۱۳۸۰؛ ص۸۱۹٫
۴٫ همایون کاتوزیان، محمدعلی؛ صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت؛ ترجمة فیروزة مهاجر؛ انتشارات طرح نو؛ چاپ اول: ۱۳۷۲، ص۲۷٫
۵٫ جنتی عطایی، ابوالقاسم؛ زندگی و آثار صادق هدایت؛ انتشارات مجید؛ چاپ اول: ۱۳۵۷؛ ص۳۰٫
این زندگینامه، مورد تأیید کتبی رسمی برادر صادق هدایت نیز قرار گرفته است. محمود هدایت، در نامه‌ای خطاب به جنتی عطایی، اظهار داشته است:
«جناب آقای دکتر ابوالقاسم جنتی عطایی
شرحی که درخصوص زندگانی پرملال مرحوم برادرم صادق هدایت مرقوم داشته‌اید، کاشف حقایقی است که در طول عمر کوتاه آن مرحوم به وقوع پیوسته؛ و این بنده، در تقدیر زحمات آن جناب، بدین‌وسیله، تشکرات صمیمانة خود را تقدیم حضور می‌دارد.
اخلاص کیش [امضا: محمود هدایت]
۱۵/۹/۲۵۳۷»
این نامه، در کتاب زندگی و آثار صادق هدایت، نوشة جنتی عطایی، آمده است. (نیز، ر.ک.به: کتاب آشنایی با صادق هدایت؛ نوشتة م.ف.فرزانه؛ ص۲۵۹٫)
۷،۶و۱۰٫ صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت، ص۴۶٫ انورخامه‌ای نیز، در همین باره نوشته است: «ظاهراً مرآت، از نتیجة تحصیلات او ناراضی و پول او را قطع کرده است.» یاد صادق هدایت (خاطرات و تفکرات دربارة صادق هدایت)؛ ص۴۳۶٫
۹٫ یاد صادق هدایت (سالشمار زندگی صادق هدایت؛ نوشتة ناهید حبیبی آزاد)؛ص۹٫
۱۱٫ صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت؛ ص۵۲٫
هدایت، در واقع در تمام عمر، از رانت نفوذ اعضای خانواده‌اش در دستگاه رژیم پهلوی برخوردار بود. دوست صمیمی‌اش، فریدون هویدای بهایی نیز به این نکته اشاره کرده است:
«خوب؛ برای اینکه هم پدرش و هم عمویش آدمهای خیلی مهمی در دستگاه بودند، کسی جرئت نمی‌کرد صدمه‌ای به هدایت برساند.» (یاد صادق هدایت (با صادق هدایت، از کافه فردوسی تا پاریس)؛ ص۵۸۵٫
۱۲٫ هدایت نه در فرانسه و نه در بلژیک، هرگز به تحصیلات عالیه (دانشگاهی) نپرداخت؛ بلکه در هر دوی این کشورها، به تصریح نامه خودش، در یک مدرسه فنی (ظاهراً مشابه هنرستانهای فنی خودمان) به تحصیل مشغول شد. زیرا از هر چه بگذریم، او نتوانسته بود تحصیلات متوسطه را در داخل کشور به پایان برساند و دیپلم بگیرد:
«این بنده، صادق هدایت، چهار سال پیش، از طرف وزارت جلیلة فواید عامه سابق برای راه سازی به اروپا رهسپار شدم. مدت هشت ماه در مدرسة [توجه شود!] مهندسی «گان» مشغول تحصیل بودم. لکن چون آب و هوای آن شهر به مزاج بنده سازگار نبود و مجبور بودم، از این رو، با اجازة وزارت جلیله به فرانسه منتقل شدم. و چون برای تحصیل معماری و راه‌سازی به فرنگ رفته بودم، برای امتنان اوامر وزارت جلیله، به مدرسة [توجه شود!] Travux PULPi داخل و در رشتة ساختمان به تحصیل اشتغال داشتم. تا اینکه دورة این مدرسه را طی کردم. ولی از آنجایی که تصدیق این مدرسه که دولتی نبوده و اهمیت مدارس رسمی را نداشت، خیال ورود به مدرسة معماری را داشتم، که در نتیجة مخالفتهایی که ذکرش موجب تطویل کلام و تصدیع خاطر مبارک است، این کار عقیم ماند، و بالاخره منجر به این شد که از محصلین [توجه شود] وزارت جلیلة فواید عامه خارج، و جزو محصلین وزارت جلیله معارف شوم. و چون پیوسته مخالفت با ورود اینجانب به مدرسة معماری دولتی ادامه داشت، ناگزیر به بازگشت به تهران شدم.»
هدایت این نامه را در شانزدهم شهریور ۱۳۰۹، از تهران، برای «وزارت جلیلة طرق و شوارع» فرستاده است. (ن.ک.به: خودکشی صادق هدایت؛ ص۱۱۱)
۱۳٫ صادق هدایت، از افسانه تا واقعیت؛ ص۲۸٫
۱۴٫ آشنایی با صادق هدایت؛ ص۹۲٫
۱۵٫ جمشیدی، اسماعیل؛ خودکشی صادق هدایت؛ انتشارات زرین؛ چاپ دوم: ۱۳۷۶؛ ص۸۵٫
جمشیدی، در توضیح این مطلب‌ْ نوشته است: «شین پرتو در سال ۱۳۶۹ که نگارنده به همراه یکی از نویسندگان مشهور به دیدارش رفته بود و دربارة چگونگی سفر [هدایت به هند] پرسشهایی مطرح کرده بود، چنین گفت.» (همان) به گفتة جبار وزیری، هدایت برای دریافت گذرنامه، همراه با فریدون هدایت به شهربانی می‌رود. آنجا می‌گوید «یکی از کمپانیهای فیلمبرداری فارسی، او را برای نوشتن دیالوگهای فارسی استخدام کرده، و در صدد‌ِ حرکت است.» اما از ذکر نام کمپانی خودداری می‌کند. (رستاخیز؛ ش۷۸؛ ۹/۱۰/۵۵)
۱۶٫ آشنایی با صادق هدایت؛ ص۲۲۸٫
۱۷٫ همان؛ ص۳۶۱٫
٭. نیازمند به تأکید است که ـ‌جز علی دوانی؛ که تنها دربارة جد صادق هدایت اطلاعاتی ارائه کرده بود‌ـ کلیة کسانی که در این مقاله، از آنان‌ْ مطلبی ذکر شده است ـ‌ بدون استثنا‌ـ از دوستان یا دوستداران و ستایندگان صادق هدایت بوده‌اند. به گونه‌ای که پنج تن از آنان، هر یک، یک کتاب مستقل قطور، در معرفی و ـ‌عمدتاً‌ـ ستایش صادق هدایت، تألیف و منتشر کرده‌اند. (نام این کتابها، در خلال پاورقی‌های ذکر شده، آمده است.)

4 نظر

باسلام خدمت عزیزبزرگوار،جناب آقای سرشار،اینجانب حقیرخرابه نشینی حقیرم که بنابرطنزروزگارهفت مجموعه جاپ نشده به سبک وسیاق مرحوم هدایت به اجبار قلم واصرارعلم به عرصه وجودداخل کرده ام خواهشمندم درچاپ ونشراین مجموعه قبل ازفوت اینجانب کمک نماییید.باتشکر


با سلام
شما از جمله اشخاصی هستید كه با صادق هدایت بگونه ای بنیادی آشنایی دارید. خوشحالم به اطلاعتان برسانم كه كتاب «كتاب نیلوفر مرداب؛ حدیث تلخكامی های صدق هدایت» در آبان 1394 منتشر شده است. نشانی پستی خودتان را برای اینجانب ایمیل نماید تا نسخه ای از آن تقدیمتان گردد.
با احترام
احمد شه وری
shahvary@gmail.com
a_shahvary@yahoo.com

باسلام خدمت جناب سرشار

احتراما تمنا دارم چنانچه مقدور است حضرتعالی که خود نویسنده و اهل قلم می باشید و به دنبال اعتبار و نامی نیک هستید لعن و نفرین نمودن دیگران را به همان اصحاب لعن و نفرین بسپارید که متاسفانه در کشور غرورآفرین ما تعدادشان کم نیست و آنچه ما کم داریم نویسنده و اهل فرهنگ و هنر است که نمود عینی زوال اهل فرهنگ، از بین رفتن اخلاق در کشور عزیزمان است. اگر نام نیکی از هرکه مانده است به خاطر آثار و کارهای خودش مانده نه لعن و نفرین این و آن.

غرض بنده از نوشتن این نظر جسارت یا اسائه ادب نیست بلکه بیان این استدعاست که اجازه دهید تا خاطره خوشی را که مردم از صدای گرم شما در داستانهای جمعه و داستانهایتان دارند خدشه ای وارد نشود.همچنین حقیر به هیچ عنوان انتظار نداشتم که در جامعه ای که سرانه مطالعه آن 2 دقیقه است، یک "نویسنده" خود به لعن و نفرین یک نویسنده مُرده (به دلیل تضاد عقیده) بپردازد.

حضرتعالی خود بهتر میدانید که جایگاه هدایت در جامعه نه بخاطر چند دقیقه برنامه بی بی سی است و نه میتواند توسط بی بی سی، بنده یا شما کم یا اضافه شود و هر نویسنده ای به تبع قدرت آثار خود طرفداران و معارضان خود را دارد و هدایت نیز که به تعبیر کثیری از اهل ادب، پدر داستان نویسی معاصر ایران است نیز از این قاعده مستثنی نیست.
باز هم حضرتعالی که استاد هستید استحضار دارید که خواندن آثار مختلف و نظرات مختلف و بعضا متضاد و متنافر، نه تنها باعث گیجی خواننده نمی شود بلکه اگر هیچ سودی هم نداشته باشد، قدرت تحلیل خواننده را بالا میبرد تا خود از بین آثار مختلف راه خود را انتخاب نماید. این قدرت تحلیل در جامعه ما که بخاطر وجود نفت در آن هر روزه شاهد نیرنگهای سیاسی در لباسهای مختلف هستیم، جهت تشخیص حق از باطل به شدت نیاز است.

ایام به کام

ارسال نظر