آخرین خبر

  • • برگزاری مجمع عمومی سالیانه انجمن قلم ایران
  • سه شنبه 04 مهرماه 91


    مجمع عمومی سالیانه انجمن قلم ایران در روز چهارشنبه مورخ 26/7/91 از ساعت 15 الی 17 در محل سالن اجتماعات انجمن واقع در خیابان سید جمال الدین اسد آبادی، بعد از میدان اسد آبادی، بین خیابان های 44 و 46 شماره 360 برگزار خواهد شد.
    از آنجا که رسمیت یافتن مجمع، نیازمند به حد نصاب قانونی رسیدن تعداد اعضای حاضر است و همچنین به منظور استفاده حداکثر بهره وری از فرصت، رأس ساعت مقرر در جلسه حضور بهم رسانید. چنانچه اعضاء محترم به هیچ وجه امکان شرکت در مجمع را ندارند، می توانند طی نامه ای خطاب به هیئت مدیره، با ذکر علت، یکی دیگر از اعضاء را، که وکالت شخص دیگری را به عهده ندارد به عنوان وکیل خود معرفی نمایند. در ضمن اعضای انجمن در صورت تمایل به نامزدی برای انتخاب به عنوان بازرس انجمن، می بایست در اسرع وقت مراتب را کتباً به همراه شرحی از وضعیت فعلی کاری و فتوکپی آخرین مدرک تحصیلی خود را به نشانی دفتر انجمن ارسال نمایند.
    برنامه های این نشست به قرار زیر است:
    1.ارائه گزارش عملکرد هیئت مدیره در سال کاری 90و91
    2. ارائه گزارش عملکرد مالی هیئت مدیره در سال کار90و91
    3. ارائه گزارش بازرسان
    4. شنیدن پیشنهاد ها و انتقادات اعضای محترم
    5. انتخاب اعضای بازرسان اصلی و علی البدل جدید
    هیئت مدیره انجمن قلم ایران

آخرين نظرات خوانندگان

  • مدیر: سلام. طبعا فقط به سوالهایی که مطرح می شد جواب ادامه
  • مصطفی پنجه پولاد: سلام اسمی ازمخمدسرشاروکارهایش نبردید اگر ممکن است در چندجمله کلیات ادامه

آخرين تصاوير

  • -IMG_3451.jpg
  • محمدرضا سرشار-3.jpg
  • محمدرضا سرشار-1.jpg
  • محمدرضا سرشار4.jpg
  • سندساواک در باره جشن هنر.jpg
  • قبا7.jpg
  • قبا6.jpg
  • قبا5.jpg
  • قبا4.jpg
  • قبا3.jpg

آخرین کتاب

  • • جلوه هایی از ادبیات سیاسی امروز ایران
  • دوشنبه, 20 شهریور 1391 ساعت 11:51

    رمان‌های «جزیره سرگردانی»، «ساربان سرگردان»، «بهشت خاکستری» و «شهری که زیر درختان سدر مرد» مهم‌ترین داستان‌های سیاسی معاصر هستند که مؤلف به نقد و بررسی آنها پرداخته است.

    ادبیات کلاسیک و معاصر همیشه تأثیر پذیر از سیاست و واقعیت‌های اجتماعی دوران خود بوده‌اند. در دوران معاصر و ورود مضامین اجتماعی ـ سیاسی به ادبیات امروزین نظم و نثر، این موضوع وارد پروسه‌ای جدید شد. نویسندگان و به خصوص داستان نویسان معاصر اکثرا به نحله‌های فکری و گاهی احزاب سیاسی وابسته بودند. گاهی مثل جلال آل احمد مدتی را در حزب توده به سر برده بودند و گاهی صبغه روشنفکری داشتند. این نویسندگان تحت تأثیر جو اجتماعی و ذهنیت سیاسی خود داستان و رمان می‌نوشتند و به گونه‌ای ظریف حرف خود را در لا به لای آن می‌گنجاندند.

    به باور محمد رضا سرشار رمان‌های «جزیره سرگردانی»، «ساربان سرگردان»، «بهشت خاکستری» و «شهری که زیر درختان سدر مرد» مهم‌ترین داستان‌های سیاسی معاصر هستند که وی به نقد و بررسی آنها پرداخته است.

    این رمان‌ها پس از انتشار مورد نقد قرار گرفته و گاهی از طرف روشنفکران و گاهی از طرف منتقدان مذهبی نقد شده است. اما اکنون محمدرضا سرشار با واکاوی درونمایه‌های سیاسی این رمان‌ها به نقد آنها پرداخته است. افزون بر آن چند رمان سیاسی خارجی که به فارسی ترجمه شده، توسط وی نقد شده است. در پیشگفتار کتاب آمده است:

    ادبیات بیانگر افکار و اندیشه‌هایی است که در پس پرده قالب‌های مختلف پنهان و مستتر شده است و بدون تردید مطالعه در آن حوزه تعمیق‌بخش نگرش‌ها و ادراک انسان است، به طوری که ادبیات ما را وامی‌دارد تا آنچه را دیده‌ایم با دقت نگاه کنیم و دوباره ببینیم؛ لذا کمکی برای درک مشهودات ماست. معمولاً گرایش‌ها و دیدگاه‌های سیاسی و اجتماعی نویسنده جزو عوامل مهم دخیل در آفرینش هر اثر ادبی محسوب می‌شود و در بررسی یک اثر ادبی، علاوه بر محتوای خود اثر مراجعه به اظهارنظرها و گفته‌های نویسنده را در جاهای دیگر و در سایر آثار غیرادبی یا مصاحبه‌ها عامل مهمی قلمداد می‌کنند یا دست کم اینکه در بررسی یک اثر ادبی نمی‌توان اظهارنظرها و اعتقادات نویسنده را به‌کلی کنار نهاد ولی فقط هم نباید به آنها اکتفا نمود.

    نویسنده به‌عنوان موجود اجتماعی از جامعه تأثیر می‌پذیرد و از زبان که خود آفریده اجتماع می‌باشد بهره می‌برد. لذا ادبیات زاده نهادهای اجتماعی خاصی است و علاوه بر اینکه از جامعه و تحولات آن تأثیر می‌پذیرد، دارای کارکردهای سیاسی اجتماعی و... است.

    از طرفی سیاست نیز در تمام شئون زندگی بشر حضور دارد و هیچ بخشی از حیات انسان را نمی‌توان یافت که از حیطه نفوذ سیاست و یا از اثرات آن برکنار مانده باشد. از این رو بازتاب و انعکاس دیدگاه‌های سیاسی نویسنده و گروه‌های مختلف در آثار ادبی امری بعید و دور از انتظار نیست که البته چنان که گفته شد به‌گونه‌ای مستتر و گاه با زبان رمزی و ویژه بیان می‌شود.

    اثر پیش رو مجموعه نقدهای استاد سرشار (رهگذر) به برخی از داستان‌هایی است که بعد از پیروزی انقلاب در ایران نوشته یا ترجمه شده است. پیروزی انقلاب اسلامی که یک انقلاب فرهنگی بود، طبعاً حوزه ادبیات و فرهنگ را نیز تحت تأثیر خود قرار داد و باعث خلق آثار ادبی متفاوت از پیش شد. در کنار جریان ادبی غالب انقلاب، جریان‌های روشنفکری نیز که از قافله انقلاب و حرکت مردم به دور مانده بودند آثاری درباره انقلاب اسلامی پدید آوردند و بیهوده کوشیدند تا با تحقیر دستاوردهای انقلاب و سیاه‌نمایی وضع موجود، ملت را نسبت به آرمان‌های انقلاب اسلامی بدبین سازند. نویسنده این اثر با واکاوی و بررسی آثار برخی از این روشنفکران، عناصر و مواردی از این دست را کشف و توضیح دهد. (ص 13 ـ 14)

    فهرست مطالب کتاب به ترتیب زیر است:

    نقد داستان‌های ایرانی

    هفت وادی حیرت در آخرین رمان سیمین دانشور

    (نقد رمان دو مجلدی جزیره سرگردانی و ساربان سرگردان)

    شهریاری روحانی که زیر درختان سدر فروپاشید

    (نقد شهری که زیر درختان سدر مرد نوشته خسرو حمزوی)

    اندر حکایت آلودن ساحت ادبیات به اغراض سیاسی

    (بررسی بهشت خاکستری به روایت عطاء الله مهاجرانی)

    در غیاب داستان کوتاه

    (نقد مجموعه داستان مهتاب نوشته زهرا زواریان)

    نقد داستان‌های خارجی

    گذری بر مرگ ایوان ایلیچ

    (نوشته لتون تولستوی ترجمه احمد گلشیری)

    نگاهی به مجموعه داستان رندا

    (21 داستان کوتاه از 20 نویسنده سوری، ترجمه عبدالمحمد آیتی)

    مروری بر مجموعه هزار توی داستان

    (دوازده داستان از دوازده نویسنده غربی؛ ترجمه نسرین مهاجرانی)

    بررسی داستان کوتاه در جنگل

    (نوشته آکوتا گاوا؛ ترجمه سیمین دانشور)

    نمایه

    مشخصات کتاب:

    جلوه‌هایی از ادبیات سیاسی امروز ایران (نقد داستان‌هایی از سیمین دانشور، عطاء الله مهاجرانی، خسرو حمزوی و ...)، محمدرضا سرشار، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1391، 264 صفحه، 5300 تومان.

    ماخذ: سایت کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی


بازخوانی انتقادی ادبیات داستانی معاصر ایران در گفتگوی ویژه با استاد رضا رهگذر - قسمت سوم

بخش گفتگوی ویژه

○فرهنگ عمومی: نشانه استحاله بود درست است؟
□استاد رهگذر: بله. از همان موقع تدریجاً این تغییر ایجاد شده بود. او کسی بود که قبل از انقلاب، در دوران نوجوانی، جزء هواداران سازمان مجاهدین خلق(منافقین) بود. در هفده سالگی به تصور کودکانه خودش، شبی، در دولت آباد، وقتی می خواست یک پاسبان را خلع سلاح کند، زخمی و دستگیر شد. و به این طریق، سابقه زندانی سیاسی بودن برای خودش درست کرد! دیگران فکر می کنند که او متفکری اهل سیاست بوده؛ که به خاطر تفکراتش و فعالیت های چشمگیر سیاسی-اش به زندان افتاده است. در حالی که این گونه نیست. گفته می شد، در زندان هم ابتدا تحت تأثیر امثال بهزاد نبوی -که خودش ابتدا مارکسیست بوده و تحت تأثیر شهید رجایی مسلمان شده- گرایشات مخملباف تغییر پیدا کرده بود، و به سمت مجاهدین انقلاب اسلامی متمایل شده است.
مشکل اساسی امثال مخملباف در این بحث های زیبایی شناسی داستان اسلامی این بود که اولاً فلسفه نمی دانستند ثانیاً معمولاً در ادبیات، جدا از تعریف کلی اولیه در هر امر، باقی تئوری ها باید از دل آثار بیرون بیاید. یعنی در کلیات زیبایی-شناسی فلسفی، ما می توانیم یک تعریف ویژه -البته قابل دفاع- از زیبایی داشته باشیم و این که ما زیبایی را چه می دانیم؟ زیبا چیست؟... این بحث لزومی ندارد از آثار منتشره در بیاید. چون مبانی جهان بینی ای و ایدئولوژیک و بعضاً انسان-شناختی و اخلاقی دارد. ولی بعد از آن، وقتی شما بخواهید اصول ساختاری متناسب با آن را در بیاورید، بایستی از دل آثار استخراج کنید. نمی شود خلق الساعه و با ذهن خالی یا به صورت فرمایشی، گفت که داستان باید این گونه باشد و آن-گونه نباشد. یا حتی در داستان های قرآن، نمی شود کسی بنشیند و به این معنی، از درون آن، قواعد و اصولی را برای داستان نویسی دربیاورد، کلیات را می توان از آن در آورد. می شود با اطلاعاتی که از اصول رایج راجع به ساختار داستان داریم به قصه های قرآن مراجعه کنیم، و چیزهایی را بفهمیم. ولی بدون این اطلاعات قبلی، چیزی نمی فهمیم. بعد هم آنچه را به این شکل متوجه می شویم، نمی دانیم که چقدر آن تحت تأثیر این پیش داده ها است و چقدر آن واقعیت است.
دیگر اینکه، مخملباف در متون داستانی و کهن و دینی و کلاسیک، مطالعه ی مؤثر و قابل توجهی - شاید هم اصلاً- نداشت. کما اینکه در حال حاضر هم، عمده نویسندگان مشهور به مسلمانی وغیر مسلمانی ما هم، چنین مطالعاتی ندارند. راه علمی این است که اهل فلسفه ما که با هنر آشنایند تعریف ما را از زیبایی ارائه دهند و اهالی پژوهش و نقد ادبی به آن متون بر اساس این ها مراجعه کنند و قواعد را از این طریق، از آن آثار استخراج کنند. در حالی که امثال مخملباف، نه این پشتوانه و نه این فرصت و امکانات و نه این توانایی را داشتند. مشهوراتی به گوششان خورده بود که البته بعضی از آنها هم غلط نبود. ولی چون همه آن از سنخ باید و نبایدهای معطوف به محتوا بود، درعمل، تبدیل به یک مکتب مدون ادبی نشد. به عبارت دیگر، مطالبی که مخملباف در این ارتباط ارائه کرده است، هیچ کدام بحث ساختاری نیست؛ بلکه بحث محتوایی است. بحث محتوایی نمی تواند به داستان نویس جوان کمک کند که چگونه بنویسد. فقط خطوط کلی را می تواند ترسیم کند.
○فرهنگ عمومی: در نویسندگان دهه شصت از نظر محتوایی گرایش انقلابی پر رنگ حاکم است اینطور نیست؟
□استاد رهگذر: بله. منتها به تدریج که ما از سالهای اول انقلاب دور می شویم و خاصه از دوره و ارتحال امام(ره) به این طرف فاصله می گیریم، این جنبه، مدام کم رنگ می شود. در اوایل دهه 1370 با روی کار آمدن آقای رفسنجانی و طرح مباحث اقتصادی با مبانی بیشتر سرمایه داری تا اسلامی، و شعار توسعه اقتصادی، که محور اصلی برنامه های دولت ایشان بود مطرح می شود، نوعی استحاله در عمده این نویسندگان صورت می گیرد. البته اینکه ما بگوییم "الناس علی دین-ملوکهم"؛ چون بعضی از مسئولین مملکتی سابقاً از چهره های شاخص انقلابی که در رأس امور اجرایی قرار گرفتند، هم در سلوک زندگی و هم در اداره مملکت از آن ارزش ها فاصله گرفتند؛ و خودِ این، باعث ایجاد استحاله فکری در عده قابل توجهی از مردم شد، حرف درستی است. مردم به دین فرمانروایانشان هستند. ولی این حرف، در مورد اهالی اندیشه و هنر و نویسندگان و شاعران، که مدعی اند اهل اندیشه و معلم مردم و روشنفکرند، اصلاً توجیهی ندارد. روشنفکری که مدعی است از خودش ایده دارد و به شرایط اجتماعی معتر ض است نمی تواند بگوید: چون ملوک برگشتند، ما هم برگشتیم.
برداشت بنده از این افراد این است که اینها چند دسته بودند:1- کسانی که از اصل فاقد تربیت خانوادگی مذهبی ریشه دار وعمیق بودند. یعنی در بهترین شرایط، مسلمان معمولی بزرگ شده بودند. در مسلمانان معمولی قبل از انقلاب هم، جمع بین اضداد، چیز غریبی نبود. یعنی افراد ممکن بود عرق هم بخورند، موقع نماز دهانشان را آب بکشند و نماز هم بخوانند. سینه هم بزنند، اما در ایام دیگر سال، با زنان روسپی هم ارتباط داشته باشند. اینها منافاتی با هم نداشتند.
می دانستند، این کارها گناه است. ولی می گفتند به هر حال آن را هم انجام می دهیم این را هم انجام می دهیم و این، تاحدودی، آن را جبران می کند. خدا هم که ارحم الراحمین است! خیلی از آنها برخاسته از این گونه خانواده ها بودند. یعنی اگر نگوییم از خانواده هایی غیر مذهبی بودند، در خانواده هایی این شکلی بزرگ شده بودند. در دوره انقلاب، تحت تأثیر شرایط متفاوت و جو حاکم، واقعاً تحولی در طیفی از افراد رخ داد. منتها این تحول، از آنجا که عمدتاً احساسی بود و بعداً به شکل مستدل و عمیق، این احساسات در آنها تثبیت و نهادینه نشد (یعنی با پشتوانه عقلی و فکری همراه نشد) به محض اینکه شرایط قدری عوض شد، در مقابل بعضی سوال های بغرنج سیاسی و اجتماعی و گاهی اعتقادی قرار گرفتند و نتوانستند به تنهایی به اینها جواب دهند، آرام آرام استحاله شدند.
یک دسته از آنها، به دلیل همین جدید الاسلامی، از دینداری خسته شدند. واقعاً دینداری کار آسانی نیست مگر برای کسانی که به قدری درست و عمیق تربیت شده اند و دین در وجود آنها ملکه شده است و به نفس مطمئنه نزدیک شده اند. آنها ذاتاً دیگر احکام و دستورات دین را دشوار محسوب نمی کنند. منتها برای عده ای از مردم، دین، یک سلسله تکالیف و اوامر و نواهی سخت است. نمی شود هم ادعای دینداری کرد و هم در چرب و شیرین دنیا غرق شد. بنابراین، عده ای آرام-آرام تحت پوشش اعتراض به شرایط، اینکه مسئولین این گونه می کنند و چرا این جوری شد، توجیهاتی درست کردند و راهشان را جدا کردند. بعضی از اینها توجیهات ادبی و هنری، برای کارشان درست کردند. به همان دلیل نداشتن سواد دینی و اندیشه ای، فکر کردند می شود هر مکتب ادبی را گرفت، در قالب مأخوذ از آن، هر محتوایی ریخت. مسلمان هم بود ولی مدرنیستی و پست مدرنیستی نوشت. فکر می کردند اینها با هم قابل جمع است.
یک عده ی آنها هم تحت تأثیر حرف ها یی نخ نما، مثل اینکه شخصیت نباید سیاه سیاه باشد و نه سفید سفید بلکه خاکستری باشد؛ یا جهان رمان جهان قطعیت نیست؛ یا نباید شعار داد و یا از ایدئولوژی خاصی در داستان جانبداری کرد و... . راهشان را کج کردند و خیلی از آنها، از نظر تفکر، به دوره اولشان برگشتند. یعنی بعد از طی یک دوره که تحت تأثیر انقلاب اسلامی بودند دوباره به لاقیدی فکری و اخلاقی قبلشان برگشتند. حتی در مورد عده ای از نویسندگانی که بعضاً سابقه شرکت در جبهه و جنگ را دارند و اتفاقاً بعد از اتمام جنگ نویسنده شدند و آثار اولیه شان را هم با داستان هایی راجع به جبهه و جنگ شروع کردند، این موضوع را شاهدیم. یکی از این نمونه ها اثری نوشت[مایل نیستم اسم اورا ببرم که در مورد آن تبلیغ بسیاری هم شد]. آنهایی که "در غرب خبری نیست" "اریش ماریا رمارک" را خوانده اند می دانند که این نویسنده، در این اثرش، به شدت متأثر از آن کتاب است. اثری که حتی بعداً به زبان دیگری توسط یکی از نهاهای ما هم ترجمه شد. و جالب است که مترجم یهودی این اثر فهمید که این چه اثری است ولی دوستان و مسئولین فرهنگی ما متوجه این امر نشدند. ما قبلاً آن را خوانده بودیم و متوجه شده بودیم اثری اومانیستی است و نه اسلامی و نه در حوزه ادبیات دفاع مقدس -با آن تعبیر دینی که ما از آن داریم- می گنجد. وقتی مصاحبه گر ما در مجله ادبیات داستانی از این مترجم پرسید "چه چیز باعث شد با اینکه شما یهودی هم هستید، این اثر را به یک زبان دیگر ترجمه کردید؟"، او گفت: برای اینکه این داستان یک اثر اومانیستی بود. و به عنوان پشتوانه ی حرفش گفت: شما در آثار جنگی خود، مرگ را تحت عنوان "شهادت"، تقدیس می کنید. در حالی که در این اثر، زندگی تقدیس می شود.
○فرهنگ عمومی: اسم کتاب را مایل نیستید نام ببرید؟
□استاد رهگذر: خیر نه نام نویسنده و نه نام کتاب را. من نقد این کتاب را به دلایل شخصی، هیچ جا نه شفاهی گفتم و نه نوشتم. در دوران دفاع مقدس، هیچ نیروی داوطلبی نبود[بحث ارتش و نیروهای موظفی، مورد، دیگری است] که برای امتثال امر امام (ره) به جبهه نرفته باشد. یعنی چون امام گفته بود، همه برای حفظ انقلاب و دفاع از اسلام و کشور اسلامی به جبهه رفته بودند، در وصیت نامه همه آنها هم، به این مطلب، اشاره هست. امکان ندارد شما وصیت نامه ای از شهیدی داوطلب پیدا کنید، که در آن، اسمی از امام ، انقلاب یا اسلام برده نشده باشد. اما در سراسر این داستان بلند -که به اسم رمان مشهور شده است- یکبار اسمی از امام(ره)، اسلام و انقلاب، به این معنی، نمی بینید.
در خاطراتی که از رزمندگان می شنویم یا می خوانیم، از نمازهای شب آنجا، دعاها، سینه زدن ها و استغاثه های رزمندگان به درگاه خدا، به وفور می بینیم. حال آنکه در این اثر، اصلاً از این چیزها، نشانی نمی بینید. انگار یک گروه حرفه ای رزمنده -احتمالاً به عشق وطن؛ که همان هم ذکر نمی شود- برای دفاع از کشورشان به جبهه می روند آن هم، فقط سر موعد آغاز برخی عملیات، عملیات که تمام شد، دوباره به خانه هایشان بر می گردند. یعنی آن سختی زندگی در جبهه را هم -جز در ایامی اندک- ندارند. انگار اینها آنقدر در جنگیدن حرفه ای هستند که جبهه محتاجشان است! یک چنین اثری است.
این نویسنده، چند سالی که می گذرد، مجموعه داستانی می نویسد که در آن، عملاً از منافقین تجلیل می کنند و حتی در موردی، در اینکه آن کسی که در جبهه کشته شده شهید است یا خیر، به طور مشخص تشکیک ایجاد می کند. یا نیروهای محلی بسیجی طرفدار نظام، به انجام اعمال منافی عفت با جسد زنان و دختران منافق متهم می شوند. و... ابتدا از آنجا شروع می شود؛ انتها به اینجا ختم می شود.
منظورم این است که، در افرادی که به جبهه رفتند هم، نویسندگان این جوری داریم. نویسنده دیگری داریم که در نوجوانی به عنوان داوطلب، نمی دانم چندبار، به جبهه رفته است. موقعی که برگشت، با داستان هایی معمولی راجع به جبهه و جنگ برای نوجوانان شروع کرد. کار استحاله ی فکری او امروز به جایی رسیده که "هیس" و مانند آن را می-نویسد. حتی ناشر آثار سالهای اخیر خود را، یک ناشر غیر مذهبی شبه روشنفکری انتخاب کرده است. تقریباً مانند او، شخص دیگری است که احتمالاً در دوران سربازی، مدتی را به جبهه رفته بوده است و با کارهایی برای بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس شروع کرد. در حالی دچار انحراف حاد اخلاقی شخصی بود. که او هم راهش را جدا کرد و آثارش را هم ناشران غیر مذهبی منتشر می کنند. یعنی از این طیف نویسندگان که با جبهه و جنگ ارتباط داشتند یا می-کوشیدند خود را منتسب به آن جلوه دهند داریم، تا کسان دیگری که به جبهه هم نرفتند و راهشان را جدا کردند.
به هر حال، در دهه 1370 شاهد گرایش به هم نفی آرمانگرایی و هم نسبیت گرایی در آثار عده ای از این نویسندگان هستیم. یعنی به ندرت نویسندگانی داریم که همچنان با تفکر آرمانگرایانه می نویسند. و البته، بعضی از آنها با احتیاط تمام (حکایت از ترس نیفتادن از پشت بام، آن قدر عقب عقب رفتن، که از آن طرفش افتادن) می نویسند. از نویسندگانِ همچنان پایبند به ارزشها، یکی آقای "احمد شاکری" را می توانم نام ببرم. آقای "خسروشاهی" را در "زخمدارش" می توانم اسم ببرم و کارهای داستانی آقای "مؤمنی" را؛ که با تفکر دینی و انقلابی و با نگاه اسلامی داستان می نویسند. الآن در میان کسانی که شناخته شده اند و داستان بزرگسال می نویسند کس دیگری را به خاطر نمی آورم که بتوانم اسم ببرم.
○فرهنگ عمومی: اگر موافقید چند نفر را اسم می برم. در صورت تمایل راجع به آنها صحبت فرمایید. درمورد "محمد-رضا بایرامی" اگر صحبتی دارید بفرمایید. در مورد "رضا امیر خانی" و "سید مهدی شجاعی" هم نظرتان را بیان کنید؟
□استاد رهگذر: شجاعی در دهه 1360 عمدتاً با داستان کوتاه شروع کرد. خیلی از داستان های کوتاه خود را هم در این دهه منتشر کرد. در داستان های دهه 1360 شجاعی، نگاه مذهبی و انقلابی مشخص است. یعنی هم تعهد دینی و هم تعهد انقلابی را در آثار این دهه او می بینیم. من اعوجاجی را از نظر تفکر در این آثار او ندیدم. حتی رگه هایی که نشان بدهد در آینده زاویه پیدا کرده، جدا خواهد شد.
○فرهنگ عمومی: اسم کارهای آن زمان شجاعی را به خاطر دارید؟
□استاد رهگذر: بله. مثلاً در کارهایی که آن موقع از او چاپ شد یک مجموعه طنز هست؛ که البته این ویژگی ها را ندارد. بلکه داستان های عام است. "امروز بشریت" را می گویم. ولی داستان های کوتاه متعهدانه او کتابهای کم حجمی -زیر -صد صفحه- بود. "ضیافت" ، "دوکبوتر دو پنجره دو پرواز"... در دهه 1370 داستان های مذهبی ای مثل "کشتی پهلو گرفته" را داریم که راجع به حضرت فاطمه(س)است و بعضی داستان ها برای کودکان و نوجوانان.
○فرهنگ عمومی: در دهه هفتاد آثاری که خلاف این جنبه مذهبی باشد ندارد؟
□استاد رهگذر: نه به آن صورت.
○فرهنگ عمومی: داستان "پارک دانشجو" او که در "نیستان" چاپ شد را چطور می بینید؟
□استاد رهگذر: من در این داستان چیزی نمی دیدم که باعث شود اولاً نویسنده ای را به دادگاه بکشند و بعد هم محکومش بکنند. به هر حال اعتراضی بود به شهریه های بالای دانشگاه آزاد؛ که سبب شده بعضی از آدم هایی که زمینه ای در آنها وجود دارد به انحراف اخلاقی کشیده شوند. درست است که یک فرد متدین نمی آید برای تأمین شهریه اش خودفروشی کند؛ و به هر حال، در آن دختر یا زن، آمادگی هایی برای این کارها هست. ولی چیزی نبود که نویسنده ای را به دادگاه بکشانند و بعد محکوم کنند. این نشان می دهد که چقدر این دار و دسته دانشگاه آزاد قدرت داشتند، که به وسیله ی قوه قضائیه، نویسنده ای مثل شجاعی را -که به هر حال او هم پشتیبانان قدرتمندی در نظام و میان مسئولین دارد- برای چیزی به این سادگی به دادگاه می کشانند و محکوم هم می کنند! هرچند محکومیت مالی بود؛ ولی به هر حال، محکوم شد. نه. من نشانه-ای از انحراف در آن داستان ندیدم. ولی در دهه 1380لااقل دو کتاب داستان چاپ کرد که من آنها را خواندم؛ و کاملاَ این زاویه گیری های عقیده ای را در او دیدم. یکی مجموعه داستان "غیر قابل چاپ" بود، که ما در تلویزیون آن را نقد کردیم و من، آنجا این مطالب را گفتم. این مجموعه داستان دیگر ربطی به یک نویسنده مذهبی یا انقلابی ندارد و اتفاقاً به لحاظ مطالب اخلاقی و نوع نگاهی که در آن وجود دارد، آزارنده است. البته نه در مقایسه با نویسندگان شبه روشنفکر کاملاً لاقید از نظر اخلاقی. اگر بخواهیم با آثار آنها مقایسه کنیم همین هم، اثر نجیبانه ای محسوب می شود. ولی به عنوان نویسنده ای که سابقه اسلامی را با خود یدک می کشد، برخی داستانهای این مجموعه، خیلی بی ربط است. من در نقد یکی از این داستان ها هم اشاره کردم، که انگار اساساً راوی، یک طوریش می شود. ضمن اینکه انتخاب اسم "غیر قابل چاپ"، معرف نویسنده ای بود که می خواست به هر وسیله که شده، خود و اثرش را مطرح کند. که این اسم هم، در فروش آن بی-تأثیر نبود. منتها شکل بدتر آن، خودش را در "طوفانی دیگر در راه است" به شکل تام و تمام تر نشان داد. در این اثر، که یک داستان بلند است، شاهد یک زن روسپی شریف هستیم!
اصل آن تیپ روسپی شریف، که ریشه در ادبیات عامیانه دارد، مربوط به آدم های لامذهب یا صوفی منش منحرفی است که سعی می کردند متدینان پرهیزگار و تقید به احکام مذهبی و فقه را رد کنند و دین را یک امر دلی، همراه با تساهل و تسامح بی حد و مرز جلوه دهند. اینکه هیچ کسی نمی داند چه کس خوب است یا چه کس بد است. ما حق قضاوت -و طبعاً امر به معروف و نهی از منکر- در مورد دیگران را نداریم. یعنی همین نسبیتی که امروزه تحت تأثیر فلسفه پوپر از غرب می آید، در تصوف انحرافی ما هم هست. همان "بنده شناس دیگری است" که نویسنده جوان دیگری در آخرین کار داستانی اش آورده بود. دکتر شریعتی هم ظاهراً در کتاب "پدر، مادر، ما متهمیم" تعبیر خوبی از این تفکر انحرافی ریشه-دار را آورده است؛ مبنی بر اینکه در بعضی مجالس عزاداریمان[در زمان قبل از انقلاب] می گوییم: یک زن روسپی که در تمام عمرش تن فروشی کرد، چون یک بار به یک مجلس عزای امام حسین(ع) آمد و زیر دیگ پلوی غذای نذری امام حسین(ع) را فوت کرد و دود به چشمش رفت و از چشمش اشک آمد. همان شب مرد. او را به خواب دیدند که در بهشت جا گرفته است. چون در عزای امام حسین(ع) شرکت کرد و اشک ریخت. وقتی دین را اینگونه به جوان معرفی می کنیم آن وقت خانم متدینی که یک عمر مراقب خودش بوده، نگذاشته نامحرم او را ببیند، مطلقاً پای خود را از حریم های شرعی بیرون نگذاشته، این فرد هیچ معلوم نیست به بهشت برود. ولی یک روسپی که یک عمر فسق و فجور کرده است، وقتی در مجلس عزای امام حسین(ع)، به طور اتفاقی یک قطره اشک از چشمش می آید، به بهشت می رود.
○فرهنگ عمومی: این مسئله روسپی شریف را که آخر سر رستگارشده و از همه بهتر می شود، در رمان "زنان بدون-مردان" شهرنوش پارسی پور هم می بینیم.
□استاد رهگذر: بله. می خواستم این مسئله را عرض کنم که در ادبیات عامیانه و غیرشفاهی، مانند این تیپ و مضمون داریم؛ که کاملاً معلوم است نتیجه شیطنت یک عده افراد هرهری مذهب و لاابالی است. سست کردن اعتقاد به امر به-معروف و نهی از منکر و پیروی از تفسیرهای شخصی از مطالبی که بیشتر هم انسان های هرزه این چیزها را رواج داده-اند تا به امیال شهوانی خودشان برسند هدف اصلی از این کار است. یعنی سعی می کنند عفت و حجاب زنان مؤمن و متدین را چیزی کم ارزش جلوه دهند و قبح فسق و فجور اخلاقی را بشکنند و به تطهیر روسپیان و اهالی فسق بپردازند.
در ادبیات معاصر، این تیپ را، با تفاوتهایی، در دو کار مشهور "داستایوفسکی" هم می بینیم. هم در "برادران کارمازوف" و هم در "جنایت و مکافات" او. در فیلمفارسی های قبل از انقلاب هم از این نمونه ها داریم. یعنی زنان هرزه و فاسدی که روسپی اند، اما بزرگواری هایی دارند که همانها، باعث رستگاری آنها می شود یا چهره ی محبوبی از آنان درست می کند.
○فرهنگ عمومی: "مادام کاملیا" الکساندردوما و "روسپی بزرگوار" سارتر هم به همین شکل است.
□استاد رهگذر: بله منظورم این بود که این تیپ و مضمون، چیز تازه ای هم نیست. منتها بحث ما این است که وقتی یک نویسنده دارای سابقه ی مذهبی نویسی به این موضوع می پردازد و آن را موجه جلوه می دهد خیلی عجیب است!
متأسفانه، اساس داستان "طوفانی دیگر در راه است" آقای شجاعی، همین است. زنی هست که سید است و بسیار زیباست و از یک خانواده متشخص است. این زن، به دلیلی که داستان معلوم نمی کند چیست؟ در جوانی، به میل و اختیار خود، رقاصه و روسپی می شود؛ و فقط هم با افراد متشخص آمیزش می کند و در مجالس آنها می رقصد. یعنی در جشن های عروسی دربار و اشراف او را دعوت می کنند و می رقصد؛ و اهل آمیزش هم هست. در بعضی مراسمها، داماد قبل از ازدواج با او آمیزش می کند، تا تجربه ای کسب کند! از این زن هرزه ی فاسد، در این داستان چهره ی بسیار خوبی تصویر می شود!
شخصیت دیگر داستان، جوانی است که پسر یک حاجی بازاری است. این جوان، شیفته ی این رقاصه می شود و بزرگترین آرزوی او این است که برود و از او کام بگیرد. به رغم مخالفت پدرش در یک عروسی که این زن می رقصد شرکت می کند و آرزوی خود را به او می گوید. رقاصه او را زیر پوشش می گیرد و با خودش می برد. و خلاصه -هرچند این مطلب به صورت سربسته مطرح شده- اما به نوعی، او را کامیاب می کند. بعد این جوان را برای ادامه تحصیل به خارج از کشور می فرستد. جالب اینجاست که او بعداً خودش را اصلاح می کند نه فقط رستگار می شود بلکه به مقام یک عارف و قدیس ارتقا می یابد! اما مذهبی های دیگر چون حاجی بازاری پدر جوان [عین داستانهای چپ ها ] بسیار خبیث و کثیف و ریاکار تصویر می شوند. در عین حال یک زن روستایی هست، که کارش جورکردن بساط مشروب و فسق و فجور این روسپی بزرگوار(!) است. اما او هم، به مقامات عرفانی می رسد! به نوعی عرفان خودآموز رسیده است. جالب این است در صحنه ای که زن قهرمان داستان از مجلس فسق و فجور بیرون می آید و مست هم هست، این زن روستایی را با خودرویش می زند. بعد افسر شهربانی که برای جریمه او می آید زن روستایی از گناه زن روسپی مذکور می گذرد [و بعدها پیش خدمت او می شود]. زن روستایی آن زمان نیمچه عارف، می گوید: چون نور سیادت را در تو دیدم. [زن روسپی ای را که از مجلس فسق و فجور آمده و مست هم هست، دارای تشعشع نور سیادت و رستگار می بیند!] یعنی متأسفانه اشاعه سلسله ای از خرافات و مطالب بی اساس؛ که هر کس سید شد، حتی اگر فسق و فجور هم کند، رستگار است! اگر اینگونه است پس جعفر کذاب از کجا آمده است؟ پس حکایت عموی دروغگوی امام زمان (ع) چیست؟ در خانواده های ائمه ی اطهار(ع) بعضی برادران و پسرانشان بی واسطه سید بودند، اینگونه نبودند!؟ این چه خرافاتی است که نویسنده، چون خود سید است، می خواهد در جامعه اشاعه دهد! چرا این گونه قبح فسق و فجور را می ریزند. [جالب است که در داستان رهنمود قطعی داده می شود که اگر کسی می خواهد به نهایت ایمان برسد، لازم است ابتدا در گناه غرقه شود. یعنی همان آموزه ی انحرافی ای که طبق حدیث موثق، در بحارالانوار از معصوم (ع)، آموزه ی بی تردید شیطانی است!] این جور آثار در مقایسه با آثار نویسندگان غیر مذهبی ممکن است به مراتب سالم تر باشند امّا تأثیری که اثر نویسنده ای با سابقه مذهبی بر یک جوان مذهبی می گذارد، خیلی خطرناک تر است. در واقع آن جوان، می داند که فلان نویسنده غیر مذهبی است، بنابراین، یا خانواده اش اجازه نمی دهند فرزندانشان کتاب های آنها را بخوانند یا اگر آثار آنها را می خواند، خود را تسلیم آنها نمی کند. ولی یک خانواده مذهبی که نمی داند فلان نویسنده ی سابقاً مذهبی نویس، استحاله فکری پیدا کرده است و مذهب را این قدر عوامانه می فهمد و آگاهانه یا ناآگاهانه مطرح می کند، امثال این کتاب را وقتی نزد فرزندش می بیند، نخوانده، به آن اعتماد می کند. علت فروش بعضی از این کتاب های دارای این گونه مضامین نویسندگان سابقاً مذهبی نویس، همین موضوع و همین مسائل است.
یا نویسنده جوانی دیگر، اثری نوشته و به نوع دیگری روسپی شریفی را مطرح می کند. این داستان در آمریکا رخ می-دهد. قهرمان اصلی آن رزمنده ای است ایرانی که به آنجا می رود تا با دختر غیر مذهبی و غیر انقلابی ایرانی ای ساکن آنجا - که پیش تر در ایران او را دیده و به وی دل باخته است- ازدواج کند. آنجا با یک دختر ایرانی رقاصه که در کافه ها [استریپ تیز] می کند، آشنا می شود و کمر به کمک به او می بندد. این نویسنده هم، به گونه ای چهره این زن فاسد را تصویر می کند، انسان فکر می کند با یک قدیسه مواجه است. در داستان به گونه ترجیع بند مرتب تکرار می شود که "بنده-شناس دیگری است". یعنی عملاً حق نداریم امر به معروف و نهی از منکر کنیم. چون نمی دانیم به رغم فسق و فجورهای آشکار افرادی چون این زن بدکاره، چه کسی به بهشت یا جهنم می رود. یعنی بازترویج همان تعابیر انحرافی و بی اساس صوفیانه. یا مثلاً آقای "مصطفی مستور"، قبل از هر دوی اینها، در یکی از داستان های کوتاهش یک روسپی را ترسیم می-کند که عارف مسلک است. شعر حافظ می خواند و تیپ خاصی دارد و با هر کسی به بستر نمی رود؛ و برای این کارش شرایطی دارد. و اینچنین چهره جالب و غیر قبیحی از این روسپی تصویر کرده است.
می خواهم این را عرض کنم که در حال حاضر، یکی از جریانات انحرافی که در ادبیات داستانی نویسندگانی که در ذهن مردم منسوب به مذهب هستند، شروع شده، تطهیر افراد فاسق فاسد، در قالب همین قضیه روسپی شریف، و ارائه الگو از آنان به زنان و دختران جوان مسلمان الگو است!
○فرهنگ عمومی: از سید مهدی شجاعی چیز دیگری مورد نظر شما هست؟ شما دو اثر از داستان های او را بررسی کردید.
□استاد رهگذر: خیر. ولی آن چیزی که می خواهم در مورد شخصیت ادبی آقای شجاعی بگویم این است که من به طور کلی او را داستان نویس توانایی نمی دانم. او نویسنده ای است که داستان های مذهبی اش -به تعبیر کسی- روضه های ادبی است. یعنی شما اگر بخواهید از نظر ساختار، این آثار را نقد فنی کنید، تاب نقد را نمی آورند. از آن "پدر عشق پسر"ش بگیرید که راجع به واقعه عاشورا است و برای نوجوانان تألیف شده تا "کشتی پهلوگرفته" او که جزء کتاب های داستان پرتیراژ مذهبی است.
به نظر من، قسمت های بزرگی از آثار داستانی اش بیشتر انشاهای خوبی هستند که از قضا، دختر دبیرستانی ها و در کل نوجوانان اهل ادبیات یا آنهایی که داستان را در معنی فنی آن نمی شناسند آن را دوست دارند. در طول این سال ها هم خریدهای عمده قابل توجهی از جاهای مختلف از آثارش صورت گرفته است. در همین داستان"طوفانی دیگر در راه است" شما ضعف نویسنده را هم در ساختار و هم پرداخت یک داستان واقعیت گرا، کاملاً احساس می کنید. منتها شجاعی، ذائقه ی قشر جوان مذهبی کمتر آشنا با ادبیات داستانی اصیل را می شناسد؛ و می تواند -دانسته یا ندانسته- آن را ارضا کند.
○فرهنگ عمومی: نویسنده ی دیگری که می توانیم اسم ببریم "محمدرضا بایرامی" است.
□استاد رهگذر: داستانهای آقای بایرامی داستان های عمومی است. ضمن آنکه به طور مشخص، چند داستان کوچک بازنویسی حوادث مهم صدر اسلام برای کودکان و نوجوانان هم دارد. اینها به صورت موضوعی مذهبی است. در سایر داستانهایش موضوعات عام را با نگاهی انسانی پیگیری می کند. در مجموع داستان های او داستان های سالمی تلقی می شود و برای مطالعه، قابل توصیه است. اما در آخرین کاری که از او تحت عنوان "مردگان باغ سبز" منتشر شد، دو اشکال عمده مشاهده می شود؛ که لااقل شخص من را به عنوان کسی که علاقه مند به خود بایرامی و به کارهایش امیدوار بودم، مأیوس کرد. یکی اینکه واقعه ای مثل قضیه فرقه دموکرات آذربایجان را محور قرار داده است و به گونه ای فرقه ای ها را مطرح کرده که انگار نه انگار که اصل کار اینها غلط بوده است. فقط مثل اینکه از نظر او، کمی روش آنها در رسیدن به خواستهایشان بد بوده است. دیگر اینکه، انگار می گوید در سال 1325، چرا این ها آذربایجان را ول کردند و رفتند! در حالی که هیچ انسانی -صرف نظر از اینکه اعتقادات مذهبی یا غیرمذهبی داشته باشد- [چون این اتفاق، در جمهوری اسلامی که نیفتاده است این ماجرا مربوط به سال 1324 تا 1325 بود؛ و در رژیم گذشته واقع شد.] حتی همان کسانی هم که در همان زمان با رژیم شاه مخالف بودند، بی هیچ تردیدی و به طور کامل، این اقدام را محکوم کردند. وابستگی فرقه ای ها به شوروی کاملاً محرز بود؛ و و به خصوص نقشه هایی که اینها برای جدایی طلبی داشتند. اینکه مثلاً زبان را به بحث عمده تبدیل کنند و بکوشند این اختلافات را بین فارس و ترک عمیق کنند و بعد هم چیزهایی درست کنند که عواطف عمومی را در آذربایجان علیه فارس زبان ها تحریک کنند. این، خیلی بد بود. ضمن اینکه آقای بایرامی، ظاهراً حتی نرفته است چند منبع تاریخی درست را در این زمینه مطالعه کند. حتی به عنوان یک داستان نویس، اطلاعات قابل قبولی از شرایط اجتماعی و سیاسی و یا حتی چیزهای ساده ای مثل وضعیت رادیو یا هواپیما در آن دوران، در تبریز کسب نکرده است. معلوم است با چند منبع مخدوش عمدتاً آن طرفی کار خود را شروع کرده است. یا طرح این بحث از نظر تاریخی نادرست که زبان ترکی، از قدیم الایام زبان مردم آن خطه بوده است. یعنی چیزی که هیچ کس نتوانسته آن را ثابت کند! اتفاقاً به عکس، بعضی از تحصیلکردگان شاخصِ ترک ضد مذهب و بعضاً مارکسیست، مثل "کسروی" و "تقی-ارانی" و "خلیل ملکی" که از قضا، هرسه ترک و اهل تبریز هم بودند، زبان فارسی را رمز وحدت ملی کشور ما می-دانستند. خود کسروی در آن پژوهشی که در این باره دارد، می گوید: اصلاً زبان ترکی زبانی است که از خارج وارد ایران شد. از طریق غزنویان و سلجوقیان و مغولهاو... اصلاً آذری یکی از لهجه های زبان فارسی بود؛ مثل گیلکی. و این غلط است که بگوییم زبان آذری، آن زبان ترکی است. زبان آذری نداریم. می توانیم بگوییم: ترکی آذربایجانی. یعنی ترکی ای که در منطقه آذربایجان استعمال می شود. ولی نمی توانیم بگوییم ترکی آذری یا به ترکی بگوییم آذری، حتی کسانی مثل کسروی به این مسئله واقفند. اما آقای بایرامی در این اثر، از قول یکی از شخصیت های همان فرقه، که کسی هم نظر و حرف او را نفی نمی کند، می گوید اجداد ما قوم "غز" بودند. یعنی همان قوم مغول سفاک، خونریز و بادیه نشین وحشی ای که آمدند. و کشتند و سوختند و ویران کردند و تجاوز و ظلم بی حد و حصر بر مردم ما روا داشتند. آخر این چه افتخاری است که می گویید. امروزه می گویند تمام اقوام ایرانی با هر زبان و لهجه ای -غیر از ترکمن ها- نژاد ایرانی و آریایی دارند. یعنی همه یک نژاد دارند. ظاهر قومیت هایمان هم این را نشان می دهد، البته با تفاوت هایی بومی. این زبان، از خارج وارد شده و به مرور در اثر سلطه طولانی مدت اقوام ترک زبان مهاجم، زبان فارسی آذری آن منطقه، تبدیل به زبان ترکی شده است. ایشان می خواهد بگوید خیر این آذربایجانی که در ایران وجود دارد از آن نژاد هستند! آخر ظاهر افراد آذربایجانی ما، چه شباهتی به قوم مغول دارد؟ اصلاً این مسئله چه افتخاری برای خواهران و برادران آذربایجانی ما است!
متأسفانه از این موارد، در این اثر وجود دارد. که ما در نقد آن در حوزه هنری، بیان کرده ایم. به لحاظ فرمی، بایرامی در مکتب واقعیت گرایی که می نویسد، نویسنده خوبی است و نشان می دهد که می تواند بنویسد. اما در اینجا گرفتار فرم شده است. جالب این است که بازی فرمی او هم، بیشتر یک بازی نوجوانانه است. یک موقع است شما یک کار خیلی پیچیده فنی با فرم می کنید، و به زیبایی شناسی جدیدی دست می یابید. یک موقع یک بازی تفننی نوجوانانه می کنید. یعنی انگار ایشان آمده یک بار داستان را نوشته. بعد فصل هایی از آن را جابه جا کرده است. یعنی استفاده از یکی از شگردهای پیش پاافتاده داستان های پست مدرن.
من حساب کردم؛ در حدود 94 واحد فصلی جابجایی در این کتاب حدوداً 400 صفحه ای صورت گرفته است. یعنی در یک بار خواندن عادی و بدون توجه به این نکته، خواننده نمی تواند دقیق بفهمد ماجرا چیست؟ یعنی یک بار باید کتاب را بخواند. بعد که تمام شد مدتها فکر کند تا جای واقعی فصلها را پیدا و آنها را به همین ترتیب مرتب کند تا بفهمد داستان از چه قرار است. در واقع این گرفتاری در این آشفتگی هم، سبب می شود ضعف های داستان، از چشم مخاطب پنهان بماند. به هر حال، این داستان، کار مأیوس کننده ای بود. یعنی اگر بنا باشد آقای بایرامی به این روال به نوشتن ادامه دهد، آتیه درخشانی را که در سنین پختگی برای او پیش بینی می شد، با دست خودش و آگاهانه مخدوش کرده است.
○فرهنگ عمومی: فرمودید محتوای آثار آقای بایرامی غیر انقلابی که شده، کم کم غیر مذهبی هم می شود یا از اول اصلاً مذهبی نبود؟
□استاد رهگذر: آقای بایرامی را نمی توان یک نویسنده مذهبی نویس دانست. نه ضد مذهبی است نه مذهبی است. در مجموع آثار سالمی می نویسد که اغلب برای مطالعه قابل توصیه است. البته نه اینکه شخصیت های آثار او غیر مذهبی باشند! شخصیت های اصلی داستان های او، همین مردم معمولی اند. مثلاً مسلمانان حزب اللهی یا مسلمانان به معنی خاص کلمه متدین نیستند. افرادی معمولی هستند که عنادی با دین ندارند. ولی این که هم تقیدات خاصی به احکام یا تعصب خاصی روی آرمانهای اسلامی و انقلابی داشته باشند، نیستند.
○فرهنگ عمومی: آثار جبهه و جنگ هم داشته است. اینطور نیست؟
□استاد رهگذر: بله. از این مجموعه، "عقاب های تپه شصت" (داستان نوجوانان) را از او داریم. قهرمان او در این داستان یک بسیجی است. ولی وقتی شما داستان را می خوانید، احساس می کنید این شخصیت، خصوصیات واقعی بسیجی ندارد. به نظر می رسد یک سرباز است که کوچک شده؛ و سعی شده بسیجی نشان داده شود. یا در اثر دیگری به نام "دود پشت-تپه" که راجع به جانبازی است که در جنگ نابینا می شود، نمی توانید به آن معنی، این اثر را یک اثرشش دانگ اسلامی- دفاع مقدسی محسوب کنید. نهایت آن این است که نگاه شخصیت اصلی جانباز آن به جنگ، نگاه تلخی است. هر چند ضد جنگ نیست. در آن، اعتقاد و علاقه به وطن را می شود دید. ولی روی اسلام و انقلاب، تأکید ویژه ای مشاهده نمی شود.
○فرهنگ عمومی: اگر در پایان فرمایش خاصی دارید بفرمایید.
□استاد رهگذر: عرض آخرم این است که در عرصه سیاست امام (ره) فرمودند: میزان حال فعلی افراد است. مسئولین عرصه فرهنگی ما هم باید به این نکته در مورد نویسندگان توجه کنند. به صرف اینکه کسی سابقه مذهبی نویسی دارد یا در حال حاضر نماز می خواند یا دارای ظاهر مذهبی است نباید اکتفا کنند. عده ای از نویسندگان مشهور به مسلمانی ما به دلایل متعدد؛ که یکی از آنها می تواند فقر اطلاعات و بینش درست مذهبی باشد. آثاری پدید می آورند که گاهی حتی ناخواسته مذهبی که نیست هیچ، غیر مذهبی؛ و در بعضی جاها ضد مذهبی است؛ و برای نسل جوان، بد آموزی دارد. در مورد این مسئله احتیاط کنند. مخصوصاً در دادن آثار اینها به نسل جوان، یا در حمایت هایی که از طرف وزارتخانه ها یا نهادهای فرهنگی از این افراد می شود، به قاعده و با حساب و کتاب عمل کنند. احتیاط کنند، تا مبادا به دست خودشان مخملباف های جدیدی در دامن ادبیات داستانی انقلاب ما بیندازند. من بعضی از اینها را که الآن از طرف بعضی مسئولان و نهادها حمایت می شوند، بد آتیه تر و خطرناک تر از مخملباف می دانم. به این دلیل ساده که، مخملباف خیلی بهتر از اینها شروع کرد و به آنجا رسید. بعضی از اینها که این گونه شروع کرده اند، معلوم است که به کجا خواهند رسید!
○فرهنگ عمومی: خیلی تشکر و قدردانی می کنیم از اینکه حوصله کردید و در این گفت و گوی طولانی که بیش از 3 ساعت به طول انجامید، ما را یاری دادید.
پایان



2 نظر

سلام
اسمی ازمخمدسرشاروکارهایش نبردید اگر ممکن است در چندجمله کلیات یا نکاتی در این مورد بگویید.

ارسال نظر