آخرین خبر

  • • تالیف کتاب نقد آثار برگزیده پنج دوره قبل جایزه ادبی یوسف توسط سرشار
  • یکشنبه 22 دیماه 92

    برپایی اختتامیه ششمین جشنواره ادبی «یوسف» در هفته پایانی بهمن


    خبرگزاری فارس: برپایی اختتامیه ششمین جشنواره ادبی «یوسف» در هفته پایانی بهمن

    رحیم مخدومی، دبیر علمی ششمین جشنواره ادبی یوسف در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات باشگاه خبری فارس «توانا»، بیان داشت: اختتامیه این جشنواره هفته پایانی بهمن سال جاری برگزار می‌شود.

    وی با بیان اینکه مرحله اول داوری آثار به اتمام رسیده است، اضافه کرد: سر داور آثار چاپی ششمین جشنواره ادبی یوسف «خسرو باباخانی» و سرداور بخش آثار ارسالی «عباس جعفری مقدم» است که تاکنون مرحله نخست داوری را پیش برده‌اند و ریزش‌های اولیه نیز صورت گرفته است.

    مخدومی ادامه داد: مرحله دوم داوری ششمین جشنواره ادبی یوسف آغاز شده است که در این راستا نیز باید گفت که «محمدرضا سرشار» مسئولیت تألیف یک کتاب نقد را از آثار برگزیده پنج دوره گذشته را برعهده دارد و به اتفاق تیمی این آثار را نقد کرده است و اکنون این کتاب در مرحله صفحه‌آرایی و مقدمه چاپ قرار دارد، که پس از چاپ در مراسم اختتامیه رونمایی می‌شود اما هنوز عنوان آن مشخص نشده است.

    بر اساس این گزارش، جایزه ادبی یوسف با همت جمعی از فعالان ادبیات کشور و با محوریت مرحوم امیرحسین فردی پایه‌گذاری شد و محل بروز و معرفی چهره‌های جوان و مستعد بسیاری در عرصه قصه‌نویسی دفاع مقدس قرار گرفت.

    شهید «یوسف ملک‌شامران» که این جشنواره به نام او است، یکی از برادران بسیجی نویسنده بود که جدای از عرصه دفاع مقدس دستی هم به قلم داشت و در عملیات الی بیت‌المقدس به شهادت رسید و این جشنواره نیز به دلیل تجلیل از او به نام این شهید نامگذاری شده است.


آخرين نظرات خوانندگان

  • مدیر: سلام علیکم. اگر خدا بخواهد بله. ولی فعلا چیزی منتشر ادامه
  • محمد مهربانی: با سلام لطفا بفرمایید آیا رمان "آنک آن یتیم نظر ادامه
  • مدیر: سلام و رحمت الله. متشکرم. ادامه
  • فاطمه پارسا: "هوالرئوف" با عرض سلام خدمت استاد سرشار قبل از خواندن ادامه

آخرين تصاوير

  • -IMG_3451.jpg
  • محمدرضا سرشار-3.jpg
  • محمدرضا سرشار-1.jpg
  • محمدرضا سرشار4.jpg
  • سندساواک در باره جشن هنر.jpg
  • قبا7.jpg
  • قبا6.jpg
  • قبا5.jpg
  • قبا4.jpg
  • قبا3.jpg

آخرین کتاب

  • • «پایی که جا ماند» و «اگر بابا بمیرد» به سراغ اسپانیولی‌ها رفت
  • تاریخ انتشار : چهارشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۱۴

    مدیر دفتر ترجمه حوزه هنری از اتمام ترجمه تعدادی از آثار دفاع مقدس از جمله «پایی که جاماند» به زبان اسپانیولی و توزیع آن در کشورهای اسپانیولی‌زبان در آینده نزدیک خبر داد.
    به گزارش جهان، فهیمه محمدسمسار، مسئول دفتر ترجمه حوزه هنری، در گفت‌وگو با تسنیم، با اشاره به اتمام ترجمه برخی از آثار دفاع مقدس به زبان اسپانیولی، گفت: از جمله کارهایی که اخیراً توسط دفتر ترجمه پیگیری و به انجام رسیده، ارائه ترجمه اسپانیولی از دو اثر با موضوع دفاع مقدس با عناوین «پایی که جاماند» نوشته سیدناصر حسینی‌پور و «اگر بابا بمیرد» نوشته محمدرضا سرشار است.

    وی ادامه داد: ترجمه خاطرات سیدناصر حسینی‌پور توسط مریم اورنرو سوله، از مترجمان ادبیات آمریکای لاتین، چندی پیش از سوی دفتر ترجمه آغاز شده و به تازگی به اتمام رسیده است. علاوه بر این، «اگر بابا بمیرد» نیز توسط نجمه شبیری به اسپانیولی برگردانده شده و قرار است با همکاری یک ناشر اسپانیایی در این کشور ترجمه و توزیع شود.

    وی بر پیگیری دفتر ترجمه حوزه هنری بر ترجمه آثار فاخر دفاع مقدس به دیگر زبان‌ها به منظور انتقال ارزش‌ها و آرمان‌های انقلاب و نشان دادن مظلومیت مردم ایران در طی جنگ هشت ساله تأکید و عنوان کرد: پیش از این نیز آثار متعددی از سوی این دفتر به زبان‌های عربی، انگلیسی، ترکی استانبولی و اسپانیولی برگردانده شده است که از جمله این منابع می‌توان به کتاب پرمخاطب «دا» اشاره کرد. این اثر و دیگر آثاری که از سوی دفتر ترجمه برگردانده شده‌اند، با همکاری و مشارکت نویسنده، راوی و مترجم انجام شده است.

    مسئول دفتر ترجمه حوزه هنری ادامه داد: روال کار در ترجمه آثار سوره مهر بر این است که ابتدا مترجم با راوی و نویسنده ارتباط برقرار می‌کند و بعد از رفع ابهامات کار ترجمه آغاز خواهد شد که از این نمونه می‌توان به برپایی نشستی با همین محوریت بعد از انتشار کتاب «دا» با حضور راوی و مترجم اشاره کرد. به همین منظور نشستی با همین محوریت با راوی و مترجم «پایی که جاماند» نیز برگزار خواهد شد.

    سمسار در ادامه به ترجمه «پایی که جاماند» به زبان اسپانیولی اشاره کرد و با بیان اینکه این اثر یکی از پرفروش‌های سوره مهر است، یادآور شد: هنوز مشخص نیست که ترجمه این کتاب در ایران یا در اسپانیا منتشر شود. تلاش داریم تا هر چه زودتر برگردان این کتاب را روانه بازار کتاب کنیم.

    «پایی که جاماند» مجموعه خاطرات سیدناصر حسینی پور از روزهای اسارت است که در چند ماه اخیر به ویژه در بیست و ششمین دوره نمایشگاه کتاب تهران با استقبال خوبی از سوی مخاطبان مواجه شد و یکی از آثار پرفروش سوره مهر معرفی شده است. حسینی پور در این اثر خاطرات خود ار اردوگاه های مخفی عراق را روایت می کند و همین امر بر جذابیت اثر می افزاید. راوی که خود نگارش خاطرات را نیز برعهده داشته است، کتاب را به ولید فرحان، فرمانده عراقی، تقدیم می‌کند.

    در بخش هایی از این اثر می خوانیم: «در حالی که سرم پایین بود، کنارم نشست، موهایم را گرفت و سرم را بالا آورد؛ چنان به صورتم زل زد، احساس کردم اولین بار است ایرانی می بیند. بیشتر نظامیان از همان لحظه اول اسارتم اطرافم ایستاده بودند و نمی رفتند.

    زیاد که می ماندند، با تشر یکی از فرماندهان و یا افسران ارشدشان آن جا را ترک می کردند. چند نظامی جدید آمدند. یکی از آنها با پوتین به صورتم خاک پاشید. چشمانم پر از خاک شد. دلم می خواست دست هایم باز بود تا چشم هایم را بمالم. کلمات و جملاتی بین آنها رد و بدل می شد که در ذهنم مانده. فحش ها و توهین هایی که روزهای بعد در العماره و بغداد زیاد شنیدم. یکی شان که آدم میان سالی بود گفت: لعنه الله علیکم ایها الایرانیون المجوس. دیگری گفت: الایرانیون اعداء العرب. دیگر افسر عراقی که مؤدب تر از بقیه به نظر می رسید، گفت: لیش اجیت للحرب؟ (چرا اومدی جبهه؟ ) بعد که جوابی از من نشنید، گفت: اقتلک؟ (بکشمت؟ ) آنها با حرف هایی که زدند، خودشان را تخلیه کردند. ... »


بررسی کتاب "‌آنك آن يتيم نظر كرده"؛ نوشته محمدرضا سرشار

واحد شعر و ادب تبیان زنجان-
كتابي را كه امروز قرار است راجع به آن صحبت كنيم، «‌آنك آن يتيم نظر كرده»، ‌نوشته آقاي محمدرضا سرشار (رضا رهگذر)است؛ كه مجلد اول آن در قطع رقعي، با 302 صفحه، ‌توسط انتشارات آستان قدس رضوي (به‌نشر) در سال 1381 در تيراژ 2200 نسخه، چاپ اول شده است.‌1

اين كتاب، آن‌جور كه در صفحه اولش مشاهده مي‌شود،‌ عنوان رمان به خودش گرفته؛ داخل پرانتز هم توضيح داده شده است كه «پيامبر، از تولد تا بعثت.»

اول توضيحي راجع به كتاب و خلاصه‌اي از آنچه كه در آن آمده است بدهيم، و بعد وارد بررسي‌اش شويم: كتاب از اينجا آغاز مي‌شد كه عبدالمطلب در خواب مي‌بيند كه بهش فرمان داده مي شود كه چاه زمزم را حفر كند؛ و او دنبالِ نشانه‌اي براي پيداكردن محل زمزم مي‌گردد. نشانه‌هايي به او گفته مي‌شود؛‌ و بعد از اينكه از خواب بيدار مي‌شود، همراه با پسر سيزده ـ چهارده ساله‌اش، حارث، عازم حرم مي‌شود. در اطراف كعبه،‌محلي را كه در خواب نشانه داده شده بود مي‌كنند؛ و نهايتاً، بعد از اينكه مقدار زيادي پايين مي‌روند ـ قبل از اينكه به آب برسند ـ قريشيان مي‌آيند و متعرض عبدالمطلب مي‌شوند، و مي‌خواهند كه او اين كار را نكند. بعد با هم قرار مي‌گذارند پيش كاهني بِروند و داوري او را بپذيرند. اين كاهن در خارج از سرزمين مكه است. تعدادي از قريشيان همراه با عبدالمطلب راهي مي‌شوند.

در مسير، راه را گم مي‌كنند و تا سرحد مرگ پيش مي‌روند. از ادامه زندگي نااميد مي‌شوند. اما عبدالمطلب به آنها توصيه مي‌كند همچنان اميدوار باشند؛ و مجدداً حركت مي‌كنند. بعد از اينكه نجات پيدا مي‌كنند اين استنباط َدرِشان ايجاد مي‌شود كه اين كاري كه كرده‌اند باعث اين ماجرا شده است. اين است كه از عبدالمطلب مي‌خواهند كه از آنها بگذرد؛ و اجازه مي‌دهند كه او به حفر چاه ادامه بدهد.

در مسير حفر چاه،‌عبدالمطلب به گنجي مي‌رسد. قريشيان مي‌گويند اين گنج متعلق به همة ماست. بعد تصميم مي‌گيرند كه به قيد قرعه مشخص كنند كه هر قسمتي از اين گنج به كه برسد. قرعه مي‌اندازند؛‌ و آن بخشي را كه به نام عبدالمطلب درمي‌آيد، عبدالمطلب به كعبه مي‌بخشد. در واقع، بخشندگي عبدالمطلب، از اينجا مطرح مي‌شود.

نكتة ديگري كه وجود دارد اشاراتي است كه در اين بخش، به اهميت داشتن پسران براي افراد مي‌شود؛ و اينكه عبدالمطلب آرزوي داشتن پسران زيادي داشته، تا به قوّت آنها مورد تعرض قوم قرار نگيرد. و وقتي كه سالها بعد، اين آرزويش برآورده مي‌شود، طبق آن عهدي كه با خدا بسته بوده است، تصميم مي‌گيرد كه يكي از پسرانش را قرباني كند. عزيزترين پسرش، كه عبدالله بوده، به قيد قرعه، اسمش درمي‌آيد. وقتي براي قرباني كردن عبدالله مي‌رود، او را از اين‌كار باز مي‌دارند و به او توصيه مي‌كنند به زن كاهني ـ به عنوان كسي كه بي‌طرف است ـ مراجعه كند، و حكم او را بپذيرد.

آن زن به اينها مي‌گويد كه شما برويد بين اين پسر و شتراني قرعه بزنيد. اگر به نام عبدالله درآمد،‌ شترها را ده نفر ده نفر اضافه كنيد،‌ تا جايي كه قرعه به اسم شترها درآيد.

اين كار را انجام مي‌دهند. تا آنكه سه‌بار قرعه به نام صدشتر درمي‌آيد. شترها را قرباني مي‌كنند؛ و عبدالله باقي ماند.

عبدالله همسري اختيار مي‌كند و همسرش حامله مي‌شود. وقتي كه او با كاروان تجارتي به سمت شام راهي مي‌شود. در راه بازگشت، نزديكي يثرب بيمار مي‌شود؛ و در يثرب از دنيا مي‌رود. در نتيجه، محمد، بدون پدر به دنيا مي‌آيد.

در قسمتهاي مختلف كتاب به وعده‌اي كه در مورد آمدن پيامبر آخرالزمان داده شده است اشاراتي مي‌شود و ... نهايتاً اين مجلد با برانگيخته‌شدن آن حضرت به پيامبري، خاتمه مي‌يابد.

براي اينكه مدخلي براي ورود به نقد داستان داشته باشيم، من صحبتم را از يك خاطرة كوتاه آغاز مي‌كنم:

يك وقت يكي از دوستان، كه آشناي ما هم بود، يك مجموعه كتاب راجع به معصومين (ع) نوشته بود. من يك مجلد از اين كتابها را برداشتم كه بخوانم. چند صفحه‌اي كه خواندم، ‌احساس كردم خيلي برايم آشناست. هي فكر كردم من كجا با اين متن برخورد كرده‌ام؟ چون مطمئن بودم آن كتاب را نخوانده‌ام. بعد موضوع به ذهنم آمد: آمدم چند كتابي را كه به ذهنم آمده بود آوردم و گذاشتم جلوم. يكي از آن كتابها را كه نگاه كردم، ديدم كه متنش، نقطه به نقطه، شبيه به همان چيزي است كه اين دوستِ ما نوشته است! خيلي برايم ناگوار بود!

البته ممكن است كه خيليها از اين ماجرا مطلع نشوند. اما من احساس كردم اين دوستِ ما،‌حتي به خودش زحمت نداده است منابع دستِ دوم و دستِ سوم را هم نگاه كند، يا لااقل در آن متن نوشته شده توسط فرد ديگر،‌اندكي دست ببرد! عيناً همان چيزي را كه اولي نوشته بود، برداشته بود و بازنويسي كرده بود، و به نام خودش منتشر كرده بود.

غرض اينكه: ما از بازنويسي‌هاي كم‌توان و كم‌ارزش و پيش پاافتاده، كه در آنها رعايت هيچ‌يك از نكات ادبي نشده، تا داستانهاي قابل قبول، در مورد زندگي ائمه داريم. اين است كه در برخورد با اثري كه دربارة معصومين (ع) نوشته شده است، اولين نكته‌اي كه فكر مي‌كنم بايد در نظر بگيرم اين است كه نويسنده چقدر به منابع دست اول مراجعه كرده، و چقدر زحمت كشيده براي اينكه اين كار را انجام بدهد. آن وقت وارد مرحله بعدي بشويم.يعني مي‌آييم نگاه مي‌كنيم كه چقدر از عناصر داستاني و جذابيتهايي كه مي‌توان در يك داستان به كار گرفت استفاده كرده است؟ آن‌وقت مي‌آييم وارد بررسي عناصر ديگر نوشته مي‌شويم.

كتاب «آنك آن يتيم نظر كرده»،‌از نظر منابع،‌ كتابي است كه به نظر مي‌رسد نويسنده كار زيادي روي آن كرده است. يعني منابع زيادي را مورد مطالعه قرار داده؛‌ و بعضي از وقايعي را كه ذكر مي‌كند، وقايعي است كه جزء وقايع دم‌دستي و ساده نيست. بنابراين، از اين نظر، امتياز خوبي دارد.

حالا بياييم ببينيم كه اين اثر، آيا يك زندگينامة داستاني ساده است يا داستان كامل؛‌ آن‌طور كه نويسنده مدعي شده است؟

ما بعضي از آثار را به عنوان زندگينامة داستاني مي‌دانيم. يك وقت هم زندگينامه صرف است. يك وقت هم هست كه ما مي‌خواهيم تاريخ مستند بنويسيم. يك وقت هم داستان مي‌خواهيم بنويسيم. اينها با هم، تفاوتهايي دارند: وقتي شما مي‌خواهيدتاريخ مستند بنويسيد، مورد به مورد، استناد كارتان را مي‌گوييد. يعني منبع ذكر مي‌كنيد.

وقتي مي‌خواهيم زندگينامه بنويسم، مقيد به ذكر تاريخهاي مستند نيستيم. اين نوع زندگينامه و تاريخ‌نويسي ساده، مورد استفاده عامه مردم قرار مي‌گيرد.

زندگينامة داستاني را اگر بخواهيم از زندگينامه تفكيك كنيم، مي‌گوييم كه در آن، عنصر داستاني غلبه دارد. اما خودِ‌آن زندگينامه هم سرِ‌جايش هست، و اصل و اساسِ زندگينامه است.

اما وقتي كه داستان مد‌ّ نظر است، داستان مي‌تواند ريشه در واقعيت داشته باشد. اما داستان،‌ مخيل است. يعني عنصر خيال در آن برجسته است. وقتي ما با يك داستان مواجهيم، تصورمان اين نيست كه حتماً بايد همة وقايع اتفاق افتاده باشد و همة شخصيتها واقعي باشند.

حالا اين نكته اين وسط پيش مي‌آيد كه ما مي‌خواهيم يك داستان مذهبي راجع به يك شخصيت برجسته بنويسيم؛ كه برجسته‌ترين حالتش پيامبر گرامي اسلام است. اين عنصر خيال و اين عنصر مخيل بودن داستان، چه نقشي در اين وسط پيدا مي‌كند؟ اين، نكتة خيلي مهمي است. اگر بخواهيم تعبير درست كنيم، مي‌توانيم بگوييم كه داستان مذهبي يا رمان تاريخي مذهبي نوشتن در مورد پيامبر اكرم، كاري سهل و ممتنع است. هم سهل است هم ممتنع.

آدم بزرگي كه مخاطب اين‌گونه داستانهاست معمولاً فردي است كه يك آشنايي مذهبي اجمالي دارد، و مي‌داند ماجرايي را كه مي‌خواند، بعدش چه خواهد شد. حالا نويسنده چه ترفندي بايد به‌ كار ببرد كه خواننده،‌ باز از خودش بپرسد كه بعد چه خواهد شد؟ يعني نويسنده بايد از ابزارهاي ديگري كمك بگيرد. آن ممتنع بودني كه عرض مي‌كنم، مربوط به اينجاست.

تخيل اينجا كمك مي‌كند كه نويسنده حوادثي را ايجاد كند يا حوادثي را بال و پر بدهد كه در خواننده اشتياق خواندن ايجاد بكند. و اين، بسته به هر نويسنده است.

اين،‌ مقدمه‌اي براي اين صحبت بود. حالا وارد بحث كتاب شويم: بحث اصلي اين است كه حالا اين كتاب،‌چه جور است؟ آن را جزء رمان تاريخي مي‌شود حساب كرد؟

نويسنده معتقد است كه نوشته‌اش، رمان است. ما هم، مقدمتاً، حرف نويسنده را مي‌پذيريم.

اين كتاب،‌چند خصوصيت ويژه پيدا كرده، كه آن را از ساير كتابهاي مشابه، متمايز مي‌كند. اولين خصوصيتش اين است كه وقتي شما شروع مي‌كنيد به خواندن، احساس مي‌كنيد كه با زاويه ديد نوي مواجه مي‌شويد، كه كمتر در گذشته با آن مواجه بوده‌ايد. در اصطلاح مي‌گوييم: زاويه ديد تلفيقي. يعني زاوية ديد نه زاوية ديد دانايِ كل، نه دانايِ كلِ محدود، نه من راوي ... بلكه تلفيقي است از همة اينها.

نكتة دوم، نثر كتاب است. نثر كتاب به فارسي‌دري نزديك مي‌شود؛ و خيلي جاها، نويسنده سعي كرده از واژه‌هاي كاملاً فارسي استفاده كند. يك متن قديمي، يك دوران قديمي فارسي را القا مي‌كند. البته بعضي، از همين جنبه، به كتاب خرده گرفته‌اند؛ كه با وجود اينكه اينها عرب بودند، چرا اينجا متن به فارسي دري نزديك شده است؟! كه راجع به اين موضوع هم توضيح خواهم داد.

اما زاويه ديد تلفيقي كه نويسنده در اين كتاب به كار برده، به نظر من هوشمندانه انتخاب شده است؛ و به نويسنده كمك مي‌كند در جاهايي كه نمي‌‌خواسته مستقيماً به شخصيت اصلي‌اش، كه شخصيت مقدسي است، بپردازد مجبور به اين كار نشود. ضمن اينكه وقايعي را كه مي‌خواستند ذكر كند، مقيد بوده بر اينكه ريشه در تاريخ داشته باشد. خيلي وقايع را دستكاري نكند. خيال را خيلي داخل اين وقايع نكند.

اينجا نويسنده با اين ترفندي كه به كار برده، يعني با به‌كارگيري زاويه ديد تلفيقي، در واقع زيركي به خرج داده است. خيلي جاها از بعضي مسائل پريده است. آن جاهايي را انتخاب كرده است كه دوست داشته بهشان بپردازد. به همين خاطر، ما وقتي كه اثر را مي‌خوانيم، خيلي احساس ناراحتي نمي‌كنيم. احساس نمي‌كنيم كه نويسنده اينجا مثلاً سرِ ما كلاه گذاشته است. چرا فلان واقعه را نگفته است؟ چرا بيشتر نپرداخته است به فلان ماجرا؟ چرا كمتر به فلان موضوع پرداخته است؟... اگرچه اوايل كار، اين تغيير زاويه ديد مكرر، منجر به كسالت خواننده مي‌شود، و خواننده ممكن است تا بيايد با آن آشنا شود و برايش جا بيفتد كمي تحت فشار قرار بگيرد.

نكتة ديگر اينكه، در بعضي جاها توضيحاتي داده شده، كه از ديد نويسنده ضروري بوده، اما با متن و با داستان خيلي سازگار و هماهنگ نيست. يعني توي دل اثر ننشسته و از دل اثر بر نيامده است. ما احساس مي‌كنيم كه مثلاً نويسنده دارد اين حرف را مي‌زند: يك جا از زبان عبدالمطلب نكته‌اي ذكر شده است، در حالي كه با مطالب بعدي او، خيلي همخواني ندارد.

كه نمونه‌هايش را من يادداشت كرده‌ام،‌ و اگر لازم بود، سرِ وقتش، خدمتتان خواهم گفت. يك مثالش را، اگر داستان را خوانده باشيد، قطعاً باهاش آشناييد. مثلاً فرض كنيد كه يك جا ب‍َر‌َكه مي‌آيد و شروع مي‌كند به توضيح دادن راجع به عملي كه ابرهه انجام داده بود با مكه. در دل آن ماجرا، فرازهاي كوتاهي هست كه با اين موضوع همخواني ندارد.

توي داستان ما مي‌گوييم كه هر اتفاقي كه مي‌افتد بايد تحميل بر داستان نباشد. يعني ممكن است نويسنده بخواهد به ما اطلاعي بدهد. موضوعي را به اطلاع ما برساند. اما اين اطلاع‌رساني، بايد هوشمندانه، و در دل وقايع و ماجراها باشد. اگر مثلاً كسي آمد شروع كرد به توضيح يك واقعة ‌تاريخي،‌ بايد دليلي براي توضيح و ريز اين ماجرا وجود داشته باشد.

در حالي كه بعضي جزئياتي كه اينجا ذكر مي‌شود، هم همخواني با گوينده مطلب ندارد، هم به دل آدم نمي‌نشيند كه اين فرد، در پاسخ به سؤال يك بچه بيايد و با اين طول و تفصيل، به اين شكل ماجرا را بيان كند و با اين جزئيات. اين، نكته‌اي است كه اگر زاوية ديد مي‌خواست غير تلفيقي باشد، خيلي بيشتر در اثر نمود پيدا مي‌كرد. يعني بستگي دارد به آن زاويه ديدي كه نويسنده با آن، داستانش را نوشته است؛ و مثلاً خواسته است راجع به آن واقعة تاريخي هم به ما اطلاعات بدهد.

طبيعتاً اگر با زاويه ديد ديگري به قضيه نگاه كنيد، سخت است كه بخواهيم آن را رفع و رجوعش كنيم. در حالي كه با اين زاويه ديد تلفيقي، بعضي وقايع را مي‌توانيم ناگفته بگذاريم. كما اينكه در خصوص دورة نوجواني و كودكي پيامبر، در اينجا فرازهايي ذكر شده و مواردي هم چه بسا ذكر نشده است. اين كتاب، از تولد پيامبر و حتي از قبل از تولد ايشان و حتي قضيه حملة ابرهه به مكه را در بر مي‌گيرد؛ تا چهل سالگي پيامبر پيامبر؛ كه ايشان مبعوث مي‌شود. خوب! از خيلي فرازها،‌ نويسنده پريده است. به همين ترتيب، بعضي فرازهاي ديگر را هم مي‌توانست از رويش بپرد.

اما در باب نثر داستان، دو راه پيش روي نويسنده بوده است. به غير از اين كاري كه انجام داده، يكي‌‌اش هم اين بوده است كه نثري سنگين به كار ببرد، مملو ار كلمات عربي. متني كه در واقع ما را به گذشته ببرد.

ضمن اينكه در آن، ‌اگر از واژه‌هاي عربي و واژه‌هاي سنگيني كه ريشه در عربي دارند استفاده مي‌كرد، شايد ما به ذهنمان نمي‌آمد كه اين متن چرا اين‌قدر به فارسي نوشته شده است. اما در اينجا يك نكته‌ وجود دارد؛ كه به همين دليل من فكر مي‌كنم، كساني كه اين ايراد را مي‌گيرند، ايرادشان وارد نيست. آن هم اينكه، اين كتاب به فارسي نوشته شده است.

بنابراين، درواقع، اينكه مي‌بينيم متن به فارسي دري نزديك شده است،‌ به ما اين را القا مي‌كند كه اين وقايع دارد در گذشته‌اي دور اتفاق مي‌افتد. اما چون ذهنمان عادت كرده است به اينكه اگر فارسي دري نوشته شده بود، وقايع مربوط به ايران است، ‌اين اشكال در ذهنمان بروز مي‌كند. به همين‌سبب، من اين اشكال را، اشكال واردي نمي‌بينم؛ و فكر مي‌كنم كه اين نثري كه به كار گرفته شده،‌نثر بدي نيست. نثر خوبي است.

با اين كار،‌ نويسنده، كتاب را نو كرده است. يعني در خواننده اين احساس را پديد مي‌آورد كه با كتابي نو روبه‌روست. و همين كه كتاب تا حدي كشش و جذابيت پيدا كرده،‌به خاطر اين نثر است. اين نثر ما را به روزگار گذشته مي‌برد. اين جور نيست كه نثر آزاردهنده‌اي باشد.

يك مسئله ديگر هم در كتاب وجود دارد، كه آن هم اگر با ديد كلي و بيروني به قضيه نگاه كنيم شايد آزاردهنده باشد، و تا حدودي به عنوان نكته منفي براي كتاب در نظر گرفته شود؛‌ و من در صحبتم، اشاره‌اي به آن كردم: بعضي فرازهاي زندگي پيامبر را مي‌بينيم كه توضيح فوق‌العاده زياد راجع به آن داده شده است. اما فرازهاي بسياري هم هست كه خيلي با پرش از روي آن، نوشته شده است. مخصوصاً قسمتهاي نيمه دوم كتاب، جوري نوشته شده كه آدم احساس مي‌كند نويسنده خواسته آدم توي همين يك مجلد و همين 313 صفحه، به بعثت پيامبر برسد.

گاهي وقتها ممكن است بگوييم كه واقعة تاريخي كه بخواهد مستندِ كار نويسنده قرار بگيرد و نويسنده با اتكا به آن بنويسد، وجود نداشته است. كه ما مي‌دانيم اين‌طور نيست. يعني در همين دوران هم، وقايع تاريخي از پيامبر نقل شده است. بنابراين، نويسنده بعضي از موارد ديگر را مي‌توانست گزينش كند و به اين متن اضافه كند. مخصوصاً كه در بعضي از فرازها، با آن پي‌نوشت‌هايي كه در صفحات كتاب آمده است، احساس مي‌شود وقايعي ذكر شده است كه خيلي مستند و مورد اعتماد شيعه نيست.

مثل آن واقعه‌اي كه ذكر شده، كه دو فرشته در صحرا آمدند و قلب پيامبر را بيرون كشيدند و قسمتي‌اش را درآوردند و به دور انداختند. خوب، اينها مورد تأييد شيعه نيست. و وقتي ما تا اين حد ريز مي‌شويم و چنين وقايعي را هم توي داستان مي‌آوريم، طبيعتاً در زمانهاي بعدش هم،‌از اين دست وقايع هست كه بخواهيم بهش بپردازيم. كه طبيعتاً حجم كتاب هم خيلي بيشتر از اين مقداري مي‌شد كه الان پيش روي ماست.

نكتة ديگري كه به نظر من نقطة قوت نيست اين است كه پرداختن به فرازهاي زندگي پيامبر در كتاب، به شكل همسان انجام نشده است. يعني وزن يكسان ندارد. وزن نداشتن اين ماجراها در صورتي مي‌تواند براي ما مورد پذيرش باشد كه آن قسمتهايي كه وزن بيشتري پيدا مي‌كند اهميت تاريخي بيشتري داشته باشد،‌ يا به معرفي شخصيت به مخاطب، بيشتر كمك كند.

دو واقعه اينجا هست كه در معرفي شخصيتها به مخاطب خيلي كمك كننده نيست و مي‌توانسته است حذف شود. شايد خيلي هم مستند تاريخي به آن ‌شكل، نداشته باشد. يكي‌ا‌ش همين واقعه است. يكي‌ا‌ش واقعة اقدام عبدالمطلب براي سر بريدن عبدالله است. كه به اين شكلي كه در كتاب مطرح شده است، اين جور به ذهن متبادر مي‌كند كه عبدالمطلب آماده شد تا به قرعه‌اي كه در كعبه و در پاي هبل زده شده است عمل كند، و عبدالله را سر ببرد.

كه بعدش مي‌روند و به گفتة آن زن كاهن عمل مي‌كنند و مقابله‌اي با صد شتر انجام مي‌شود. اگرچه اين حادثه حادثة نوي است، و معمولاً خوانندگان با اين حادثه مواجه نبوده‌اند، و قبلاً در كتابهاي ديگر،‌ كمتر آمده، و شايد جذابيت ايجاد كند توي كتاب، اما واقعه‌اي نيست كه خيلي كمك كند. و شايد حتي نسبت به شخصيت عبدالمطلب، ابهام ايجاد كند.

البته در وقايعي كه نويسنده آورده، شتاب‌زدگي ديده نمي‌شود. منتها در آن فاصلة زماني‌اي كه مدّ نظر است، به ماجراهايي پرداخته، كه اگر بخواهيم بپذيريم كه آن وقايع بايستي ذكر مي‌شد، وقايع ديگر همسنگ آنها هم مي‌توانسته مورد استفاده قرار بگيرد. مثلاً گفته مي‌شود كه پيامبر افتخار مي‌كرده به آن پيماني كه بسته بودند براي حمايت از محرومين در دوران جاهليت. كه به همان،‌ مي‌توانست در يك فراز بزرگ در كتاب پرداخته شود. در واقع من فكر مي‌كنم در قسمت دوم، قدري شتاب به چشم مي‌خورد. نه شتاب در پرداختن به ماجراها؛ شتابِ در گذر از زمان. يعني زمان طولاني‌تري، در صفحات كمتري بهش پرداخته شده است.

از نكات مثبت داستان، يكي‌اش اين است كه ما وقتي كه كتاب را مي‌خوانيم احساس مي‌كنيم كه نويسنده آن را با مطالعه نوشته است. يعني احساس مي‌كنيم در خيلي از جزئيات رفته مطالعه كرده است. يك نمونة‌خيلي ساده‌اش، تلفظ اسامي است. به اصطلاح هجاهايي كه براي اسامي گذاشته شده است، نشان مي‌دهد كه نويسنده رفته اين اسامي را ريشة اصلي‌اش را پيدا كرده،‌و ياد گرفته كه اينها چه بوده است. اين، نمود خيلي ساده و بارزي است كه آن را خيلي زياد مي‌بينيم. خيلي از وقايعي را هم كه ذكر كرده است، نشانة آشنايي نويسنده با آن مقوله است.

اگر بخواهيم با يك ديد سختگيرانه به ماجرا نگاه كنيم، مثلاً فكر مي‌كنيم كه چرا پرداخت ريزپردازانة ماجراها در اثر ديده نمي‌شود. يعني وقتي كه مثلاً مي‌خواهد كعبه را ترسيم كند، چرا به شكل جزئي، جزئيات كعبه و حرم را در آن روزگار، شما در اثر نمي‌بينيد. اما نويسنده، آن هوشمندي‌اي كه در استفاده از زاويه ديد تلفيقي به كار برده است، اينجا بهش كمك مي‌كند، كه اين اشكال را ما بگذاريم كنار.

يعني چه؟ يعني يك نفر ماجراي اين فصل را تعريف كرده است كه وارد حرم شده، و همان قسمتي را كه مثلاً عبدالمطلب رفته است و مي‌خواهد در آن، چاه زمزم را حفر كند، توصيف مي‌كند. در حالي كه اگر با زاويه ديد داناي كل بود، اگر ذكر نمي‌كرد، ما اين ايراد را بهش مي‌گرفتيم. الان چون زاوية ديدش زاوية ديدي است كه مسائل را تكه‌تكه، از ديد افراد مختلف گفته است،‌ نمي‌توانيم اين ايراد را خيلي محكم به نويسنده بگيريم، كه چرا پرداخت صحنه‌ها خيلي واضح و روشن انجام نگرفته است. اما در جاهايي، نويسنده نشان مي‌دهد كه رفته، مطالعه كرده، و با آداب و رسومِ اعراب در آن دوران، ‌آشنا شده است. با سنتهايشان آشنا شده است.

اين قسمتها و فرازهايي كه مثلاً پيامبر سپرده مي‌شود به حليمه، آن آداب و رسومي كه در اين خصوص وجود داشته (آداب و رسومي كه در آن،‌ خود اعرابيها مي‌آمدند و بچه‌اي را به شيرخواري مي‌پذيرفتند) نشان مي‌دهد كه نويسنده كاملاً با موضوع آشناست. يا مواردي كه اشاره مي‌كند به بشارتهايي كه توسط آن افراد مسيحي به آمدن پيامبر مي‌شود، ‌شما احساس مي‌كنيد كه نويسنده رفته و به‌طور كامل با ماجراها از نزديك آشنا شده است. چون اگر آشنا نشده بود، نمي‌توانست با اين جزئيات و با اين دقت و خوبي،‌ ماجرا را نقل كند. يا مثلاً يك نمونة خيلي ساده‌ترش، صفحة 286 است.

وقتي كه مي‌خواهد شجاعت پيامبر را نشان بدهد، ماجراي آن شتري را كه رميده بوده است مي‌آورد. در دل آن ماجرا كه، مي‌ژگويد: پيامبر، بدون اينكه واهمه كند، مي‌رود و آن شتر را مي‌خواباند، و كساني را از شر او نجات مي‌دهد، مي‌خوانيم: «حال، اين خشم از سر‌ِ كينه بود يا از سرِ‌ ستمي بود كه بر او رفته بود يا مستي، در آن لحظه‌ها، هيچ فرقي نداشت. هرچند،‌ آغاز گاه طبيعيِ مستي شتران، از ديگر ماه ـ نخستين ماه زمستان ـ‌ بود.»

اين، نشان مي‌دهد كه نويسنده رفته با اين ماجرا هم از نزديك آشنا شده است. اگرچه به ظاهر مسئله‌اي جزئي و پيش‌پا افتاده است،‌ولي اينكه يك نويسنده دقت داشته باشد و با اين مسائل جزئي هم آشنا بشود، اهميت دارد. آشنايي نويسنده با اين مقولات، در نوشتن بهتر داستان به او كمك مي‌كند.

اشكال اجمالي طرح داستان را خدمتتان عرض كردم. نكتة ديگري كه وجود دارد، يك تقدم و تأخر زماني ايجاد شده در شرح ماجراهاست. يعني اين كتاب با حملة ابرهه آغاز نشده، اما ماجراي حملة فيل سواران به مكه هم، در دل داستان آمده است. آن حمله، آن جايي كه آمده، با آن شكل جزي‌‌نگري كه آمده است، يك ذره تحميلي به نظر مي‌رسد. يعني با آن موقعيت و فضا، اينكه آن كنيز، بخواهد براي آن بچه، با اين جزئيات اين ماجرا را نقل كند، كمي غير منطقي به نظر مي‌رسد.

در فرازهاي ديگري از كتاب هم بعضي از جملات (سه ـ چهار جمله) هست، كه در آنها نويسنده اطلاعاتي به خواننده مي‌دهد كه باز قدري تحميلي به نظر مي‌رسد. كه اين اشكال هم، در كُل اثر، تا حدودي به چشم مي‌خورد.


گردآوری :گروه ادبیات تبیان زنجان
http://www.tebyan-zn.ir/persian_literature.html

پي‌نوشت

1. البته مجلد دوم اين رمان نيز، با همين نام، در سال 1382، توسط همين ناشر، به چاپ رسيده است.

4 نظر

"هوالرئوف"

با عرض سلام خدمت استاد سرشار

قبل از خواندن این کتاب، وقتی توصیف پشت جلد را، از آقای حسینی خواندم، که نوشته بودند:«گاه کلمه ها کلمه نیستند؛ مخمل هستند. جمله ها به نرمای نسیم در مقابل دیدگانت می وزند و غبار از روحت پاک می کنند...» با خودم گفتم «تا حالا توصیفی این قدر اغراق آمیز، نشنیده بودم. یعنی چی؟! کلمه و مخمل چه وجه تشابهی با هم دارند؟»
وقتی شروع به خواندن کتاب کردم، واقعاً معنی آن توصیف زیبا را درک کردم.
به نظرم، «آنک آن یتیم نظر کرده» یک رمان بی نظیر است...
موفق باشید.

با سلام
لطفا بفرمایید آیا رمان "آنک آن یتیم نظر کرده"ادامه خواهد داشت یا خیر؟با توجه به اینکه مجلد منتشر شده توسط انتشارات آستان قدس رضوی تنها به حوادث تا هجرت به حبشه پرداخته است۰
در صورت مثبت بودن پاسخ نحوه تهیه آن را بفرمایید.
با تشکر و آرزوی موفقیت برای شما

ارسال نظر