آخرین خبر

  • • اسامی برگزیدگان دهمین جایزه قلم زرین/پیشنهاد حدادعادل برای تغییر روز ادبیات کودک و نوجوان
  • چهارشنبه 14 تیرماه 91



    با حضورسیدمحمد حسینی
    برگزیدگان دهمین دوره جایزه قلم زرین معرفی شدند.

    به گزارش خبرنگار مهر، مراسم پایانی دهمین دوره جشنواره قلم زرین عصر امروز چهارشنبه 14 تیر ماه با حضور سید محمد حسینی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، غلامعلی حداد عادل مشاور عالی مقام معظم رهبری، بهمن دری معاون فرهنگی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و جمع کثیری از اهالی قلم در محل انجمن قلم ایران برگزار شد.
    در این مراسم هیئت داوران انجمن قلم در بخش داستان، کتاب «قسمت دوم» نوشته سید هاشم حسینی را شایسته تقدیر معرفی کرد و هیچ اثری را برگزیده نشناخت. در بخش شعر نیز هیئت داوران از کتاب «تو سیب و گندم تو خود حوا» سروده محمد مرادی تقدیر و هیچ اثری را شایسته عنوان برگزیده ندانست. هیئت داوران همچنین در بخش پژوهش ادبی کتاب «ادبیات داستانی ایران» نوشته محمدرضا سرشار را با عنوان اثر برگزیده معرفی کرد.

    *پیشنهاد حدادعادل برای تغییر روز ادبیات کودک و نوجوان

    سید محمد حسینی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در این مراسم با تبریک روز قلم به اهالی قلم با اشاره به مصوبه هفته جاری شورای فرهنگ عمومی در انتخاب سالروز درگذشت مهدی آذریزوی به عنوان روز ادبیات کودک و نوجوان گفت: مذاکره ای با آقای غلامعلی حدادعادل در انتخاب با این انتخاب داشتم و قرار شد این مصوبه در شورای عالی انقلاب فرهنگ هم مطرح شود.

    حسینی افزود: آقای حداد به من پیشنهاد دادند با توجه به اینکه روز ادبیات کودک و نوجوان با کودکان و دنیای آنها در ارتباط است از سالروز درگذشت آذریزوی به سالروز تولد وی تغییر کند که قرار شد این موضوع در شورای عالی انقلاب فرهنگی به بحث گذاشته شود.

    مشروح گزارش این مراسم متعاقبا منتشر می شود.

آخرين تصاوير

  • -IMG_3451.jpg
  • محمدرضا سرشار-3.jpg
  • محمدرضا سرشار-1.jpg
  • محمدرضا سرشار4.jpg
  • سندساواک در باره جشن هنر.jpg
  • قبا7.jpg
  • قبا6.jpg
  • قبا5.jpg
  • قبا4.jpg
  • قبا3.jpg

آخرین کتاب

  • • دریچه ای به دنیای نوجوانان دیروزی(نگاهی به مجموعه داستان "جایزه")



  • محمدرضا سرشار - کتاب جایزه شامل سه داستان کوتاه برای نوجوانان گروه‌های سنی سال‌های آخر دبستان و دوره راهنمایی تحصیلی نوشته شده است. در مجموع، داستان‌های کتاب جایزه برای مخاطبان نوجوان امروزی به منزله دریچه ای برای دیدن گوشه‌هایی از زندگی و دغدغه‌های نوجوانان دیروزی است که اکنون کمتر نشانی از آنها در پیرامون خود خواهند یافت.
      

    کتاب«جایزه» نوشته محمدرضا سرشار(رضا رهگذر) شامل سه داستان کوتاه برای نوجوانان با عناوین«ساعت طلا»،«جایزه» و«دوستان» است که برای گروه های سنی سال های آخر دبستان و دوره راهنمایی تحصیلی نوشته شده است. این کتاب از آثار موفق نویسنده برای نوجوانان محسوب می شود که تا به حال چاپ های متعددی را پشت سر گذاشته و اکنون در چاپ جدید آن(دوم توسط انتشارات سوره مهر حوزه هنری)، مجموع تیراژهای قبلی این کتاب به 29200 نسخه می رسد که در مقایسه با کتاب های مشابه آمار قابل توجهی است.

    همچنین این کتاب در دهه فجر سال 1362، به عنوان «کتاب برگزیده سال 1361» برای مقطع سنی«نوجوان» معرفی و از آن تجلیل شده است.
    داستان اول کتاب(ساعت طلا)سر گذشت دو دوست، سعید و صادق است که علاوه بر همکلاس بودن، با هم رفاقت و صمیمیتی هم دارند که باعث می شود بیشتر به هم نزدیک شوند. در یکی از روزها صادق برای مرور درس ها به خانه خانواده سعید می رود. در زمان حضور صادق ساعت طلایی سعید گم می شود و از این لحظه به بعد شک سعید به دوستش که تصور می کند او ساعتش را دزدیده است شروع می شود. طرح اصلی این داستان بر اساس یک ایده، سوءتفاهم شکل گرفته و بقیه ماجراها حول محور این موضوع می چرخد و در نهایت داستان با مشخص شدن پایان این مسئله( رفع سوء تفاهم) به پایان می رسد. انتخاب چنین طرحی جهت قصه گویی برای مخاطبان نوجوان، انتخاب هوشمندانه ای است، چرا که مسئله دوستی و سوءتفاهم در بین نوجوانان یک موضوع آشنایی است که همواره مخاطبان خاص خود را دارد. پایان داستان به یک عادت رایج در میان نوعی پرنده(کلاغ) ختم می شود که در عین برخورداری از نوعی پایان بندی مناسب داستانی، به یک مسئله آموزشی هم تکیه دارد؛ یادآوری علاقه کلاغ ها به فلز طلا که در پایان این داستان هم معلوم می شود ساعت گم شده سعید را کلاغی که در بالای درخت حیاط آنها لانه دارد برده است.«...از توفان دیگر اثری نبود...درخت کاجی که پیرترین درخت خانه هم بود، شکسته بود و قسمت بزرگی از حیاط را پوشانده بود. کنار درخت، جسد پرنده ای به چشم می خورد. سعید بی اختیار به یاد کلاغی افتاد که روی درخت کاج لانه داشت. با خودش گفت:«حیف! حیوان بیچاره حتماً مرده!» نزدیک تر رفت. یکدفعه از آنچه دید، سر جا خشکش زد. توی لانه کلاغ که حالا روی زمین افتاده بود، ساعتش مثل یک نکه طلا برق می درخشید...» ( ص 12 و 13)
    در پایان داستان ساعت طلا تاریخ آبان ماه سال 1354 درج شده است که نشان می دهد این داستان از آثار اولیه نویسنده در بخش داستان نویسی برای نوجوانان است.
    داستان دوم(جایزه) که عنوان کتاب هم از آن بر گرفته شده است، به سرگذشت یک نوجوان در ایام امتحان نهایی می پردازد که در مقطع ششم ابتدایی(نظام قدیم تحصیلی) قرار دارد.  این داستان هم طرح ساده ای دارد؛ پدری به فرزند خود قول می دهد وقتی در امتحان نهایی شاگرد اول شد برایش جایزه، دوچرخه بخرد، اما تنگناهای مالی این اجازه را به او نمی دهد و در پایان داستان پسر متوجه موقعیت پدر می شود و با نوشتن نامه ای به پدرش اطلاع می دهد که از خواستن دوچرخه منصرف شده است. شالوده اصلی این داستان نشان دادن نوع رابطه اعضای یک خانواده(بیشتر پدر و پسر) است که نوع رابطه آنها در آستانه شکل گیری یک سوءتفاهم ناخواسته است، اما با یک اتفاق(ناخواسته بیدار شدن پسر و شنیدن حرف های پدر)، این موضوع برطرف می شود. همان مسئله ای که در داستان قبلی کتاب باعث شکل گیری پیرنگ اصلی اثر شده بود(سوءتفاهم)، در این داستان به مرحله پختگی نمی رسد و در همان ابتدای شکل گیری آشکار و برطرف می شود. شخصیت نوجوان داستان، محمد وقتی به رفتار پدرش مشکوک می شود، در ذهن خود تصوراتی را پیش می کشد، اما خیلی زود با شنیدن حرف های پدرش به او ایمان می آورد و برای کمک به ذهن آشفته او دست به کار می شود.
    «...لامپ را روشن کردم و تا آنجا که می توانستم خوش خط شروع کردم به نوشتن: بابا جان!  من که دوچرخه نمی خواهم. اصلا از اول هم شما خودتان گفتید؛ وگرنه من که نمی خواستم. بابا! شما را به خدا خودتان را ناراحت نکنید. من توی قلکم نزدیک به ده تومان پول دارم. همین امروز قلکم را می شکنم...» ( ص 21)
    در پایان این داستان هم تاریخ آذر ماه سال 1359 درج شده است.
    آخرین داستان کتاب(دوستان) باز هم سرگذشت نوجوانی را روایت می کند که او این بار از ناآشنایی با محیط تازه ای که قدم گذاشته است رنج می برد. یونس، شخصیت نوجوان و اصلی این داستان به همراه خانواده از شهر شیراز به شهر تبریز مهاجرت می کند و هنگام حضور در مدرسه این شهر با فضای تازه و غریبه ای مواجه می شود که تحمل آن برایش تا حدودی دشوار است. او زبان دانش آموزان در تبریز را که ترکی است بلد نیست و همین مسئله باعث می شود به سراغ یکی از دانش آموزان(مهدی) برود که او هم اتفاقاً شیرازی است و همزبان یونس محسوب می شود. مهدی که دانش آموز بی انضباطی است باعث فرار چند روزه یونس از مدرسه می شود، اما بچه های مدرسه یونس را به سر کلاس بر می گردانند و به این وسیله دوستی آنها عمق بیشتری پیدا می کند و او به مدرسه و دوستان جدید علاقه مند می شود.
    در این داستان بر خلاف دو اثر قبلی، جغرافیای محل وقوع حوادث داستان مشخص است و شخصیت ها هم به نوعی هویت معینی دارند. از زبان آذری به عنوان بخشی از دیالوگ های داستان استفاده شده که البته نویسنده با آوردن زیر نویس معنای کلمات و جمله های آذری را در انتهای همان صفحه توضیح داده است. این داستان در ردیف آثار اقلیمی قرار می گیرد که در آن نشانه های یک داستان بومی به وضوح دیده می شود.«...وارد کلاس که شدم، همه با تعجب نگاهم کردند. پسری که معلوم بود مبصر کلاس است، به ترکی گفت:«تزه گلیپسن؟»(تازه آمدی؟) هاج و واج او را نگاه کردم. نمی فهمیدم چه می گوید. وقتی دید جواب نمی دهم، با تشر گفت:«نیه جاواب ورمیسن؟» (چرا جواب نمی دهی؟)  (ص 23 و 24)
    در انتهای این داستان هم تاریخ اخرین پاکنویسی: فروردین ماه 1360 درج شده است.
    در مجموع، داستان های کتاب جایزه برای مخاطبان نوجوان امروزی به منزله دریچه ای برای دیدن گوشه هایی از زندگی و دغدغه های نوجوانان دیروزی است که اکنون کمتر نشانی از آنها در پیرامون خود خواهند یافت. 

    منبع: سایت سازمان تبلیغات اسلامی


آنک آن یتیم نظرکرده | محمدرضا سرشار (رهگذر)/ وبسایت نرجس خاتون


سلام دوستای گلم نیمه ی شعبان ومیلاد با سعادت اقا امام زمان را به شما تبریک میگم
کتابی که میخوام براتون تایپ کنم وانشالا به پایان برسونم نامش هست انک ان یتیم نظرکرده
این کتاب رمان زندگی پیامبر است وبسیار زیبا بانثری شیوا وقشنگ وپراز احساس نیمه ی دوم زندگی پیامبر یعنی از زمان بعثت ایشان تا هجرت حبشه را روایت میکند
تاکید میکنم که داستان مثل رمان گفته شده انگار شما نیز به ان زمان تعلق دارین ولحظه لحظه اش راحس میکنیدولذت میبرید
نویسنده ی کتاب اقای محمدرضا سرشار(رهگذر)میباشند که به خاطر کتابهای زیباشان جوایزی از رهبر معظم دریافت نمودند
این کتاب خیلی به من در شناخت پیامبر وزندگی بسیار زیبا وگهربارشان کمک کرد امیدوارم برای شما نیز پراز برکت باشد
گاه کلمه ها کلمه نیستند"مخمل هستند.جمله ها به نرمای نسیم در مقابل دیدگانت می ورزندوغبار از روحت پاک میکنند
گاه توصیف ماجراها انچنان دقیق میشود که گویی نویسنده سالها خود انهارا تجربه کرده است .
در این زمینه نوشتار ایشان به اثری خواندنی وجذاب تبدیل شده است که در ان نه تنهااز خشکی تاریخ اثری نیست بلکه
حوادث به گونه ایردیابی شده اند که ریشه های ان در گذشته ها به خوبی ترسیم شده است.
رمان زندگی پیامبر
محمد دست راست را تکیه گاه خویش ساخت وتن از زمین ماسه ای غار برکند.در پی ان دقیقه های بس دشوار که بر او گذشته بود اینک بیش وکم احساس توانی در زانوان میکرد .نه چندان بسیار. در ان مایه که بتواند برپای ایستد وتن لخت وسنگین شده را -هرچند دشواروکند -سوی شهر وسرای خویش کشاند.
برپای ایستاد.ردا عبا را برشانه هاوتن میزان ساخت واز حرا پای به در نهاد.
شب همان شب ساعت پیشین بود واسمان وستارگان وهلال باریک ماه همان وکوه حرا ودشت گسترده ی جنوبی پیش پای ان ومکه نیز همان.لیک گویی در پس پشت ان ارامش وسکوت ظاهری جنبش و ولوله ای اغاز گشته بود. در پس پرده انگار ماجراها در جریان بود.
قلب هستی / از پس ان ایستادن پیشین/دیگربار/تپش از سر گرفته بود.جهان کهنسال خسته جان گرفته وجوان شده بود.درپی ان سکون ومرگ گذرا زندگی در رگان زمین جاری گشته بود...........
به اسمان اندر گویی امدوشدهایی اغاز گشته بود.فضا انگار انباشته ی زمزمه ای شورانگیزبود.کوه ودشت وسنگ وخاربوته وخاک به نجوایی مرموز درگوش جان یکدیگربودند.
_درودبرتو!ای برگزیده ی خدا.
محمد به این سو وان سو سرچرخانید.جزطبیعت اشنای پیرامون اما هیچ ندید:همان کوه حرا بود وتخته سنگ های برهنه سیاه وخشن ان. نیز در جنوب ان سلسله کوه های کم بلندای مکه. ....
سر به سر طبیعت بود/غنوده در اغوش تیره ی شب.ژرف/خاموش واسرارامیز بی هیچ موجود سخنگو در ان.
محمد تن کوفته در زیر فشاری بیرون از طاقت سنگین وسست ازمسیر سنگلاخ کوه راه دامنه ودشت را پیش گرفت.گامهایش اهسته ودرنگ امیز بود.نیزهرچندگاه زانوان کم رمق به زیر بار تن تامیشدند.پس تا ان کلامهای شگفت که شنیده بود در خاطرش نشیند با اهنگ صدای هر گام بازشان میگفت:
بخوان به نام پروردگارت
که..بیافرید
ادمی را..
از لخته ای خون بیافرید
بخوان..
وپروردگار تو
ارجمندترین است....

ارسال نظر