آخرین خبر

  • • دوبله «صلح‌بانان جهان» زیر نظر محمدرضا سرشار
  • یکشنبه 26 دیماه 95

    به گزارش باشگاه خبرنگاران تسنیم «پویا»، مجموعه «صلح‌بانان جهان» پس از ترجمه و دوبله آماده پخش از شبکه امید سیما شده است.

    داستان مجموعه پویانمایی «صلح‌بانان جهان» مربوط به یک تیم 6 نفره با همین نام است. اعضای این تیم عبارتند از 6 قهرمان که پس از طی آموزش های بسیار ویژه جسمی و ذهنی اکنون وظیفه دارند با نیروهای شیطانی فرازمینی مقابله کنند. ضد قهرمانان این اثر با ایجاد خرابکاری های مختلف در سراسر زمین، قصد دارند کره زمین را تصرف کنند.

    این مجموعه که در ژانر ماجراجویی و اکشن رده بندی می شود؛ محصول سال 2014 کشور چین است و در 52 قسمت 20 دقیقه ای مهمان نوجوانان ایرانی خواهد شد.

    «صلح‌بانان جهان» در واحد دوبله مرکز اوج کودک و نوجوان زیر نظر محمدرضا سرشار (رضا رهگذر) ترجمه و ویراستاری و با مدیریت دوبلاژ حامد عزیزی و همراهی گویندگان نام آشنا دوبله شده است.

    این پویانمایی به زودی در شبکه امید سیما روی آنتن خواهد رفت.

    انتهای پیام/

آخرین کتاب

  • • آخرین اثر محمدرضا سرشار در بازار کتاب/ روایتی جدید از انقلاب اسلامی
  • شناسه خبر: 1416289 سرویس: فرهنگی

    سرشار
    مجموعه «داستان انقلاب» به کوشش محمدرضا سرشار از سوی انتشارات سوره مهر روانه بازار کتاب شد.

    به گزارش خبرنگار فرهنگی باشگاه خبرنگاران پویا، مجموعه‌ «داستان‌ انقلاب» به کوشش محمدرضا سرشار(رهگذر) برای گروه سنی نوجوانان روانه بازار کتاب شد. موضوع داستان‌های این مجموعه که از سوی انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده، در حوزه انقلاب اسلامی است. نویسنده کوشیده تا با در نظر گرفتن مخاطب امروز و مقتضیات روز، داستان‌هایی را با حال و هوای انقلاب 57 برای نوجوان امروز روایت کند.

    رهگذر که نامش با قصه‌های ظهر جمعه گره خورده، این‌بار گزیده‌ای از بهترین‌ داستان‌های نویسندگان مختلف را در این مجموعه گردآوری کرده است. «نوشته روی دیوار»، «همه گفتند مرگ بر شاه»، «امام می‌آمد»، «به دنبال پدر» و «پای تخته سیاه» عناوین این مجموعه‌اند.

    در این اثر داستان‌هایی از داود غفارزادگان، مجید درخشانی، محمدرضا سرشار، مریم جمشیدی، ابراهیم حسن‌بیگی، محمدرضا بایرامی، مصطفی خرامان، خسرو آقایاری، بهمن پگاه راد و... گردآوری و عرضه شده است.

    در بخش‌هایی از داستان «تفنگ»، نوشته محمدرضا بایرامی به عنوان یکی از داستان‌های مندرج در این اثر می‌خوانیم:

    «نمی‌توانم جلو خودم را بگیرم. لباس‌هایم را می‌پوشم. کلاه کشی‌ام را می‌گذارم سرم. می‌آیم بیرون، و یواشکی می‌افتم دنبالشان. امّا هنوز چیزی نرفته‌اند که نمی‌دانم چطور می‌شود که داداش برمی‌گردد عقب. می‌خواهم خودم را جایی قایم کنم. ولی دیگر دیر شده است. داداش، از همان دور داد می‌زند: «ای ناکس! باز هم که داری زاغ سیاه مرا چوب می‌زنی!»

    این بار، به خلاف همیشه، اصلاً عصبانی نیست. همین هم، بِهِ من جرئت می‌دهد که خودم را برسانم بهشان و بپرسم: «کجا می‌روید؟»

    داداش می‌گوید: «مسجد!»

    می‌پرسم: «مسجد؟! مسجد برای چه؟»

    می‌گوید: «برای تحویل دادنِ اسلحه. امام گفته که هر کسی اسلحه دارد، تحویل بدهد.»


آخرین اثر محمدرضا سرشار در بازار کتاب/ روایتی جدید از انقلاب اسلامی

شناسه خبر: 1416289 سرویس: فرهنگی

سرشار
مجموعه «داستان انقلاب» به کوشش محمدرضا سرشار از سوی انتشارات سوره مهر روانه بازار کتاب شد.

به گزارش خبرنگار فرهنگی باشگاه خبرنگاران پویا، مجموعه‌ «داستان‌ انقلاب» به کوشش محمدرضا سرشار(رهگذر) برای گروه سنی نوجوانان روانه بازار کتاب شد. موضوع داستان‌های این مجموعه که از سوی انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده، در حوزه انقلاب اسلامی است. نویسنده کوشیده تا با در نظر گرفتن مخاطب امروز و مقتضیات روز، داستان‌هایی را با حال و هوای انقلاب 57 برای نوجوان امروز روایت کند.

رهگذر که نامش با قصه‌های ظهر جمعه گره خورده، این‌بار گزیده‌ای از بهترین‌ داستان‌های نویسندگان مختلف را در این مجموعه گردآوری کرده است. «نوشته روی دیوار»، «همه گفتند مرگ بر شاه»، «امام می‌آمد»، «به دنبال پدر» و «پای تخته سیاه» عناوین این مجموعه‌اند.

در این اثر داستان‌هایی از داود غفارزادگان، مجید درخشانی، محمدرضا سرشار، مریم جمشیدی، ابراهیم حسن‌بیگی، محمدرضا بایرامی، مصطفی خرامان، خسرو آقایاری، بهمن پگاه راد و... گردآوری و عرضه شده است.

در بخش‌هایی از داستان «تفنگ»، نوشته محمدرضا بایرامی به عنوان یکی از داستان‌های مندرج در این اثر می‌خوانیم:

«نمی‌توانم جلو خودم را بگیرم. لباس‌هایم را می‌پوشم. کلاه کشی‌ام را می‌گذارم سرم. می‌آیم بیرون، و یواشکی می‌افتم دنبالشان. امّا هنوز چیزی نرفته‌اند که نمی‌دانم چطور می‌شود که داداش برمی‌گردد عقب. می‌خواهم خودم را جایی قایم کنم. ولی دیگر دیر شده است. داداش، از همان دور داد می‌زند: «ای ناکس! باز هم که داری زاغ سیاه مرا چوب می‌زنی!»

این بار، به خلاف همیشه، اصلاً عصبانی نیست. همین هم، بِهِ من جرئت می‌دهد که خودم را برسانم بهشان و بپرسم: «کجا می‌روید؟»

داداش می‌گوید: «مسجد!»

می‌پرسم: «مسجد؟! مسجد برای چه؟»

می‌گوید: «برای تحویل دادنِ اسلحه. امام گفته که هر کسی اسلحه دارد، تحویل بدهد.»

ارسال نظر