|
<سفر به اصفهان، به دعوت بنياد مستضعفان و جانبازان - خاطرات سیاسی 19
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387
خبرگزاري فارس: درست در ايامي كه ميبايست هر لحظهاش در جهت تبليغات انتخاباتي استفاده ميشد، از طرف دوست جانبازم، آقاي مجتبي شاكري، كه مدير "دفتر ادبيات ايثار" بنياد مستضعفان و جانبازان تهران بود، سفري آموزشي به اصفهان، برايم تدارك ديده شد. هم از آن جهت كه از ابتداي مديريت او، به صورت جنبي با اين دفتر همكاري داشتم و هم به دليل دوستي نزديكي كه در اين مدت بين ما به وجود آمده بود و هم به حرمت جانبازي هفتاد درصدياش، نميتوانستم به او "نه" بگويم. هرچند ميدانستم كه اين ايام، حتي دقيقهاش هم ارزش دارد؛ و نبايد در راهي ديگر صرف شود. بليط پرواز رفت و برگشت را برايم تهيه كرده بودند. پرواز رفت، ساعت نه و نيم صبح چهارشنبه 29/11/78، و برگشت، نُه شب همان روز بود. به دنبال گسترش طرح آموزش داستان نويسي جانبازان و خويشاوندان درجه يكشان به برخي استانهاي ديگر ـ غير از استان تهران ـ كه از قضا، طراحش هم خودم بودم، ميبايست براي تدريس روش نقد داستان، ساعاتي را به اصفهان ميرفتم. هواپيما با پانزده دقيقه تاخير، پرواز كرد. هواي اصفهان ابري و دماي آن چهار درجه زير صفر بود. حدود ساعت يازده، هواپيما موفق شد در فرودگاه اصفهان بر زمين بنشيند. جواني به استقبالم آمده بود. با پرايد او، به ساختماني متعلق به بنياد مستضعفان و جانبازان، كه محل برگزاري كلاسها بود، رفتيم. فضاي وسيع و باز و سر سبز، در حاشيه شهر. مرا به اتاقي بردند و برايم چاي و ميوه آوردند. در فاصله بين دو نماز، از من خواستند حدود بيست دقيقه، براي جمع، صحبت كنم. پيشنماز، جزء پنج نامزد ائتلاف پيروان خط امام و رهبري اصفهان، براي مجلس ششم بود. ترجيح دادم راجع به اهميت حضور فعال نيروهاي معتقد به اسلام وانقلاب در اين انتخابات، و شرايط بسيار حساسي كه در آن قرار داشتيم، صحبت كنم. جمع، به عملكردها وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي معترض بودند؛ و ميگفتند: وقتي مقام معظم رهبري هم، آن طور از اوضاع فرهنگي كشور و عملكرد مسئولان ذيربط در اين زمينه گلايهمندند، چرا مجلس، وزير ارشاد را استيضاح نميكند؟! ساعت سه بعداز ظهر، كلاس، شرع شد. جمعاً بيست و دو نفر ـ شامل چهار خانم و بقيه آقا ـ بودند. بخشهايي از بحث مفصل "نكتههايي كليدي براي نقد يك داستان" را برايشان گفتم. بعد، بر اساس همان فرمولها، سه داستان از حاضران را، نقد كرديم. حدود پنج و نيم بعدازظهر، به آسايشگاه برگشتم. نماز مغرب و عشا را خواندم. بعد، با همان جواني كه به استقبالم آمده بود، و همان پرايد، عازم فرودگاه شديم. كمي مانده به ساعت هفت، در فرودگاه بوديم. آنجا، آن جوان، از سوي مسئولان بنياد اصفهان، دو جعبه نيم كيلويي گز را به عنوان قدرداني از حضورم در اصفهان و تدريس در كلاسشان به من هديه داد؛ و با كلي حرفهاي خوب و آرزوهاي قشنگ، مرا گذاشت و رفت! با نزديك شدن ساعت حركت، آماده گرفتن كارت پرواز شدم. اما در بلندگو اعلام شد كه به سبب وجود مه غليظ، فعلا پرواز ممكن نيست. نشان به همان نشاني كه تا ساعت دوازده و نيم شب هم، پروازي صورت نگرفت؛ و عملاً پروازهاي آن شب، به پايان رسيد. حالا من مانده بودم و خودم. نه تلفن و نشاني از ميزبانانم در اصفهان داشتم، نه حال و حوصله و امكانِ ماندن در آن شهر را. از فرودگاه تا اصفهان هم، دست كم، نزديك به چهل و پنج كيلومتر راه بود! خسته و پكر و دلخور ـ بيشتر از ندانمكاري خود ـ از تالار انتظار فرودگاه بيرون زدم؛ و در آن هواي شايد نزديك به ده درجه زير صفر، با لباسي كه براي پياده رَوي در چنين هوايي تدارك ديده نشده بود، به راه زدم. پلاستيك حاوي دو جعبه گز نيم كيلويي اجرت سفر و تدريس يكروزه هم، حالا وبال گردنم شده بود، و حداقل نميگذاشت در آن سرما، دستم را توي جيب لباسم فرو كنم. چند نفر مسافر تنهاي مردِ ديگر هم، كار مرا كردند. بعد از مدتي پياده روي، در آن برهوت بعد از نيمه شب، سوارياي از راه رسيد؛ و تك تكِ اين چند مسافر پراكنده را ـ در فاصلههاي مختلف ـ سوار كرد، و به تقاطع جاده اصفهان ـ تهران رساند. آنجا، كنار هم، به انتظار اتوبوسي كه سر برسد و جا هم داشته باشد و عازم تهران هم باشد، مانديم. بعد از مدتي، اتوبوسي نگه داشت، اما تا پليس راه بيشتر نميرفت! چارهاي نبود. سوار شديم. آنجا، اميد بيشتري براي پيدا كردن وسيله بود، و امنيت بيشتري هم داشت... حدود هفت و نيم صبح، در ورودي تهران بوديم. كابوس شبانه، پايان گرفته بود. حالا مشكلم اين بود كه خودرُوَم در پاركينگ فرودگاه بود، و اتوبوس به پايانه مسافربري جنوب ميرفت! وسط راه پياده شدم؛ و تكه تكه، با تاكسي و سواري شخصي مسافركش، خودم را به فرودگاه رساندم. ساعت نه و نيم صبح، در خانه بودم. بيست و شش ـ هفت ساعت وقت پريده بود، و خستگي راه و بيخوابياش مانده بود. ادامه دارد /
|