|
<سخنراني در مدرسه راهنمايي امام صادق (ع) - خاطرات سیاسی 16
یکشنبه 1 اردیبهشت 1387
ستاد تبليغاتي جامعة روحانيت مبارز، از ما خواسته بود كه هر جا براي سخنراني ميرويم به آنها خبر بدهيم، تا گزارشگري را براي تهية گزارش، همراه ما بفرستند. يا خودمان، كسي را براي اين كار، با خود ببريم. قرار بر اين بود كه آنها، گزارش مذكور را، براي روزنامهها، ارسال كنند. به دفتر نشر فرهنگ اسلامي رفتم. آنجا بريدة يادداشتي را كه در اعتراض به يكي از سخنرانيهاي دكتر ولايتي، در يكي از مجلات محلي آذربايجاني به چاپ رسيده بود و شخصي در جلسة ديشب آن را به من داده بود، به آقاي جوادي دادم، تا هر وقت آقاي ولايتي را ديد، به دست او برساند. به دفتر جامعة روحانيت مبارز رفتم. آنجا، متن گزارش سخنراني را به آقاي الف دادم. او جوان طلبة شيخي بود كه قباي آبي روشن ميپوشيد و لبة يكي از دندانهاي جلوش پريده بود. محاسن تُنُكي داشت؛ و به نظر ميرسيد كه اصلا ترك زبان باشد. يكي دو جزوة مربوط به انتخابات، از او گرفتم؛ و به خانه برگشتم. بلافاصله بعد از نماز ظهر و عصر و ناهار، عازم مدرسة راهنمايي امام صادق (ع) شدم. اما به جاي دو و نيم، ساعت سه به آنجا رسيدم. حدود يك ساعتي به صحبت دربارة ادبيات؛ و بعد، پاسخ دادن به پرسشهاي بچه ها گذشت. در چهل و پنج دقيقه هم، بعضي از آنها آثارشان را خواندند، و من، نقدشان كردم. خستگي زياد و كم خوابي هاي ممتد، تمركز و آمادگي هميشگيام را از بين برده بود. احساس مي كردم ذهن ـ و به تبع آن ـ زبانم، آن طور كه بايد، روان نيست. آقاي زهير توكلي، جلسه را اداره مي كرد. آخر سر هم، كاريكاتور جالبي را كه يكي از بچهها، در همان حين، از چهرهام كشيده بود، به من، هديه دادند. (اين كاريكاتور را، به يادگار، نگه داشته ام.) در اين مدت، نه كمترين صحبتي از مجلس و نامزدي من براي آن پيش آمد. نه اگر هم پيش ميآمد، فايده اي داشت. چون سن اين بچه ها، سن راي دادن نبود. آخر سر، خودم هم متوجه نشدم كه در اين تنگي وقت و ترافيك كارها، چرا چنين دعوتي را پذيرفتم! ادامه دارد./
|