<زندگي پاي كوه | محمد سرشار
            جمعه 21 مهر 1385

نوشتن به عنوان يك مضاف به اضافه بُنُوَّت سخت است. نه به خاطر ترس از حرف ديگران. نه! سخت است چون در چنين مواقعي درست مثل كسي هستي كه عمري در پاي كوهي زندگي كرده و حالا از او مي‌خواهند درباره اين كوه صحبت كند. تازه بعد سالها، بايد دستهايت را سايبان چشمهايت كني و سرت را تا جايي كه مي‌شود بلند كني تا بلكه همه كوه در چشمانت جا بشود و تازه بفمهي كه كجاي دنياي دوست‌داشتني ادبيات اين مملكت زندگي كرده‌اي.
حكايت من چيزي جز اين نيست. اما اين زرنگي را داشته‌ام كه از اين و آني كه روزي از كنار اين كوه گذشته‌اند، شكل و شمايل اين كوه را از دوردستها بپرسم و اين تكه‌هاي جدا را كنار هم بگذارم و در فرصتي مثل حالا، كنار هم بنشانم.

1ـ محمدرضا سرشار يا همان رضا رهگذر، براي بعضي اسم ترسناكي است. آنقدر ترسناك كه پشت سرش بگويند با يك تلفن، وزير جابه‌جا مي‌كند. و در عين حال نام معتبري است. تا آنجا كه وزير ارشاد اصلاحات، براي گرفتن راي اعتماد مجدد از مجلس پنجم، تكه‌هايي از نقدهايش را پشت تريبون بخواند و همه كشور هم بشنوند.

2ـ محمدرضا سرشار با همه نويسنده‌هاي نسل انقلاب، يك فرق اساسي دارد. او علاوه بر روشنفكر بودن، استراتژيست است: در جبهه فرهنگ نيرو مي‌سازد، حمله مي‌كند، دفاع مي‌كند و عمري است كه آرام و قرار ندارد.
او در دهه اول انقلاب، هوشمندانه شروع به كادرسازي مي‌كند. نوشته‌هاي نوقلمان را مي‌خواند و خط به خط، اصلاح مي‌كند و به پيش مي‌راند. و نتيجه كارش نسلي مي‌شود كه هركدام امروز، عناوين بسياري را يدك مي‌كشد.
وقتي كه «انجمن قلم ايران» را به راه مي‌اندازد، درحال يك لشگركشي تازه در عرصه فرهنگ است. چيزي كه «انجمن جهاني پن» و «راديو فردا»ي «سي. آي. اي.» (CIA) آن را خيلي زودتر از پياده‌نظام داخليشان مي‌فهمند و واكنش نشان مي‌دهند؛ آرايش جديدي از نيروهاي خودي در برابر دشمن، كه رهبر فرزانه انقلاب آن را مناسب طرح مهمترين استراتژي انقلاب اسلامي در دهه سوم عمرش، مي‌بينند: «نهضت نرم‌افزاري و توليد علم».

3ـ محمدرضا سرشار دانش‌نامه اهالي فرهنگ اين كشور است؛ يك دايرة‌المعارف كامل. اينكه از كجا آمده‌اند و به كجا خواهند رفت. و عجيب است كه پيش‌بيني‌هايش هميشه درست از آب درآمده‌اند.

4ـ از وقتي كه تاتي‌تاتي‌كنان وارد عرصه ادبيات شده‌ام، بيشتر فهميده‌ام كه در روزگار ما، «محمدرضا سرشار» شدن براي نوقلمان بيشتر يك روياي شيرين است تا هدف درازمدت! او نويسنده‌اي است كه برنده نزديك به سي جايزه ملي ادبي شده و شمارگان كتابهايش دارد به چهارميليون جلد نزديك مي‌شود. ساده‌ترين كتابهايش، كه يواشكي بايد بگويم بعضي را در هفت ـ هشت ساعت نوشته، كمتر از سه ـ چهار بار، به چاپ نرسيده‌اند و وقتي مي‌خواهند فهرست كتابهاي مناسب معرفي كنند، به جاي همه آن همه نام كتابهايش، مي‌نويسند: مجموعه آثار محمدرضا سرشار (رضا رهگذر).

5ـ محمدرضا سرشار نوستالوژي يك نسل است. بيست و چهار سال تمام، ظهرهاي جمعه، مهمان خانه‌ها بوده و به حق «صداي اشناي ايرانيان» است. خيليها در كوچه و خيابان، او را تنها از صدايش مي‌شناسند. براي همين از هرجا كه خريد مي‌كند، زود مي‌شناسندش.
وقتي كه از «قصه ظهر جمعه» خداحافظي كرد، من در پايگاه اينترنتي پدر، از نزديك شاهد آههاي از ته دل مردم بودم. دردناكترين اين پيامها، پيام جواني بود كه پس از مرگ مادرش، تنها با قصه ظهر جمعه تسلا مي‌يافت و حالا واقعا احساس بي‌پناهي مي‌كرد. پيامي كه وقتي پدر آن را شنيد، بغض گلويش را گرفت و از ما دور شد تا اشكهايش را نبينيم.

6ـ پدر بسيار حساس است و در عين حال، ذاتاً اهل نمايش احساساتش نيست. فهم اين دوگانگي، براي خيلي از اطرافيانش دشوار است. خوب مي‌دانم كه پدرم به ما عشق مي‌وزرد. و خوب مي‌دانم كه به تك تك موفقيتهاي فرزندانش افتخار مي‌كند. اين را جسته و گريخته از اين و آن شنيده‌ام كه چگونه دربرابر طعنه طاعنان گردن افراشته و از پسرش سخن گفته. و خودم اين را وقتي كه مرا «حاج محمد آقا» مي‌خواند، خوب احساس كرده‌ام.

7ـ يكي از تفريحهاي پدر، ديدن بازيهاي مهم فوتبال است. و پاي ثابت اين ماجرا، سومين ما سه تفنگدار، «مهدي‌يار» است. پدر و پسر با هم مي‌نشينند و تخمه مي‌شكنند و فوتبال مي‌بينند و تفسير مي‌كنند و هيجان‌زده مي‌شوند!
پدر و «يوسف»، برادرم، هم با هم به نوعي همكارند و هم همصحبت. مي‌نشينند و با هم، پياز داغ ماجراهايي را كه ديده‌اند يا شنيده‌اند، زياد مي‌كنند و مي‌خندند و خوشند.

8ـ محبوبترين ما نزد پدر، بعد از مادرمان، به يقين پسرم «ايمان» است. نوپدربزرگ، مدتها نوه‌اش را در آغوش مي‌گيرد و راه مي‌برد و حاضر است كارش را رها كند تا در كنار نوه‌اش باشد. و اين عشق آنقدر عميق است كه به خاطر سختيهايي كه اين نوه تحمل مي‌كند، گاهي اشك بر چشم بياورد و بارها و بارها مرا نصيحت كند كه قدر همسر و پسرم را بدانم و برايشان بيشتر وقت بگذارم و طعم اين خوش‌بختي را از دست ندهم.

9ـ پدر عاشق پيامبر (ص) است. وقتي كه از حضرت محمد (ص) حرف مي‌زند و يا ماجرايي را تعريف مي‌كند، چشمهايش برق مي‌زنند و من، شعله‌هاي عشق را مي‌بينم كه در كلامش رخ مي‌نماياند.

10ـ ميزان علاقه پدر به امام خميني (رض) را قبلاً در رحلت امام ديده بودم و در داستان «حضور» خوانده بودم. اما چندي پيش، وقتي كه پسر چند ماهه‌ام تازه ياد گرفته بود براي زمين و زمان ادا دربياورد و مثلاً بترساندشان، عمق اين علاقه را ديدم. ايمان بغل پدر بود و جلوي قاب عكس بزرگ امام ايستاده بود. يكدفعه ادا درآورد و به خيال خودش امام را ترساند. پدر خنده‌اش گرفت. خنده خنده گفت: «ني‌ني! يك دنيا از امام مي‌ترسيدند بعد تو مي‌خواهي بترسانيش؟!»

  كليه حقوق براي Sarshar.org محفوظ است. ©