|
<خاطرات خوش کودکي | محمدمهدي وحيدي
جمعه 21 مهر 1385
همه آدمها براي خودشان چيزهاي کوچکي دارند که نماد و نشان خاطرات عزيزي هستند. بعضيها، وقتي درتلويزيون تصاويري از روزهاي انقلاب پخش ميشود، جوري زل ميزنند به صفحه که انگار دنبال کسي يا چيزي ميگردند، چيزي که همان سالها در حوالي خيابان انقلاب گم کردهاند و حالا ميخواهند توي اين تصاوير پيدايش کنند. بعضيها را ديدهام که نگاهشان به عکسي افتاده و مدتها همان طور مات و مبهوت، به عکس، خيره ماندهاند. بعضي ديگر وقتي تصنيفي قديمي ميشنوند، بي آنکه بفهمند، چشمهاشان تر ميشود. انگار که در ميان انبوه صداي سازها، صدايي آشنا به گوششان خورده باشد. نميدانم نام اين حسها را چه گذاشتهاند. شايد اين همان نوستالوژي باشد و يا چيزي ديگر. چه فرقي ميکند؟
گاهي يک چيز، نماد و نشان دورهاي خاص ميشود. صدها، هزارها و يا شايد ميليونها نفر با ديدن يا شنيدن آن به ياد خاطرهاي مشترک ميافتند. خاطرهاي که دوستش دارند و نميخواهند ـ و شايد نميتوانند ـ دربارهاش حرفي بزنند. چيزي است که فقط خودشان ميدانند چيست و برايشان اهميتي ندارد که ديگران دربارهاش چه نظري دارند.
ماها دنبال اين نيستيم که خاطرات خوش کوچکمان را هر روز تازه کنيم، نميخواهيم هرروز آن خاطرات را از صندوقخانه ذهنمان بيرون بياوريم و گرد و خاک زمان را از رويشان بتکانيم. با خودمان فکر ميکنيم اصلاً مزه اين خاطرات و شيريني شان به اين است که سالي، ماهي يک بار سر و کله شان پيدا بشود. اما همه آدمها انگار يک جورهايي به بودن اين خاطرات و نمادهايشان مطمئن هستند. چيزي در درونشان هست که آنها را مطمئن ميکند و به شان اعتماد به نفس ميدهد. مثل محله دوران کودکي، هميشه با خودمان فکر ميکنيم يک روز به آنجا بر خواهيم گشت و در هوايش نفس خواهيم کشيد و با هر دم و بازدم سيل خاطرات خوش کودکي خواهد بود که هجوم ميآورد به ذهنمان. اما اگر آن روزي که ميخواهيم به آن محله برگرديم بفهميم که ديگر چيزي ازش باقي نمانده چه؟ بفهميم همه خانههاي کوچک بچگيهامان خراب شده و جايش آسمان خراشهايي سبز شده که هيچ نشاني از آن دوران ندارند چه؟ آن وقت است که دست پاچه ميشويم و ميرويم به سراغ صندوق خاطراتمان، اما هرچه بيشتر ميگرديم کمتر پيدا ميکنيم. خاطرهها همين طور دور و دورتر ميشوند و بعد توي گرد و غبار اين شهر دودزده گم شان ميکنيم. اول هول برمان ميدارد که چه کنيم، اما بعد ـ مثل همه چيزهاي ديگر ـ به اين هم عادت ميکنيم. به خودمان دلداري ميدهيم که بالاخره يک روز اين خاطرات برميگردند و منتظر ميشويم تا يک جا،باز، پيداشان کنيم.
«قصه ظهر جمعه» خاطره زيباي کودکي ما بود. انگار ظهرهاي جمعه با قصهگو قرار گذاشته بوديم، قراري که نميشد يادمان برود. اگر هم ما فراموشش ميکرديم، حتما بزرگترها به يادمان ميآوردند. آنها حتي شايد مشتاق تر از ما بودند. مينشستيم پاي راديو، يا دراز ميکشيديم و گوشمان را ميچسبانديم به آن تا برنامه شروع شود. آهنگ برنامه شروع ميشد و بعد صداي گوينده را ميشنيديم که ميگفت: « قصه ظهر جمعه»، و منتظر بوديم که قصهگو باهامان سلام و احوالپرسي کند. منتظر بوديم ببينيم چه بر سر سندباد ميآيد و رستم چطور با دشمنانش ميجنگد. شور و شوق قصهگو ما را هم به وجد ميآورد. انگار او هم اندازه ما بود و با شادي کودکانه ما شريک ميشد. انگار داشت براي بچههايش قصه ميگفت. بچههايي که هرجا که زندگي ميکردند و از هر قوم و طايفهاي که بودند، او را مثل پدري مهربان دوست داشتند. وقتي که قصهگو لحن صدايش را تغيير ميداد تا به جاي قهرمانهاي قصه حرف بزند شور و شوقي عجيب تمام وجودمان را فرا ميگرفت. کيف ميکرديم از قدرت و صلابت قهرمانمان. قهرماني که حرفهايش پشت دشمنان را ميلرزاند و ما ميتوانستيم، قدرت قهرمان و ترس دشمنانش را از صداي قصهگو بفهميم.
بزرگتر که شديم، «قصه ظهر جمعه» شد عين محله کودکي مان. فکر ميکرديم هر وقت بخواهيم به آنجا برميگرديم و خاطراتمان را تازه ميکنيم. گاه گداري اين طرف و آن طرف، توي ماشين يا در خانه اين و آن، باز هم صداي قصهگو را ميشنيديم، آن وقت چشمهامان را تنگ ميکرديم و لبخندي ميزديم و ته دلمان مطمئن ميشديم که محله بچگيهامان هنوز قرص و محکم سر جايش ايستاده. آن وقت با خودمان فکر روزي را ميکرديم که ميخواهيم دوباره به آنجا بازگرديم و توي کوچههايش گشت بزنيم. به خودمان قول ميداديم که که هرچه زودتر راه بيفتيم.
اما ...
شايد اشکال از ما بود که اين کار را هم مثل کارهاي ديگرمان هي پشت گوش انداختيم. وقتي خبر شديم که ديگر از آن محله با صفاي قديمي خبري نبود.
|