سال 1361، در يک روز دلانگيز پاييزي، از آن روزهايي که شبيه بهار است، اينجانب در اتاق مدير توليد راديو، در در ميدان ارک نشسته بودم. مدير توليد پس از آن که نوشته مرا، که به عنوان نمونه کار داده بودم، خواند، فکري کرد و آنگاه گوشي تلفن را برداشت و به يکي از مديرانش زنگ زد که به اتاق او بيايد. دقايقي بعد، مردي بلند قامت با چهرهاي جدي و مصمم وارد اتاق شد. مدير توليد پس از سلام و احوالپرسي با ايشان گفت: «آقاي سرشار! نيرويي جديد به راديو آمده و به گمان من براي کار در گروه شما مناسب باشند.» و آقاي سرشار بدون هيچ درنگ و انديشهاي گفتند: «باشد، ايشان را مي پذيريم.» و آنگاه رو به من گفتند: «بفرماييد.» من به همراه آقاي سرشار به گروه کودک و نوجوان رفتم.
من تا آن هنگام از واژه مدير و رئيس و به طور کلي شخص بالا دست، برداشت خاصي در ذهنم بود، ولي پس از چند روز، همه چيز در ذهنم دگرگون شد. آن دلهره و پريشاني نخست از ميان رفت و به جاي آن اميدواري و آرامش جايگزينش شد و اين نبود مگر به سبب رفتار و کردار و گفتار دوستانه و مهربانانه آقاي سرشار.
بله رفتار ايشان با من نه رفتار مدير و کارمند که رفتاري برادرانه و دوستانه بود؛ و اين داستان هيچ گاه از ياد من نخواهد رفت. ضمن اينکه آشنايي من با ايشان بود که باعث شد اينجانب، در سرزمين ادبيات کودک و نوجوان پا بگذارم و در اين زمينه کارهايي انجام دهم. به هر روي من از آقاي سرشار نکتهها آموختهام و از اين نظر از ايشان سپاسگزارم. اميدوارم هميشه تندرست باشند.
البته در مورد ويژگيهاي نيکوي آقاي سرشار سخن بسيار است. ولي اينجانب به همين اندک بسنده ميکنم. زيرا بر اين باورم که:
آب دريا را اگر نتوان کشيد
هم به قدر تشنگي بايد چشيد