|
<آب پاكيزهاي كه از اين دشت گذشت | مريم جمشيدي
دوشنبه 17 مهر 1385
اولين آشنايي نزديك من با آقاي سرشار به سالهاي 63 ـ 62 برميگردد. به روزگاري كه در دانشكدة هنرهاي زيبا جلسات قصهاي برپا بود و رفت و آمد من به اين جلسات پرشور با چنان جديتي دنبال ميشد كه به خاطر ندارم بعد از آن در اين وادي، حضوري را با چنان جديت كودكانهاي دنبال كرده باشم.
چهرههاي صاحبنامي در اين جلسات شركت ميكردند. حتماً ما شاگردان آنها بوديم و آنها اساتيد ما كه وقتي قصهاي از سوي ما خوانده ميشد، بيدرنگ با تيغ تيز نقد و نظر آنگونه جراحي راديكالي روي آن صورت ميگرفت كه گاه كار بينوا قصه از بستري شدن در نازلترين طبقات ادبيات داستاني نيز ميگذشت. با اين حال خوب بود. شايد هم لازم و چه بسا ضروري.
از آنجايي كه دو بزرگوار با دو روحية متفاوت و شايد هم مكمل يكديگر نقش اصلي را توأمان در اين جلسات بر عهده داشتند، عمر اين قصهخوانيها خوشبختانه چندان كوتاه نبود.
يكي از اين دو بزرگوار آقاي مصطفي رحماندوست و آن ديگري آقاي رضا سرشار. آنروزها من در اغلب موارد اين دو را كنار هم ميديدم. مثل دو دوست. دو برادر. دو همسايه.
از آن ايام اكنون بيش از دو دهه است كه ميگذرد. در اين دو دهه چه بلاها كه بر سر تكتك ما نيامده. چه اتفاقهاي ريز و درشت و تلخ و شيرين كه براي هر يك از ما رخ نداده. چه ميادين امتحانات سبك و سنگيني كه براي فرد فرد ما گشوده نشده. چه رشدها كه نداشتهايم و چه عقبگردها كه نكردهايم. گريزي نيست. افت و خيز در طبيعت انسان است و سازگاري در طبيعت اشياء. امتحان براي آدمي نوشته شده و انتخاب فقط در تقدير او آمده نه حتي ملائكه. اينگونه است كه براي بقاء به سمت فنا چارهاي به جز از ريختن هر آنچه اندوختهايم در دايرة زندگي نيست كه نيست.
ميدانم كه ته دل داريد به من ميخنديد كه اين حرفها براي چيست. براي كيست. ميخواهم دربارة آقاي سرشار برايتان بگويم و آزموني كه در اين اواخر چيزي نزديك به دو فصل گذشته از سر خود گذراند و من از نزديك شاهد آن بودم.
قصه به ماجراي انجمن قلم ايران برميگردد. به تشكلي كه آقاي سرشار حق پدري به گردن آن دارد. در تابستان گذشته، درست زماني كه همه فكر ميكردند او به انجمن قلم به چشم ملك شخصي خود مينگرد و هرگز حاضر به رها كردن موقعيت خود در اين تشكل نيست، من به چشم خود ديدم كه او چگونه به سان آب، آب پاكيزهاي از اين دشت حاصلخيز عبور كرد و گذشت.
حاصل اين گذشت براي او وارستگي به بار آورد و براي انجمن دشتي كه از سفر آب، سيراب گذشته بود.
حال خودتان قضاوت كنيد آيا حرف زدن از اين عملكرد او به اندازة حرف زدن از آثارش ارزش ندارد. به نظر من قيمتيتر از اين رفتارها در اين جهان خاكي نيست كه نيست.
همين قدر بگويم و تمام كنم كه باور كنيد لازم نيست شاگرد كسي باشي تا بتواني از او بياموزي. لازم نيست همة عملكردهاي شخصي را تماماً بپذيري تا بتواني مدافع او باشي و بالاخره لازم نيست در شمار حواريون كسي باشي تا بتواني به تحسيناش بپردازي.
|