<نقد مجموعه داستان «زنده به گور» صادق هدایت ـ قسمت پایانی
            یکشنبه 9 مهر 1385

سرشار: يك وجه كه هم در شخصيت صادق هدايت و هم در آثار غربزدة او پيداست، و يك وجه بارز است، احساس او نسبت به موسيقي ايراني است. هم دوستانش به اين موضوع اشاره كرده‌اند و هم در آثارش آمده. او از موسيقي ايراني بدش مي‌آمده و آن را مسخره مي‌كرده. مثل احمد شاملو.
هدايت هر جا از موسيقي فرنگي صحبت مي‌كند، آن را زيبا و باشكوه و حس‌برانگيز توصيف مي‌كند. در چند داستان از هدايت، اين قضيه ديده مي‌شود.
اما به داستان «مادلن» برگرديم... چيزي كه در اين داستان به طور خاص ديدم اين است كه از نظر پيرنگ، مثل فيلي است كه بعد از تحمل كلي درد زايمان و جلب توجه، يك موش مي‌زايد. يا مثل قهرمان پرشي كه دهها متر عقب مي‌رود، مي‌دود، مي‌دود؛ به محل پرش كه مي‌رسد، يك متر مي‌پرد.
درست است كه داستان سه ـ چهار صفحه است؛ اما در همين سه ـ چهار صفحه، آن همه مقدمه آورده كه چطوري با مادلن آشنا شدم. فقط براي اين كه آخرش بگويد كه همان لحظه كه داشتم به آن آهنگ فكر مي‌كردم او هم آمد نت آن آهنگ را گذاشت جلوي مادرش و گفت همين را بزن. اين مي‌تواند موضوع يك داستان باشد؟ يك نكته ظريف هست. اما ظرفيت داستان شدن را ندارد. لطيفه است. فقط نويسنده نتوانسته از اين سوژه بگذرد. فكر كرده مي‌شود با اين موضوع يك داستان درست كند؛ بنابراين، آمده به تصور خودش، با استفاده از آن، داستان نوشته!
داستان «آتش‌پرست»، هم خاطره‌اي است كه براي آن به اصطلاح باستانشناس پيش آمده است. دو نفر ايران‌شناس نامدار بوده‌اند كه نود سال پيش، تحقيقات مهمي راجع به ايران كرده‌اند. اين قسمت، از يادداشتهاي فلاندن گرفته شده است.

رشاد: خيلي جاها واقعي است. مثلاً در نقش رستم كه چنين كاري انجام مي‌دهند، هنوز هم آن مراسم را برگزار مي‌كنند.
دو نفر با لباسهاي قديمي مي‌آيند و... يك طور خاصي اينها را تصوير مي‌كند. بعد يكدفعه مي‌گويد: ناپديد شدند.
در اين داستان، گرايش و دلبستگي شديد هدايت به دين زرتشتي و ايران قديم، كاملاً مشهود است. يعني اينكه مي‌گردد و يك تكه اين طوري از روي خاطرات يك نفر ديگر پيدا مي‌كند و مي‌كوشد تبديل به داستانش كند، به نظرم نشانة دلبستگي خيلي شديد او به ايران قديم است. در نمايشنامه «پروين دختر ساسان» هم كه مضمون آن ايران قديم است، همين امر ديده مي‌شود.

سرشار: اين داستان دقيقاً يك خاطره ست. نوشته‌اي است با ساختار خاطره. در واقع حس و حال لحظه‌اي‌ِ يك شخص را، بدون ذكر دليل، بيان كرده است. مي‌گويد: نمي‌دانم چطور شد يكدفعه من هم احساس كردم اين طوري هستم. صرف موضوع نفهميدن علت يك احساس از اين نوع، آن هم فقط در يك فراز از نوشته، ايجاد داستان نمي‌كند. بلكه بايد مسائلي از قبل زمينه‌چيني بشود تا يك اتفاق نهايي در داستان بيفتد. بخصوص اين آدمي كه مي‌گويد: «خودت مي‌داني كه من به هيچ چيز اعتقاد ندارم. ولي در آن لحظه، احساس كردم كه...» بعد هم مثل اين كه از اين حالت خود خجالت مي‌كشد. مي‌گويد: «شايد تو فكر كني اينها خرافات است. تو هر چه كه مي‌خواهي درباره من فكر كن. شايد هم سستي و ناتواني آدميزاد است.» يعني حتي در همين لحظه هم حاضر نيست بگويد: «آقا! حسي در من ايجاد شده؛ و در برابر آتش مظهر اهورا مزدا، مثلاً، سر به سجده بردم.»
داستان «آبجي خانم» نسبت به بقيه داستانها، پيرنگ منسجم‌تر و شخصيت واحدي دارد. از يك شخصيت خاص شروع مي‌شود كه بيشتر در تنة داستان به او پرداخته مي‌شود و در آخر هم، با مرگ آن شخصيت، داستان تمام مي‌شود.
اين داستان، پيرنگ منطقي درستي دارد. منتها شخصيت‌پردازي‌اش جهتدار، يكطرفه، منفي و توأم با بغض و عناد است.
در واقع، از نظر دورنمايه، از آن داستانهايي است كه نويسنده به خودش سفارش داده است. اما روي اين شخصيت، به شكل فني، كار نشده است. نويسنده ابعادي از وجود او را نشان داده است: گفته است او روضه مي‌رود، دعا مي‌خواند... با اين همه، آن صفات منفي‌ِ ناشي از گرايش به مذهب در وجود او، باورپذير نيست. يعني شخصيت‌پردازي از آن جهت، خيلي شعاري و سطحي است.

پرويز: تصورم اين است كه آنجا كه جوششي باعث مي‌شود هدايت چيزي بنويسد (مثل همان «مادلن») شما مي‌بينيد كه توصيف دارد، پرداخت لحظه‌اي دارد... ولي آنجا كه جوشش در كار نيست، فقط مي‌خواهد مسخره بكند و انديشه‌اي را تخطئه بكند. مثل داستاني كه آخرين كتاب بود (شخصي مي‌رود هندوستان و جليقه نجات خفه‌اش مي‌كند).
در اين «آبجي خانم»، هدايت، سرگذشت يك آدم را از خردسالي تا بزرگسالي، در يك داستان كوتاه مي‌آورد! در نتيجه، از پرداخت لحظه‌اي خبري نيست.
پرداخت داستاني در آن نمي‌ّبينيد. نهايت ماجرا اين مي‌شود كه آبجي خانم خودش را مي‌كشد. هدايت مي‌خواهد بگويد: اين دختر ترشيدة سرخورده، با اينكه به مذهب رو آورده بود، مي‌رود خودش را مي‌كشد.
البته، ممكن است آدمهايي به خاطر سرخوردگيهاي خودشان به مذهب رو بياورند. كما اينكه به هزار تا چيز ديگر هم ممكن است رو بياورند.
اما اين تعميم دادن و به اين گونه مطرح كردن كه، كل آدمهاي مذهبي اين طوري‌اند، تعميم خطايي است. همچنين، اين كار را آن قدر ضعيف و صوري انجام مي‌دهد، كه وقتي آبجي خانم خودكشي مي‌كند، به تمسخر مي‌گويد: رفت به بهشت!

سرشار: بله. پيرنگ حساب‌شده‌اي ندارد. فاصله زماني‌اي را محور داستان قرار داده است كه بسيار طولاني است. درونمايه‌اش همان حاكميت سرنوشت جبري بر زندگي آدمهاست.

زرشناس: اين نكته‌اي را كه آقاي دكتر فرمودند كه يك شخصيت سرخورده و ناتوان و درمانده از زندگي به مذهب رو مي‌آورد، در تئوريهاي دين‌شناسي غربيها هم داريم. مخصوصاً در اغلب تئوريهايي كه در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم در مورد منشأ و پيدايش دين مطرح مي‌شوند. از اين منظر، دين در واقع يك نوع واكنشي است در مقابل سرخوردگي انسان، در زندگي عيني. براي ناكاميها و شكستهاي او از حيث جمعي، پناهي است. يعني آنچه كه الان در داستان هدايت هست، از حيث فردي است. چون آبجي خانم نمي‌تواند به خواسته‌ها و نيازهاي خودش برسد، به مذهب پناه مي‌برد. آن هم يك نوع مذهب تنگ‌نظرانه و توأم با حسادت و رقابت. آخرش هم خودكشي مي‌كند.
از حيث جمعي هم اين نگاه وجود دارد. نظارت مردم‌شناساني مثل لني برون، لني استروس يا تا حدي كارل ماركس و در بعضي جهات، با تفاوتهايي، در نظرات فرويد در خصوص منشأ دين، اين مسئطه را مي‌بينيم. منشأهايي كه اينها براي دين مطرح مي‌كنند معمولاً مثلثي است كه يك طرفش جهل است. در خصوص جهل اين را مطرح مي‌كنند كه يك طرفش عقده‌هاي به‌اصطلاح رواني و ناتوانيهاي بشر و در واقع ضعيف اوست. يعني ريشه‌هاي مذهب را در ضعف و جهل و احتمالاً هم در زمينه‌سازي‌هاي ساختارهاي سلطه جستجو مي‌كند. اين، تئوري‌اي است كه در زمان هدايت خيلي هم رواج داشته.
شناختي كه ما از آدمهاي مذهبي آن زمان داريم اين است كه اتفاقاً آدمها وقتي مذهبي مي‌شدند، انگيزه‌شان براي زندگي بيشتر مي‌شد. آدمهاي مذهبي، بيشتر اعتماد به نفس و توكل دارند. بنابراين، انديشة آن تئوريسينها، از نظر منطقي اشكال اساسي دارد.

سرشار: داستان مرده‌خورها پيرنگ بي‌ماجراي يك خطي خيلي ساده‌اي است كه هيچ اتفاقي در آن نمي‌افتد. يعني اتفاقي افتاده، اما آخرش به صورت يك لطيفه تمام مي‌شود. فقط انگار موقعيتي را ايجاد كرده كه دو تا زن، مثل يك نمايش‌نامه (با آن روحياتي كه زنهاي ايراني داستانهاي هدايت دارند) با هم حرف بزنند. مثل چادري بودن و سطحي بودنشان و آن كارهاي حقيري كه مي‌كنند،‌و بدبيني و بدخواهي كه نسبت به هم دارند. انگار نويسنده خواسته موقعيتي ايجاد بكند كه بتواند اين حرفها را بزند.

رشاد: داستانهاي هدايت خاطراتي هستند همه‌شان در يك حال و هواي اروپايي سير مي‌كنند؛ و گويي همة آنها را يك راوي تعريف مي‌كند. فقط قضيه «مادلن» در يك حال و هواي ديگر است. بقيه داستانها همه‌اش بدبختي و نكبت است، و همه‌اش در چارچوب يك سري آدمهاي تكراري.

سرشار: اما «مرده‌خورها». اين داستان هم، يك داستان كوششي و مكانيكي است؛ بدون خلاقيتي ويژه در پيرنگ، بيشترش هم برگرفته از روايتهايي است كه دربارة مرده‌هايي با مرگ ناقص نقل مي‌شده است: مرده‌اي زنده مي‌شود و بر مي‌گردد. بقيه، مي‌ترسند. يعني اصلش يك قصه كوتاه لطيفه‌وار است. كاملاً مشخص است كه اين «حركت از موضوع به طرف داستان» كشيده شده است. نويسنده قصد كرده خانواده‌هاي سنتي عمدتاً مذهبي را نشان بدهد؛ و وانمود كند كه درون آنها از روابط آلوده و بد، توأم با حرص، طمع و كينه آكنده است.
نرگس كه زن جوان‌تر متوفاست، كمي بهتر از منيژه (زن اولش) نشان داده مي‌شود. آخر كار معلوم مي‌شود كه آشيخ كه رفته سر قبر شوهر اين دو زن قرآن بخواند، پنج توماني را كه از اين گرفته به آن يكي داده است، در واقع خواسته آخوندها و زن سنتي ايراني را خراب بكند. از اين داستان هم، براي كوبيدن فرهنگ و سنت و مذهب استفاده كرده. كل ماجرا از نظر ساختاري هم، يك قضيه لطيفه‌وار است.
درونمايه داستان تكراري است. نويسنده مي‌خواهد بدبختي زنها و فضاي بي‌منطق يا عوام‌زده ايران آن روز را نشان بدهد. شخصيت‌پردازي هم ندارد. شخصيتها فرقي با هم ندارند.
حرفهاي طولاني زنها، داستان را پيش نمي‌برد. زاويه ديد نمايشي هم كمكي به داستان نمي كند. چون در مواقعي، در داستان، حسهاي دروني آنها بيان نمي‌شود.
اما داستان بعدي، «؟؟؟» است كه مثلاً قرار بوده رمزي باشد. اما كاري رو، سطحي و نازل از آب در آمده است. در اين داستان، احمد كه اصل قضيه است، خوب است. هم كورها را شفا مي‌دهد هم كرها را، منظور از «كشور زرافشان» آمريكاست. كشوري كه گندم توليد مي‌كند، شوروي است. و احمد، اروپا است. اين دو تا متحد مي‌شوند و به اروپا حمله مي‌كنند.

پرويز: برداشت اروپا، آمريكا و شوروي را مقداري سخت مي‌بينيم. البته ممكن است اين نوشته، حاكي از شيفتگي هدايت نسبت به اروپا باشد.

پرويز: نشانه‌هايي راجع به شرق و غرب يا اروپا در اين داستان ديده نمي‌شود. اين احساس به آدم دست مي‌دهد كه شايد يك كشور خاص با يك مردم خاص مد نظر نويسنده است. دو تا كشور هستند كه يكي روي طلا نشسته است. كشوري كه كنار درياست و در آن دريا نفت يا طلاي سياه وجود دارد، و مردم آن سرزمين كور هستند. مثلاً نفتشان استخراج و به جاي آن، كالا وارد مي‌شود.
مردم اين سرزمين گرچه در طلا غوطه‌ور هستند چشمشان كور است و احدي قادر نيست كه چشم اين مردم را باز كند. نويسنده، مردم اين كشور را مثل كرمي در لجنزار مي‌بينند. مردم كشور ماه تابان نيز همه كر هستند. آنها زمينهاي حاصلخيزشان را زير كشت خشخاش مي‌برند و كارخانه عرق‌سازي‌شان شبانه‌روز عرق توليد مي‌كند تا ترياك و عرق را به كشور زر افشان صادر كنند، و در عوض طلا بگيرند. اما سواي اين دو كشور، كشور سومي نيز وجود دارد كه «كشور هميشه بهار» نام دارد و مردمش گوشهاي شنوا، چشمهاي بينا دارند. خاكش حاصلخيز است و آبش آب زندگي. هر كس قدري از آن بنوشد چشمهايش باز مي‌شود و گوشهايش شنوا. وقتي هم چشم و گوش مردم باز شود، ديگر كسي توان فريب آنها را ندارد. دولتمردان در تلاش هستند كه مبادا كشور هميشه بهار آب زندگي به كشورشان صادر كند.
اين تنها داستان هدايت است كه ديد مثبتي دارد. منتها ارتباطش با شرق و غرب و چين و شوروي و اينها، يك ارتباط، بيهوده است. ايران اين وسط چه كاره است؟ اگر مي‌خواسته داستان نمادين بنويسد، نمي‌آمد كه راجع به چين و شوروي بنويسد؛ يا دربارة شوروي و امريكا و اروپا بنويسد! ايران هم بايد اين وسط يك كاره‌اي مي‌بود. اگر مي‌خواسته هم چيزي بگويد، من آن را در داستان نمي‌بينم؛ با اين نشانه‌هاي آشكار كه ما مي‌خواهيم تفسير كنيم كه اين داستان مربوط به گروه و كشور خاص و سرزمين خاصي است. چون بايد مطلبي دربارة ايران آورده باشد!
در كليات اثر اما، ماجراي غلبة نيكي بر شر، به داستان هيجان مي‌دهد؛ ولي خلاقيت هنري چنداني در آن نيست، ولي شايد از داستان حضرت يوسف و به چاه انداختن او وام گرفته باشد و داستان چوپان و... كه در ماجرا آورده بود.

پرويز: در اين مجموعه، نكته‌اي به نظرم مي‌رسد، كه در كتابهاي ديگر هدايت هم وجود دارد: ظاهراً نويسنده هر چه به ذهنش آمده نوشته، و همه را كنار هم، در يك مجموعه چاپ كرده است. در همين داستان آخر (افسانه آب زندگاني) چند افسانه را با مقداري دخل و تصرف با هم يكي كرده؛ و عجيب‌تر آنكه، اميدي هم كه در آخر داستان بود، ختم به نابودي نمي‌شود! اين قصه، هيچ سنخيتي با ساير داستانهاي اين مجموعه ندارد. خط سير خاص يا محوريت خاص در گردآوري اين مجموعه به چشم نمي‌خورد. هدايت، هر چه نوشته‌كنار هم گذاشته، و وقتي ديده در حدي هست كه بشود از آن كتابي در آورد، چاپش كرده است.
از نظر طرح داستاني، داستان اول (زنده به گور) طرحي نسبتاً ماجرايي دارد. يعني شخصي كه با خودش لج كرده يا از خودش بدش مي‌آيد؛ و به وسيله‌هاي مختلف مي‌خواهد خودش را از بين ببرد.
حداقل نسبت به بقيه داستانهاي اين مجموعه، زنده به گور از طرح منسجم‌تري برخوردار است. البته شخصي به نام آقاي محمدرضا قرباني، ادعا كرده كه اين داستان، از داستاني به نام قلب رازگو، نوشتة آلن پو، الهام گرفته شده است.
در داستان قلب رازگو، مردي با مردي ديگر ـ كه به او چشم كركسي مي‌گويند ـ درگير است. اين مرد، انواع توطئه‌ها را مي‌چيند تا مرد چشم كركسي را از بين ببرد. او هم به قبرستان مي‌رود و براي از بين بردن چشم كركسي، خيلي كارها مي‌كند. آقاي قرباني حتي خيلي از جمله‌هاي اين دو داستان را برداشته مقايسه كرده است؛ كه مثلاً در آن داستان، آلن پو اين حرف را زده، و در اينجا هدايت آن حرف را.
انسجام طرح داستان هم به خاطر همين اقتباس، خيلي خوب است. اما به نظر من، داستان قلب رازگو، بسيار قوي‌تر از زنده به گور است. در آن داستان، يك نفر مي‌خواهد مرد ديگري را بكشد. كششي كه اين موضوع ايجاد مي‌كند. بيش از ماجراي خودكشي است. به اعتقاد من، اين اقتباس، جذابيت كار را كم كرده است. در واقع، بسياري از داستانهاي هدايت، حالت لطيفه‌وار دارند. اينكه ما در آخر كار متوجه مي‌شويم زنده به گور، دستنوشته‌هاي فردي ديوانه است كه در كشو ميز او پيدا شده است، همين دو خط، طرح داستان را دو تكه مي‌كند. چون اين، چيزي است كه ربطي به سير وقايع و ماجراها ندارد. و اين، يك اشكال آشكار است. نه تنها در اين داستان، بلكه در بيشتر داستانهاي هدايت، اين اشكال ديده مي‌شود.
نكتة ديگر اينكه، اين نوشته‌ها، به نوشته‌هاي يك ديوانه نمي‌ماند؛ و نظم و سازمان خاصي دارد.

سرشار: يك جايش مي‌گويد: «در حالي كه دارم مي‌نويسم، حواسم كاملاً سر جايش است و سالم هم هست.» اين نشان مي‌دهد كه ابتدا واقعاً منظورش اين نيست كه راوي آدم نرمالي نيست، و رواني است. مي‌خواهم بگويم: ديوانه نيست. از طرفي، يك آدم منطقي هم هيچ‌وقت اين حسابگريها را ندارد كه مثلاً پنجره را باز كند و جلو پنجره بايستد و سرما بخورد، تا بميرد. ضمن اينكه، البته، هيچ آدمي در طول تاريخ، اين طور خودكشي نكرده است. وقايعي هم كه به اين شكل نقل مي‌كند از جنبه‌اي ديگر، حالت لطيفه‌وار بيشتري ايجاد مي‌كند.
علت اين امر، بچه سال بودن نويسنده است. خيلي جاهاي آثار اين مجموعه، مثل داستانهاي دانش‌آموزي است. اين، ذهنيت يك آدم در سنين زير هجده سال است؛ كه فكر مي كند اگر اين كارها را بكند، ممكن است بميرد. البته، نويسنده هم، هنگام نوشتن اين اثر در اين سنين بوده است.

زرشناس: اينكه فكر مي‌كنيم يك آدم ديوانه، آدمي است كه كاملاً ساختارهاي منطقي و همه وجوه و ارتباط با واقعيت در ذهنش از بين رفته و اصلاً قادر نيست جمله‌بندي منظمي داشته باشد، حداقل با دريافتهاي روانشناسي ريمون، نمي‌خواند. يعني پسي‌پوزي كه اينها مي‌گويند اين است كه ممكن است يك فرد، پسي‌پاتيك باشد؛ و در بسياري موارد، حتي رفتار عادي داشته بادش. منتها در چند مورد خاص، نه. مثلاً تماسش با واقعيت قطع باشد يا دچار يك سلسله اوهام يا هذيانها باشد. اين، با تصور ما از ديوانه، كه فكر مي‌كنيم كسي است كه در كوچه‌ها راه مي‌افتد با شلوار پاره و پيراهن پاره و... فرق دارد.
آن چيزي كه ما در داستان زنده به گور مي‌بينيم، يك آدم افسرده است. آدم افسرده پسي‌پوز است. پسي‌پاتيك است؛ و در تعبير روانشناسي كيفري، ديوانه حساب مي‌شود.
پسي‌پوز، يعني كسي كه مسئوليت اعمال خودش را ندارد. مسئوليت اختيار خودش را ندارد. اما به اين معنا نيست كه يك پسي‌پوز نتواند انشاي منظم بنويسد. ممكن است گاه به گاه، پرسشهاي فكري داشته باشد؛ كه دارد. به اعتقاد من، به عنوان يك آدم پسي‌پوزي، خيلي خوب توانسته اين دنيا را توصيف كند. يعني آن را خيلي خوب حس كرده است.
نمي‌خواهم بگويم از نظر جزئيات داستاني، پرداخت داستاني خيلي قوي است. اما فضايي كه توصيف مي‌كند به نظر من غير واقعي نيست. يعني يك آدم افسردة مجنون در معناي پس‌پوز، همين است. او ممكن است يك سلسله تماسها با واقعيت داشته باشد.

پرويز: در واقع طرح زنده به گور يك پيش‌طرح است، كه بعداً در سه قطره خون كامل شده است. در واقع مكالمه اصلي‌شان شباهت عجيبي با هم دارند. هدايت از روي دست خودش نوشته است. شخصيت واحدي در هر سة اين داستانهاست. جملات موضعگيري نسبت به يك ماجرا مشخص است. شخصيت زنده به گور مشكل روحي دارد. منظورم جمله اولي است كه نوشته: «از يادداشت‌هاي يك ديوانه». مي‌خواهم بگويم اين آدم، ديوانه، به آن معنايي كه در ذهن ماست نيست. اين نكته‌اي كه آقاي زرشناس فرمود در ارتباط با افراد ساتپيك، دايره‌اش يك مقداري تعميم پيدا مي‌كند. كه آن را معادل و مترادف با ديوانه مي‌گيريم. با اين تعريف، دايره افراد ديوانه گسترش پيدا مي‌كند. يعني دامنگير خود هدايت هم مي‌شود.

زرشناس: «اين، ديوانه است. گرفتار افسردگي كامل است. يعني از نظر روانشناسي كيفري، كاملاً ديوانه است.»

سرشار: اين آدم، علي‌القاعده، دچار يك افسردگي حاد است. اين درونمايه در خيلي از آثار جدي هدايت هم تكرار مي‌شود. به نظر من، اين داستان، يك پيرنگ داستاني حساب شده، ندارد. حتي با مشخصه‌هاي داستانهاي روانشناختي هم نمي‌شود گفت پيرنگ حساب شده‌اي دارد. البته يك جمله كليدي در اين داستان هست: يك جايش مي‌گويد: «حالا كه اين يادداشتها را نوشتم، راحت شدم.»
از نويسنده‌هاي داستان نو غرب، كه عمدتاً دنباله‌روهاي سورئاليست‌ها هستند، بعضي از آنها مي‌گفتند: «مي‌نويسيم تا خودمان را درمان كنيم.» يعني معتقد بودند: در فرايند يك آفرينش خلاق ادبي (نه حساب شده و خودآگاه) چه بسا ريشه‌هاي بسياري از مشكلات رواني شخص نويسنده، بر خودش آشكار مي‌شود. به عبارت ديگر، اين دسته آثار، دو خاصيت دارد: يكي، مثل درد دلي است كه شما براي كسي مي‌كنيد؛ بار غمتان سبك مي شود. يكي هم اينكه، وقتي آن احساسهاي نامنظم دروني خود را به رشتة تحرير درآورديد، سرچشمه‌هاي آن ناراحتيهاي رواني مبهم، آشكار مي‌شود. مثل اقرارهايي كه يك بيمار براي يك روانكاو مي‌كند؛ و نهايتاً، با تجزيه و تحليل آنها، روانكاو به سرچشمه مشكلات رواني او پي مي‌برد.
راوي زنده به گور، به خيال خودش، چنين چيزي مي‌نويسد. قطعاً اگر نويسنده‌اي، حسب حال خودش را بنويسد، آن نوشته، اين حالت را، لااقل به طول موقت، برايش دارد. منتها، معمولاً اين آثار بايد به اين ترتيب باشند كه يا با استفاده از شيوه‌هاي تداعي، يا شيوه‌هاي ديگري كه روانكاوها به كار مي‌برند، به طور پيوسته و ذره ذره، قضيه باز، و به ريشه‌هايش نزديك‌تر شود. من، در اين اثر، اين سير تدريجي را نديدم. ما انتظار داريم در داستان، پيرنگ حساب شده وجود داشته باشد، كه از يك نقطه شروع شود و به اوج برسد و بعد تمام شود. در داستانهاي روانشناختي، انتظار داريم كه ريشه‌ها آرام آرام بالا بيايد و آشكار شود. در حالي كه در اين اثر، از ابتدا تا انتها، مشكل، فرق خاصي پيدا نمي‌كند. از اول، او آدمي است كه همان احساسها را دارد كه در انتها صاحب آنهاست. او بعد از اينكه همة انواع خودكشي را امتحان مي‌كند، به جايي مي‌رسد كه از موفقيت در اين امر، مأيوس مي‌شود.
او، ضمن اينكه اشاره مي‌كند: «خوب؛ حالا راحت شدم كه اينها را گفتم»، خواننده فكر مي كند قضيه خودكشي تمام شده، و لااقل براي مدتي، او به زندگي طبيعي برمي‌گردد. اما يكدفعه داستان قطع مي‌شود، و بدون اينكه فصلي بخورد يا مقدمه‌اي چيده شود، نويسنده در دو سطر پايان داستان، مي‌گويد: «اين يادداشت‌ها از كشو ميز اين آقايي كه ديگر نيست، درآمده است.»
بر خواننده آشكار نمي‌شود كه كي و بر اثر چه حادثه‌اي، اين آدم كارش را كرده، و خودش را كشته است! اينجا يك بي‌ذوقي كامل از نويسنده سر زده است:
«اين يادداشت‌ها با يك دسته ورق در كشو ميز او بود، وليكن خود او در تختخواب افتاده و نفس كشيدن از يادش رفته.»
يعني همان لحظه‌اي كه او مرده، آمده‌اند اين يادداشت‌ها را از كشوش در آورده‌اند. اينكه چطوري مرده، كي مرده، چرا بعد از آن يأس از امكان خودكشي دوباره خودش را كشته، شخصي كه اين يادداشتها را در آورده، كيست، آشكار نمي‌شود. در حالي كه اگر بنا بر مخفي كردن اطلاعات نبود، از ابتدا مي‌توانست بگويد:‌اين يادداشتها در كشو ميز كسي كه خودش را كشته بود، پيدا شد. يادداشت‌ها را با هم مي‌خوانيم:

سرشار: از كجا معلوم خودش را كشته باشد؟ قاعدتاً با آن پيشزمينه‌ها، و با توجه به اينكه او سني هم ندارد، اين امر قطعي نيست. ولي چون دليل ديگري براي مرگش ذكر نمي‌شود اين وجه غلبه دارد. با اينكه پيرنگ حساب شده‌اي در داستان احساس نمي‌شود اما در مجموع، وحدت موضوع دارد.
در داستان مشخص نمي‌شود كه مشكل اين آدم چيست؟ چرا اصلاً اين طوري شده است؟
يكي از راههاي شناخت ريشه‌هاي بيماري رواني اين است كه به گذشته شخص مراجعه شود. معمولاً هم اين ريشه‌ها به دوران كودكي برمي‌گردد. ما در داستان گذشته‌اي براي اين شخص نمي‌بينيم. فقط روي تقديرگرايي اين شخصيت بسيار تأكيد مي‌شود. اين تقديرگرايي و اعتقاد به سرنوشت، در چند اثر مهم ديگر هدايت هم تكرار نشده است. در جايي مي‌گويد: «بله من حالا دارم اين اعتقاد را پيدا مي‌كنم كه بعضيها از مادر خوشبخت زاده مي‌شوند و بعضيها بدبخت.» حديثي هم از رسول اكرم(ص) هست كه مي‌فرمايند: السعيد سعيد في بطن امه، و الشقي شقي في بطن امه. اما در اين داستان گفته مي‌شود فرشته عذابي بالاي سر اينها هست كه به دست خود‌ِ بدبختها، بدبختي آنها را تكميل مي‌كند. منتها يك جايش مي‌گويد: اگرچه اختيار هم داريم، ولي باز هم اين اختيار نمي‌تواند كاري براي ما بكند. چون از همان ابتدا، خودمان سرنوشتي را براي خودمان رقم مي‌زنيم كه به اين پايان محتوم‌ِ تلخ منتهي مي‌شود. اشكال اصلي اين است كه دلايل اين افسردگي در او معلوم نيست.
اعتقاد راوي به پوچي، يك مضمون ديگر اين اثر است. كه در بسياري از آثار ديگر هدايت هم ديده مي‌شود. شخصيت اصلي داستانها، هستي و زندگي را پوچ مي‌بيند. خود را بي‌ارزش و بي‌مقدار مي‌بيند. راوي زنده به گور مي‌گويد: «من اصلاً براي زندگي آفريده نشده‌ام.» از قضا، اين داستان، جزو معدود داستانهايي از اين نوع است؛ كه راوي، مخاطب خودش را تحقير نكرده است. به غير از دو جمله آخر، كه مي‌توانست اصلاً نيايد. او در دو جمله آخر به همه كساني كه اين داستان را مي‌خوانند، دشنام مي‌دهد. مي‌گويد: «آنها به من مي‌خندند. نمي‌دانند كه من به آنها بيشتر مي‌خندم. من از خودم و از همه خواننده‌هاي اين مزخرفات بيزارم.»
نكته ديگري، نگاه ناتوراليستي‌اي است كه نويسنده دارد. بخشي از اين نگاه، در اشاره به توارث است؛ كه سرنوشت انسانها را رقم مي‌زند. تأكيد روي اين قضيه، كه انسان، اسير دست و پا بسته خصايص موروثي است.
اما نكتة غير منطقي در اين داستان اين است كه مي‌گويد كه «كربنات دو پتاسيم خوردم و نمردم»، «سيانور دو پتاسيم»، نمي‌دانم «ترياك خوردم و نمردم». چرا نمردي؟! اينجا كه ديگر افسانه نيست! به طور طبيعي، با اين كارها، بايد بميرد. مگر اينكه مثلاً از قبل ترياكي بوده باشد. كه البته، در آن سن و سال راوي، خيلي اين امر اقتضا نمي‌كند. ولي يك اشاره در اين زمينه دارد: «يك بار در تهران كه بودم، رفتم ترياك بخرم.» بعضي حالات نشئگي ناشي از مصرف ترياك را هم خوب بيان كرده است: «اين احساسها ناشي از كيفي است كه از اين تأثير ترياك در خودم مي‌بينم.» منتها ذكر نمي‌كند كه چرا نمرده است؟ حتي اتفاق خاصي هم برايش نمي‌افتد. اول يك مقدار گيج است. اما بعد بلند مي‌شود.
نكتة ديگر اين است كه شهرت هدايت، بيشتر ناشي از جملات قصاري است كه منتقدين، مفسرين و تمجيدكنندگان او، از دل بعضي داستانهايش درآورده‌اند؛ و به‌جا و بي‌جا، در خلال سخنرانيها و تفسيرهايشان بازگو مي‌كنند. در حالي كه اتفاقاً، يك اثر داستاني خوب، معمولاً اثري نيست كه بشود پايمش را به صورت ل‍ُخم و پوست‌كنده، در قالب يك يا چند جملة قصار از آن استخراج كرد و تابلو كرد و زدش به ديوار اتاق! داستان خوب، در يك شكل فني، بايد پيامش‌ْ مثل عطري كه از گل متصاعد مي‌شود، از آن برآيد. داستانهاي هدايت، بخصوص از اين نوعش، پر از اين قبيل جملات قصار است.
نكتة ديگري كه بعضي ديگر هم به آن اشاره كرده‌اند، اين است كه حس و حال اين داستان واقعي به نظر مي‌رسد. كه اين بر مي‌گردد به اولين تجربه هدايت در خودكشي. زماني كه در پاريس سعي كرد خودش را به رودخانه بيندازد و نجات پيدا كرد. از طرفي، باز به نوعي سناريوي خودكشي نهايت اوست؛ كه در نهايت با همين شكل، خودش را مي‌كشد. خودكشي‌اش، عيناً همين خودكشي است. منتها در اين داستان با ترياك، و در واقعيت، با گاز.
در خودكشي واقعي، هدايت لباسهاي چركش را از بين برده بود. تميزترين و مرتب‌ترين و شيك‌ترين لباسش را پوشيده بود. صورتش را اصلاح كرده و ادكلن زده بود؛ و تر و تميز و مرتب، خودش را كشته بود. در داستان هم، راوي پيش‌بيني مي‌كند و مي‌گويد: «بعد كه م‍ُردم، تا فردا صبح، همه فكر مي‌كنند خوابيده‌ام. در مي‌زنند. بعد در را مثلاً مي‌شكنند، مي‌آيند، مي‌بينند م‍ُرده‌ام. بگذار مرتب و تر و تميز باشم.» كه البته، اين، نوعي تناقض در داستان و به تبع آن، زندگي هدايت نيز به وجود مي‌آورد: آن هم اينكه: انساني كه اين‌قدر به خود زندگي و قضاوت آدمها راجع به خودش بي‌اعتناست، چرا بايد براي بعد از مرگ خودش، اين‌طور اهميت قايل باشد؟! كسي كه مي‌گويد، «اصلاً از همة خواننده‌هايي كه اين مزخرفات را مي‌خوانند بيزارم»، چرا بايد برايش اين‌قدر مهم باشد كه وقتي به سراغ جسدش مي‌آيند، تر و تميز و مرتب باشد؟! اين، نشان مي‌دهد كه پشت ظاهر اظهار بيزاري از مردم، نظر مردم براي او خيلي مهم است! همان‌طور كه خيليها مي‌گويند علت اينكه هدايت، در زندگي واقعي‌اش خودكشي كرد، احساس بي‌مهري و بي‌توجهي از طرف مردم و مسئولين وقت بود. اين كارهاي راوي زنده به گور هم، همين نظر را تأييد مي‌كند. همان طور كه انسانها، بعضي وقتها، هنگامي كه به چيزي خيلي شايق‌اند ولي امكان دستيابي به آن را ندارند، تظاهر به نفرت از آن مي‌كند. همان كه مي‌گويند: «گربه دستش به گوشت نمي‌رسد، مي‌گويد بو مي‌دهد!»

زرشناس: در اين مورد و جمعي كه داستان‌نويسان مدرن ناميده مي‌شوند، با نوشتن آثاري از اين دست، در واقع به نوعي تخليه رواني دست مي‌زنند. من كدي به ذهنم رسيد از كافكا؛ كه فكر مي‌كنم آن را ماركس پريل نقل مي‌كند. مي‌گويد: «روزي يكي از آثار ادگار آلن پو را برده بودم براي كافكا (اين قضيه در كتاب شناخت كافكاي دكتر بهرام مقدادي آورده شده است) و داشتم در مورد اين اثر براي او حرف مي‌زدم. كافكا به من گفت: تو به اين توجه كن كه اين آدم، در قالب اين داستان تلخ و تيره، خواسته از دست رنجهاي دروني خودش خلاص شود. خواسته از دست اين آزارهايي كه مي‌ديده، رها شود.»
بهرام مقدادي، در ادامة اين بحث مي‌گويد: «كافكا هم در واقع با نوشتن آثاري مثل محاكمه، و طرح فضاهايي مثل فضاي قصر و مانند اينها، در واقع مي‌خواهد از شر خودش خلاص شود. اين مسئله، در مورد صادق هدايت كاملاً صدق مي‌كند.

سرشار: اينكه نويسندگان رمان نو، رمان را به عنوان يك ابزار كشف تلقي مي‌كنند، در ادبيات به شكل عامش، لااقل با اين شدت، مورد قبول نيست. يعني ادبيات را عمدتاً به عنوان يك ابزار روانشناسي يا روانكاوي نويسنده‌اش به كار بردن، آن را از وظيفه اصلي خودش دور مي‌كند. ممكن است روانشناسان و روانكاوان خوششان بيايد، ولي مخاطبان اصلي ادبيات، دنبال چنين آثاري نيستند. و اينكه حد داستاني با اين خصوصيات تا چه انتظارات خواننده داستان را برآورده مي‌كند، يك بحث ادبي است.

اصلانپور: به نظرم داستان زنده به گور را هدايت تكه تكه نوشته و هيچ طرح منسجمي در ذهن نداشته است. از نثرش هم مي‌شود متوجه اين قضيه شد. زمان گاهي حال و گاهي گذشته است. بدون اينكه بخواهد، قالب يادداشت روزانه را برايش انتخاب كرده؛ و اين انتخاب، هدفمند نبوده است. ناخواسته به اين شكل نوشته، و داستان، آشفته به نظر مي‌آيد. داستان حاجي مراد در اين مجموعه، به نظرم از همه داستانها قوي‌تر است؛ از نظر فضاسازي و شخصيت‌پردازي و اينكه بالاخره داستان از يك جايي شروع مي‌شود و به يك جايي ختم مي‌شود.
ضديت نويسنده با مذهب از آنجا مشخص مي‌شود كه خانواده حاجي مراد به وصيت پدرشان مي‌روند كربلا كه عاقبت به خير شوند. اما بدبخت و گدا مي‌شوند. وضعيت مادر و خواهرش معلوم نمي‌شود.
اسير فرانسوي هم داستان بدي نيست. اما بيشتر، بازسازي يك خاطره است. در داستان داود گوژپشت مي‌شود گفت شكل ديگري از داستان زنده به گور را رعايت مي‌كند. هدايت مي‌خواهد جدايي و تك افتادگي او را از جامعه نشان بدهد. اما باز همين آدم، دختري را پيدا مي‌كند. ولي زنده به گور، جدا افتادگي‌اش از جامعه، يك علت رواني دارد.
در داستان داود گوژپشت، يك علت نسبي برايش پيدا مي‌كند. مادلن هم، به اعتقاد من، بخشي از يك خاطره است. يعني حالت داستاني در آن نديدم. در آتش‌پرست؛ زرتشتيها را آتش‌پرست نشان مي‌دهد. در حالي كه ما دينشان را يك دين الهي مي‌دانيم و آتش‌پرستي چيز ديگري است.

سرشار: البته آيين زرتشت فعلي، تحريف شده است. ضمن اينكه آن مرد فرانسوي مي‌گويد: من در برابر آتش مظهر اهورمزدا را به سجده رفتم.

اصلانپور: باز در داستان، باستانشناس مي‌گويد: با وجود كوششي كه مسلمانان در نابود كردن و بر انداختن اين كيش به خرج داده بودند، باز هم پيرواني داشته است. در مجموع چنان صحبت مي‌كند كه آدم حس مي‌كند دين اسلام در ايران دين اقليت، و تحميلي است.
در داستان آبجي خانم ـ كه بعدها ديگران از اين طريق استفاده كردند ـ دو تا خواهر هستند، يكي زشت يكي زيبا. زشت به زيبا حسادت مي‌كند و از زندگي و ازدواج نااميد مي‌شود. آبجي خانم به عبادت و نماز روي مي‌آورد.
آخرش هم با اينكه خودكشي مي‌كند، مي‌گويد ـ آن هم خيلي قاطع ـ : «او رفته به بهشت.» و اين نشان مي‌دهد كه چقدر شناخت او از دين كم است.
روابط مادر و دختر را هم هدايت نتوانسته خوب ترسيم كند. رابطه مادر و آبجي خانم در اين داستان بسيار بد است، و از نظر عاطفي، هيچ احساسي جز نفرت و خشونت به هم ندارند. حرفهاي تند و ناخوشايندي به هم مي‌زنند و حتي به هم تهمت مي‌زنند. به نظرم هدايت، كاملاً با اين فضاي خانوادگي ناآشناست.
داستان آخر هم تلفيقي است از چند افسانه. حتي از داستان حضرت يوسف هم در آن گنجانده شده است. آنجا كه برادرها پيراهن خوني احمدك را پيش پدر مي‌برند، يا آنجا كه احمدك با آب چشمة حيات، چشم پدرش را معالجه مي‌كند.

پرويز: به نظر من داستان از اول تا آخر مشكل دارد. زاويه ديد اول شخص، يكدفعه سوم شخص مي‌شود، در حالي كه هيچ ضرورتي هم براي اين كار در داستان نيست. مواردي را هم از نظر سير منطقي، شما اشاره كرديد.
چند صفحه در مورد يك آدم نااميد و سرگشته گفته، اما يك كلام نگفته چرا اين‌جور شد! در صورتي كه اگر اطلاعات خواننده را كامل مي‌كرد، داستان دلچسب مي‌شد.

اصلانپور: من به دلم نمي‌نشيند كه بپذيرم آدمي كه بيمار است، بيايد، بنشيند با اين سير منطقي، روي موضوعي خاص زوم كند و يادداشت بنويسد.
فقط راجع به آن موضع خاص، و به هيچ مسئله ديگري جز آن نپردازد؛ و بدون ذكر دليل ماجرا، فقط دلمشغولي خودش را دربارة خودكشي بنويسد.

سرشار: توجيه اين را چه مي‌بينيد؟ مي‌گويد اينها را كه مي‌نويسم، حواسم سر جايش است. پرت نمي‌گويم. خوب يادم هست.

زرشناس: يعني گاهي وقتها روان‌پريشي پيدا مي‌كند. آدم افسرده و روان‌پريش، به اين صورت نيست كه ذهنش جهت‌گيري نداشته باشد. آدم افسرده، دلمشغوليهايي خاص دارد.

سرشار: يك نكته ديگر هست، كه نشان مي‌دهد اين آدم ذهنش آشفته نيست. او مي‌گويد: «خودكشي براي مردم يك امر عجيب است. من براي اين كه مردنم براي مردم عجيب جلوه نكند، سعي كرده‌ام طبق روالي كه مردم عادت دارند؛ اول خودم را ناخوش كنم. بعد كه ناخوش شدم، اين ترياك را بخورم و بميرم؛ تا مردم فكر كنند مريض شده و بعد مرده است.
اين تفكر، خيلي معقولانه است. صرف نظر از اين كه اصلش را بپذيرم كه درست است يا نيست. خودش مي‌گويد: «من بايد بازيگر مي‌شدم.» مي‌گويد: اينها را سر كار گذاشته‌ام. مي‌گويد: «اينها كه مي‌آيند، گولشان مي‌زنم، تمارض مي‌كنم.» اينها نمي‌تواند ذهنيات يك انسان گرفتار آشفتگي رواني باشد.

زرشناس: اين حرفها و همه رشته‌ها، هدفمند است. اين، حالت افسردگي نيست. آميزه‌اي است از حالتهاي اسكيزوفرني. مثلاً يك لحظه حالش خوب و يك لحظه حالش بد باشد. در افسردگي مطلق، چنين چيزي نيست. و اين، نقص كار نويسنده است.

  كليه حقوق براي Sarshar.org محفوظ است. ©