اين مجموعه داستان، اولين بار در سال 1312 منتشر شده است.
خلاصه داستانها
خلاصه داستان «زنده به گور»
شخصيت اصلي و راوي داستان، مردي است كه از زندگي خود بيزار است و از همه بدش ميآيد؛ حتي از خودش. او در اين فكر است كه خودكشي كند و خودش را از بين ببرد. براي اين كار، دست به كارهاي مختلفي ميزند.
اول تصميم ميگيرد كه در خيابان خودش را جلو ماشين بيندازد. اما موفق نميشود. بعد ميخواهد كه بيمار شود و بميرد. ولي با اينكه جلو پنجره باز ميخوابد و خودش را خشك نميكند، سرما نميخورد و مريض نميشود. عاقبت به اين نتيجه ميرسد كه سم بخورد. اما سم هم در بدن او تأثير ندارد. سراغ ترياك ميرود و ترياك ميخورد. چون يادش ميآيد، زماني كه جوان بودو در ايران زندگي ميكرد، روزي براي خريد ترياك به مغازهاي رفته بود. صاحب مغازه به او ترياك نداده بود، چون فكر ميكرد جوان است و ممكن است ترياك را براي خودكشي بخواهد. اما با خوردن ترياك هم نميميرد.
در پايان داستان متوجه ميشويم كه مرد، ديوانه بوده، و اين مطالب از يادداشتهاي او بر جا مانده؛ و او مرده است.
خلاصه داستان «حاجي مراد»
حاجي مراد مردي است كه در بازار مغازه و آبرو و اعتبار دارد و همه با او احترام ميگذارند. اما او در زندگي، از زن شانس نياورده است. بچهدار نميشود. زنش مداوم به او غر ميزند. مردم به او ميگويند كه زن ديگري بگيرد و بچهدار شود. اما او زن اولش را دوست دارد.
حاجي به زنش بدبين است. به او اجازه بيرون رفتن از خانه را نميدهد و گاهي هم زنش را كتك ميزند. روزي حاجي از مغازه به خانه برميگردد و با خودش خيالبافي ميكند. ناگهان احسس ميكند زنش از كنارش گذشت و به اواعتنا نكرد. خونش به جوش ميآيد و دنبال زن ميرود. از حاشيه سفيد چادر به يقين ميرسد كه زن خودش است. ديگر ترديد نميكند. جلو ميرود و به زنش توپ و تشر ميزند كه چرا بياجازة او بيرون رفته است، اما زن اعتنا نميكند. حاجي مراد، كشيدهاي به صورت زن ميزند. زن داد و بيداد ميكند و مردم جمع ميشوند. معلوم ميشود كه خانم، همسر او نيست. كار به شكايت ميكشد. حاجي را به نظيمه ميبرند و در آنجا محكوم ميشود. حاجي مراد كه حس ميكند، آبرويش رفته، زنش را طلاق ميدهد.
خلاصة داستان «اسير فرانسوي»
راوي تعريف ميكند كه روزگاري در يكي از شهرهاي فرنگ زندگي ميكرده است.
روزي، وقتي پيشخدمت مهمانسرا به اتاقش آمده تا آنجا را تميز كند، چشمش به كتابي ميافتد ك درباره جنگ است و تازه منتشر شده است. كتاب را برميدارد و نگاه ميكند. از راوي ميخواهند كه كتاب را براي مطالعه به او بدهند. اين مسئله باعث ميشود كه آنها با هم درد دل كنند.
پيشخدمت تعريف ميكند كه وقتي آلمانيها به فرانسه حمله ميكنند، او همراه عدهاي سرباز اسير ميشود بعد فرار ميكند. اما او را دستگير ميكنند و به نقطه ديگري ميفرستند؛ و در آنجا چقدر به او خوش ميگذرد. پيشخدمت به خلاف انتظار، حسرت آن سالهاي اسارتش را ميخورد و آن دوره را بهتر از دوره زندگي آزاد در كشور خودش مي داند.
خلاصه داستان «داوود گوژپشت»
شخصيت اصلي جواني است به نام داود، كه به داوود گوژپشت معروف است. همه او را قوزي صدا ميكنند. به خاطر قوزي كه دارد مسخرهاش مي كنند و سربهسرش ميگذارند. روزي نزديك غروب، آهستهآهسته از شهر خارج ميشود و در حاشيه شهر قدم ميزند و بدبختي خودش فكر ميكند. اينكه همه او را مسخره ميكنند و هيچ كس حاضر نيست با او حرف بزند و همصحبت شود. هيچ دختري حاضر نيست با او ازدواج كند. و .... داوود به سگي ميرسد كه بيمار، افتاده است. از سگ ميگذرد و در تاريكي اول شب به دختري ميرسد كه گوشهاي نشسته و عينك دودي به چشم دارد.
دختر نابينا، وقتي صداي پاي داوود را ميشنود فكر ميكند نامزدش آمده. داوود فكر ميكند ميتواند با اين دختر نابينا حرف بزند. اما دختر به او ميگويد كه منتظر نامزدش است. نااميدي داود به نهايت ميرسد. برميگردد تا با آن سگ بدبخت همنشين شود. اما وقتي به سگ ميرسد و سر او را بغل ميگيرد، ميبيند سگ مرده است.
خلاصة داستان «مادلن»
جواني ايراني تعريف ميكند كه در فرانسه براي تفريح لب دريا رفته بوده، كه با دختري به نام «مادلن» آشنا شده است. اين آشنايي ادامه پيدا كرده و چندين بار اين دختر و پسر، يكديگر را ديدهاند. دختر، پسر را به خانهشان دعوتت كرده است. پسر روي صندلي نشسته، مادر و دختر از او پذيرايي ميكنند. در گوشهاي هم پيانو گذاشتهاند.
مادر پشت پيانو مينشيند و شروع به نواختن آهنگي ميكند. پسر ياد سرود ميسيسي پي ميافتد كه در روز آشناييشان دختر خوانده بود. در همان لحظه دختر بلند ميشود و همراه با آهنگ پيانوي مادرش، همان سروده مي سي سي پي را ميخواند. اين نشان ميدهد كه آنها از نظر احساس يكي شدهاند.
خلاصه داستان «آتش پرست»
در اتاق مهمانخانهاي در پاريس، مردي ايرانشناس به نام فلاندن، با دوستش صحبت ميكند. فلاندن تازه از ايران برگشته است. او ميگويد: روزگاري كه من در ايران مشغول كاوش باستانشناسي بودم، هرگز فكر نميكردم به اينجا برگردم و بتوانم در چنين جايي بنشينم و موسيقي گوش كنم و ... اما حالا برگشتهام، دوباره دلم هواي ايران كرده است.
فلاندن شروع ميكند به تعريف از آنچه كه در ايران ديده و برايش جالب بوده است. تعريف ميكند: يكبار نزديك غروب مشغول كاوش در نزديكي نقش رستم بودم و به كتيبهها نگاه ميكردم كه دو پيرمرد تاجر يزدي كه از هند ميآمدند و به يزد ميرفتند سر راهشان نزديك نقش رستم چوب جمع كردند و آتش روشن كردند. كنار آتش اوستا خواندند و نيايش كردند. من اين مجلس واقعي را با آن نقشي كه به صورت كتيبه بالاي كوه نقش رستم بود مقايسه كردم. انگار زمان به سالها قبل برگشته بود. انگار شاه را ميديدم كه كنار آتش ايستاده بود و نيايش ميكرد ناخودآگاه جاذبهاي در من پيدا شد، كه من هم بروم و كنار آتش، خدا را نيايش كنم. و اين كار را هم كردم.
خلاصه داستان «آبجي خانم»
آبجي خانم، داستان بعدي است. داستان سرگذشت دختري است كه چهره قشنگي ندارد. از چهار ـ پنج سالگي معلوم است كه اين دختر زشت است. مادرش هم اعتقاد دارد كه او روي دستش ميماند. به عكس، نگاه مردم، مادر و ديگران به خواهرش، ماهرخ، مثبت است.
آبجي خانم خواستگاري پيدا ميكند به نام كل حسين. او هم آبجي خانم نميپسندد و ميرود. آبجي خانم به كلي نااميد ميشود. نا اميدياش در ازدواج، او را به طرف دعا و نماز و روضهخواني و مذهب ميكشد؛ و دايم در اين گونه مجالس شركت ميكند. تا زماني كه براي خواهرش، ماهرخ، خواستگار ميآيد. مادر آبجي خانم در تدارك عروس كردن ماهرخ است. اما آبجي خانم هيچ كمكي به مادرش نميكند.
روز عروسي هم از خانه بيرون ميرود و تا شب برنميگردد. وقتي به خانه ميآيد، عروس و داماد در اتاقي تنها هستند. مادرش به او ميگويد كه برود و عروس و داماد را ببيند. اما آبجي خانم با بدخلقي به اتاقش ميرود.
نيمه شب، همه از سر و صدايي از خواب بيدار ميشوند. اول فكر ميكنند كه گربه است. اما وقتي برميگردند، دمپاييهاي آبجي خانم را كنار آب انبار پيدا ميكنند. وقتي به آب انبار نگاه ميكنند، ميبينند كه جنازه آبجي خانم روي آب افتاده است. بعد هم نويسنده يك طعنهاي در آخر داستان ميزند به اين عنوان كه: «او رفته بود به بهشت.»
خلاصة داستان «مردهخورها»
در اتاقي دو ـ سه زن نشسته و دارند با هم حرف ميزنند. زني به نام منيژه، با بيبي خانم دربارة شوهرش، مشهدي رجب، حرف ميزند. نرگس، زن دوم مشهدي رجب ـ كه چند ساعت پيش مرده است ـ در رفت و آمد است. او براي منيژه و بيبي خانم قليان ميآورد. منيژه براي بيبي تعريف ميكند كه خيلي به مشهدي رجب رسيدگي ميكرده و او را دوست ميداشته؛ و حالا كه مشهدي مرده، بيچاره شده. نرگس به وسط حرفهاي منيژه ميپرد و با او جر و بحث ميكند، تا نشان بدهد كه حرفهاي او دروغ است.
مادر نرگس از راه ميرسد و با منيژه دعوايش ميشود. بعد، شيخ علي ميآيد. يعني كسي كه رفته بود مشهدي را خاك كند. مرده در قبرستان مانده و شيخ علي، براي گرفتن پنج تومان، به خانه برگشته است.
منيژه، با كلي آه و ناله، پنج تومان به او ميدهد. بعد از رفتن شيخ علي، منيژه و مادر نرگس، دوباره دعوا ميكنند. كه يكدفعه، مشهدي رجب، با سر و روي خاكي از راه ميرسد، و بيبي خانم، از ترس غش ميكند.
منيژه از ترس، صد تومان پولي را كه از مشهدي دزديده، پرت ميكند، و نرگس هم، دندانهاي عاريهاي مشهدي را جلو او مياندازد.
خلاصة داستان «آب زندگي»
پينهدوزي سه پسر دارد: حسن قوزي، حسين كچل و احمدك. وقتي پسرها بزرگ ميشوند، پينهدوز به آنها ميگويد: شما بايد برويد. من ديگر نميتوانم خرج شما را بدهم. برويد اما اگر وضع زندگيتان خوب نشد، ميتوانيد پيش من برگرديد. آن وقت، طوري با هم زندگي ميكنيم.
پسرها راه افتادند. در راه، برادرهاي بزرگتر ميگويند كه احمدك زرنگ است، و ممكن است كلكي به ما بزند. براي همين، دست و پايش را ميبندند و او را داخل غاري مياندازند و جلو غار سنگي ميگذارند، تا او نتواند بيرون بيايد. بعد هم پيراهن احمدك را خوني ميكنند و براي پدرشان ميفرستند و ميگويند: «گرگ او را خورده است.»
حسن و حسين راه ميافتند و آن قدر ميروند تا به يك سه راهي ميرسند. يكي به طرف مشرق ميرود و ديگري به طرف مغرب.
از اينجا به بعد، قصة هر كدام، جدا نقل ميشود: حسن ميرود، تا آب و نانش تمام ميشود. غروب به جنگل ميرسد و از دور شعلهاي ميبيند. ميرود و پيرزني را ميبيند كه ظاهراً جادوگر است. از او آب و غذا ميخواهد؛ پيرزن از او ميخواهد شمعي را داخل چاه افتاده، در آورد.
حسن به داخل چاه ميرود و شمع را ميآورد. وقتي به دهانه چاه ميرسد، پيرزن شمع را ميخواهد بگيرد. حسن نميدهد. پيرزن طناب را رها ميكن.
پسر به ته چاه ميافتد. آنجا با شمع، چپقي را كه ته چاه است روشن ميكند. دود چپق، تبديل به يك غول ميشود. غول به پسر ميگويد: «تا ميتواني، از آب زندگاني پرهيز كن.»
حسن ميرود تا به شهري ميرسد كه خاكش از طلاست. اما مردم، شهر كورند. با استفاده از اين شرايط، به زودي حسن پولدار ميشود. بعد، از اعتقادات مردم سوء استفاده ميكند و خودش را پيغمبر معرفي ميكند. او آن قدر سرگرم كارهاي خودش است؛ كه پدرش را فراموش ميكند.
در اينجا نويسنده حسن را رها ميكند و به سراغ حسين ميرود. حسين، راهي را كه انتخاب كرده است ميرود، تا به بيشهاي ميرسد. آنجا، از خستگي، زير ساية درختي ميخوابد.
سه كلاغ روي شاخة درخت مينشينند و با هم حرف ميزنند. اولي ميگويد: «چه خبر تازهاي داري؟» كلاغ دوم ميگويد: «بايد شكمبه گوسفندي را روي سرش بكشد، برود به آنجا. فردا بازي را رها ميكنند. آن باز، روي سر هر كسي بنشيند، او شاه آنجا ميشود.»
حسين، همان لحظه راه ميافتد. بزغالهاي را ميكشد و شكمبهاش را ميكشد روي سرش و به شهر ماه تابان ميرود.
بار اول كه باز را رها ميكنند، روي سر حسين مينشيند. اما مردم قبول نميكنند. حسين را در اتاقي حبس ميكنند و دوباره باز را رها ميكنند. باز، از پنجره وارد اتاق ميشود و روي سر حسين مينشيند. مردم قبول ميكنند.
حسين را به حمام ميبرند. لباس فاخر تنش ميكنند، او را به كاخ ميبرند و ميگويند: «تو شاهي.» حسين، از مردم و سلطنت، سوءاستفاده ميكند، و حسابي پولدار ميشود.
شهر حسين گندم دارد و شهر حسن، طلا. از سرزمين كورها طلا ميآورند و در عوض گندم ميگيرند. به اين وسيله، اين دو سرزمين با هم ارتباط پيدا ميكنند.
حسين هم وقتي به شاهي ميرسد، پدرش را فراموش ميكند.
در اينجا قصة حسين رها ميشود و سراغ احمدك ميرود كه در غار حبس شده است.
احمدك در غار بيهوش افتاده، كه درويشي از راه ميرسد. درويش دستهاي او را باز ميكند و با هم از گذشته حرف ميزنند. درويش به او پيشنهاد ميكند كه به كشور هميشه بهار برود و آب زندگاني را پيدا كند، تا بدبختها را نجات بدهد. احمدك به طرف كوه قاف حركت ميكند. ميرود تا به درختي ميرسد. اژدهايي ميخواهد جوجههاي پرندهاي را بخورد. احمد اژدها را ميكشد. سيمرغ از راه ميرسد و به خاطر نجات جوجههايش، احمدك را بر پشت خود سوار ميكند و به سر چشمه آب زندگاني ميبرد. بعد يكي از پرهايش را ميكند و به احمدك ميدهد، تا اگر احتياج داشت، آن را آتش بزند.
سيمرغ ميرود. احمدك در كشور هميشه بهار، پيش يك دوافروش ميرود. آنجا كار ميكند، تا اسم داروها را ياد بگيرد. او به اين وسيله ميخواهد مردم را درمان بكند. بعد، به طرف سرزمين كورها ميرود. با آبي كه از چشمه حيات برده، چند نفري را بينا ميكند. اما عدهاي ميآيند و احمدك را زنداني ميكنند و به سياهچال مياندازند. در سياهچال، پر سيمرغ را آتش ميزند؛ و به سرزمين هميشه بهار برميگردد. سرزمين ماه تابان و كشور كورها ـ زرافشان ـ با هم متحد ميشوند و به جنگ احمدك ميآيند. احمدك پيروز ميشود، و برميگردد پيش پدرش، و با او به سرزمين هميشه بهار ميرود.
با اين مقدمه، به بررسي و نقد هر يك از داستانها، به طور جداگانه ميپردازيم:
زرشناس: من فكر ميكنم زنده به گور، در مورد خود هدايت است؛ و آينهاي است از شخصيت و تجربياتي كه خودش داشته است. من براساس اين داستان و بعضي داستانهاي ديگر هدايت، به افسردگي او اعتقاد دارم.
آميزهاي از افسردگي و اختلال شخصيت است. زماني كه با اين آدمها زياد سر و كار داشتيم. در زندگي عيني، آدمي را ديدهام كه ساعتها مينشسته جلوي آينه و يادداشتهايي را براي آينه مينوشته است. اگر اين آدم را در حالت عادي ميديديد يا مثلاً دو ـ سه ساعت بعد از اين واكنشها، اصلاً نميتوانستيد تصور كنيد كه دچار چنين اوهام وحشتناكي است كه در اين يادداشتها ظاهر شده.
اين آدم، شخصيتي داشت كه در هر لحظه، هر كاري ممكن بود از او سر بزند. هر اقدامي را ميشد تصور كرد كه انجام دهد. از كشتن خودش تا كشتن ديگري (با آگاهي نسبت به ناراحتي خودش يا بدون آن). آدمي است كه رنج ميكشد و درگير يك سلسله افكار رنجآور است. چون ارتباطش با واقعيت، كاملاً قطع نشده، از وضعيت خودش آگاه است. اما اين فهميدن و مطلع بودن از رنج كشيدن، به معناي تسلط بر خود داشتن قدرت كنترل خود نيست. در افكار وسواسي، ما اين حالت را داريم.
گاهي وقتها، افسردگيها با افكار وسواسي پيوند ميخورند. فردي كه وسواسي است، تا حدودي ميداند كه كارش بيهوده و بيخود است. شستن دست براي صدمين بار، كار زايدي است. اما نميتواند با اين وسواس مقابله كند. در عين حال، ترديد دارد كه آيا درست است يا غلط است؟
نمونهاي از كتاب ساعدي مثال بزنم: او كتابي دارد به نام واهمههاي بينام و نشان. داستان ديگري دارد، كه الان اسم داستانش يادم نيست. در صبحي كه همه چيز مساعد و صبح عجيبي است، اين آدم، يك دفعه ميزند به سرش كه خودكشي كند. دو ـ سه دفعه زنگ ميزند به اين طرف و آن طرف؛ و به دوستانش ميگويد: «من ميخواهم خودكشي كنم.» بعد دوباره زنگ ميزند تا بگويد: «شوخي كردم.» آخر سر، با دوست دخترش بيرون ميرود و غذا ميخورد. شب ميآيد خانه و خودكشي ميكند.
به نظرم، اين سيستم، خيلي غير واقعي نيست. آدمهايي كه اسير تلوّن مبهمي هستند، كه اصلاً نميشود تعريفشان كرد و در چارچوبي قرارشان داد. شايد بشود گفت: اينها تيپهاي شخصيتهاي هيستيبك هستند. شايد بشود گفت اينها گرايشها و افكار وسواسي دارند. يك نوع افسردگي آميخته به افكار وسواسي. خود هدايت اين طوري است.
يعني سالها راجع به خودكشياش فكر كرده است. بعد هم، تمام مقدماتش را چيده، و فكر همه چيز را هم كرده است. اين، نشان ميدهد يك احساس عادي نبوده. در روانشناسي بينالمللي، به اينها، در اصطلاح، منتانديسوردر ميگويند.
مثلاً افسردگي، يك بيماري همراه با اختلال و بينظمي است. منتانديسورد نوعي اختلالات شخصيتي است. بعضي وقتها، در يك زمان، ممكن است فرد، هم دچار اختلالات شخصيتي باشد هم دچار افسردگي.
آن وقت، واكنشهايش خيلي پيچيده ميشود. فكر مي كنم افسردگي مزمن، از كودكي، در كنار يك اختلال شخصيت بروز ميكند، كه موجب اين اختلالات ميشود.
حالا اين اختلال شخصيت را هيستريك بدانيم يا معتقد باشيم او گرفتار افكار وسواسي بوده؛ اينها چيزهايي است كه بايد از نزديك با بيمار مرتبط باشيم. تا بتوانيم آن را تشخيص بدهيم.
آن چه مهم است اين است كه او در كنار عارضة مزمني به نام افسردگي، اختلال شخصيت دارد. اختلال شخصيتها، به لحاظ درمان و به لحاظ ريشهدار بودن، عارضههاي متفاوتي دارند. عارضهاي مثل اسكيزوفرني را ممكن است در 25% موارد بتوانيد درمان كنيد.
عمدة اين درمانها، دارو درماني است يا كمكهاي رواني درماني، كه در بعضي مواقع ميگيرند. اما اختلال شخصيت، اصلاً با دارو درماني كنترل نميشود.
زرشناس: ارتعاش شخصيت يعني چه؟
پرويز: ارتعاش شخصيت يك مقولة ديگر است، كه در آن، تيپشناسي در شخصيتها را داريم. مثل شخصيتهاي وسواسي يا افسرده. شخصيت افسرده، با اختلال افسردگي فرق دارد. افسردگي نوعي بيماري است.
شخصيت هيستري يك سلسله صفاتي دارد. براي مثال، هفت ـ هشت نوع تيپشناسي در شخصيت داريم، و تيپها هم، باز، در دايرهالمعارفهاي مختلف تشخيصي متفاوت داده ميشوند، و با توجه به شرايطي، تغيير ميكنند. در اين كتابي كه من ديده بودم، هفت ـ هشت تا تيپ و شخصيت بيمارگونه را تشخيص داده بود.
اختلالات شخصيتي را جزء پسي كوزهها يا منتانديسوردرها نميگذارند. آنها را يك چيزي ديگري ميدانند.
اختلالات شخصيتي چيزي است كه در اثر يك محيط نا سالم تربيتي يا در اثر يك سلسله عوامل ژنتيك، از كودكي در شخصيتي شكل ميگيرد. (اين گونه افراد، يك شخصيت نامتعادل دارند.) يك نوع شخصيت بيمار نامتعادل، كه نامتعادل بودن، در همة آنها يكسان نيست.
يك زمان بيماري افسردگي است، يك زمان بيمار وسواسي بودن و زماني هيستريك بودن شخصيت است. اينها هر كدام خصايصي دارند.
تشخيص اين شخصيتهاي بيمار خيلي سخت است. درمان آنها غالباً از طريق دارو درماني نيست. روان درمانيهاي درازمدت دارند، كه بسيار هم دشوار هم نيستند.
آدمي كه اختلال شخصيت دارد، مشكلش خيلي جديتر از آدم افسرده است. من فكر ميكنم هدايت، آميزهاي از افسردگي و اختلال شخصيت است. اين تناقضها نيز براي همين است.
پرويز: افراد نوروتيك نسبت به بيماري خودشان آگاهي دارند. مثل آدمهاي وسواسي كه مثالش آقاي زرشناس را آوردند. افرادي را ساديستيك ميگوييم كه نسبت به بيماري خود آگاهي ندارند، و خودشان را بيمار نميدانند.
آن را وسوسهاي ميبينند كه نميتواند درمانش بكند. يعني اختيارش دست خودشان نيست. عليرغم آگاهي از غلط بودن اين انديشه، كاري نميتوانند بكنند.
در آدمهاي افسرده، چون ترشح مادهاي در مغز كم شده است دارو درماني ميكنند، و واقعاً او را به عنوان بيمار ميشناسند. يك سلسله مسائل ديگر را هم، در برخوردها و درمانها در نظر ميگيرند. مثلاً در افسردگي ماژور، يكي از دغدغههاي اصلي و ذهني فرد، خودكشي است.
ممكن است زود خودكشي نكند. ممكن است بيست سال سي سال، با اين ماجرا دست به گريبان باشد. خودكشي هدايت، ناشي از اين افسردگي مزمن بوده است. البته اين آدمها راههاي ديگري را هم در كوتاهمدت براي خودشان پيدا ميكنند. در يكي از داستانهاي اين مجموعه هم، اين مسئله، هست.
بعضي افراد ممكن است به صورت واقعي هم به مذهب روي بياورند، يا يك عده به قمار گرايش پيدا كنند، يا يك عده به مواد مخدر رو بياورند. البته، تعميم دادنش قابل تأمل است، و جاي مشكل دارد.
دغدغة اصلي هدايت در سه قطره خون و بعدش هم بوف كور، تكميل شده است.
سرشار: بيشتر مفسران، عمدتاً روي آن تأكيد كردهاند. آنها آثار هدايت را بازتابي از شخصيت خود نويسنده دانستهاند؛ خودكشياي كه هدايت قبلاً آن را به صورت ناموفق انجام داده بود و بعد آن را تكميل كرد.
در جايي از داستان، هدايت، ميگويد: «عدهاي را خدا (سه تا نقطه گذاشته) خوشبخت آفريد.» ميگويد اين فكر، چندين بار برايم پيش آمده؛ رويين تن شدهام.
رويين تن، كه در افسانهها هم نوشتهاند، حكايت من است. و چون همه طور خرافات و مزخرفات را باور ميكنم، افكار شگفتانگيزي از جلوي چشمم ميگذرد. معجز بود. حالا هم كه خدا با يك زهرمار ديگري در ستمگري بيپايان خودش [نغوذ بالله] دو دسته مخلوق آفريد: خوشبخت و بدبخت. اين جمله، احتمالاً مد نظرش بوده است. [نغوذبالله] در ستمگري بيپايان خودش، دو دسته ملخوق آفريده: خوشبخت و بدبخت. از اوليها پشتيباني ميكند، و بر آزار و شكنجة دستة دوم، به دست خودشان ميافزايد.»
حسين فتاحي: طرح داستان حاجي مراد، كه خانم اصلانپور هم گفتند ماجراييتر هست، اما باز دو تكه است.
طرح منسجمي كه از يك جاي خوبي شروع بشود و جاي مناسبي ختم، نيست.
پرويز: داستان حاجي مراد، سه تكه است. بخش اول در دو سه پاراگراف سرگذشتش را ميگويد. در بخش دوم، اختلاف خودش را با زنش، آرامآرام، عنوان ميكند. بخش سوم، زنش را ميبيند و دعوايشان ميشود. آخر هم شلاقش ميزنند، و زنش را طلاق ميدهد. طلاق دادن زنش، نتيجه كتك خوردن خودش است. كتك خوردنش نتيجه دعوايي است كه در خيابان ميكند. دعواي در خيابان، نتيجه بدبينياي است كه نسبت به زنش دارد. همة اتفاقات، پشت سر هم است. به هر حال، طرح منسجمي ندارد. حالا دو يا سه تكه.
فتاحي: نكتة قابل توجهي كه اين ماجرا دارد اين است كه هدايت كلي جزئيات را دربارة حاشيهدوزي چادر و كلماتي كه بين مرد و زنت رد و بدل ميشود با طول و تفضيل ميآورد، و يكدفعه، با دو ـ سه جمله، سر و ته قضيه را هم ميآورد و قصه تمام ميشود. اين قصه، اشكال منطقي دارد.
پرويز: طرح، روابط علت و معلولي دارد. چون اين طلاق دادن نتيجه كتك خوردنش است، و چون بيآبرو شده است. و بيآبرو شدنش به سبب اين است كه در خيابان زني را اشتباه كتك زده، و مهمتر اينكه به زنش بدبين بوده. همه اينها زنجيروار به هم ربط پيدا ميكنند و يك چيز جداگانه نيستند.
فتاحي: ارتباطش با زندگي قبلاش چيست؟
زرشناس: در زندگي قبلياش هيچ چيز محكمي نيست، يك روايت مثلاً دو سه پاراگرافي است. آن هم به خاطر اينكه بگويد، حاجي نيست، و حاجي شدنش به واسطه اين است كه مال و اموال عمويش به او رسيده؛ او، الكي حاجي شده.
چيزي كه اين داستان و خيلي از داستانهاي ديگر صادق هدايت تكرار مي شود (حتي اخيراً در سينماي ايران هم آن را ميبينيم: در فيلمهايي مثل سام ونرگس) تصوير خشن و ظالمانهاي است كه از روابط كاملاً مردسالارانه در ساختار جامعه مذهبي يا سنتي ايران ارائه ميشود. در اينجا مرد مظهر سوءظن و خشونت است، اما خودش رفتار تجاوزكارانه و وقيحانهاي را نسبت به يك زن ديگر انجام ميدهد. مجازات هم كه ميشود، ميآيد زن خودش را مجازات ميكند.
در اغلب آثار هدايت، فضاي روابط خانوادگي و مناسبات انساني، مخصوصاً در مورد خانوادههاي مذهبي و سنتي، فضايي است غير منطقي، خشن، ناعادلانه، به نفع مرد، و يك طرفه به ضرر زن. و اين، يك درونمايه تكراري در اغلب آثار ادبي و داستاني ماست. و اصلاً در جريان روشنفكري ايران، تعمد بوده و هست، كه ساختار جامعة ما قبل شبه مدرن ايران را، يك ساختار وحشيانه و ظالمانه و ضد انساني نشان بدهد؛ پر رنگتر از آنچه كه بوده. در داستان طوبي و معناي شب هم، اين حالت را ميبينيم. در يك سلسله آثار سينمايي و ادبي و داستانهاي ديگر ـ كه اساميشان يادم نيست ـ هم، اين، درونمايه رايجي است.
فكر ميكنم هدايت اينجا هم از اين درونمايه استفاده كرده، و با آن ساختارهاي ما قبل شبه مدرن جامعه را كوبيده است. در ابتداي داستان، نويسنده، حاجي را اين طوري نشان ميدهد: «كفشش قژقژ صدا ميكند.» يعني با افتخار و سربلندي، در كوچه و بازار راه ميرود. اما در آخر ماجرا، سعي ميكند صداي كفشش، به خاطر تحقيري كه شده است، در نيايد.
به گمان نويسنده، حاجي آدمي است كه از اوج به ذلت افتاده. حاجي مراد در نتيجه بدبيني و فكر نادرستش، و در نتيجه اين تحقير، دست به عكسالعمل ميزند. در آخر داستان، جملهاي را وصله كرده است: «دو روز بعد، حاجي زنش را طلاق ميدهد!» علامت تعجب هم گذاشته است. و به اين شكل روايي، اينداستان را پايان ميدهد كه مثلاً حاجي مراد بالاخره چه كار كرد.
فكر ميكنم اگر نويسنده بخواهد يك چنين حرفي هم بزند و آن را در يك جمله بياورد، بايد تا در خانه حاجي مراد ادامه، داستان پيدا كند. مثلاً روابطش را با زنش، دلايل اين مشكلات، اين مسائل را مطرح كند. واقعهاي كه آخر قصه ذكر كرده، كاملاً از داستان منفك است.
پرويز: اگر فقط فراز وسط داستان را در نظر بگيريم، نتيجه بدبيني و شكاكي حاجي مراد، منجر به چنين عارضهاي مي شود، خوب، اين نكته مثبتي است. ولي سر جمع، آن دو موضوع كه به اول و آخر داستان الكي پيوند خورده و در خدمت داستان نيست، مضمومنش را خراب كرده است.
درونمايه داستان همان است كه آقاي زرشناس اشاره كردند. نويسنده ميخواسته مظلوميت زن و فضاي مردسالارانهاي را كه آن زمان حاكم بوده است نشان دهد؛ اينكه اين قدر حاجي راحت ميتوانسته زنش را در خيابان بزند و بعد هم طلاق بدهد.
از نظر شخصيتپردازي، داستان دو شخصيت اصلي دارد: يك حاجي مراد است و يكي هم زنش. هيچ كدامشان هم شخصيتپردازي قابل قبولي نشدهاند. اين درست كه نويسنده در داستان كوتاه مجالي براي اين كار ندارد، ولي حداقل شخصيتپردازي كه در يك داستان كوتاه ميسر است هم، رعايت نشده. فقط يك ماجراي بسيار ساده اتفاق ميافتد و يك مضمون را تكرار ميكند. دربارة شخصيت زن، كه نيمي از داستان روي مظلوميت اوست، و خود حاجي مراد، كه از اول تا آخر داستان هست، چيز جديدي گفته نميشود. زاويه ديدش هم سوم شخص محدود است.
حامد رشاد: آن قسمت از داستان كه خانمي را در خيابان اشتباهي ميگيرد، نچسب است. گيرم كه او را از دور نگاه ميكند و شباهت حاشية سفيد چادر زن او را به اشتباه مياندازد. جلو ميرود و آن زن، به اندازة يك پاراگراف، آن هم خيلي تند، با حاجي مراد صحبت ميكند. به حاجي ميگويد: «به تو چه! حرف دهانت را بفهم» و .... در ديالوگ بعدي، حاجي ميگويد: «بيخود صداي خودت را عوض نكن!» و بعد به گوشش سيلي ميزند.
درست است كه عواملي باعث شده است تا او اشتباه كند. (مثلاً زن، گاهي صدايش را عوض ميكرده و اداي افرادي را در ميآورده). ستون اصلي داستان هم، همين حادثه اشتباه گرفتن زن با زن خودش است. با بدبيني و شك هميشگي نسبت به زنش دارد، ممكن است يك اشتباه اين طوري هم رخ بدهد و تا حدودي هم ميشود توجيهش كرد. ولي وقتي اين اشتباه، محور داستان ميشود، در داستان گسست ايجاد ميكند.
اما اسير فرانسوي، به نظر من اصلاً داستان نيست. يك خاطرة محض است. خاطرهاي كه براي هدايت جالب بوده، و آن را يادداشت كرده است. نه تنها ساختارش خاطرگونه است، بلكه كاملاً روايي است. هر چند بعضي از داستانهاي ديگر هدايت، از نظر پرداخت، لحظهپردازانه است، ولي پيرنگشان خاطرهگونه است.
اسير فرانسوي اگر چه داستان نيست، اما به لحاظ مضمون، قابل توجه است. تا آنجا كه به ذهنم ميآيد. از تمام آثاري كه تا به حال از هدايت خواندهام، مضمونش درستتر است. آن ديدگاه بدبينانه، در اينجا نيست.
چند نكته مثبت در مضمون اين ماجرا وجود دارد. يكي ديد منفي كه نسبت به آلمانيها القا ميشود. كه البته بيشتر در زمان جنگ جهاني دوم رايج بوده است. در اين داستان، نويسنده ميخواهد بگويد: زندگي اين قدر مزخرف است كه اسارت در كشوري ديگر، بهتر از زندگي عادي در كشور خود است.
راوي داستان، ديد متعادلي دارد. او خيلي واقعبينانه و متعادل با قضيه برخورد ميكند؛ و نكتهاي را آخر داستان ميگويد: «آن دوران بهترين دوران خوب زندگي من بود.» ميشود اين طور هم تعبير كرد كه يعني «اين قدر اين زندگي سگي است، كه اسارت به آن، خيلي شرف دارد.» او الان يك پيشخدمت است، و عليالقاعده، بايد قهرمان جنگ باشد.
داستان آتش پرست هم همين طور است. نويسنده نهايت بيظرافتي را در ورود به داستان به كار ميبرد. مثل يك گزارشگر مبتدي راديو، كه ميكروفن را ميگيرد جلو يك نفر و سؤال خودش را با جواب با او القا ميكند، و هم سؤال را ميگويد و هم جواب را. در اين داستان، راوي ميگويد: «آيا (به زبان تحقيرآميز فرانسوي، به جاي آلمانيها) با شما خيلي بدرفتاري ميكردند؟ ممكن است شرح اسارت خودتان را بگوييد؟» لااقل نويسنده بايد صبر ميكرد او بگويد: «نه» بعد يك جمله ديگر بگويد. هدايت عجله داشته كه رواي هم زودتر قضيه را تمام كند. يك گزارش است، كه رواي، روايت خودش را نقل ميكند.
در داستان داوود گوژپشت هم ماجراي خاصي نديدم. شايد به نوعي، مثلاً، داستان «شخصيت» باشد.
سرشار: يك نوع داستان لطيفهوار است. تازه، همان هم، شش دانگ نيست. از آن داستانهايي است كه نه گرهي دارد و نه پيچشي، كه آن را داستاني كند. اين درست، كه موقعيتي كوتاه پيش ميآيد تا داوود گوژپشت براي دقايقي اميدش به زندگي بيشتر شود؛ اما در، كل حكايت يأسي است كه از همان ابتدا هيچ اميدي نيست كه از بين برود؛ و تا آخر هم از بين نميرود. اين ديگر داستان نيست. آدم گوژپشتي است كه از همان اول معلوم است كه كسي زن او نمي شود. نويسنده، فقط غصههاي او را ميگويد. در لحظه آخر، به طور اتفاقي، در نقطهاي، زني او را نميشناسد. (گويا ناراحتي چشم دارد) و او را با يكي ديگر اشتباه ميگيرد. اما بلافاصله، دوباره، قضيه به همان حالت اول برميگردد. كجاي اين، داستان است؟!
درونماية اين نوشته، تنها و بيكسي، و بيوفايي مردم است. منتها اين دفعه، براي يك مرد پيش ميآيد.
نويسنده، روي شخصيت داوود هم كاري نكرده. يك گوژپشت خيلي كلي را ميبينيم. هيچ ويژگي خاصي را در او پرداخت نكرده است. نتيجه هم ميگيرد كه «در اين دنيا، هيچ كس به فكر كس ديگري نيست. اصلاً هيچ كس به هيچ كس است. يك نفر نيست كه به او توجه كند.»
مضمون عمومي بيشتر داستانهاي هدايت، در اين داستان هم هست.
بد نيست اين نكته را تذكر بدهيم كه، گاهي وقتها به همين نويسندگان فعليمان كه ميگوييم اين آدمي كه تو ترسيم كردهاي با يك آدم معمولي سازگار نيست. در جامعه، ما، به طور معمول، آدمها را اين طوري نميبينيم.» ميگويد: «نه! من يك نفرش را سراغ دارم و ميشناسم كه دقيقاً عين هماني است كه من در نوشتهام آوردهام. اصلاً من از روي او نوشتهام.»
مشكل ماجرا اين است كه يك نفر مثل آدمهاي هدايت را ممكن است در ايران پيدا بكنيد كه دقيقاً همين حالتها را داشته باشد. اما اينكه مشكل عام جامعه نيست! يعني طيفي از افراد جامعه كه اين طوري نيستند! حالا اينكه دنبال يك نفر آدم خيلي ويژه و خاص ـ آن هم صرفاً در وجه منفي و شور بختش ـ بگرديم و او را پيدا بكنيم كه هنري نيست. ميگويد: (مثلاً): «در ميان روحانيون من، يك نفر، ده نفر را پيدا كردم كه اين طوري بودند و اين خصوصيات را داشتند. آن را برداشتم و نوشتم.» اين كه قابل پذيرش نيست! اساساً در داستان وقتي ما افراد نادر را مطرح ميكنيم ـ چه مثبت و چه منفي ـ يك نقطه ضعف را ابتداي داستان كاشتهايم. حالا ديگر بستگي دارد چطوري پرداختش بكنيم. چون خواننده، وقتي كه داستان را ميخواند، ميگويد: «اين آدم كجاست؟» با اين همه، در اين ميان، مثل اينكه منفيها طرفداران بيشتري دارند. چون روحيه رمانتيك تودة مردم اغلب بر وجه عقلاني آنها غلبه دارد. آنها بيشتر دوست دارند بگويند كه «زندگي بد است! تلخ است! غير قابل تحمل است. و بشر يك موجود دست و پا بسته در دست تقدير و نيروهاي گور طبيعت است.»
داستان بعدي، مادلن است. كه باز، به نظر من، يك خاطره است.
رشاد: اولش با يك عبارت شروع ميشود كه اصلاً داشته، آرزويش برقراري رابطه جنسي با زنان فرنگي بوده است، آنان را موجودات خيلي خوب و قشنگي ميداند. ميبينيم كه هر جا صحبت از زن فرنگي است، يك زن لطيف را پيش روي خواننده ميگذارد. زن فرنگي در افق ديد هدايت، مثبت ديده ميشود. در تصوير ابتدايي اينطور به نظر ميآيد كه هدايت كلاً نسبت به روابط جنسي يك ديد منفي دارد. اما اين طور نيست. هر جا كه راجع به زن ايراني ميخواهد صحبت كند، او را موجودي پست و پليد نشان ميدهد. درست است كه به نوعي روابط اجتماعي داخلي را هم تحقير ميكند، ولي خود آن زن را هم شايسته اين تحقير و سركوب ميداند.
سرشار: البته اين چيزي است كه دوستان هدايت در مورد زندگي خصوصي او گفتهاند و جزء يادداشتهايي است كه كنار گذاشتهام تا مصداقهايش را بياورم. يكي از دوستانش ميگويد: در مقابل زنان ايراني، هميشه اين مشكل را داشت. يعني نميتوانست با آنها ارتباط برقرار كند. ميگويد: حتي من يك بار او را بردم تا يكي از داستانهايش را براي خانم دكتر سياح بخواند.
فاطمه سياح آن موقع زن سالمندي بوده است. اما هدايت دست و پايش را گم كرده و سرخ شده بود. ميگويد: اصلاً نميتوانست با زنان ايراني ارتباط برقرار كند.
شايد به همين دليل، در داستانها و آثارش، اين همه آنها را تحقير ميكند. بالعكس، دوستش ميگويد: هدايت خيلي به زنان فرنگي مشتاق بوده است.
زرشناس: من هم به اين مسئله رسيده بودم؛ و فكر ميكردم كه چرا اين طوري است؛ اين را در آدمهايي كه يكسري تمايلات و شيفتگيهاي سطحي نسبت به غرب مدرن دارند ميبينيم؟ مثلاً در آشناها و اطرافيان و دوستان، و كلاً كساني كه غرب مدرن را عميقاً نميشناسند. يعني از خود بيگانگي غرب و آن فضاهاي تلخش را نميشناسند و با يك شيفتگي خاص به غرب مدرن نگاه ميكنند. اينها معمولاًدر زن غربي مظهري از لطافت، صداقت، صراحت و امكان برقراري ارتباطهاي سالم را ميبينند. هدايت مظهر ادبيات شبه مدرن ايراني است و يا حداقل چهره برجسته اين ادبيات است؛ كه مجذوب زن غربي است. زني مظهر همه كمالات. هدايتي كه اين همه افسرده و اين همه بدبين است و يأس و پوچي در كارهاش موج ميزند، وقتي پاي زن فرنگي وسط ميآيد، ديگر آن حالت بدبيني و يأس را ندارد، و در داستان او، اميد پيدا ميشود.
در داستان «اسير فرانسوي»، وقتي از نقطة روشن زندگياش ميگويد «مثلاً آن موقع كه بهتر از حالايش بوده) رابطه عاشقانهاي را كه با دختر آلماني داشته تصوير ميكند. يا داستان «مادلن» را نگاه كنيد! همهاش سرخوشي، همهاش به اصطلاح فراموشي زندگي! اگر بخواهيم يك مقدار عميقتر نگاه كنيم، همان غرق شدن در يك مسئلة خاص، مثل مواد مخدر است. در بعضي آثار بزرگ علوي هم، اين داستان وجود دارد. در كتاب «برف بالاي زندان» هم ما يك تصوير خيلي لطيف و اصيلي از زن غربي ميبينيم. فكر ميكنم اين حسي است كه از آن حال و هوا برخاسته است.