مهدی یزدانی خرم ـ 15 مرداد 85 ـ روزنامه شرق: طبقه چهارم ساختمان سروش. اغلب اتاق ها خالی شده اند. ساعت اداری تمام شده و آسانسورها كار زیادی ندارند. صورتم در بدنه استیل آسانسور كش می آید و ول می شود روی سطح لك گرفته فلز. این آسانسورها را تازه نصب كرده اند. در باز می شود و باز همان بوی قدیمی كه هر وقت به ساختمان سروش می آیم، هست. طبقه چهارم جای آ شنایی است. بارها آمده ام و پیچیده ام سمت چپ، رفته ام دفتر رضا سیدحسینی كه سال های سال در آنجا و در اتاقی پر از فرهنگ و كلمات فرانسه، فرهنگ آثار را نظارت می كرد. این بار سمت راست می پیچم، جایی كه علامت دیواری دفتر «سروش نوجوان» را نشان می دهد. آنجا محمدرضا سرشار رهگذر مرتب، با چهره ای كه نشان از سلامتی دارد و صدایی كه چند ماه پیش از رادیو استعفا داد، جواب سلام می دهد و لبخند می زند... توضیح درباره رضا رهگذر كار عبثی است. كمتر نویسنده و روشنفكری است كه او را نشناسد و نداند كه مرد شماره یك نویسندگان اصولگرا است. مردی كه از سال های قبل از انقلاب نوشتن را شروع كرده و بعد از تحقق انقلاب بیش از ۵۰ عنوان كتاب و ده ها پست مدیریتی و اجرایی داشته است. پست هایی كه كمی بعد از شروع به كار دولت محمود احمد ی نژاد ناگهان از اكثر آنها استعفا داد و باعث شد موافقان و مخالفانش فكر كنند اتفاقی افتاده است. رهگذر متولد سال كودتا است: ۱۳۳۲. از سال ۱۳۵۰ فعالیت ادبی داشته و تا به امروز از تئوریسین های اصلی نویسندگان اصولگرا بوده است. نقدها و نوشته هایش در باب نویسندگان مصطلح به روشنفكران همواره تداوم داشته و همین باعث شده تا او برعكس بسیاری از نویسندگان همفكر خود هیچ تغییری در آرا و نظراتش به وجود نیاید... نگاهش می كنم. چهره اش نشان از سلامتی دارد اما خسته و شاید كمی درهم رفته است. مقابلش می نشینم و مردی را می بینم كه بیش از ۲۷ سال است از آرمان هایش دفاع كرده است. مردی كه این روزها و در ۵۴سالگی می خواهد بیشتر به قصه نوشتن بپردازد و شاید به تنهایی فرو برود. شاید...
× جناب سرشار، بعد از چندی كه از انتخابات ریاست جمهوری گذشت شاهد بودیم كه به یك باره از تمام سمت ها و پست های خود مانند «اجرای قصه ظهر جمعه»، «فعالیت در حوزه هنری» و... استعفا دادید. البته در برخی سایت ها خواندم كه این حركت را به دلیل پرداختن بیشتر به امور شخصی تر و نویسندگی برشمرده اید اما گویا دلایل دیگری نیز وجود دارد. می شود درباره ترك بسیاری از فعالیت ها و سمت های خود توضیح دهید
×× فعالیت های مذكور را در اصل به دلیل وقتی كه از من می گرفت رها كردم. ضمن اینكه این كارها عمدتا دور زدن در یك دایره تكراری و بسته بود. مثلا عضویت در هیات مدیره انجمن قلم برای چهارمین بار، عضویت در هیات منصفه مطبوعات برای سومین بار، گفتن قصه ظهر جمعه بعد از ۲۴ سال و... البته درست است كه كارهایی مانند هیات منصفه مطبوعات معمولا دو هفته یك بار و در نهایت یك صبح تا ظهر وقت می گرفت یا قصه ظهر جمعه فقط چهار قصه در هر ماه بود كه دو روز در ماه از من زمان می گرفت. عضویت در هیات مدیره انجمن قلم هم به طور متوسط روزی یك ساعت و نیم مستمر در طول سال زمان می برد. در عین حال كه یك سلسله اتلاف وقت های مقطعی و موضعی دیگر هم بود. اینها هر چند تك تك زیاد به نظر نمی رسیدند، اما جمع شان روی هم وقت زیادی از من می گرفت. آفت دیگر این خرده كاری های پراكنده، تقسیم و تشتت ذهن و عدم امكان تمركز كافی روی كار نوشتن بود.
× حوزه هنری چطور وضعیت تان در قبال حوزه چطور بود
×× موضوع بازخرید كردن خودم از حوزه هنری مربوط به اردیبهشت ماه امسال است و با آن استعفاها حداقل هشت ماه فاصله دارد. البته این قضایا دلایل متعدد دیگری هم داشت. یكی اینكه به هر حال شرایط دیگری بر اوضاع فرهنگی كشور حاكم شده بود كه به نظر می رسید بنده در این شرایط دیگر نقش و كار زیادی ندارم. بعد از سالیان متمادی كه به نقد و تحلیل مسائل مختلف فرهنگی و ادبی پرداختم، دیدم كه این نقدها گویا تاثیر محسوسی نداشته است. احساس كردم اینها یك سلسله خرده كارهایی است كه تاثیر آن چنانی هم بر اوضاع نمی گذارد و فقط وقت و انرژی بسیاری از كسی مثل من می گیرد كه می توانم كارهای مهم تری انجام دهم. می دانید كه معمولا متوسط عمر هنرمندان در كشور ما حدود شصت و دو، سه سال است. یعنی به این ترتیب و در یك محاسبه خوشبینانه، من حداكثر ده سال دیگر وقت داشتم. یك سوم از این ده سال كه در خواب می گذرد. حداقل یك سوم صرف رفع حوایج شخصی و مادی زندگی می شود. پس شاید فقط سه سال و نیم زمان واقعی برای نوشتن من باقی بماند. دیدم اگر بخواهم این زمان را هم برای خرده كاری های تكراری كم ثمر صرف كنم، واقعا بدترین استفاده را از وقتم كرده ام. بنابر این بهتر دیدم كه به جمع آوری و تكمیل كارهای پراكنده و متنوع خودم كه بعضا وقت زیادی هم برای آماده شدن نمی خواهند بپردازم. این یك دلیل. اما دلیل دیگر این بود كه احساس كردم در یك دور باطل می چرخم. بار اول هیات منصفه مطبوعات، بار دوم، بار سوم هیات منصفه... بار اول هیات مدیره انجمن قلم، بار دوم، بار سوم، بار چهارم و... همان كارهای قبلی است كه به شكل های مختلف تكرار می شود. شرایط و موضوع نقدها در حیطه كار من هم با كم و زیادهایی همان شرایط و مضامین است... در عین حال به این نتیجه رسیدم كه تغییر اوضاع فرهنگی در این روزگار، بیشتر با داشتن قدرت امكان پذیر است و نه با نقد مطبوعاتی. كه در حیطه كاری، علایق و وظایف من نمی گنجد.
× می شود دقیق تر توضیح دهید
×× یعنی انسان باید در منصب بالایی از مناصب اجرایی فرهنگی قرار بگیرد تا بتواند چیزی را تغییر دهد. تازه اگر گرفتاری های روزمره این گونه مناصب، وقتی برای اندیشیدن و برنامه ریزی چنین مدیری باقی بگذارد. من هم كه اهل این طور كارها نبودم و تمایلی به آنها نداشتم. مثلا هیات مدیره انجمن قلم و مجموعه اش، روزی نوپا بود و به كسانی احتیاج داشت كه این نهال را تناور كنند ضمن آنكه در شش سال اول تاسیس، انجمن قلم در عسرت كامل بود و در واقع از طرف دولت هیچ كمكی به آن نمی شد. اما الان آن زمان سپری شده و دوستان جوان تری آنجا را اداره می كنند كه البته كار و سلوك آنها با كار امثال من تفاوت هایی خواهد داشت. اما این دلیل نمی شود كه من همه وقت و عمرم را بر سر حفظ این مجموعه در آن مسیری كه برای آن تاسیس شده و به نظر خودم صحیح می دانم بگذارم. ضمن آنكه انجمن یك مجموعه دموكراتیك است كه توسط منتخبان اعضا اداره می شود.
البته توصیه هایی هم از طرف برخی از اطرافیان دلسوز هم بود كه به من تشر می زدند تا كی وقتت را صرف این خرده كاری ها می كنی
× قصه ظهر جمعه كه كاری جدای از این مقولات بود به نظر می آمد كه تلاشی بیشتر از سر علاقه خودتان باشد. رها كردن این برنامه چگونه بود و چه دلیلی داشت
×× بیست و چهار سال بود كه قصه ظهر جمعه را می گفتم. در این مدت از سوی مسئولین رادیو نه انتقادی از من شد و نه تشویقی. البته عكس العمل هایی بیرون از رادیو وجود داشت مثلا از طرف مقام معظم رهبری یك بار رسما و چند بار غیررسمی تشویق شدم و یك بار هم برای قصه ای مورد انتقاد غیرمستقیم قرار گرفتم. بعد هم الان فكر می كنم مرحوم صبحی كه پیش كسوت همه قصه گوهای رادیو بود بیست و سه سال قصه گفت و بعد هم در اثر سرطان حنجره از دنیا رفت، خوب نبود من با پیش كسوت خودم كه از دنیا هم رفته است رقابت كنم و مثلا بیست و پنج سال قصه بگویم. به علاوه بعد از این مدت قرار نبود كه كار تازه ای در این برنامه انجام دهم و یا اتفاق خاصی در آن بیفتد. از طرفی، فكر كردم روزی كه من این كار را شروع كردم بیست و هشت سالم بود و حالا هم باید جوان های بیست و هشت ساله ای باشند كه بتوانند چه بسا با شیوه های متنوع تری این كار را ادامه دهند. چون اگر بنا باشد هر مسئول یا هر هنرمندی در سمت هایی كه منحصربه فرد هم هست مثل قصه ظهر جمعه فقط به دلیل موفقیت اش و اینكه كارش مورد تایید مردم واقع شده، تا آخر عمر بماند و آن را رها نكند برای دیگر استعدادها فرصتی جهت عرض اندام نمی ماند. هرچند این آرزویم برآورده نشد یعنی گفتن قصه را به خانمی دادند كه اگرچه گوینده ای توانا و خوش صدا است ولی از نظر سنی هفت سال هم از من بزرگ تر است ولی آن وظیفه ای را كه به من مربوط می شد، انجام دادم. در مورد استفاده از حوزه هنری هم كه در دو، سه ماه اخیر انجام شد باید بگویم من در سال ۶۳ و پس از كار كردن در دو، سه جای مختلف به حوزه رفتم. وقتی هم كه وارد حوزه شدم، قصد داشتم تا زمان بازنشستگی در همان جا بمانم ولی اخیرا احساس كردم آنجا هم در دور باطلی گیر افتاده ام و جز تكرار ثمری برایم ندارد. این بود كه نتیجه گرفتم خودم را بازخرید كنم. چون امیدوار بودم به این ترتیب وقت بیشتری برای نوشتن پیدا كنم. هرچند هنوز این فرصت پدید نیامده.
× این نكته ها درست. اما چرا تمام این اتفاق ها در یك فضا و پروسه زمانی محدود فرهنگی سیاسی افتاد. به زعم من و برخی دوستان دیگر اختلاف نظر شما با برخی مدیران فرهنگی دولت جدید یكی از عوامل این كناره گیری ها بود. چون شما در سخت ترین شرایط فرهنگی ای كه برای شما و همفكران تان در نیمه دوم دهه ۷۰ به وجود آمد به كارتان ادامه دادید، بر آرای خود پافشاری كردید، نقد نوشتید و... ولی ناگهان در این زمان و در شرایطی كه همه گمان می كردند با روی كار آمدن احمدی نژاد رضا رهگذر شرایط دیگری پیدا كند، استعفاهای شما غیرمنتظره بود گویا مصلحت اندیشی هایی هم در كارتان بوده است.
×× به هر حال همان طور كه می دانید اهالی هنر و ادبیات در بین خودشان هم از لحاظ آرا و دیدگاه ها متفاوتند. یعنی اهالی ادبیاتی كه دغدغه های سیاسی مشترك هم دارند، لزوما مثل هم به مسائل نگاه نمی كنند. اگر از طیف های سیاسی متفاوتی باشند، كه دیدگاه ها متفاوت تر هم می شود. این قشر اغلب با مسئولین فرهنگی خیلی كم نزدیكی فكری دارند و نسبت به آنها مسائل دیگری را مهم می دانند و دغدغه های دیگری دارند. اهالی ادبیات توقع دارند با تغییر شرایط اتفاق های زیربنایی و جدی ای در عرصه های مختلف رخ دهد. ولی مسئولین فرهنگی شاید هم به دلیل گرفتاری های خاص خودشان مسائل دیگری را در اولویت قرار می دهند و بعضی تحولات را مصلحت نمی دانند یا اصولا به آنها توجه ندارند. بعد این یك نفر كه فكر می كند با تغییر شرایط خیلی چیزها عوض می شود، وقتی می بیند كه نشد یك دفعه وا می رود. دیگر حال و حوصله این را كه درگیر شود و نقد و بحث كند در خود نمی بیند. خاصه اگر ببیند یك باره امواج تهمت و اهانت هم او را دربرگرفت و عده ای هم به ماهیگیری از این آب گل آلود مشغول شده اند.انسان گاهی یك مسیر طولانی را به این امید طی می كند كه می اندیشد پشت كوه روبه رو مقصد است. یعنی در اوج خستگی بقایای انرژی اش را فقط برای همین مسیر باقی مانده ذخیره می كند. اما وقتی می رسد اگر باز هم ببیند كه یك مسیر طولانی دیگر مثل گذشته روبه روی او است، همان جا می افتد و دیگر حال و حوصله دوباره بلند شدن را در خود نمی بیند.
خصوصا اگر ببیند آن همه عمر و انرژی را می توانست صرف كارهای بسیار بهتر و دلچسب تر و ثمرده تری كند و بنا به احساس وظیفه آن كار را نكرده است.
× چه چیزی قرار بود عوض شود، آقای رهگذر. این سئوال خیلی ها است. از مخالفین تا موافقین شما.
×× از آنجا كه تصمیم گرفته ام نقد را حتی المقدور كنار بگذارم، بهتر است وارد جزئیات نشوم. به طور اجمال من انتظار یك سلسله اتفاق های بنیادین در عرصه هنر و ادبیات را داشتم. اما احساس كردم آن عزم و روحیه انقلابی كه باید این تغییرات را ایجاد كند، در مسئولین فرهنگی جدید هم نیست. در آنها نوعی نگرانی از ایجاد تحولات جدی مشاهده می شود و مایلند كارها را آرام آرام و تدریجی انجام دهند. كه من بعید می دانم با این رویه طی چهار سال فرصت یك دولت چنان تحولاتی بتواند به انجام برسد.
× به قضیه حوزه برگردیم. شما در دهه ۶۰ وارد حوزه شدید و یكی از اركان حوزه به شمار می آمدید. حوزه آن دوران با شكل حوزه هنری این سال ها تفاوت دارد. در آن سال ها فعالیت های حوزه بیشتر بود، انواع كلاس های فیلمنامه، داستان، نقد و... اما امروز دیگر آن شكل انقلابی سال های دهه ۶۰ ، ۷۰ را كه شما و دوستان خود معتقد به آن بودید، ندارد. آیا نقد شما به حوزه به این امر مربوط می شود. با وجود اینكه بسیاری از دوستان تاثیر گذار شما در حوزه مانند امین پور، مرحوم حسینی، مخملباف و... در سال های پایانی دهه ۶۰ از حوزه جدا شدند، شما باقی ماندید. تا آخرین لحظه با حوزه بودید و حالا واقعا این سئوال است كه آیا حوزه هنری این قدر دچار تلاطم و ركود شده كه حتی شما هم نتوانستید در آن دوام بیاورید و باز هم كار كنید
×× البته بیشترین پویایی حوزه هنری حدودا تا سال ۷۰ بود. یعنی در دوره مدیریت قبلی هم سال ها بود كه دیگر اتفاق خاصی در آن جهت مورد اشاره شما در حوزه نمی افتاد. بنابراین از این نظر چیزی بدتر نشده. من از سال ۷۲ به بعد، عملا و كاملا در حاشیه حوزه قرار گرفتم. یعنی هیچ مسئولیتی در حوزه نداشتم. در هیچ موردی و در هیچ كاری. علت این هم كه مانده بودم این بود كه روز اولی كه وارد حوزه شدم، با خودم عهد كردم كه این آخرین جایی است كه به عنوان استخدام واردش می شوم. به بعضی هم گفتم اگر روزی از حوزه هنری بروم دیگر به استخدام هیچ جای دولتی درنخواهم آمد و ترجیح می دهم اگر مجبور شدم، كنار خیابان سیب زمینی و پیاز بفروشم، ولی در جای جدیدی استخدام نشوم. حتی به یكی از آن دوستانی كه در سال ۶۷ از حوزه رفتند و می دانید كه تا مدت ها در ایستادگی در برابر مدیریت آن زمان حوزه با آنها همراه بودم و بعد از آنها جدا شدم گفتم «كجا می روید»، گفتم «فرق من با شما این است كه من جاهای مختلف را گشته ام و بعد به حوزه آمده ام، ولی شما از حوزه شروع كرده اید و تازه می خواهید بروید بیرون را بگردید. من به شما می گویم بیرون هم خبری نیست. به همین دلیل با شما نمی آیم...» من به شخصه با تغییر مدیریت، انتظار وقوع تحولات خیلی اساسی ای را در حوزه داشتم. شاید این تحولات از دید یك مدیر عملی نباشد، اما من از نگاه یك منتقد به قضیه نگاه می كنم. خاصیت ما و تفاوت امثال من با مدیران در این است كه ما آرمان گرا هستیم. به دنبال چیزهای بزرگیم و به رفرم و محافظه كاری راضی نمی شویم. فكر می كنیم می شود طرحی نو در انداخت... اما احساس كردم كه یك مقدار اندیشه برای تغییرات وجود دارد، اما جسارت مورد نیاز برای ایجاد چنین تحولاتی كم است البته حوزه از بسیاری فعالیت های نامربوطش در زمینه اقتصادی خارج شده. مثلا از در اختیار داشتن انحصار دخانیات ایران و سود خالص اگر درست در خاطرم مانده باشد سالی هفت میلیارد تومانی آن. یا سهام باشگاه پیروزی، آن طور كه به من حق گفته اند، حداقل ۲۴ شركت اقتصادی از این دست متعلق به حوزه فروخته شده. به هر حال، دور شدن حوزه از این قضایا به سالم سازی اوضاع آن كمك كرده یا مثلا در انتشارات حوزه هنری، انصافا تغییرات جدی و قابل توجهی صورت گرفته. تعداد كتاب هایی كه الان حوزه چاپ می كند، گویا هر سه روز یك كتاب اعم از چاپ اول یا تجدید چاپ است. گرافیك كتاب ها خیلی بهتر شده، توزیع شان جان گرفته و فروش كتاب حوزه نسبت به گذشته غیرقابل مقایسه است...
× قسمت عمده ای از فعالیت های حوزه در برگزاری كلاس های ادبیات داستانی بود. این وجه از فعالیت حوزه هنری در این سال ها كم رنگ و كم رنگ تر شد. تحلیل و توضیح شما در این باره چیست
×× قبل از مدیریت فعلی در تمام دهه ۷۰، افراد اجرایی روسای اغلب واحدها بودند. مثلا مسئول واحد ادبیات یك نیروی اجرایی بود كه از قضا آدم خوبی هم بود، ولی نه تجربه و نه تحصیلاتش ارتباطی با ادبیات نداشت. مدیریت قبلی حوزه از حدود سال ۶۹ به بعد به این نتیجه رسید كه هنرمندان را از راس واحدها بردارد و نیروهای اجرایی صرف را جایگزین آنها كند. و این كار را طوری تدریجی انجام داد كه خیلی ها متوجه اهداف پشت پرده آن نشدند. این افراد اجرایی چون با ماهیت آن رشته هنری بیگانه بودند، به جای انجام فعالیت های اساسی و استراتژیك در آن رشته ها و نوآوری و ابتكارهای اصیل، واحدهای حوزه را به ادارات بی بو و خاصیتی تبدیل كردند كه برای خالی نبودن عریضه، سعی می كرد با مشغول شدن به كارهای سطحی و روبنایی و شلوغ كردن ظاهری دور و بر خود، صرفا آمار بدهد. مهم ترین كارهایی كه انجام می دادند، همان كارهایی بود كه باید فرهنگسراها انجام می دادند.
الان لااقل در واحد ادبیات حوزه، خیلی از این خرده كاری ها حذف شده. واحد ادبیات فعلی اگرچه ممكن است بنده با برخی افراد كه در بعضی مسئولیت های آن هستند هم فكری چندانی نداشته باشم نسبت به آن زمان خیلی ارتقا پیدا كرده است. مسئول آن آقای مومنی فرد فاضلی است. اما باز هم بین واحدهای مختلف حوزه، تفاوت هست. واحدها بسته به تفكر و همت مدیر های خود اداره می شوند. یعنی یك سیاست واحد بر همه واحدها حاكم نیست. ضمن اینكه مدیران فعلی واحدهای حوزه ظاهرا هنوز نتوانسته اند خود را از همه آن برنامه های مخل و بی یا كم خاصیت گذشته خلاص كنند. البته در دوره مدیریت جدید، من باز مثل ده سال قبل ترش، در حاشیه بودم. یعنی دیگر حال و حوصله درگیر شدن در مسائل بی نتیجه را نداشتم. هرچند بعد از حدود شش سال، دوباره پذیرفتم كه به شورای سردبیری مجله ادبیات داستانی برگردم.
× یعنی بعد از رفتن از حوزه باز هم قرار شده در سمت سردبیری ادبیات داستانی باقی بمانید، تفاوت این وضعیت با وضعیت قبل در چیست
×× من پس از بازخرید كردن خودم مطلقا بنا بر پذیرش یا ادامه كاری در حوزه را نداشتم. اما به اصرار مدیریت حوزه قرار شد به سردبیری ام در ادبیات داستانی ادامه دهم و این یكی از شرط های ایشان برای موافقت با بازخریدی من بود. در واقع تغییری در نوع همكاری من با حوزه پدید نیامده است، فقط نوع قراردادم با آنها تغییر كرده. ضمن اینكه وقتی شما با جایی قراردادی كار می كنی، احساس مسئولیت ات هم در حد همان قرارداد است. تفاوت امروزم در حوزه با سال های قبل در این است كه من دیگر خودم را در سرنوشت یا عملكردهای حوزه هنری دخیل نمی دانم. در سابق به عنوان یك عضو رسمی یا به تعبیر شما ركن، می بایست جوابگوی طیف وسیعی از مردم در این باره می بودم. اما الان فقط قرارداد دارم كه این مجله را درآورم و در همین حیطه جوابگو هستم. ضمن اینكه من همیشه انتقادهای خودم را به مسئولان حوزه گفته ام مخصوصا به مدیر قبلی حوزه. از حق هم نباید بگذرم، كه حداقل جایگاه بنده به عنوان یك نویسنده، در نزد مدیر سابق حوزه، كمتر از مدیر فعلی آن، شناخته شده نبود و شاید حتی بتوان گفت بیشتر هم شناخته شده بود. انصافا انتقادهای تند و تیزی را كه من در طول آن سال ها البته به طور خصوصی به آقای زم می كردم هر مدیری قبول و تحمل نمی كرد. اما ایشان با صبوری تحمل كرد. فقط به آنها ترتیب اثر نمی داد و كار خودش را می كرد.
× درباره شما می گویند كه محمدرضا سرشار رهگذر به وجود آورنده یك سری مفاهیم و تعریف ها در حوزه ادبیات ایران است. شما به نوعی تئوریسین مفهومی به نام نویسنده مسلمان و غیرمسلمان هستید. به نحوی كه از دید شما این برداشت می شود اعم شاعران و نویسندگان وابسته به جریان روشنفكری ایران غیرمسلمان اند. آیا شما جناح نویسندگان منسوب به روشنفكران را غیرمسلمان می دانید
×× مسلمانی در شرع خیلی ساده تر از این چیزهایی است كه ما تصور می كنیم. هر كسی كه شهادتین را بگوید مسلمان است. اگر به حقانیت ائمه اطهار هم شهادت دهد كه مسلمان شیعه است. ممكن است این شخص به بعضی از احكام شرعی عامل نباشد، لاابالی باشد ولی تا زمانی كه شهادتین خود را پس نگرفته و یا در عمل منكر ضروریات دین نشده، مسلمان است. در این مورد كسی هم حق ندارد جلوتر از خدا قدم بگذارد. البته این، حداقل دین است. اما اگر ما تقسیم بندی ای می كنیم بیشتر تقسیم بندی طیف های نویسندگان است. یعنی كسانی را كه مثلا در جناحی قرار دارند كه دغدغه اصلی آنها در آثارشان، طرح ارزش های اسلامی و انقلابی و پرهیز از طرح درونمایه های مغایر با این ارزش ها است، اصطلاحا نویسندگان مسلمان نامیده ایم. این به آن معنا نیست كه سایرین را به لحاظ دینی، غیرمسلمان بنامیم اما به لحاظ طیف بندی و نام گذاری، كسانی را كه نه تاكید و اهتمامی در طرح ارزش های اسلامی و انقلابی دارند و نه از طرح ارزش ها و مضامین خلاف آن پرهیز می كنند جزء نویسندگان اصطلاحا مسلمان نمی دانیم. اینها طیف وسیعی را دربر می گیرند: از مسلمانان لاابالی یا سكولار، تا آنها كه ممكن است از اصل اسلام را قبول نداشته باشند و حتی كسانی كه كاملا در جبهه متضاد با اندیشه دینی قرار می گیرند.
× صریح می پرسم. آیا انجمن قلم را برای مقابله با كانون نویسندگان ایران به وجود آوردید
×× در هیات موسس انجمن قلم ۲۰نفر عضو بودند و هر یك ممكن است با انگیزه های متفاوتی در این فعالیت شركت كرده باشند. انگیزه من كه این موضوع نبود. دلیل اش هم این است كه به اعتقاد من، اصولا چیزی به نام كانون نویسندگان وجود واقعی ندارد. چون یك تشكل یا باید ثبت قانونی شده باشد، اساسنامه و شماره ثبت و دفتر و دستك و مكان و نشانی ای برای مراجعه دیگران داشته باشد و یا اینكه به قدری برای صنف خودش فعالیت های مفید كرده باشد كه آثارش را در زندگی و كار آن طیف ببینیم. كانون مورد اشاره شما ثبت قانونی نشده است. یعنی بعد از انحلال توسط حكومت جمهوری اسلامی در سال ۱۳۶۰ نخواسته یا نتوانسته اجازه فعالیت رسمی مجدد بگیرد و خودش را به ثبت برساند. از آن طرف هم از سال ۴۶ هم كه تاسیس شده، تا به امروز حتی یك قدم كوچك در راه حل مسائل واقعی صنفی نویسندگان برنداشته است. كانون نویسندگان یك شبه حزب سیاسی موسمی بوده كه نه عضو گیری دموكراتیك و قانونی دارد و نه فعالیت های واقعی صنفی. هرچند گاه چند نفری در اتاقی جمع می شوند و تا اتفاقی برای یكی از دوستانشان می افتد یا بهانه ای برای عرض اندام پیدا می كنند، بیانیه ای صادر می كنند. چنین مجموعه صرفا سیاسی ای را كه كارهای آن ارتباطی واقعی با صنف و حرفه نویسندگی ندارد، كسی تشكل صنفی ادبی نمی نامد. به همین سبب من برای كانون اصلا وجود واقعی خارجی قائل نبودم كه بخواهم در مقابل با آنها گروهی تشكیل دهم. در واقع ما احساس كردیم در این كشور همه اصناف برای خود تشكلی دارند كه به نمایندگی از آنها با دولت یا سایر صنوف ذی ربط وارد مذاكره می شوند، امكانات می گیرند، در ارتقا و رفع معضلات حرفه ای اعضای آن صنف كمك می خواهند و... اما چنین نهادی برای نویسندگان و شاعران وجود ندارد. ما نمی خواستیم كه صرفا یك اسم روی كاغذ یا یك شبه حزب سیاسی باشیم. از قضا دولت جناب آقای خاتمی هم اقدام این مجموعه را تسریع كرد. شاید اگر دولت جناب آقای خاتمی روی كار نمی آمد، امروز هم چیزی به نام انجمن قلم شكل نگرفته بود. ایشان اظهار می كرد ما می خواهیم یك جامعه مدنی داشته باشیم. یكی از خصایص جامعه مدنی هم وجود تشكل های صنفی است. به این معنی كه دولت امتیازها و كمك های خود را نه به افراد یك صنف بلكه به نمایندگان منتخب آن می دهد. گفتیم حالا كه هیچ كس وارد گود نمی شود، ما این كار را می كنیم. دیدیم آنها كه قدیمی تر از ما هستند واقعا نمی خواهند یا نمی توانند مجموعه خود را به ثبت برسانند، ما پا پیش گذاشتیم. در عین حال كه منكر نیستیم با مدعیان كانون تفاوت های جدی دیدگاهی داریم، اما اگر آنها در چارچوب قانون صنفی تشكیل داده بودند و برخی از قیدهای غیردموكراتیكی را هم كه گذاشته اند، نداشتند، ما می رفتیم و عضو تشكل آنها می شدیم. اگر این تشكل قانونی می بود، ما چاره ای نداشتیم جز اینكه عضو آن بشویم. زیرا در یك مملكت كه یك صنف نمی تواند دو تشكل رسمی قانونی داشته باشد.
× این قیدها كه می گویید چه هستند. می شود شفاف تر صحبت كنید
×× عضویت در كانون فرضی در واقع تنها به اراده چند نفر بستگی پیدا می كرد. من یادم می آید كه بعضی از آنها نمی خواستند حتی دكتر سروش یا محسن مخملباف را كه به نوع نگاه آنها بسیار نزدیك شده بودند بپذیرند. بعضی از سران آنها می گفتند كه اینها چون زمانی با جمهوری اسلامی فلان جور همكاری داشته اند حق عضویت در كانون را ندارند. یعنی نگاهشان نه صنفی بود، نه وجاهت قانونی و منطقی داشت. در حالی كه در اساسنامه انجمن قلم ایران این طور نیست. اعتقاد به یكی از ادیان رسمی كشور، نداشتن سوءسابقه و همكاری موثر فرهنگی با رژیم گذشته دو شرط اصلی اساسنامه برای عضویت در انجمن قلم است.
× این طور ها هم نیست آقای سرشار. سال ها است تلاش هایی می شود تا كانون به ثبت برسد كه متولیان بیش از دو دهه است این اجازه را نمی دهند. در ضمن كانون هیچ گاه برای براندازی جمهوری اسلامی تلاش نكرده و این داستان به گرایش محدودی در كانون برمی گردد كه در اوایل انقلاب هم از كانون انشعاب كردند. فكر نمی كنم چند نویسنده و شاعر شناخته شده در كار براندازی و این جور تفكرات باشند.
×× آن گرایش تا سال ۵۹ـ ۵۸ در كانون حضور داشت كه همان زمان انشعاب و تشكل دیگری را تاسیس كرد. مروری بر بیانیه ها و مصاحبه های اعضای موثر این مجموعه بعد از تصفیه آن گرایش، مشی سیاسی این مجموعه را كاملا نشان می دهد. از قضا علت اصلی انحلال این مجموعه در سال ۶۰ توسط دولت، مشاركت آن در فعالیت های براندازی بود. یا آنها با عناوین زننده ای مانند «سانسورچی های رژیم» هر كس را كه مثلا سمت موثری در وزارت ارشاد داشت مورد توهین قرار می دادند. در حالی كه به هر حال ممیزی در نظام جمهوری اسلامی كاری قانونی است. البته ما هم ممكن است به بعضی از این ممیزی ها اعتراض داشته باشیم ولی نمی توانیم منكر لزوم اصل آن بشویم.
به هر حال خود آنها تعمدا جوری اظهارنظر و بحث می كردند كه دولت نتواند به آنها مجوز فعالیت قانونی بدهد، تا در ژست اپوزیسیون باقی بمانند. در عین حال كه باید پذیرفت كار كردن خیلی سخت تر از حرف زدن و شعار دادن و مخالف خوانی است. بیانیه صادر كردن آن هم در حكومتی كه آنچنان خطری برای كسی ایجاد نمی كند، كار ساده ای است. چون همین ها در رژیم گذشته كه در باب این گونه بیانیه ها سختگیر بود، این كار را نمی كردند.
× این مسئله را قبول ندارم. مثلا سال ۴۸ آل احمد و چند نویسنده رسما با نخست وزیر وقت دعوا می كنند و به قولی حتی او را تحقیر می كنند و...
×× بله البته، تا آل احمد زنده بود این جسار ت ها وجود داشت. و همان طور كه امثال براهنی هم رسما اقرار كرده اند، از این بابت او یك استثنا بود. بله، در زمان حیات او دو، سه بیانیه دادند، اما نه مثل الان كه به خاطر هر اتفاقی برای دوستانشان یك بیانیه صادر می كنند. اینكه كار مشكلی نیست كار مشكل این است كه انسان روزی چند ساعت به صورت كاملا افتخاری وقت و ذهن خود را بگذارد و سعی كند تشكیلاتی ریشه دار را به وجود آورد تا منشاء خدمتی به اهل قلم بشود. اختلاف سلیقه ها و حرف و حدیث ها و بعضی كم لطفی ها را تحمل كند و دست از كار نكشد.
ادامه دارد