|
<ماجراي من و «خانه هنر و ادبيات کودکان و نوجوانان»
سه شنبه 22 فروردین 1385
به فاصله کوتاهي از شرکتم در «نخستين سمينار بررسي ادبيات کودکان و نوجوانان» کشور در محل کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان، در سال 1359 ، طرح تأسيس يک مرکز پژوهشي ـ توليدي غيردولتي ـ غيرانتفاعي (به معناي واقعي کلمه) در جمعي خصوصي، توسط وحيد نيکخواه آزاد يا مهدي ارگاني يا هر دوي آنها مطرح، و مورد تأييد واقع شد؛ و بنابراين قرار شد که اين دو، به اضافه من و مصطفي رحماندوست، مجموعاً هسته مرکزي و مؤسسان آن باشيم.
در آن زمان، ظاهراً ارگاني مدير انتشارات کانون، و نيکخواه نيز از اعضاي مؤثر همان بخش بود. ساختمان اصلي و مرکزي کانون، همان ساختمان اوليه آن در خيابان جم آن زمان (فجر فعلي) بود. و با توجه به اينکه نياز به وجود چنين مجموعهاي فارغ از کاغذ بازيها و مقررات دست و پا گير دولتي، ظاهراً مورد قبول گردانندگان کانون در آن زمان نيز بود، به ما اجازه داده شده بود که جلسات چهار نفره هفتگيمان را در اتاقي (ظاهراً اتاق محل کار نيکخواه) در طبقه هفتم ساختمان کانون، برگزار کنيم.
در اين جلسات، که تقريباً هميشه با حضور هر چهار نفر برگزار ميشد، درباره مسائل کلان ادبيات کودک و نوجوان کشور، راههاي برون رفت از مشکلات سرراه و دادن رونق و غنا و سرعت هر چه بيشتر به آن صحبت ميشد، و در حاشيه نيز، اخبار اين عرصه، مبادله ميشد.
فعالترين و با انگيزهترين عضو اين مجموعه، نيکخواه بود.
البته او، جوانترين عضو مجموعه (متولد 1335) هم بود. من و ارگاني متولد 1332 بوديم، و رحماندوست متولد 1329 بود. به علاوه، نيکخواه به گمانم در آن زمان، سردبير مجله «کيهان بچهها» هم شده بود؛ و به طور طبيعي، او و ارگاني، به سبب نوع مسئوليتشان، به اين قبيل فعاليتها، نياز هم داشتند. حال آنکه لااقل من، فاقد چنين انگيزهاي بودم.
اين جلسات، معمولاً با ظهر تلاقي ميکرد؛ و در چنين مواقعي، نيکخواه يا خودش ميرفت يا کسي را ميفرستاد، و از قنادي نزديکي در خيابان مطهري فعلي، به ازاي هر نفر، دو پيراشکي گوشت ميخريد؛ و در حين صحبت، آنها را ـ به عنوان ناهار ـ ميخورديم. پول پيراشکيها را هم، از جيب خودش ميپرداخت.
چند ماه بعد، مجموعه، صاحب مکاني مستقل واقع در يک خيابان فرعي منشعب از اوايل خيابان هدايت شد؛ و «خانه هنر و ادبيات کودک و نوجوان» نام گرفت.
اين مکان، داراي دو طبقه فضاي يکپارچه سراسري تالار مانند به مساحت هر طبقه، شايد بين صد و پنجاه تا دويست متر بود؛ که به علاوه، در هر طبقه، يک تا دو اتاق هم داشت.
طبقه پايين، محل كار و رفت و آمد و گردهماييها بود؛ و طبقه بالا، قفسهبندي شده، مختص كتابخانه و مطالعه و كارهاي شخصي بود. (به نظرم ميرسد، قفسههاي كتاب هم، از نوع قفسههاي كتاب آن زمان كتابخانههاي كانون پرورش فكري بود.)
اين ساختمان، لب خيابان قرار داشت؛ و بعداً شنيدم كه محل يكي از كتابخانههاي كانون پرورش فكري بوده است. اما اينكه چگونه در اختيار ما قرار گرفته بود، موضوعي است كه نه آن زمان كسي به من گفت، نه من به آن توجه خاصي داشتم، و نه تا امروز متوجه آن شدهام. هر چه بود، نيكخواه و ارگاني، بر اساس ارتباطاتي كه با مديران وقت كانون داشتند، آن را در اختيار گرفته بودند.
مدير و همه كاره واقعي آن ساختمان و تشكيلاتش، نيكخواه بود؛ و با توجه به ارادت قبلي و قبلياي كه نسبت به ارگاني داشت، و نيز، هم دانشكدهاي سابق و همكار بودنشان، احتمال ميدهم در اين امر، از ارگاني هم نظر ميخواست و حرفشنوي داشت. من و رحماندوست، فقط در همان حد جلسات هفتگي چهار نفره، در آنجا دخالت و حضور داشتيم.
يادم هست، در اوايل كار، نيكخواه از ما خواست كه اگر كتاب مناسبي داريم، به كتابخانه «خانه ...» هديه كنيم. در جلسات هفتگي هم، به تناوب، از كساني مثل داريوش نوروزي (ديگر هم دانشكدهاي نيكخواه در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران) يا شكوه قاسمنيا (كه هر دوي اينها از همكارانش در مجله «كيهان بچهها» بودند) دعوت ميكرد؛ و آنان، حضور پيدا ميكردند.
روزهايي كه براي شركت در جلسه به آنجا ميرفتم، رفت و آمد و حضور عده قابل توجه ديگري را هم ميديدم كه اكثراً هم دختران جواني بودند كه هيچ يك را از قبل نميشناختم؛ و البته با شخص نيكخواه كار ميكردند؛ و او آنها را به آنجا آورده بود.
از آن جمله، شراره وظيفهشناس در خاطرم مانده است؛ كه او و يك خانم جوان ديگر، از اعضاي ـ گويا ـ ثابت و داراي حضور هميشگي (مثل كارمند) در «خانه ...» بودند. همچنين، در جلسات آنجا، يكي دوبار، شكوفه تقي هم، به صورت مهمان، شركت داشت. يا سوسن طاقديس را، اولين بار در آنجا ديدم و با معرفي نيكخواه شناختم.
نيكخواه، را، آن زمان، جواني خونگرم، سريعالانتقال، بسيار خوش برخورد، با نشاط، داراي روابط عمومي فوقالعاده قوي ـ و البته، باز ـ سر تا پا انرژي، مهربان، مودب و مبادي آداب يافتم. اصلاً اهل خيابان ايران (محله مذهبيهاي سنتي و اغلب مرفه تهران) و از فارغالتحصيلات دبيرستان علوي بود.
در آن زمان دانشجو بود؛ كه البته، بعد از انقلاب فرهنگي، ديگر ادامه تحصيل نداد و درسش را به پايان نرساند. ازدواج كرده بود؛ و همسرش، خانم ف. م. ، كه دستي هم به قلم داشت، و در زمان سردبيري نيكخواه در «كيهان بچهها»، چند اثرش در آن مجله، به چاپ رسيد.
نيكخواه، شاعر كودك و نوجوان با استعدادي بود، و با وجود شش سال سن كمتر نسبت به رحماندوست، در شعر كودك و نوجوان، از او و اكثر كساني كه در آن زمان براي اين گروههاي سني شعر ميگفتند، مشخصا با استعدادتر، پركارتر، و شعرهايش متعهدانهتر بود. در همان زمان، تك و توك داستانهايي هم ـ از انگليسي ـ براي كودكان و نوجوانان ترجمه كرد و يكي دو داستان كودك و نوجوان هم نوشت؛ كه همگي ابتدا در «كيهان بچهها» چاپ شدند، و سپس دو تايش («مگر يك آدم چقدر زمين ميخواهد!» (از تولستوي) و «يادگار دايي جواد مادرم») را، به صورت كتاب هم، به چاپ رساند. به علاوه، ويراستاري قابل براي كتابهاي كودك و نوجوان بود؛ و مطالعات زياد و پيوستهاي در عرصه مباحث نظري و تاريخچه ادبيات كودكان و نوجوانان داشت. (هرچند بعدها وارد عرصه تهيهكنندگي سينماي كودك و نوجوان شد؛ و به كل، قلم را زمين گذاشت، و جز همين دو كتاب، چيزي به قلم خودش به چاپ نرساند؛ و از اين بابت، لااقل مرا، براي هميشه، حسرت بر دل باقي گذاشت؛ و عرصه ادبيات كودك و نوجوانان ما را از وجود ارزشمند خودش محروم كرد.)
خصلت مثبت ديگر نيكخواه اين بود كه با وجود جواني بسيار، در پي تخريب كسي نبود. جايگاه و قدر و ارزش نويسندگان و شاعران اين عرصه را، كم و بيش، ميشناخت، و در ارتباطاتش، آنها را لحاظ ميكرد. با اين همه، و با وجود اهميت كاري كه مجموعه ما در آن زمان آغاز كرده بود، وجود دست كم سه خصيصه در او، كه لااقل با روحيات من ناسازگار بود، سبب شد كه نتوانم در «خانه ...» بمانم؛ و سرانجام در اواخر سال 1360 يا اوايل 1361، استعفا دهم، و از آنجا بيرون بيايم.
يكي از آن خصايص، همان ديدگاهها و عادات ناشي از زندگي در يك خانواده با فرهنگ متفاوت، و ـ بيآنكه در اينجا بخواهم روي آن ارزشگذاري كنم ـ به هر حال، با آنچه من ميپسنديدم و عمل ميكردم، تفاوت داشت. همان تفاوتهايي كه امروز بعد از بيست و دو سال، منجر به نيكخواهي با آن نوع زندگي شخصي و شغلي و موضعگيريها و ارتباطات و توليدات خاص فرهنگي شده است، كه با مشابه آنها در ارتباط با خود من، تفاوتهايي گاه يكصد و هشتاد درجهاي دارد.
خصيصه دوم، ارتباطات وسيع و گسترده، و ـ از نظر من در آن زمان ـ تعجبانگيز او با برخي افراد واقع در مصادر مهم امور فرهنگي كشور ـ از دكتر خرازي و دكتر بانكي و برادران زرين و مهندس يغمي در كانون پرورش گرفته، تا بهشتي در ارشاد (بعدها در فارابي) و مهديان در كيهان و برخي مديران وقت تلويزيون و .... ـ بود؛ كه من هيچ يك را نميشناختم و از جريانهاي فكري و فرهنگي مرتبط با آنها، بيخبر بودم؛ و ـ در آن فضاي به شدت سياسي كشور در آن زمان ـ از اين بابت، گاه در دل، براي خودم، احساس نگراني ميكردم.
سومين و در واقع، اصليترين خصلت، خودمختاري و خودرأيي او در ادامه «خانه هنر و ادبيات كودكان و نوجوانان» بود.
البته، اگر بخواهيم منصفانه قضاوت كنيم، «خانه ...» از ابتدا، با انگيزهدهي و پايمردي نيكخواه پا گرفت؛ و مكان استقرار آن، به واسطه ارتباطات گسترده و روابط عمومي قوي او در اختيار مجموعه قرار گرفت. بعد هم، در واقع، تنها كسي كه براي «خانه ... »، به راستي وقت ميگذاشت، و آن را به مركزي پر رونق و فعال تبديل كرد، نيكخواه بود. بنابراين، از اين جهات، ميتوان و بايد، او را موثرترين عضو «خانه ... » دانست. اما از آنجا كه آن مجموعه، از نظر سازماني تعريف، و در آن، تقسيم وظايف و اختيارات نشده بود، در عمل به پايگاهي صرفاً براي تحقيق اهداف نيكخواه تبديل شده، و نقش سه نفر ديگر، در حد اعضاي يك شوراي مشورتي و سياستگذاري، تقليل يافته بود.
به عبارت ديگر، با آنكه قاعده قضيه و انعكاس بيروني آن اين بود كه در «خانه ....» ما چهار نفر، يكسان در تعيين سياستها و نظارت بر تحقق آنها نقش داريم، در واقع اين گونه نبود؛ و در عمل اين نيكخواه بود كه تصميم ميگرفت كي به آنجا بيايد و به چه كاري مشغول شود و ... يعني از خود ما چهار نفر اصلي كه بگذريم، ساير كساني كه در خانه مستقر بودند يا به آنجا رفت و آمد داشتند، بدون استثنا، دوستان، شاگردان يا مرتبطان با شخص نيكخواه بودند؛ بيآنكه او حتي به خود زحمت اين را بدهد كه ما (لااقل من) را در جريان اين امور بگذارد. ضمن آنكه فضاي حاكم، در مواردي با آنچه من ميپسنديدم و درست ميپنداشتم همخواني نداشت؛ و گاه ميشد كه به همين سبب، در آنجا، به شدت احساس غربت و دلتنگي ميكردم.
با اين همه و با همين ترتيب، مدتي گذشت. در اين فاصله، ما چهار كتاب «مهاجر كوچك» (از من)، «اسم من علياصغر است» (از رحماندوست)، «يادگار دايي جواد مادرم» و «مگر يك آدم چقدر زمين ميخواهد!» (ترجمه) (از نيكخواه) را، براي چاپ، به تصويب رسانديم. « اسم من علياصغر است» را اسدالله اعلايي (مدير حدوداً بيست سال اخير گروه كودك و نوجوان شبكه يك سيما) تصويرگري و صفحه آرايي كرد. اما بعد متوجه نشدم چه شد كه سر از كانون پرورش فكري درآورد و توسط آنجا به چاپ رسيد. (البته، علت هر چه بود، آينده نشان داد كه اين، بسيار به نفع رحماندوست تمام شد.)
به هر حال، «مهاجر كوچك»، در بهار 1360، با شمارگان سي و سه هزار نسخه، روي ورق كاهي و با جلو مقوايي بسيار ارزان قيمت، به وسيله «خانه ...»، چاپ و منتشر شد. تا آنجا كه به ياد ميآورم، به فاصله كوتاهي نيز ـ اين بار با شمارگان بيست و دو هزار نسخه ـ توسط همان «خانه ...»، به چاپ دوم رسيد. بعدا وقتي صحبت از حقالتأليف شد، نيكخواه گفت كه به علت اشتباه در محاسبه، كتاب، ارزان قيمتگذاري شده، و سودي از آن به دست نيامده است. من هم، با آنكه در آن زمان، كل حقوق ماهانه دريافتي كارمنديام دو هزار و پانصد و پنجاه تومان، و در مقابل، يك قلم، فقط كرايه ماهانه منزل استيجاريام هزار و هشتصد تومان بود و هيچ ممر درآمد ديگري هم نداشتم، از حقالتأليفم گذشتم؛ و آن را به «خانه ...» بخشيدم.
تا آنكه آن حادثه ـ مثل شليك يك تير خلاص ـ اتفاق افتاد؛ و باعث جدايي هميشگي من، از «خانه ...» شد:
يك روز كه ـ طبق معمول ـ براي شركت در جلسه هفتگي به «خانه ...» رفته بودم، شخص جوان چمدان به دستي را ديدم كه از پلههاي طبقه دوم، بالا ميرفت.
با تعجب از نيكخواه پرسيدم: او كيست.
اسمش را گفت؛ و گفت كه نويسنده فلان داستان كوتاه چاپ شده در «كيهان بچهها» (به سردبيري خودش) است. از شهرستان ... ، به تهران آمده؛ و چون در تهران جايي ندارد، گفتهام كه موقتاً بيايد در اينجا سكنا بگزيند.
طبعاً به اين امر، و اينكه چرا ما در جريان قرار نگرفتهايم، اعتراض كردم؛ و بعد، فيالمجلس، از عضويت در «خانه ...» استعفا دادم.
اصرارهاي بسيار نيكخواه و ارگاني و رحماندوست، مبني بر تجديدنظر در تصميم، و حتي اين گفته نيكخواه كه «تا قبل از اينكه بقيه با استعفاي شما موافقت نكردهاند، نميتوانيد برويد؛ و ما هم استعفاي شما را قبول نميكنيم» نيز نتيجهاي نبخشيد؛ و آن روز، من براي هميشه از «خانه ... » بيرون آمدم؛ و تا امروز، كه به موسسهاي انتفاعي و خصوصي، به صاحب امتيازي شخصي نيكخواه تبديل شده، و صرفاً ـ گهگاه ـ فيلم كودك و نوجوان ميسازد و گويا سالهاست كه به كوچهاي واقع در حوالي پيچ شميران نقل مكان كرده است، پا به آن نگذاشتهام.
حدود يك سال بعد، شنيدم رحماندوست ـ نميدانم چرا ـ و كمي بعدتر هم، ارگاني، از «خانه ...» جدا شدند؛ و نيكخواه ماند و «خانه ...»اش. در عين حال، حالا، بعد بيست و دو سه سال، و با وجود فاصله و تفاوت بسيار زيادي كه راه و جهت زندگي و افكار نيكخواه با من پيدا كرد، اگر گاهي، در جايي، اتفاقي به هم بربخوريم، سلام و عليكي با هم ميكنيم. ضمن آنكه در طول اين ساليان هم، كاري با يكديگر نداشتهايم. جز همين يادداشت فعلي من؛ كه اين هم، اگر به ضرورت ثبت در اين مجموعه (ياد ايام) نبود، چه بسا هرگز قلمي نميشد.
|