<رهگذر كوچه‌هاي آشنايي
            پنجشنبه 17 فروردین 1385

عليرضا شامخي: بيش از يك ساعت مهمانش بوديم. توي دفترش در مجله‌‌ي سروش نوجوان. تنها جايي كه بعد از آن همه استعفاهاي مختلف، متقاعد شده بايد در آن بماند. احتمالاً از آينده‌سازان سابقه‌ي خوبي در ذهنش هست وگرنه به اين راحتي مصاحبه هم نمي‌كرد. اين دو صفحه حاصل مصاحبه‌ي ماست با محمدرضا سرشار يا همان رضا رهگذر، قصه گو و قصه‌نويس معروف.

* زماني كه دانش‌آموز بوديد، فكر مي‌كرديد روزي نويسنده‌ي معروفي بشويد؟
نه هيچ وقت فكر نمي‌كردم؛ البته از نوجواني براي خودم به صورت يادداشت و دفتر خاطرات مطالبي مي‌نوشتم ولي هرگز به فكر ارائه‌ي آن به كسي يا جايي نبودم.

* دوران دبيرستان در چه رشته‌اي تحصيل كرديد و چگونه وارد دانشگاه شديد؟
دوره‌ي متوسطه را در هنرستان فني رشته‌ي تراش فلزات تحصيل كردم و ديپلم رياضي‌ام را هم به صورت متفرقه گرفتم و وارد دانشگاه علم و صنعت در رشته‌ي مهندسي صنايع شدم ولي هيچ گاه به رياضي و مسائل فني علاقه‌ي ويژه‌اي نداشتم، بلكه به من تحميل شده بود.

* چگونه شد كه به فكر چاپ كتاب افتاديد؟
سال دوم دانشگاه بودم كه دوستانم كتابي را به من دادند و گفتند: «بخون، خيلي جالبه! يك دانشجوي ايراني مقيم آمريكا آن را نوشته!» كتاب را كه خواندم، ديدم داستاني است بسيار ضعيف كه مثلاً ماجراي يك تيم فوتبال كودكان را تبديل كرده بود به قضيه‌هاي سياسي غليظ با نثري بسيار ضعيف به گونه‌اي كه مشخص بود نويسنده‌ي آن اساساً فارسي‌زبان نيست و فارسي زبان دوم اوست.
من هم با ديدن اين كتاب، جرأتي پيدا كردم و گفتم: اگر نويسندگي اين است، من كه خيلي نويسنده‌ترم. اين باعث شد كه وقتي بچه‌ها داستاني از من خواستند تا چاپ كنند، به اين قضيه رضايت دادم.

* جايي از تأثير قصه‌هاي پدرتان در شكوفايي استعدادتان صحبت كرده بوديد، فكر مي‌كنيد از نسل جديد كه پدران قصه‌گو ندارند هم رضا رهگذري بيرون بيايد؟
بله، صرفاً با شنيدن نيست كه انسان نويسنده مي‌شود، با خواندن هم مي‌شود. ضمن اين‌كه امروزه كمبودهايي نظير قصه‌گويي بزرگ‌ترها را وسايلي مثل راديو، تلويزيون، نوارهاي قصه و... پر كرده‌اند. نكته‌ي ديگر اين كه قصه‌گويي قبل از هر چيز به عناصري از فن بيان احتياج دارد كه خيلي از افراد آن را در زندگي كسب مي‌كنند، مثلاً كودكاني كه در خانواده به آنها اجازه‌ي حرف زدن مي‌دهند و تشويق مي‌شوند، فضاي مساعدتري براي رشد دارند، در حالي كه كودكان نسل ما، به طور ناخواسته، مدام تحقير مي‌شدند و استعدادهايشان سركوب مي‌شد.

* نام رهگذر را از كي انتخاب كرديد؟
از اولين كاري كه قبل از انقلاب براي چاپ در مطبوعات دادم، اين نام را استفاده كردم. دليلش هم آن بود كه هر چهار كتابي كه قبل از انقلاب از من چاپ شد داراي مضامين سياسي- انتقادي بودند و شايد فكر مي‌كردم اگر با نام مستعار منتشر كنم، ساواك نمي‌تواند من را پيدا كند. در قراردادهايي هم كه با ناشران امضا مي‌كردم از همين نام استفاده مي‌كردم و نشاني منزل را هم نمي‌دادم.

* بالاخره دست ساواك به شما رسيد؟
نه، دليلش هم اين بود كه در آن سال‌ها هم -به خصوص 56 و 57- سررشته‌‌ي امور از دست رژيم در رفته بود. ديگر اين‌كه هنگامي كه يك كتاب چاپ مي‌شد تا به دست مردم مي‌رسيد و بازتاب‌هايي در جامعه پيدا مي‌كرد و به آن مشكوك مي‌شدند، معمولاً حداقل يك سال طول مي كشيد.

* چرا نام رهگذر؟
برخي نام‌ها بهتر در ذهن جا مي‌گيرند و اسم زيبا به خصوص هنگامي كه صاحب اسم را نديده باشيم، تصويري زيبا از شخص در ذهن ايجاد مي‌كند. مي‌خواستم اسمي زيبا و كمياب باشد، البته بعدها فهميدم در نزديكي شهريار، روستايي وجود دارد كه اكثر اهالي آن شهرت رهگذر دارند و جالب‌تر اين كه در همان نزديكي، روستايي به نام اصيل‌آباد است كه نام يكي از داستان‌هاي اوليه‌ي من است. برخي از دوستان هم در اين اسم مفاهيم عرفاني و متواضعانه پيدا كردند كه مثلاً جهان يك گذرگاه است و ما همه رهگذر يا مثلاً نشانه‌اي از تواضع!

* اگر شرايط انقلاب نبود، باز هم نويسنده مي‌شديد؟
بله! من فكر مي‌كنم عوامل تعيين كننده‌ي نويسندگي لزوماً عوامل بيروني نيستند، بلكه عوامل دروني خود شخص هستند. ممكن است سمت و سوي آثار يك نويسنده در شرايط متفاوت تاريخي و اجتماعي تغيير كند ولي معمولاً اين‌گونه نيست كه اگر شرايط نباشد، نويسنده، نويسنده نمي‌شود.
البته وضعيت در برخي هنرها مانند فيلمسازي كه نيازمند امكانات وسيع مادي‌اند به گونه‌اي ديگر است. چون در رژيم گذشته اين‌گونه امكانات در دست باندهاي خاصي بود و به هركسي هم نمي‌دادند و شرط ورود به اين عرصه هم لزوماً لياقت نبود و من مطمئنم 90 درصد فيلمسازان بعد از انقلاب، اگر انقلاب نمي‌شد، قطعاً فيلمساز نمي‌شدند.
البته در مورد شخص خودم معتقدم اگر شرايط انقلاب و بعد از آن نبود، من احتمالاً كارهاي خيلي جدي‌تر و اساسي‌تري انجام مي‌دادم و تا به امروز حداقل دو يا سه رمان بزرگ نوشته بودم. منتهي انقلاب و شرايط آن فرصت نوشتن جدي را از من گرفت. به هر حال در اين كه انقلاب باعث شد- به خصوص در دهه‌ي اول بعد از پيروزي- ما به اندازه‌ي صد سال نويسنده و هنرمند پرورش دهيم، هيچ حرفي نيست و تعداد آثار ارزشمندي كه در عرصه‌ي ادبيات كودك و نوجوان در دهه‌ي اول انقلاب نوشته شد، شايد بيش از آثار نوشته شده در صد سال گذشته است.

* در بين آثار خودتان مي‌توانيد تفاوت قائل شويد و آثار شاخص‌تان را نام ببريد؟
بله، تفاوت كه مي‌توان قائل شد. بيشترين آثار داستاني من مربوط به حوزه‌ي كودك و نوجوان است. دو كتاب داستان هم براي بزرگسالان نوشتم؛ يكي «خداحافظ برادر» و ديگري «از روستا». البته عمداً در اين عرصه كار نكرده‌ام. در عرصه‌ي كودك و نوجوان دو دسته كتاب را مي‌توانم نام ببرم؛ كتاب‌هايي كه در سطح كشور جوايز زيادي گرفتند و كتاب‌هايي كه بچه‌ها به آن علاقه‌مند بوده‌اند و اين علاقه را به من انعكاس داده‌اند.
آنهايي كه جوايز متعددي گرفتند يكي كتاب «مهاجر كوچك» راجع به جنگ تحميلي است. ديگري «تشنه‌ي ديدار» راجع به جنگ تبوك و ابوذر (ع) و ديگر «جايزه» و مجموعه داستان «هستم اگر مي‌روم» و مجموعه‌ي 15 جلدي «از سرزمين نور» كه داستان زندگي رسول اكرم (ص) است.
از كتاب‌هايي كه بچه‌ها خيلي به آنها علاقه نشان داده‌اند مي‌توانم «آنجا كه خانه‌ام نيست» و «اگه بابا بميره» را نام ببرم. روي هيچ اثري به اندازه‌ي مجموعه‌ي «از سرزمين نور» وقت صرف نكرده‌ام و دوست دارم كه بهترين كارم باشد، منتهي خيلي دير در جامعه مطرح شد. تازه امسال در دو جشنواره مطرح شد. خودم به اين مجموعه بسيار علاقه‌مندم.
«اگه بابا بميره» را هم با اين كه قبل از انقلاب نوشتم ولي تا سال 77 تجديد چاپ مي‌شد و اگر ناشر به چاپ آن ادامه مي‌داد، هنوز هم مي‌توانست چاپش ادامه پيدا كند.

* كتابي در دست تأليف يا زير چاپ داريد؟
من سال‌هاست كه بيشتر به مباحث نظري ادبيات و نقد ادبي اهتمام ورزيده‌ام. كتاب‌هايي كه زير چاپ دارم يكي كتاب «راز شهرت صادق هدايت» است كه فكر مي‌كنم هر انسان منصفي اين كتاب را بخواند، براي هميشه افسانه‌ي صادق هدايت از ذهن او پاك خواهد شد. اين افسانه‌اي كه از يك آدم متوسط، اسطوره درست كرده‌اند، خواهد شكست؛ چون كاملاً علمي و مستند است. ديگري «تلخيص رمان جنگ و صلح» از تولستوي است كه اين رمان چهار هزار صفحه‌اي را در 1500، 1600 صفحه خلاصه كردم كه فكر مي‌كنم رمان خلاصه شده جذابيتش كمتر از رمان اصلي نباشد.

* در سال گذشته شاهد استعفاهايتان بوديم، دقيقاً از كجاها استعفا داده‌ايد؟
اولش گويندگي برنامه‌ي قصه‌هاي ظهر جمعه راديو بود بعد از 24 سال. دومي از رياست هيئت مديره‌ي انجمن قلم ايران بود بعد از شش سال و چهار ماه، بعدي از هيئت منصفه‌ي مطبوعات بود بعد از چهار. سال چهارمي، از سردبيري فصلنامه‌ي «اصحاب قلم» بود. از همين سروش نوجوان هم استعفا داده بودم چون شرايطي پديد آمده بود كه احساس كردم در اين شرايط جديد و بعد از تحولاتي كه رخ داده است، ديگر نمي‌توانم در اينجا كار كنم كه البته اطمينان دادند كه مشكل نخواهم داشت. جز موارد خيلي استثنايي مانند همين مصاحبه هم، مصاحبه‌هاي متعدد و مكرر با مطبوعات و سايت‌هاي خبري را كنار گذاشتم.
برخي سفرهاي اين طرف و آن طرف را هم كه سال‌ها بود كمتر مي‌رفتم، ديگر اصلاً نرفتم. آخرين بارش دعوتي بود براي كنفرانس شرق‌شناسي در تركيه كه نپذيرفتم.

* بعد از اين استعفا،كسي از مسئولان فرهنگي پرسيد چرا؟
نه، در قصه‌ي ظهر جمعه كه 24 سال بود در آن گويندگي مي‌كردم، حتي يك مدير راديو زحمت اين را به خودش نداد كه لااقل تلفني به من بزند و علتش را بپرسد. حتي راديوي دانشجويان ايراني در آمريكا كه كلاً هفته‌اي يك برنامه دارد، 10 دقيقه براي خداحافظي گوينده‌ي قصه‌هاي ظهر جمعه برنامه گذاشت. از نشريات ايرانيان مقيم خارج تماس گرفتند و در اين باره پرسيدند. در داخل تنها روزنامه‌اي كه تماس گرفت، روزنامه‌ي شرق بود. ديگران فقط از فرداي چاپ آن مصاحبه زنگ مي‌زدند كه من قبول نمي‌كردم و مي‌گفتم حرف‌هايم را به شرق گفته‌ام، برويد آنجا بخوانيد.

* مي‌شود اشاره كنيد چرا به يك باره اين همه استعفا؟
يكي اين كه در كشور ما عمر متوسط هنرمندان 63 سال است، من الان 53 سال سن دارم، نهايتاً 10 سال ديگر فرصت زندگي دارم كه از آن هم يك سومش در خواب مي‌گذرد، يك سومش هم به رفع مشكلات زندگي و تلاش معاش مي گذرد، مي‌ماند مجموعاً 5/3 سال وقت براي فعاليت. ذهن من هم پر است از مطلب. كمدهايم پر است از مطالب ناتمام و من هر چه مي‌گردم فرصتي براي سر و سامان دادن و به چاپ رساندن اين مطالب پيدا نمي‌كنم كه البته هنوز هم با گذشت چهار، پنج ماه هنوز فرصتي پيدا نكرده‌ام! مورد دوم اين بود كه احساس مي‌كردم براي بعضي ها خيلي بود و نبود اين برنامه (قصه‌هاي ظهر جمعه) فرقي ندارد. البته در مورد مخاطبان بعد متوجه شدم كه اشتباه كرده‌ام؛ چون سيل تماس‌ها و پيغام‌هاي مختلف در اين مدت كوتاه از داخل و خارج به من ثابت كرد كه در مورد مخاطبان، تصور غلطي داشته‌ام؛ اما در مورد مسئولان صداوسيما بر من محرز شد كه برايشان بود و نبود اين برنامه فرقي نداشته و اگر ذره‌اي هم در اين باره ترديد داشتم، در اين مدت به يقين تبديل شد. يك نفر به من گفت: در جلسه‌اي بوديم. آقاي ضرغامي، رئيس سازمان صدا و سيما پرسيد چرا آقاي سرشار استعفا داده است؟ به او گفتم: بفرماييد دقيقاً به همين دليل! تلفن ما را كه داشتي، 16 نفر منشي هم در دفترت نشسته اند، يك تماس تلفني هم نگرفتي بپرسي چرا؟ آن وقت بلند مي‌شويد مي‌رويد خانه‌ي فلان شاعر قديمي توده‌اي كه بعد اين از كه حزب توده هم جدا شده براي انقلاب هيچ كاري نكرده، بعد هم با افتخار تعريف مي‌كنيد كه ما رفتيم ديدن فلاني! ولي به كسي كه 27 سال است به طور متوسط روزي 12، 13 ساعت توي اين نظام كار فرهنگي كرده است، نوشته و نقد كرده است، يك تلفن نمي‌زنيد بگوييد چرا اين جوري شده است. دليل ديگر اين كه به هر حال براي يك نويسنده، هيچ چيزي جاي نوشتن را نمي‌گيرد؛ البته دليل ديگري هم هست كه برمي‌گردد به شرايط عمومي فرهنگي كشور در بعد اجرايي كه بماند براي آينده. شايد بعداً به آن اشاره كنم. اما سخت اميدوار بودم با اين كارم، جا را براي جوان‌ترها باز كنم كه آن هم نشد.

* صداي شما در قصه‌هاي ظهر جمعه يك اثر ماندگار در ذهن مردم بود، آن را ماندگارتر مي‌دانيد يا نوشته‌هايتان را؟
درست است كه صدا در خاطره‌ها مي‌ماند ولي با از بين رفتن آن نسل، خاطره‌ها هم از بين مي‌روند ولي كتاب مي‌ماند. ممكن است كتاب بعد مدتي خواننده‌هاي عمومي خود را از دست بدهد ولي مي‌شود مثلاً صد سال بگذرد و كسي به دليلي بيايد آن را از قفسه‌اي درآورد، ورقي بزند و از نويسنده‌اش ياد كند.

* قصه‌هاي ظهر جمعه را خودتان مي‌نوشتيد؟
يك سال اولش را بله، بعداً فقط ويرايش مي‌كردم.

* از استعفاي انجمن قلم هم بفرماييد.
اجازه بدهيد اين هم بماند براي آينده. وقتش كه رسيد، اگر صلاح بود توضيح مي‌دهم.

* نوروز؟
روز نو

* مازيار بيژني؟
همان روزهاي اولي كه وارد كيهان شده بودم، يك كاريكاتور از من كشيد و به من داد. فكر مي‌كنم خودش از كاريكاتورهايش هم جالب‌تر است!

* نسل سوم؟
يك جامعه‌ي اعتقادي از ابتدا تا انتهاي تاريخش يكي است، در هر نقطه‌اي از جهان و در هر دوره‌اي از تاريخ كه باشند. شما وقتي در يك كشور خارجي وارد يك مسجد بشويد، احساس مي‌كنيد وارد خانه‌ي خودتان شده‌ايد، بعد چگونه مي‌شود در يك جامعه‌اي با اين انسجام فرهنگي چنين تفاوتي قائل شد؟!

* انجمن اسلامي؟
انجمن اسلامي در دانشگاه‌ها قبل از انقلاب خيلي التقاطي و گسترده بود. اعضايش از سازمان مجاهدين خلق بودند تا بچه‌هاي حزب‌اللهي معتقد به نظام. بعد از انقلاب هم توسط جوانان متمايل به يك گرايش خاص مصادره شد ولي در بخش دانش‌آموزي‌اش به نظر مي‌رسد خوب مانده است؛ چون هم متولي دارد و هم بچه‌ها در اين سنين سالم‌ترند و انگيزه‌هاي نفساني كمتري دارند.

* انرژي هسته اي؟
حق مسلم ماست!

* و محمدرضا سرشار؟!
توده‌ي مردم و مخاطبان آثارش بيش از حد استحقاقش به او لطف و عنايت دارند. در ميان اهالي ادبيات هم اغلب به او محبت دارند؛ اما عده‌اي هم هستند كه معتقدند «كاري‌اش نمي‌شود كرد. به هر حال فعلاً بايد تحملش كرد تا ببينيم چه پيش مي‌آيد.» براي اينها آرزوي صبر دارم.

نشريه آينده سازان ـ شماره 110 ـ ويژه نوروز 1385

  كليه حقوق براي Sarshar.org محفوظ است. ©