<باید از خود آغاز کنیم
            چهارشنبه 24 اسفند 1384

با هيجاني ويژه و تأسفي عميق، از خرابي روزگار و بد شدن آدمها و جامعه سخن مي‌گفت؛ و همه تقصيرها را هم به گردن ديگران مي‌انداخت.
گذاشتم خوب صحبتهايش را كرد. گفتم: «گيرم كه همة حرفهايت درست؛ و اوضاع به همان تلخي و تيرگي است كه تصوير كردي. اما تو كه اوضاع و آدمها را با شرايط سالهاي اول بعد از پيروزي انقلاب مقايسه مي‌كني، آيا واقعاً خودت، به همان خوبي و خلوصي كه در آن سالها بودي، مانده‌اي؟!» و اين، بهانه‌اي شد تا موضوعي را كه به عنوان يك انتقاد و درد دل، مدتها فكر و ذهنم را به خود مشغول كرده بود، مطرح كنم.
از خلوص و اخلاص دوستان در سالهاي اوليه پس از پيروزي انقلاب گفتم؛ و اينكه «من» و «تو» و «او»يي در كار نبود. نيروها، استعدادها و امكانات، همه، در يك جهت بسيج شده بودند؛ كه همانا اسلام و انقلاب بود. اصلاً مهم نبود كه چه كسي كار بزرگ را انجام مي‌داد. مهم اين بود كه آن كار، انجام شود. در واقع، عمدة كارها يك «واجب كفايي» تلقي مي‌شد. اگر كسي ديگر پيدا مي‌شد و آنها را انجام مي‌داد، ناز شستش! دعايش هم مي‌كرديم؛ كه باري را از دوش ديگران برداشته است.
براي نمونه،‌ در عرصه ادبيات و هنر، پيوسته چشممان به راه بود تا ستاره‌اي تازه در اين آسمان طلوع كند، و اثر جديد ارزشمندي عرضه شود؛ تا با تمام وجود به مطرح كردن و تبليغ او و اثرش بپردازيم. در واقع، انتشار هر اثر‌ِ درخور در اين راستا،‌براي همة ما، يك جشن بود؛ و عميقاً و از ته دل، خوشحالمان مي‌كرد. اصلاً مهم نبود كه پديدآورنده آن ديگري است، و ما نيستيم. زيرا تفكرمان، تفكر جمعي و جبهه‌اي بود. احساس مي‌كرديم با آفرينش اين اثر و ظهور اين نويسنده يا هنرمند، چيزي ديگر به جبهه هنر اسلام و انقلاب اضافه، و مايه تقويت آن شده است.
بعد اضافه كردم: حالا با گذشت بيشتر از دو دهه و نيم از آن زمان، بحمدالله آن‌قدر نويسندگان و هنرمندان جديد به اين عرصه اضافه شده‌اند كه شايد ديگر آن چشم‌انتظاري و لحظه‌شماري مداوم، به ظاهر، موضوعيت خود را از دست داده باشد. اما اين، آيا مي‌تواند به معني سلب مسئوليت ما در قبال نيروهاي تازه‌نفس، يا آثار ارزشمندي باشد كه در اين راستا ظهور مي‌كنند و توليد مي‌شوند؟! آيا مي‌تواند ضعيف شدن اخلاص و تفكر و احساس جمعي و جبهه‌اي در ما را توجيه كند؟
پرسيدم: آيا مي‌توانيم قسم بخوريم كه هنوز هم با مشاهدة يك اثر ارزشمند از بچه‌هاي متعلق به جبهة انقلاب، قلبمان از شوق به تپش در مي‌آيد و مي‌خواهيم به هر وسيله كه شده، آن و نويسنده‌اش را به ديگران هم معرفي كنيم؛ يا آنكه خداي ناكرده، احساس ما در قبال چنين رويدادي، نوعي حسادت و ـ همچون عملكرد معاندان ـ توطئة سكوت است؟!
در آخر گفتم: من تصور مي‌كنم اگر آن صدق، صفا و صميميت سالهاي اولية پس از انقلاب، در جامعه، كم و ضعيف شده است، نبايد تمام تقصيرها را به گردن ديگران بيندازيم. چون در خود ما هم ـ كم و بيش ـ ديگر، آن اخلاص اوليه وجود ندارد. اگر مي‌خواهيم آن وضعيت شيرين و دلنشين معنوي، دوباره برگردد، بايد از خودمان شرع كنيم. در غير اين صورت، انتقادهاي اين‌گونه يكطرفه از ديگران را رها كنيم؛ و بپذيريم كه استحقاق ما ـ اين‌گونه مردمان ـ همين جامعة فعلي است.

  كليه حقوق براي Sarshar.org محفوظ است. ©