ديدار اول
سال 1364 يا 1365 بود، كه بچههاي واحد ادبيات حوزههنري گفتند: «وقت ملاقات با استاد محمدتقي جعفري گرفتهايم.»
قبل از حركت، يك جلسه داخلي هماهنگي، براي استفاده هرچه بيشتر از محضر استاد تشكيل داديم؛ تا مشخص كنيم چه از ايشان بپرسيم و كه بپرسد. يكي از سؤالهايي كه محسن مخملباف اصرار داشت من آن را مطرح كنم، اين بود كه ما، به عنوان نويسنده، براي غنا و سمت و سوي درست دادن به آثارمان، آيا لازم است فلسفه بياموزيم و بعد آن را در داستانهايمان بازتاب دهيم؟»
در بعد از ظهري با هوايي دلنشين از روزهاي شهريور يا اوايل مهر، تقريباً همه اعضاي واحد ادبيات حوزههنري(شعر و داستان) و مركب از حسن حسيني، قيصر امينپور، محسن و نقي سليماني، فريدون عموزادهخليلي، حسن احمدي، من و محسن مخملباف –كه آن زمان، رسماً عضو واحد سينمايي حوزه محسوب ميشد، اما پايي نيز در واحد ادبيات داشت– به منزل استاد، واقع در يكي از خيابانهاي غربي فرعي منشعب از خيابان هفده شهريور(اندكي بالاتر از ميدان خراسان) رفتيم.(1)
خيابان مذكور، كه شرقي-غربي بود، دهانهاي عريض به طول حدود صد متر داشت، كه بعد، به يك خيابان كاملاً فرعي به عرض حدود هشت تا نه متر تبديل ميشد. انتهاي آن بخش كوتاه و عريض اين خيابان، در تقاطع يك كوچه شمالي جنوبي، خانه قديمي دو نبش ساده و قديمي آجر بهمني استاد محمدتقي جعفري قرار داشت.
زنگ در كوچك آهني را به صدا درآورديم. كسي در را به روي ما گشود(در بازكن برقي، نداشت). معلوم بود كه طبق قرار، سرساعت، منتظر ما بودند.
داخل حياطي كه تصور ميكنم اندكي از سطح كوچه پايينتر بود شديم. شخصي كه در را باز كرده بود، ما را به سوي پلگاني در سمت راست، كه به تك اتاق مستقلي به اندازه نيمطبقه بلندتر از سطح حياط منتهي ميشد، هدايت كرد.
در انتهاي پلهها، به اتاقي بزرگ به مساحت حدود پنجاه متر، با طول و عرض تقريباً مساوي و سقفي به ارتفاع حداقل چهار متر، كه دور تا دور آن را قفسههاي فلزي طوسي رنگ ساده انباشته از كتاب پوشانده بود، وارد شديم. اين اتاق، كه نسبت به ساختمان اصلي محل سكونت خانواده، حالت «بيروني» داشت، محل كار و مطالعه و نيز ملاقاتهاي استاد بود.
استاد جعفري كه تكيه زده بر يك پشتي بالش مانند، پشت ميز تحرير كوچك پايه كوتاهي، عينك مطالعه بر چشم، مشغول نوشتن بود، با روي گشاده از جا برخاست، و به گرمي از ما استقبال كرد.
مثل خود او، بر فرش ساده كف اتاق نشستيم و پس از تعارفات و معارفه اوليه، كه با شوخ طبعي اديبانه استاد همراه بود، گزارشي از شرح كار واحد ادبيات حوزههنري ارائه داديم؛ كه ايشان با آنها بيگانه نبود. سپس، طرح سوالها و شنيدن پاسخهاي استاد آغاز شد.
سالمندترين عضو گروه، و در ضمن، مسؤول بخش داستان واحد ادبيات حوزه من بودم؛ و از طرفي، قبلاً هم ميان خودمان هماهنگي شده بود، كه آغازگر صحبت – به نمايندگي از همه – من باشم. بعد هم، سوال مورد نظر را – كه شايد اصليترين سوال مجموعه نيز بود – مطرح كردم.
پاسخ استاد، هماني بود كه دست كم، من انتظارش را داشتم. اما لازم بود از دهان ايشان درآيد، تا پشتوانه لازم براي پذيرش از سوي بقيه، و اطمينان قلبي لازم براي مرا بيابد: «اين كار را ميشود كرد: شما ميتوانيد فلسفه بياموزيد و آن را در داستانهايتان بازتاب دهيد. اما داستاني كه به اين ترتيب نوشته شود، حداقل براي من اهل فلسفه، حرف و نكته تازهاي دربر نخواهد داشت. چون من نوعي، بهتر، دقيقتر، كاملتر و شسته و رفتهتر آن مباحث را، در كتابهاي فلسفي خواندهام، و ميدانم. اما اگر شما، تجارب حقيقي و بيواسطه خود از زندگي را، صادقانه در آثارتان مطرح كنيد، آن وقت، چه بسا من فيلسوف، بتوانم از آن داستانهاي شما، به كشف نكات و برداشتهاي فلسفي يا حتي فلسفه تازهاي برسم. بنابراين، من، روش دوم را بهتان پيشنهاد ميكنم.»
در ضلع شرقي اتاق، كنار ديوار، روي ميز قديمي كوچك – از نوع ميزهاي زير چرخ خياطيهاي قديمي دستي – سماوري قرار داشت كه آبش قلقل ميجوشيد و قوري چايي هم روي آن بار بود؛ و كنارش، سيني استكان نعلبكيها قرار داشت.
استاد، با رفتاري بيتكلف و كاملاً خودماني، گفت: خودتان از خودتان پذيرايي كنيد. براي من هم، چايي بريزيد.
گاهي هم كه در خلال صحبتهايش، ميخواست به كتابي استناد كند، با دست به محل آن در قفسههاي كتاب اشاره ميكرد، و از يكي از ما ميخواست كه آن را بياوريم. در يك مورد حتي، كه كتابي در رديف بالايي قفسهاي بود، يكي از بچهها، با بالارفتن از نردبان سبكي كه مخصوص همين كار بود، توانست كتاب را بياورد و به دست استاد بدهد.
حدود يك ساعت بعد، با نشاط و انرژياي كه از حالات و رفتار و سخنان استاد به ما سرايت كرده بود، با بدرقه ايشان، از خانهاش بيرون آمديم و عازم بازگشت به حوزه شديم.
ديدار دوم
سال 1367 از طرف سازمان بهزيستي كل كشور، براي ايراد سخنراني در سمينار ساليانه مربيان اين سازمان دعوت شدم.
در روز موعود، مشغول ايراد سخنرانيام با عنوان «معيارهاي ارزيابي و انتخاب كتابهاي خردسالان» بودم، كه مشاهده كردم استاد محمدتقي جعفري، با همراهي دو – سه نفر، وارد تالار اجتماعات شد، و در يك صندلي، در رديف اول، نشست.
طبيعي بود كه سخنراني جواني در آن سنين (حدود سي و پنج – شش سالگي) با آن بضاعت اندك علمي، در برابر شخصي در جايگاه علمي آن استاد مسلم، دور از عقل سليم بود.
حقيقتش را بخواهيد، در بدو ورود غير منتظره استاد (غيرمنتظره براي من) به تالار نيز، قدري جاخوردم؛ و نزديك بود اعتماد به نفسم را از دست بدهم. اما هر طور بود بر خودم مسلط شدم، و بحث را، براساس چارچوب تعيين شده و در رأس ساعت مقرر، به انجام رساندم.
وقتي از صحنه پايين آمدم، استاد جعفري، كوچك نوازي كرد؛ به تمام قد برخاست، و با كلامي محبتآميز مرا نواخت. به سبب جسارت سخنراني در مقابل ايشان، عذرخواهي كردم. اما به خلاف انتظارم، استاد، با به كاربردن تعبير – به نظرم – «دانشمند جوان» درباره من، به تشويقم پرداخت.
و در هنگام استعمال اين تعبير، حالتش آن قدر جدي بود، كه نگراني مرا از حفظ و خطاهاي احتماليام در آنچه بيان كرده بودم، به كلي زايل كرد.
بعدها، در سال 75، زماني كه به عنوان عضو تحريريه، با انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامي همكاري ميكردم، با همفكري آقاي محمدرضا جوادي فكر لزوم به ميان توده مردم – خاصه جوانان – كشاندن آثار استاد جعفري را مطرح كرديم. كه تصويب، و نهايتاً منجر به استخراج دهها موضوع جالب مستقل، از دل شرح و تفسير حدوداً سي مجلدي ايشان بر نهجالبلاغه، توسط آقاي جوادي، و انتشار دهها عنوان كتاب كوچك پالتوي، همچنين يك ترجمه يك مجلدي مستقل از نهجالبلاغه، توسط دفتر نشر فرهنگ اسلامي شد. اين كتابها، خوشبختانه، مورد استقبال جامعه كتابخوان كشور قرار گرفت، و در مدت زماني اندك، اغلب به چاپهاي مكرر رسيد (هر چند با تغيير مديرعامل اين انتشاراتي پرسابقه، متأسفانه، تجديد چاپ اين كتابها و بسياري از ديگر كتابهاي ارزشمند اين دفتر نشر، متوقف شد).
متأسفانه، چيزي از اين ماجرا نگذشته، خبر ابتلاي اين استاد كمنظير به سرطان، و به فاصلهاي كوتاه نيز، فوت ايشان در بيمارستاني در كشور انگليس منتشر شد؛ كه باعث اندوه و تأسف عميق علاقمندان به آن بزرگوار شد.
روحش شاد.
---------------------
1. استاد، بعدها به منزلي در ميدان نور، واقع در بزرگراه آيتا… كاشاني نقل مكان كرد.