|
<آشناييام با محمود حكيمي
دوشنبه 10 بهمن 1384
نخستين آشنايي من با آقاي محمود حكيمي، بايد به اوايل دهه 50(از طريق ماهنامه "مكتب اسلام" و بعدها "نسل نو" و "پيام شادي") برگردد. در آن زمان، آثار داستاني او در اين مجلهها چاپ ميشد؛ و من، به عنوان خواننده گهگاهي اين مجلات، كه در ضمن، اهل مطالعه داستان هم بود، بايد لااقل بعضي از اين آثار را خوانده باشم؛ بيآنكه به نام نويسندهشان توجه كرده باشم، يا اين نام، در ذهنم مانده باشد. اما آشنايي واقعي و جديام با او و كتابهايش، بيترديد مربوط به 1355 و بعد است. طبعاً در آن زمان هم، اين مطالعه و رويكرد، با نگاه يك جوان علاقهمند به جريان ادبيات اسلامي و پيگير آن، بوده است، و نه يك كودك يا نوجوان، يا به قصد التذاذ شخصي.
در آن زمان، در عرصه ادبيات كودكان و نوجوانان مسلماني كشور، چيزي كه بتوان بر آن "جريان" نهاد، وجود نداشت. هرچند آثار پراكنده قابل توجهي در اين قلمرو، به چاپ رسيده بود.
مشهورترين چهره اين عرصه، آقاي محمود حكيمي بود. كتابهاي داستاني متعددي از او در دسترس بود، كه تقريباً همگي آنها در قم يا ناشران كوچه حاج نايب(واقع در خيابان ناصرخسرو) تهران چاپ ميشد، و بسيار هم پرفروش و پرشمارگان و پرخواننده بود(در واقع، تصور ميكنم، محمود حكيمي، پر اثرترين، پرخوانندهترين و پرشمارگارترين نويسنده كودك و نوجوان ما، در قبل از انقلاب بود. در حالي كه از سوي هيچ تشكل و جريان ادبي و هنري هم، حمايت و تبليغ نميشد). اما اين آثار:
- هيچ يك، قهرمانانش كودك يا نوجوان نبود. به عبارت ديگر، موضوع اصلي آنها، حول محور مسائل كودكان و نوجوانان دور نميزد.
- جز «وجدان» ـ كه آن هم تصور ميكنم چاپ اولش 1358 بود ـ هيچ يك، قهرمانانش ايراني نبودند، و ماجراهايش در ايران نميگذشت.
- اغلب اين آثار، بازنويسي از تاريخ اسلام يا منابع ديگر بودند.
- به لحاظ درونمايهاي، تقريباً همگي، دغدغه اصليشان اسلام و مسائل عقيدتي بود، نه موضوعات اخلاقي و تربيتي و اجتماعي.
- هر چند نثر آنها ساده و روان بود، اما در قيد و بند اصول فارسي نويسي براي كودكان، نبودند.
- در انتخاب قطع، طراحي جلد، تصويرسازي، صفحهآرايي، انتخاب نوع و اندازه حروف و صفحه آرايي كتابها، اصول مطرح در كتابهاي خاص كودكان و نوجوانان، مطمح نظر قرار نميگرفت.
-...
بنابراين، آثار او را نميتوان به معني خاص كلمه، ادبيات ويژه كودكان و نوجوانان ناميد. هر چند اين آثار، بيهيچ ترديد، در زمره خواندنيهاي مورد علاقه ويژه اين گروههاي سني(مانند "روبنسون كروزوئه" سفرهاي ماركوپولو و...) قرار ميگيرند؛ و در عمل، از سنگ بناهاي اوليه ادبيات اسلامي معاصر كودكان و نوجوانان ما، الهامبخش همه نويسندگان نسل بعد از خود در اين عرصه به شمار ميروند، و نويسندهشان، از پيشكسوتان مسلم ادبيات اسلامي معاصر كودكان و نوجوانان كشور، و از راهگشايان و جاده صافكنهاي آن، براي آيندگان اين راه بوده است. خاصه كه حكيمي، تنها به نوشتن آثاري در اين عرصه، بسنده نكرد؛ بلكه با ايراد سخنرانيها و نوشتن مقاله و كتاب، وارد عرصه بحثهاي نظر و تئوريزه كردن اين ادبيات اسلامي كودكان و نوجوانان در ايران، برداشت. به گونهاي كه هر كار ديگري كه پس از او در اين زمينه عرضه شده، مستقيم يا غيرمستقيم، و كم يا بيش، متأثر از او، يا وامدار وي است. همچنان كه، مغز متفكر و محور اصلي نخستين مجله اسلامي كودكان و نوجوانان كشور(پيان شادي)، محمود حكيمي بود؛ و هر مجلهاي از اين سنخ كه بعدها در كشور منتشر شد، از اين نظر، مديون او و انديشه اوست.
به ياد دارم، در سال 1356، زماني كه ساكن نارمك(خيابان فرجام شرقي ـ خيابان خاور جنوبي) بودم، يكي از دانشجويان هم دانشگاهيام، كه از گردانندگان كتابخانهاي فعال در يكي از مساجد همان منطقه بود، از آنجا كه ميدانست دستي به قلم دارم، از من خواست كه مقالهاي در معرفي آقاي محمود حكيمي و تحليل آثارش، براي نصب در تابلو اعلانات كتابخانه مذكور بنويسم.
آن مطلب را، با دانشي كه آن روز در اين مقوله داشتم، نوشتم، و به او دادم. غافل از آنكه ناخودآگاه، اولين نقد و تحليل ادبي زندگيام را نوشتهام، و پا در وادي تازهاي گذاشتهام، كه با خود مقوله داستان، داراي تفاوتهايي جدي است.(به علاوه آنكه، در سال 1359، وقتي از نزديك با آقاي حكيمي آشنا و در واقع، همكار شدم، نسخهاي از آن يادداشت را ـ كه خالي از نكات قابل توجه انتقادي هم نبود ـ به او دادم. كه خواند، و از من، "به خاطر توجه و دقت نظرم"، تشكر كرد.)
اين گذشت، تا آنكه در اواخر سال 58 يا اوايل سال 59، با مشاهده و تورق شمارههايي از مجلات دفتر انتشارات كمك آموزشي وزارت آموزش و پرورش("پيك" سابق و "رشد" فعلي)، طي نامهاي خطاب به آقاي محمود حكيمي ـ به عنوان مدير مسئول اين نشريات ـ نكاتي انتقادي ـ پيشنهادي را، براي بهبود آن نشريات، مطرح كردم.
نامه مذكور، كه از نظر من، فقط يك اظهارنظر عادي بود، به خلاف انتظارم، منجر به دريافت پاسخ صميمانه تشكرآميزي از سوي آقاي حكيمي، به همراه دعوتي براي يك ملاقات در دفتر وي(در ساختمان شماره 4 آموزش و پرورش؛ واقع در خيابان ايرانشهر شمالي) شد.
اين ملاقات صورت گرفت؛ و آن روز، براي نخستين بار، آقاي محمود حكيمي را، از نزديك، ديدم(قبلاً، ظاهراً حتي عكس او را هم نديده بودم): موهاي كمپشت به طرف بالا خوابيده داراي اندكي جعد، قامت متوسط پر؛ محاسن مرتب كوتاه، كه با صدايي گهگاه گلويي صحبت ميكرد. اهل حاشيهروي و مقدمه چيني نبود. احساسات زيادي از خود نشان نميداد؛ اما بسيار راحت و بيتكلف بود. نه خودش را ميگرفت و نه مخاطب را دست كم ميگرفت. تكيه كلامش ـ هنوز هم ـ «استاد» بود. همه را، حتي اگر بسيار از او جوانتر و در سطح علمي پايينتري هم بودند؛ "استاد" خطاب ميكرد. به گونهاي كه اغلب، اين خطابش ـ شايد هم ناخواسته ـ حالت طنز پيدا ميكرد.
به گرمي از من استقبال كرد؛ و با اطلاع از سوابق قلميام در عرصه ادبيات كودك و نوجوان، دعوت كرد كه به مجموعه آنها بپيوندم. از آنجا كه كار حرفهاي مطبوعاتي نكرده بودم و در ضمن، فردي منزوي بودم، نپذيرفتم. آقاي حكيمي، آقاي زارعيان را، كه در آن زمان، مديركل مجلات كمك آموزشي بود، صدا زد(يا مرا به دفتر او برد).
آقاي زارعيان، فردي تر و تميز، مرتب، با ريش و سبيل تمام تراشيده، با رنگ رويي متمايل به زردي، موهاي كمپشت سفيد به يك ور شانه شده، دندانهاي جلو اندكي برجسته، و بسيار خوشرو، خوش برخورد و مؤدب بود. ته لهجه جهرمي داشت، و خيلي زود با من گرم گرفت و صميمي شد.
او هم همان دعوت به پيوستن به آن مجموعه مطبوعاتي را تكرار كرد. وقتي نپذيرفتم، با لبخندي مهرآميز گفت: «خوبان، با ناز ميآيند.» بعد، علت استنكافم را پرسيد؛ و يكيك، دلايلم را رد كرد، و قول همه گونه همكاري را داد. تا آنكه پذيرفتم؛ و از اوايل مهر 59، به عنوان مأمور به خدمت از منطقه 16 آموزش و پرورش(منطقه 13 فعلي)، به عضويت آن مجموعه درآمدم بعد هم، به فاصلهاي كوتاه، سردبير مجله «دانشآموز» شدم. در عين حال كه، آقاي حكيمي، در كنترل و نظارت بر مطالب مجله "نوجوان"، كه سردبيرش عباس مهيار ـ داراي گرايش به حزب توده ـ بود، از من كمك ميگرفت.
بعدها از خود آقاي حكيمي شنيدم كه در زمان پيروزي انقلاب، گويا براي ادامه تحصيل، در اروپا به سر ميبرده؛ و به دعوت دكتر سيدمحمد حسيني بهشتي، به بازگشت به كشور و همكاري در اين بخش، دعوت شده است.
در مدت يك سالي كه با آقاي حكيمي كار ميكردم، او را فردي داراي مطالعات وسيع اما پراكنده، معتدل، احترامگذار به نظر ديگران، مؤدب، خوش اخلاق، پيوسته اهل شوخي و بذلهگويي، داراي تساهل و تسامح بسيار، فوقالعاده پرانرژي و پركار، و البته، به همان دليل ـ و لاجرم ـ در نوشتن، عجول و داراي سهلگيري مخل، يافتم. با اين همه، اين تواضع را داشت كه مثلاً فلان كتاب در دست چاپش را، با تفويض اختيار و اعتماد تام، به جواني در سن و سال من در آن زمان ـ بسپارد، تا كارش، شسته رفتهتر به دست مخاطب برسد. ضمن آنكه، مشغلههاي متعدد و همان تساهل و تسامح ذاتي و نگاه غيرسياسياش به مسائل ـ در آن زمان كه سياست در همه جا حرف اول را ميزد ـ سبب ميشد كه بعضي سردبيران ناهمفكر ناهمدل باقي مانده از قبل از انقلاب در دفتر، گاه از موقعيت خود، سوء استفاده كنند، و براي او و مجموعه، مشكلاتي پديد آورند؛ همان مشكلاتي كه با تغيير معاون وزير آموزش و پرورش در شاخه كتابهاي درسي، منجر به تعطيلي موقت مجلات مذكور، و از هم پاشيدن آن تركيب شد.
اما اعتقادات ريشهدار مذهبي، خدمات ارزشمند غيرقابل انكار به ادبيات اسلامي، خصايص مثبت و جذابيتهاي بسيار شخصيتي آقاي حكيمي، سبب شد كه با وجود تفاوتهاي قابل توجهي كه در نگرش و عملكردهاي سياسي و اجتماعي با وي داشتم ـ و به طور طبيعي، او با من داشت ـ هميشه و در همه حال، فضل پيشكسوتي و ارزشهايش را در نظر داشته باشم، احترامش را نگاه دارم؛ و تا آنجا كه برايم مقدور است، ديگران و جامعه را نيز به اين وجوه مهم و مثبت وي، توجه دهم. به گونهاي كه تصور ميكنم امروز، با گذشت بيست و چهار سال از نخستين ملاقات و سپس همكاري، با حفظ بسياري از آن تفاوتها در نگرش و اختلاف در سلايق، هنوز احساس دو طرفه فيمابين، به همان صورت و قوت اوليه، باقي است.
|