هنگام ورود امام خميني به ايران، من در زادگاه پدريام، شيراز، بودم. به همين سبب، توفيق شرکت در مراسم استقبال از آن حضرت يا زيارت معظمله در اقامتگاهش را، در آن ايام، نيافتم.
پس از پيروزي انقلاب نيز، با آنکه تمام وقت در تهران بودم، با اين فکر که وقت ايشان عزيزتر از آن است که در راه رضاي دل امثال من صرف شود، به شخصه، تلاشي براي اين کار نميکردم. به ديدار ايشان از سيما دلخوش ميداشتم؛ و ميکوشيدم ارادت و پيرويام نسبت به امام را، با کار عميقاً مخلصانه، بيوقفه و تعطيل ناپذير براي تحقق اهداف فرهنگي انقلاب -در همان مشاغل کوچکي که داشتم- نشان دهم. تا آنکه، در سال 1364، يک روز، از طرف حوزههنري -که يک سالي بود در آن مشغول به کار شده بودم- به ما خبر دادند که «فردا، سر ساعت ـ به گمانم ـ هشت صبح، در محل حوزه حضور به هم رسانيد؛ تا دسته جمعي، براي ديدار حضرت امام، به حسينيه جماران برويم.»
اين ديگر يک توفيق بادآورده اجباري بود، که نميشد از آن گذشت.
آن زمان، ما ساکن دولتآباد(شهرکي در حومه جنوب شرقي تهران) بوديم؛ که فاصله آن تا حوزههنري شايد بيش از سي کيلومتر، و تا جماران، حدود پنجاه و پنج کيلومتر، آن هم تماماً سر بالايي بود.
صبح روز معهود، وقتي آمدم سوار موتور هونداي 125 آبي رنگم شوم، احساس کردم زنجيرش قدري شل شده است. پس، با اين فکر که نکند سرعت موتور را بگيرد و دير به وعدهگاه برسم، آچارها را درآوردم، تا زنجير را قدري سفت کنم. اما نداشتن آشنايي کافي با اين کار و نگراني ناشي از جاماندن، سبب شد که بيش از حد مجاز معطل آن شوم. وقتي هم که کار تمام شد و راه افتادم، ديدم به عکس، سرعت موتور، کمتر شده است.
پياده شدم؛ و ديدم که زنجير را زيادي سفت کردهام؛ و همين باعث کم شدن سرعت حتي قبلي آن شده است. اما چارهاي نبود. هيچ فرصتي براي تنظيم مجدد زنجير نبود.
بنابراين، به هر صورت، به راه زدم. با اين همه نتوانستم سر وقت، خودم را به حوزه برسانم.
ناگزير، و با علم به اينکه در آن مسير ِ سربالايي ِ طولاني آن زنجير سفت، که مثل يک ترمز ناقص پيوسته، علاوه بر آنکه مانع دور گرفتن موتور ميشد، چه فشاري بر آن ميآورد، تصميم گرفتم هر طور شده، بقيه راه تا جماران را هم، با همان موتور طي کنم.
بحمدالله، تلاشم هم بينتيجه نماند: در آخرين لحظات توانستم خودم را برسانم. موتور را گوشهاي گذاشتم، و دوان و نفسزنان، طول کوچه باريک تا حسينيه را طي کردم، و خودم را به ميان انبوه جمعيت مشتاق منتظر انداختم.
شايد فقط سه ـ چهار دقيقه بعد بود که موج در جمعيت افتاد؛ و ابتدا همهمه در جمع پيچيد، و بلافاصله و شعار «روح مني خميني/بت شکني خميني» درها و ديوارها و سقف حسينيه ساده و بيپيرايه جماران را به لرزه درآورد...
بازگشت، طبعاً راحتتر بود.
وقتي به حوزه رسيدم، مينيبوسهاي حامل بچههاي حوزه هم رسيد.
يکي از بچههاي داستاننويس حوزه، که متوجه نبودن من در ميان خودشان شده بود، با حالتي فخرفروشانه ـ مثل بچهاي که ميخواهد دل بچه هم سن و سال رقيبش را، به خاطر امتيازي که خود با زرنگي به دست آورده و رقيبش از آن محروم مانده است بسوزاند گفت: نتوانستيد بياييد؟!
لحن و حالتش، خاصه در آن حالت روحي ويژه، و پس از آن تقلاي طولاني، به قدري ناهمدلانه و غير دوستانه بود، که هر چه کردم، رغبت نکردم به او جواب بدهم و از اشتباه بيرونش بياورم.
قيصر امينپور، که شاهد اين رفتار دور از انتظار او، و ـ لابد ـ ناراحتي خاموشي که ناخواسته، در وجنات من بازتاب يافته بود شده بود، براي آنکه قدري از تلخي برخورد او بکاهد و از من دلجويي کند، با لبخندي مهرآميز، حکايتي عرفاني برايمان تعريف کرد:
«روزي مردي شتابان و نفسزنان، خود را به مسجد رساند تا در نماز جماعت شرکت کند. اما درست وقتي به آنجا رسيد که نماز تمام شده بود، و جمعيت در حال خروج از مسجد بودند.
مرد، با ديدن اين حالت، در جا ايستاد، و آهي عميق ـ از سر تأسف ـ کشيد.
يکي از نمازگزاران اهل دل، که اين حالت او را ديد، بعد از آنکه علت را فهميد، گفت: من حاضرم همه نمازهايي را که تا امروز خواندهام، با همين يک آه تو، عوض کنم.
و چنين نتيجه گرفت که گاهي وقتها، نفس طلب راستين، از خود وصال با ارزشتر، و چه بسا مأجورتر است.
به اين وسيله، با ظرافت ميخواست هم به من دلداري دهد که «اگر نرسيدي، ناراحت نباش. همينقدر که ميخواستهاي برسي، مأجوري»؛ و هم به آن دوست نويسندهمان بگويد: «تو هم زياد به رسيدن و وصالت، غره نشو!»
چنان با همدلي و اخلاص اين حرفها را زد، که اين بار دلم نيامد به او بگويم(تا همين امروز هم، به هيچ يک از آن دو، نگفتهام): قضيه اصلاً اين طور نيست! من، هر طور بود، رسيدم؛ و آن روي ماه را زيارت کردم. ضمن آنکه اگر بنابر آن ميبود که بين نرسيدن و نديدن و آه کشيدن و در عوض اجر بيشتر بردن، و رسيدن و چشيدن شهد ديدار، يکي را انتخاب ميکردم، بيلحظهاي ترديد، دومي را برميگزيدم.
دومين ديدار من ـ ديدار بسيار تلخ ـ ، چهاردهم خرداد سال 68، با پيکر بيجان امام بود؛ در مصلاي فعلي تهران؛ خفته در آن فضاي کوچک شيشهاي؛ برفراز آن تل خاکي؛ و سپس، روز تشييع و خاکسپاري. آن گونه که تأثراتش را در «حضور» آوردهام.