|
<تأثيري كه ديدار با شهيد دكتر باهنر بر كار نوشتن من گذاشت
جمعه 4 آذر 1384
با نام دكتر محمدجواد باهنر، نخستين بار، از طريق كتابهاي درسي ديني مقطع راهنمايي تحصيلي در دوران قبل از انقلاب آشنا شدم.
سال تحصيلي 55 ـ 56، ضمن تحصيل در دانشگاه علم و صنعت، در يك مدرسه راهنمايي در تهران نو تهران، به تدريس اشتغال داشتم. يكي از موادي كه تدريس ميكردم، تعليمات ديني بود. به سبب داشتن گرايشات ضد رژيم از همان اوايل نوجواني، هميشه مترصد فرصتي بودم، تا در مورد جنايتها و خيانتهاي دستگاه حكومت دست به افشاگري بزنم، و اذهان مخاطبان نوجوانم را روشن كنم. هر چند، بسياري از دانشآموزانم از خانوادههاي افسران ارتشي، و به لحاظ اقتصادي، از طبقه متوسط به بالا بودند؛ كه يا به كل اين مطالب را قبول نداشتند، و يا اين مسائل اصولاً دغدغه ذهنيشان نبود. تا آنكه با اولين تورق كتابهاي ديني، متوجه شدم كه گمشدهام را يافتهام.
اين كتابها، جابهجا حاوي مباحث و آياتي بود، كه حتي اگر معلم هم نميخواست، خود به خود او را به وادي مباحث انقلابي و تكاندهندهاي همچون جهاد در راه خدا، مبارزه با ظلم و فساد و تبعيض، امر به معروف و نهي از منكر و ...
همگي نيز مستند به آيات صريح قرآني و كمتر احاديث موجود در اين زمينه، سوق ميداد.
بيذرهاي مبالغع، هنگامي كه ديدم در نظام پليسي و خفقانبار پهلوي، چنين كتابهاي درسياي چاپ شده است و تدريس ميشود، واقعاً حيرت كردم. پس، از سر كنجكاوي به شناسنامه كتابها و نام مولفان آنها مراجعه كردم؛ و براي نخستين بار، نامهاي دكتر محمدجواد باهنر، دكتر سيدمحمد حسيني بهشتي و سيدرضا برقعي را ديدم.
طبيعي بود كه با بدبينياي كه نسبت به كل رژيم داشتم، نظر مثبت و مساعدي نسبت به مؤلفان كتابهاي درسي آن نداشته باشم. اما كتابهاي تأليفي اين سه ـ كه به بزرگواريشان بعدها پي بردم ـ به گونهاي بود كه اجازه چنين برداشتي را نميداد. به عكس، مخاطب دقيق، مبهوت ميشد كه اينان با چه ترفندي توانستهاند چنين كتابهايي را از صافيهاي متعدد امنيتي ـ مميزي ـ اطلاعاتي چنان رژيمي بگذرانند و به چاپ و توزيع برسانند!
به هر رو، اين گذشت، تا آنكه آن ديدار با دكتر باهنر، دست داد؛ و شد، آنچه شد ...
مقدمتاً بايد عرض كنم كه نه راستش، صاحب ادبيات كودك و نوجوان بيايد؛ چه رسد كه اين گونه در آن، بار بيفكند و مقيم شود. اما چند عامل پي در پي، باعث شد كه دست كم به مدت نزديك به دو دهه، تقريباً همه اوقات آزاد و توان محدود خود را صرف اين مقوله كنم. كه نخستين آن، كلاسهاي درس ادبيات كودكان استاد علياكبر كسائيان در دوره آموزشي سربازي (سپاهي دانش)، و آخرين آنها، همين ملاقاتي بود كه با جناب ـ بعدها شهيد ـ دكتر محمدجواد باهنر در اواخر سال 1356 داشتم، و توصيههايي كه ايشان به من فرمود.
ماجرا به اين قرار بود كه، دوست قديمي، و هم اتاقي در دوران دانشجويي، آقاي سيدعباس مستجابي، از سر لطف و دلسوزي هميشگياش، دستنويس دو داستان بلند «اگه بابا بميره» و «اصيل آباد» مرا، كه گوشه اتاق، بلاتكيف افتاده بود و خاك ميخورد، برداشته بود و بدون اينكه من بدانم، براي بررسي و ـ در صورت تصويب ـ چاپ، به «دفتر نشر فرهنگ اسلامي» برده بود. پس از مدتي كه براي پرسيدن نتيجه كار به آنجا سرزده بود، گفته بودند كه هر دوي اين داستانها براي چاپ تصويب شده؛ اما لازم است نويسندهشان براي عقد قرارداد، به آنجا مراجعه كند.
سيدعباس، خبر را به من داد. نشاني «دفتر نشر» را پرسيدم؛ و روزي به ساختمان اداري آن، واقع در خيابان فردوسي، كوچه هنر، طبقات بالاي فروشگاه مركزي كتاب اين موسسه رفتم. مهندس تائب ـ استاد اخراجي دانشگاه علم و صنعت (به خاطر فعاليتهاي سياسي ضدرژيم) ـ كه مسئوليت شوراي بررسي كتاب آنجا را داشت، با رويي خوش، مرا به دفتر ـ ظاهراً ـ مشترك دكتر باهنر و آقاي رضا برقعي در طبقه دوم راهنمايي كرد؛ و گفت: آقاي دكتر باهنر، مايل بودند شما را از نزديك ببينند، و باهاتان صحبتي داشته باشند.
آنجا، بعد از سلام و عليك و معارفه و تعارفات اوليه، دكتر باهنر مرا به اتاق كناري، كه ظاهراً محل پذيرايي از مراجعان و مهمانان بود، برد. روي مبل اداري سادهاي، پشت يك ميز كوتاه شيشهاي نشستيم؛ و آبدارچي پير، در فنجان چيني، چايي برايمان آورد.
اولين بار بود كه دكتر باهنر را از نزديك ميديدم. عمامهاي سفيد، تميز و كوچك ـ از نوع، به تعبير ما، روشنفكرانه ـ بر سر، لبادهاي يقه تا بالا بسته، به رنگ شير شكري بر تن، و عبايي قهوهاي كمرنگ، بر تن داشت. لباسها، گرانقيمت يا زياد نو نبودند؛ اما تميز و مرتب بودند. محاسنتش سياه، و در چانه، كمي بلندتر بود؛ اما در مجموع، زياد بلند و به اصطلاح، «علمايي»، نبود.
با علاقه، از سن و سال و كار و تحصيل و سوابق قلمزنيام پرسيد. پاسخ گفتم.
از آن دو داستان من ـ كه هر دو را، كامل، خوانده بود ـ بسيار تعريف كرد. معلوم بود از كشف نويسنده آن، واقعاً خوشحال بود.
گفت كه مدتهاست اين داستانها، براي چاپ تصويب شده است؛ اما چون نشاني يا تلفني از من نداشتهاند، نتوانستهاند مرا خبر كنند.
آن زمان، نميدانستم كه ايشان كرماني است. لهجهاش هم كه آشكارا، اين را نشان نميداد. يك لهجه عام مشترك ميان روحانيان ـ بدون تأثير لهجه قمي بر آن ـ بود. شايد تنها مخرج قافش، لو ميداد كه بايد جنوبي يا مثلاً كرماني باشد. مسلط سخن ميگفت، و ادبيات شفاهياش، خوب و امروزي بود. نوعي اعتماد به نفس ويژه، در آهنگ صدايش، مشخص بود.
با لبخندي افزود:
خيال داشتيم اگر تا همين هفته، از شما خبري نشد ـ حتي قبل از عقد قرارداد ـ آنها را براي چاپ بفرستيم.
آن زمان، من تنها دو كتاب كودكان و نوجوانان چاپ شده («خرگوشها» و «سگ خوب قصه ما») داشتم. بنابراين، طبيعي بود كه خوشحال شوم و تشكر كنم. بعد، دكتر باهنر، صحبت را به استعداد بنده در نويسندگي براي كودكان و نوجوانان كشاند، و افزود: چرا ما مذهبيها نبايد نويسندگان شاخص و برجستهاي در عرصه ادبيات كودكان و نوجوانان، در سطح كشور، و حتي جهان داشته باشيم كه به انها افتخار كنيم؟! ...
اضافه كرد: كم به شما توصيه ميكنم وقت و انرژيتان را فقط روي اين ادبيات متمركز كنيد؛ و مطلقاً به شاخههاي ديگر نپريد؛ تا انشاءالله، به آن مرحله برسيد.
طبعاً صحبتهاي ديگري هم شد؛ كه جزئيات آن را به خاطر ندارم.
بعدش هم انعقاد قرارداد بود و چاپ اين دو كتاب به طور همزمان، در اوايل خرداد 1357 (حدوداً نه ماه قبل از پيروزي انقلاب اسلامي در كشور) با يك روي جلد واحد (براي صرفهجويي)، و تجديد چاپهاي مكرر اين كتابها تا سالها پس از پيروزي انقلاب (1376). اما نشان به همان نشاني كه، صاحب اين قلم، پس از شنيدن اين توصيه مشفقانه و دورانديشانه، از همان روز، تصميم قطعي خود را در اين باره گرفت. يعني اگر پيشتر، در اين باره، ترديد كمي هم داشت، آن را به كنار گذاشت، و راه خود را، دست كم براي تا دود دهه بعد، انتخاب كرد.
چيزي از آن ماجرا نگذشته بود كه براي دومين و آخرين بار ـ اين بار با فاصله ـ دكتر باهنر را ديدم: تپههاي قيطريه؛ نماز عيد فطر. اين بار دكتر باهنر سخنران اصلي مراسم بود، و من جزء دهها نمازگزار مستمع او؛ كه بنا بود آن مراسم مذهبي را به نخستين، طولانيترين و با شكوهترين تظاهرات اسلامي ـ انقلابي عليه رژيم تبديل كنيم. متين، با صلابت و در عين حال، مدبرانه سخن ميگفت؛ و در دلهاي جلا يافته از يك ماه كف نفس مؤمنان شنونده خود، اميد و غرور ميانگيخت.
با پيروزي انقلاب و استقرار نظام جمهوري اسلامي و سقوط دولت موقت و سپس بنيصدر، دكتر باهنر را در مقام وزارت آموزش و پرورش، و سپس نخستوزيري، از طريق سيما و مطبوعات ميديدم، و سخنانش را ميشنيدم و كارهايش را ـ بيش و كم ـ دنبال ميكردم. تا آنكه شهادت، بر كارنامه پربار زندگي كوتاه او، نقطه پايان گذاشت.
امروز، جسم او در ميان ما نيست؛ اما بيترديد، روح ملكوتياش، شاهد و ناظر است كه ادبيات كودكان و نوجوانان متعهد ما، در پرتو انقلاب و نظام جمهوري اسلامي و زحمات شبانهروزي و تلاشهاي ايثارگرانه پيشكسوتان اين راه، تا كجا باليده، و چه ستارگان پر نوري در آسمان آن ميدرخشند؛ كه تنها يكي از آنها، آن جوان بيست و چهار سالهاي است كه روزي ... اما با گذشت بيست و هفت سال از پيروزي انقلاب اسلامي در كشور، نميدانم هنوز هم ميشود روحانيون بصير و دورانديشي در شأن و مرتبت شهيد دكتر محمدجواد باهنر را سراغ كرد، كه آن گونه، دغدغه كودكان و نوجوانان و ادبيات ويژه و نويسندگان مستعد آنها را داشته باشند؛ و حاضر باشند براي آنها وقت و مايه بگذارند؟!
تصور نميكنم!
|