شهريار زرشناس: موضوع نقد اين جلسه «پيام كافكا» نوشته صادق هدايت و كتاب «گروه محكومين» اثر فرانتس كافكاست. ترجمه «گروه محكومين» كار حسن قائميان است. اما «پيام كافكا»يي كه صادق هدايت نوشته، مقدمهاي است بر اين كتاب، كه در سال 1327 ترجمه شده است.
لازم ميدانم يك مختصر مقدمهاي درباره اين رساله و مقدماتش بگويم، بعد هم به خود رساله بپردازم.
در واقع خيليها اين رساله را وصيتنامه ادبي هدايت ميدانند و معقتدند كه هدايت تمام آن چيزهايي را كه ميخواسته در بيشتر آثارش مطرح كند (يعني همان چيزي را كه ما تحت عنوان «نيستانگاري شبه مدرن» ميشناسيم) به نوعي در قالب يك مقاله بيان كرده است. استفاده از ترفندها و تكنيكهاي ادبي و به اصطلاح تمثيلگرايي و استفاده از آركه تايپها و اين طور مسائل، در اين رساله نيست. صراحت بيان يك مقاله را دارد؛ و خيلي راحتتر ميشود دربارهاش قضاوت كرد و از طريق آن، به جهانبيني هدايت پي برد.
من معتقدم كه هدايت در اواخر عمرش تحت تأثير كافكا بوده، و در رسالهاش هم به صراحت كافكا را ستايش كرده است. اما نيستانگاري هدايت، از جنس نهيليسم كافكا نيست.
اما ابتدا لازم است نكتهاي راجع به فضاي سياسي، فرهنگي سالهاي 1320 تا 1330 شمسي عرض كنم: بعد از سال 1320 و اشغال ايران توسط متفقين و پايان دوران استبداد رضا شاهي، به طور طبيعي فضاي سياسي و تا حدي هم فضاي ادبي جامعه باز ميشود و مضامين سياسي به نحو آشكارتري در آثار نويسندگان مورد توجه قرار ميگيرد. يكي از اتفاقات مهم اين دوره كه هم تأثير سياسي داشته و هم تأثير فرهنگي، تشكيل حزب توده است. حزب توده در مهر سال 1320 تشكيل ميشود و جدا از نقشي كه در مقطعي به عنوان يك وزنه و عامل تأثيرگذار در صحنه سياست ايران بازي ميكند، ميشود گفت تا سال 1326 به عنوان يك وزنة سياسي واقعاً مطرح است. يعني هم در مقولة ملي شدن نفت و آن ماجراي به اصطلاح نفت شمال و هم در مسئله تجزيه آذربايجان و فتنه دموكراتها، جزب توده نقش مهمي داشت؛ كه جا دارد كه در پروسة بررسي اين سالها به آن بپردازيم. چون حزب توده تأثير بسيار زيادي بر روند جريان روشنفكري ايران و حوزههاي ادبي ايران گذاشته است. مخصوصاً با توجه به اينكه تقريباً تمامي كساني كه بعدها به نويسندگان يا شاعران معروف جريان روشنفكري ايران تبديل ميشوند به نوعي، عضو يا هوادار حزب توده بودند. تقريباً استثنايي وجود ندارد. از احمد شاملو، اخوان ثالث، محمود دولتآبادي بگيريد تا نيما يوشيج و خود صادق هدايت. اين نكته نشان ميدهد كه حزب توده تأثير عجيبي بر ادبيات در جامعه ما داشته است. پرورش يك نسل از نويسندگان و شاعران جريان روشنفكري ايران كه خيلي از آنها اهل مبارزه هم نبودند (مثل رهبران حزب، كه خودشان هم فرار كردند) و اصلاً پي مبارزه نبودند و سياستهاي حزب توده، كه رسواي خاص و عام بود، تبعيت محض آنها از منافع شوروي، همه نكات قابل تأمل و بررسي است.
تشكلهاي سياسي ديگري هم آن زمان داشتيم كه يك مقدار مستقلتر بودند. مثلاً بين قدرتها بازي ميكردند. از جمله مصدق در جبهه ملي، در يك مقطع خاص اين كار را ميكرد. بعد آن قدر به امريكا نزديك شد كه در ورطه آن افتاد.
قصدم اين بود كه آن فضا را توصيف كنم؛ و بگويم كه با آمدن حزب توده، در واقع جريان فرهنگي و ادبي كشور تحت تأثير قرار گرفته بود. و فضا و مسير حركت حزب توده بسيار متمايل به شوروي بود. عرض فقط همين بود.
واقعه ديگري كه در اين دوره رخ ميدهد، برگزاري اولين كنگرة نويسندگان در سال 1325 است؛ كه تركيبي از متجددين و نسل مدافع جريان ادبيات كلاسيك ايران است. مثل قزويني و همقطارانش. منتها قزويني شركت نكرده بود و رياست كنگره با بهار بود.
كنگره با سخنراني علياصغر حكمت شروع ميشود. اما عملاً دست حزب توده است. تيپهايي مثل خانلري هم، كه بعدها جزو تئوريسينهاي ادبيات متجدد ميشوند در آن حضور دارند.
به هر حال فضا فضايي بود كه به شدت تحت تأثير ادبيات ماركسيستي قرار داشت؛ تا مقطعي كه هدايت اين مقاله را در سال 1327 مينويسد. در واقع توجه به يك تعهد، ايدئولوژي دفاع از محرومين، آرمانگرايي ضد سرمايهداري، اينها عناصر مورد توجه در آن فضاست. ميشود گفت «رئاليسم انتقادي». در همين سالهاست كه مثلاً «حاجي آقا» منتشر ميشود.
نكته مورد بحث اين است، در ارزيابياي كه كاتوزيان از هدايت ميكند؛ كه ميگويد قبل از كودتا بسيار مأيوس و افسرده بود. آنهايي كه ميخواهند يأس، بيماري و افسردگي هدايت را مرتبط با شرايط اجتماعي بدانند، من ميخواهم اين تئوريشان را نقد كنم. آنها معمولاً اين را مطرح ميكنند كه هدايت قبل از كودتا، قبل از اشغال ايران و سرنگوني رضا شاه، تحت تأثير اختناق و فضاي آن زمان افسرده بود و «بوف كور» سال 1315 تحت تأثير اين فضاست. در صورتي كه ميدانيم داستانهايي را كه بعدها چاپ ميكند و حال و هواي رئاليستي هم دارد قبلاً نوشته. يعني در همان فضا. از 1320 تا 1325 ميگويند هدايت خيلي اميدوار و خيلي خوشبين بوده. حالا فرض بگيريم چنين چيزي بوده. يعني به خاطر ارتباطش با حزب توده و تحت تأثير گرايشهاي سوسياليستي ظرفيت بسيار منفي، نيستانگاري و بدبيني خاص هدايت كم شده باشد. واقعيت اين است كه اگر قرار بود هدايت نيستانگارياش برخاسته از شرايط اجتماعي باشد، در سالهاي بعد از 1325 هم ميبايست اين روند خوشبيني ادامه پيدا ميكرد. مثلاً سالي كه هدايت خودش را كشته، يعني سال 1320، درست آغاز يك نقطه عطف مثبت در حيات اساسي ايران است. درست اوج مسئله مبارزات ملي شدن نفت و در واقع پديدار شدن چشماندازهاي اميد بخش در فضاي سياسي كشور و اين قبيل تحولات است.
هدايتي كه من در سال 1327 اين كتاب ميبينم. يك نيستانگار تمام عيار است. اگر چه با كافكا يك سخن نيست اما همسخني دارد. به افق كافكا نزديك است. هر چند افقش شبيه افق كافكا نيست؛ چون عالمش مثل عالم كافكا نبوده. اين هدايت، همان هدايت «بوف كور» است. هدايت اين رساله، همان هدايت «بوف كور» است.
اگر هدايت 1315 ـ به هر دليل ـ متأثر از فضاي دلمرده و خفقانبار بوده، چون قبل از سرنگوني رضا شاه بوده است. سال 1327 كه ديگر فضا آن فضا نيست! اما باز هم همان هدايت دارد خودش را نشان ميدهد. جالب اين است كه فاصله زماني سال 1320 تا 1325، كه ظاهراً سالهاي اميدواري هدايت، و سالهايي است كه او با حزب توده نزديكي دارد و مثلاً يأس او كمتر است، كم كارترين سالهاي هدايت است. تمام آثاري كه هدايت در اين دوره چاپ ميكند، آثاري است كه در دورههاي قبل نوشته شده است. حتي آن آثار رئاليستي. آقاي كاتوزيان هم در بررسياش به اين نكته اشاره كرده. اما اين تئوري دچار مشكل است كه ما فرض كنيم كه هدايت در دوران اميدواري خودش، هيچ چيز نمينويسد. آن چيزهايي كه در نشريه «مردم» و اين طرف و آن طرف چاپ ميشود، نوشتههاي قبلياش است. بعد از اين دوره، چنين چيزي از هدايت در ميآيد، يك چنين كتاب و رسالهاي به همين سبب، فكر ميكنم كه يك جريان مداوم نيستانگاري در هدايت وجود دارد كه ما براي شناخت هدايت بايد آناليزش بكنيم.
محمدرضا سرشار: اصولاً همين كه ميگويند هدايت تحت تأثير شرايط اجتماعي به آن حالت دچار شده، يك نگاه كاملاً ماركسيستي است يعني تحليلي كه همه چيز را به جامعه و شرايط تاريخي و اجتماعي نسبت ميدهد، تحليل ماركسيستهاست؛ كه بعضي هم، ندانسته تكرارش ميكنند. اين طور مسائل، معمولاً مسائلي است كه ريشهاش خيلي عميقتر است. بيشتر فلسفي، دروني و رواني است.
زرشناس: يك نگته ديگر اينكه، اين همه نويسنده در آن دوره ظهور ميكنند! چرا هيچ كدام مثلاً تحت تأثير شرايط، به اين يأس وحشتناك دچار نميشوند؟ مثلاً مبارزيني مثل خليل ملكي و ديگران، لطمات وحشتناك بسيار زيادي، از خيانت حزب توده خوردند. لطمهاي كه مثلاً خليل ملكي خورد، به مراتب بدتر از لطمهاي است كه هدايت خورده است. به دليل اينكه هدايت هيچگاه ارتباط ارگانيك و تشكيلاتي با تودهايها نداشته. نهايت اين بوده كه در كافه فردوسي و ... مينشسته و با آنها حرف ميزده. مقالهاي، داستاني، چيزي ميداده آنها برايش چاپ ميكردهاند. ارتباطش در اين حد بوده. بنابراين، با شناخت محتواي اين رساله، ميتوانيم خود هدايت را تا حد زيادي بشناسيم....
رساله هدايت با ستايش از كافكا شروع ميشود؛ به عنوان آدمي كه توانسته روح دوران خودش را درك كند. نكته ديگري كه در مورد كافكا ميگويد ـ كه به نظر من در مورد خود هدايت صدق ميكند ـ مسئله غريبگي و تنهايي است. ميگويد آدميزاد يكه و تنها و بيپشت و پناه است و در سرزمين ناسازگار گمنامي زيست ميكند كه زاد و بوم او نيست. با هيچ كس نميتواند پيوند و دلبستگي داشته باشد. خودش هم ميداند. چون از نگاه و وجناتش پيداست. ميخواهد چيزي را لاپوشاني كند. خودش را به زور جا بزند؛ مچش باز ميشود. ميداند كه زيادي است. حتي در انديشه و كردار و رفتارش هم آزاد نيست. از ديگران رودربايستي دارد. ميخواهد خودش را تبرئه كند. دليل ميتراشد. از دليلي به دليل ديگر ميگريزد؛ اما اسير خودش است. چون از خطي كه به دور او كشيده شده نميتواند پايش را بيرون بگذارد.
تمام عناصر تفكر هدايت، يعني سياه ديدن دنيا، بدبيني مفرط، تجربه هيچ و پوچ، و در واقع يك پوچگرايي يا تجربه يك اعتقاد به يك جبرگرايي كه هر نوع آزادي را از انسان گرفته و انسان اسير يك مجموعهاي از نيروهاي كور به اصطلاح جبري است، كه بر او وارد ميشود؛ و اين نيروهاي كور، در واقع او را به يك سرانجام مثبت نميبرند. بلكه كاملاً ميخواهند به يك جهنم هولناك هدايت كنند.
تمام آن عناصر، در اين رساله وجود دارد.
يك تكة ديگر از رساله را ميخوانم؛ به دليل اينكه حرف قشنگي ميزند در مورد اينكه گناه بشر، در بودنش است. نكته جالبي است. نوع نگاه كافكا و هدايت به انسان را نشان ميدهد:
انسان به دليل زنده بودنش، به دليل موجود بودنش، به دليل بشر بودنش، گناهكار است.
ميگويد كه من مذهبي نيستم و اين گناهي كه ميگويم، در مفهوم مذهبي نيست، ميگويد: گمنامي هستيم در دنيايي كه دامهاي بيشمار پيش ما گستردهاند؛ و فقط برخوردمان با پوچي است. اين پوچي توليد بيم و هراس ميكند. در اين سرزمين بيگانه به شهرها و مردمان كشورها، گاهي به زني بر ميخوريم. اما بايد سر به زير، از دالاني كه در آن گير كردهايم بگذريم. زيرا از دو طرف ديوار است؛ و در آنجا هر آن ممكن است جلومان را بگيرند و بازداشت بشويم. چون محكوميت سربستهاي ما را دنبال ميكند، و قانونهايي را كه به رخ ما ميكشند، نميشناسيم و كسي هم نيست كه ما را راهنمايي كند.
تا اينجا فضا كافكايي است. تحت تأثير آن نوع نگاهي كه كافكا دارد، قانون هميشه يك امر هراسآور است كه آدمي را ميگيرد، بيآنكه بداند چه كرده! بيآنكه بداند چه سرنوشتي در انتظارش است. او را محاكمه ميكند و محكوم ميكند.
اين نگاه، آن نگاه كافكايي است. فضاي داستان «قصر» و فضاي «محاكمه».
پرويز: از اين جمله آخري كه شما فرموديد، استنباطم قانون دنيايي نيست. محكوم سرنوشت بودن و بياختيار بودن در قبال سرنوشت است. كه عين همين ماجرا رادر برخي داستانهاي هدايت كه قبلاً اينجا نقد كرديم (مثل «كاتيا»؛ آن جواني كه پدرش دوست راوي داستان است و در دريا غرق شده و آن جوان ميآيد در منزل اين فرد و دو مرتبه او هم به همان سرنوشت دچار ميشود. يا در «تاريكخانه» مشاهده ميشود.)
زرشناس: دقيقاً نظرم همين است. چيزي خلاف اين نگفتيم. اينجا اصلاً بحث از قانون اجتماعي و اينها نيست. فضايي كه اينجا توصيف ميكند، آن دالانها و ... حتي غربيها سعي ميكنند بگويند كه او داشته توتاليتاريسم سياسي را تفسير ميكرده. و گرنه ممكن است واقعاً كافكا هم دنيا را اين طوري ميديده. چون آدمي بوده با مجموعهاي از باورهاي بسيار نيستانگارانه. شايد او هم وجهي از انديشهاش همين بوده. اما من ميگويم اين نگاه، اين چيزي كه دارد ميگويد «جلوي او را بگيرند و بازداشت شود»، دقيقاً داستان «محاكمه» است. منتها همان تقدير است. محاكمه هم بيان قدرت سياسي نيست. شما لزوماً نميتوانيد آن نيرويي كه شما را محكوم ميكند يك قدرت سياسي در نظر بگيريد. غربيها سعي كردند از آن استفاده كنند، بگويند اين، توتالتاريسم روس، توتالتاريسم سوسياليستي را محكوم ميكند. شايد واقعاً دارد هستي را محكوم ميكند؛ و ميگويد كه بايد خودمان كار خودمان را دنبال كنيم. لغزش از ما سر زده كه نميدانيم چيست! اينجا جالب است. يا به طرز مبهمي از آن آگاهيم، اين گناه، وجود ماست. همين كه به دنيا آمديم در معرض داوري قرار ميگيريم. سرتاسر زندگي ما مانند يك رشته كابوس است كه در دندانههاي چرخ دادگستري ميگذرد. بالاخره مشمول مجازات اشد ميگرديم و در نيمه روز خنجر كسي كه به نام قانون ما را بازداشت كرده بود به قلب ما فرو ميرود، و سگكش ميشويم.
اين دقيقاً تفسير همه هستي در نگاه هدايت است؛ فراتر از مسئله اجتماعي، يعني آن قانوني كه آن چاقو را در قلبها فرو ميكند. در اينجا ميخواهم تفاوت بين كافكا و هدايت را نشان بدهم: كافكا آدمي بود بر خلاف آن چيزي كه هدايت ميخواهد بگويد. هدايت ميگويد: كافكا پيرو ميراث اديبان آسماني بود؛ وارث كيركه گور، پاسكال، .... بر عكس، معتقدم كه كافكا به شدت تحت تأثير يهوديت است؛ و نيستانگاري او برخاسته از نيستانگاري يهود است. شايد بتوان گفت صهيونيستي است. يك تفكر يهودي در اين آدم وجود دارد. در نگاه كافكا به گناه از ديد يهوديت، انسان در واقع با هبوطش گناه ميكند. در نگاه دين، به طور كلي، اين طوري است. در واقع هبوط عامل گناه است، و عامل هبوط، نفسانيت مداري است.
كافكا تصويري روشن از قضيه نميدهد؛ با اينكه گاهي وقتها اين احساس دست ميدهد كه آدم به صرف موجود بودنش گناهكار است؛ اما رنگ و بوي بعضاً مذهبي كه در آراء و آثار كافكا هست، كه خود هدايت هم گاهي وقتها به آن اشاره كرده. اما يك جاي ديگر، انكار كرده. اين باعث ميشود كه آدم احساس كند نگاه هدايت با كافكا، رگههايي از تفاوت دارد.
البته بايد مفهوم گناه را در آثار اين دو، دقيقتر بررسي كنيم. هدايت در ادامة رسالهاش ميگويد: دژخيم و قرباني، هر دو خاموش هستند. اين، نشانة دورة ماست كه شخصيتي در آن وجود ندارد؛ و مانند قانونش، ناكسانه و سنگدلانه ميباشد.
چيزي كه در مورد كافكا مطرح ميكند، اين است. در مورد كافكا ميگويد: كافكا ناگهان مانند منظومهاي شوم و غير عادي پديدار شد.
در اين اثر، دلهره با سيمايي سخت ديده ميشد و نگاه نوميدانهاي، بدترين پيشامدها را تأييد ميكرد. اشاره ميكند كه كافكا در زمان مرگش (سال 1924) آدمي گمنامي بوده و در اواخر 1930 يكدفعه مطرح ميشود. ميگويد اين فضايي كه در زمانه پديد، آمده علت توجه به كافكاست.
ادامة رساله اين طوري است: اما افساري براي سركوبي آن به دست نميداد. اين اثر توصيف دقيق وضع انسان كنوني در دنياي فتنهانگيز ماست كه كافكا با زبان دروني خود آن را به طرز وحشتناكي مجسم كرده است.
زماني كه «پيام كافكا»ي هدايت نوشته شد سال 1327 (1948 ميلادي) است. تقريباً ده سال قبل از اين تاريخ، زمينههاي شهرت كافكا پديدار شده بود. كودتا سال 1299 هجري (1921 ميلادي) رخ داده و كافكا در سال 1302 مرده. اگر بوف كور را به عنوان اصليترين اثر نهيليستي هدايت فرض كنيم، زماني كه آن را نوشته كافكا در آستانه مشهور شدن بوده، و هنوز به يك آدم بسيار معروف تبديل نشده بوده است.
آقاي كاتوزيان در دلايلي كه مطرح ميكند، ميگويد: من به دو دليل معتقد هستم كه هدايت نيستانگارياش را از كافكا نگرفته. يكي، همين دليل است كه در بالا آورده شد. دليل ديگري كه مطرح كرده است اين است كه هدايت عادت داشته هر موضوعي كه به آن علاقهمند بوده يا مطالعه ميكرده، جذبش ميشده. بعد مينشسته روي آن كار ميكرده. يعني يك داستان يا مقالهاي از آن موضوع در ميآورده. مثلاً در مورد زبان پهلوي، يا خيام، اول به موضوع علاقهمند شده و بعد درباره زبان پهلوي و خيام كارهايي كرده.
به نظر آقاي كاتوزيان هدايت زماني كه كافكا را شناخته، دو ـ سه سال بعدش نشسته رساله «گروه محكومين» را نوشته. يعني در واقع هدايت تقريباً ده سال يا دوازده سال بعد از آغاز شهرت كافكا او را شناخته. بنابراين، نيستانگاري كه در هدايت ميبينيم از نوع كافكايي نميتواند باشد.
اين دلايلي است كه آقاي كاتوزيان به لحاظ تاريخي ميآورد. غير از اين دلايل، من فكر ميكنم آناليز تفكر اين دو نفر، تفاوتهايي را نشان ميدهد. نيستانگاري كافكا خيلي تكنولوژيك و تكنيكي است. يعني مال يك جامعه صنعتي است. يك جامعه لخت و از خود بيگانه و گرفتار انضباط بر سازمان صنعتي. در صورتي كه نيستانگاري هدايت اين طور نيست.
مسئله ديگر اينكه هدايت در آثارش با جامعه پيش از خودش ـ جامعه كلاسيك ايران ـ سر ستيز و دعوا و كشمكش دارد. يك وجه نيستانگاري هدايت نفي گذشته تاريخي ماست، و همراه آن نفي خرافات و استبداد و آفات مذهب و باورهاي ديني. در صورتي كه اين وجه را در كافكا نميبينيم. در اين گروه محكومين احساسي از نوعي تعلق خاطر به مدرنيسم ميبينيم.
البته تفسيرهاي ديگري هم از اين كتاب شده. نكتهاي هم كه صادق هدايت در رسالهاش اشاره ميكند و ميگويد ماكس برود، دوست نزديك كافكا بوده. در واقع اين عدم آسايش، ناشي از عدم تعلق كافكا به خانواده و جامعه و زندگياش هست كه باعث اين اضطراب دائم و توام با از خود بيگانگي اوست. ميگويد تعلق به صهيونيسم، جانشين آن آسايش شده. يعني صهيونيسم برايش ايجاد آرامش و آسايش فكري كرده.
هدايت در رسالهاش ميگويد: در صورتي كه كافكا در نظراتش بيشتر آلماني بود تا يهودي. اين سخن هدايت است: «نوشتههاي او وابسته به سنت و ادبيات آلماني ميباشد. از لحاظ روحي سنخيت نزديكي با پاسكال و سورن كيركه گور، فيلسوف دانماركي و داستايوفسكي نشان ميدهد تا پيامبران يهودي.»
من معتقدم اصلاً اين طوري نيست. نه با پيامبران يهود كه با يهوديت تحريف شده بسيار نزديكتر است؟ و اتفاقاً از سورن كيركه گور و داستايوفسكي بسيار فاصله دارد. حالا دلايلم را عرض ميكنم: مسئله اين است كه اگر ما تكتك اين آدمها را نگاه كنيم، پاسكال متفكر مذهبي قرن هفدهم است و كسي است كه مسئله ايمان احساسي و ايمان شعوري رامطرح ميكند. يك آدم كاملاً مذهبي است. اگر چه ممكن است رگههايي از تفكر مدرن را در او ببينيم.
به نظرم همرديف كردن او با كافكا، فقط از صرف توجه به ظواهر است؛ صرف اينكه پاسكال آدمي بوده كه به دلهرهها و بحرانهاي معنوي انسان در زندگي و هستي توجه ميكرده. كافكا هم با مضمون اصلي آثارش، اين از هم گسيختگي شخصيتي و بحرانهاي روابط انساني را مطرح كرده. صرف اينكه بگوييم به هم نزديكاند. به نظر من حرف بيربطي است. چون مبادي و غايات نظر اينها با هم متفاوت است. در مورد كيركه گور، اصلاً چنين چيزي جور در نميآيد. به اين دليل كه كيركه گور، يك نويسنده كاملاً مذهبي است، كه اگر چه نهيليسم مدرن سر كشمكش دارد، اما دقيقاً اين نظر را مطرح ميكند كه ما با ايمان ديني، بايد از دست نهيليسم رها شويم. اصلاً سخنش اين است كه تنها راه رهايي ما از نيستانگاري، ايمان ديني است. معتقد است كه ايمان ديني حاصل يك تعقل نيست، حاصل يك جهش است. پروس يهودي بود؛ متعصب و ضد حضرت عيسي (ع). معتقد بود كه برايش انكشافي رخ داد و فرشتهاي بر او ظاهر شد و مسير زندگياش عوض شد. او بعدها اسقف و فيلسوف كليسايي شد و از قديسهاي انديشه مسيحي. ميگويد: اصلاً قديس آگوستين شد. اين آدم، اول كار يك زندگي بسيار بيبند و بار و لاابالي و پر مسئله داشت. فرزند نامشروع بوده، و كلي ماجرا داشته. مدعي است: من يك روز در حياط خانه نشسته بودم. صدايي شنيدم كه به من گفت «بگير و بخوان». اينها را در خاطراتش ميگويد كه تحت عنوان «اعترافات» ترجمه شده. ميگويد: يكي دو بار به اين صدا بياعتنايي كردم. بعد آخر سر توجه كردم، ديدم دور و برم كسي يا چيزي نيست. ميگويد انجيلي را باز كردم. يك بخش خاص آمد كه مضمونش اين بود كه دنبال هرزگي و لااباليگري و اينها نرويد. ميگويد اين مسئله، زندگيام را عوض كرد. از تمام آن مسائل قبلي زندگي جدا شدم.
چيزيي كه در اين همه ميبينم اين است كه تعقل مدرن، عقل مدرن در اثبات هر نوع معنا براي زندگي، دچار بحران شده. اين بحران، خودش را در ادبيات و در آثار كافكا ظاهر ميكند. تا اينجا بين كافكا و كيركه گور، همسويي است؛ كه عقل دكارتي نميتواند جهاني مدرن براي ما اثبات كند؛ جهاني با معنا براي ما توضيح دهد. جهاني كه در آن ارزشهاي اخلاقي وجود داشته باشد. احساس مسئوليت وجود داشته باشد. مهروزي و دادگري وجود داشته باشد، و معنا براي هستي.
اما از اينجا به بعد، تفاوتي هست كيركه گور ميگويد: «من با جهش ايماني ميتوانم اين را ثابت كنم. به ريسمان ايمان چنگ ميزنم و از اين نيستانگاري فرار ميكنم.» اما كافكا دقيقاً در اين نيستانگاري ميماند. بنابراين، سخن هدايت درباره كافكا ناشي از اين است كه فلسفه جديد غرب را نميشناخته. در واقع شناختش درباره فيلسوفاني نظير كيركه گور، بسيار سطحي بوده. البته بعضي آثار اينها به زبان انگليسي وجود نداشته، و شايد هدايت نميتوانسته در ايران پرت آن زمان، آثارشان را پيدا كند و بخواند؛ و به صرف حرفهايي كه يك عدهاي ميزدند، او هم آنها را نقد كرده است.
هدايت در صفحه 16 رسالهاش، چيزي را كه خودش گفته، رد ميكند. ميگويد: « به نظر ميآيد كافكا با عده انگشتشماري از نويسندگان و فلاسفه سر و كار داشته است. از روابط خودش اطلاع زيادي نداشته. شايد اين نابغه مو شكاف، از خواندن متني عربي بهرهمند شده باشد، اما مطالعه اين متن، در افكارش تغييري نداده است.
كافكا در مقابل بسياري از نويسندگان سرشناس آلماني و اتريش، خود را بيعلاقه نشان ميدهد.»
در صورتي كه در چند صفحه قبل، خودش اين آدم را در واقع به سنت ادبيات آلماني معرفي كرده بود. حالا ميگويد كه پيرو نويسندگان آلماني نبوده!
صادق هدايت در صفحه 22 نقل ميكند: «كافكا نخسين كسي است كه وضع نكبت بار انسان را در دنيايي كه جاي خود در آن نيست شرح ميدهد. دنياي پوچي كه از اين به بعد هيچ فردي نميتواند پشتگرمي داشته باشد، مگر به نيروي خود؛ براي اينكه بتواند سرنوشتش را تعيين بكند. زيرا شيرازه همه وابستگيهاي سنتي از هم گسيخته است؛ و براي اينكه دوباره به وجود بيايد، بايد شالودهاش به موجب اصول و انگيزه ديگري ريخته شود.
در واقع اينجا به نكتة مهمي اشاره ميكند و آن جان كلام عصر جديد است. همان عبارت معروف نيچه و داستايوفسكي: «اگر خدا نباشد، همه چيز مجاز ميشود.» و نيچه هم معتقد بود در واقع خدا مرده است. نيچه اشاره كرده بود كه انسان خدا را كشته است. حتي نيچه گاهي وقتها با اينكه خودش به اين مسئله معتقد بود اين بحث را مطرح ميكرد كه «وقتي انسان خدا را بكشد در دنيايي كه خدا حضور ندارد، انسان هم كشته خواهد شد.»
اين تعبيري است كه بعدها ميشل فوكو، وقتي كه به تفسير نيچه ميپردازد، به آن خيلي اشاره ميكند. ميگويد: «ما انساني پديد آورديم كه قاتل خداست. انسان مدرن انساني كه قاتل خداست و به تبع آن قتل، قاتل خودش هم خواهد بود.» و به عبارت معروف فوكو كه ميگويد: «انسان اختراع جديدي است. اختراعي كه كمكم به پايان خود نزديك ميشود.» يعني افول امانيسم را توضيح ميدهد.
خيلي جالب است! انسان اختراع جديدي است. دو يا سه قرن از رنسانس به بعد، آمد. كمكم هوا دارد به پايان خود نزديك ميشود.
فكر ميكنم اين فقدان حضور خدا در پوچانگاري كافكايي را، هدايت خوب فهميده و توضيح داده. اما هدايت، عيناً مبتلا به اين وضعيت است. به همين بحران مبتلاست و همين گرفتاري را دارد.
بعد چند عبارت از كافكا را انتخاب ميكند: «آسمان گنگ است. فقط براي كرها پژواك دارد. زندگي جاودان در دسترس كسي نيست. زندگي روي زمين، بياباني معنوي است كه در آنجا، لاشه كاروان روزهاي گذشته و آينده روي هم انباشته ميشوند. بايد سري را كه پر از كينه و بيزاري است روي سينه خم كرد؛ و بايد پاهاي كسي كه گلوي ما را نفشارد، بوسيد. من نفي زمانه را پيروزمندانه بر خود همواره كردم.»
هدايت در تفسيرش ميگويد: «از اين رو كافكا كوشيد تا جان كلام خود را با صداي ترسناك بيان كند. با صداي آواره كه صداي مشخص دنياي امروز ماست.»
ميخواهم مقداري روي اين عبارت تأمل كنم. يكي از شاخصهاي بسيار بسيار مهم نيستانگاري كه مخصوصاً در عالم اومانيستي، ظهور كرده (نيستانگاري مدرن)، نفي مطلقگرايي است. كه آن را بعدها در آثار ادبي هم ميبينيم. اولين كسي كه اين مقوله را براي ما توضيح داد نيچه بود. نيچه گفت كه «دنياي مدرن با نفي شروع ميشود و ما اراده ويرانگرمان، اراده تخريبيمان، اراده نابودكنندهمان، قويتر از اراده سازندهمان است. ما تقريباً چيزي نميسازيم، فقط همه آن چيزي را كه بوده، ويران كردهايم. (در واقع در نسبت با تفكر سنتي گرفته). بعد نيچه اين بحث را مطرح ميكند كه «وقتي كه قرار شد همه چيز را نفي كنيم، سرانجام به نفي خود اين نفي كردنها ميرسيم. و اين همان نقطهاي كه تحت عنوان «خود ويرانگري نهيليسم» مطرح است.
شهيد آويني مقالهاي تحت عنوان «آخرين دوران رنج» داشت. روي اين موضوع به طور محوري تكيه كرده بود. فكر ميكنم يونگ هم روي اين موضوع توجه زيادي داشت. چون يونگ تفسيرش از نهيليسم يك تفسير نيچهاي بود. به تفسير نيچه نزديك بود. در آن تفسير، در واقع جوهر نيستانگاري در نفي ظاهر ميشود. وقتي دنيايي داشته باشيد كه به انكار همه چيز برخيزيد، و در آن دنيا وقتي هيچ چيز براي اثبات شدن باقي نماند، اصلاً خود آن دنيا فرو خواهد ريخت. اين، قطعي است.
بيبرو و برگرد. و اين، وضعيتي است كه ما امروز به آن دچار هستيم. يعني متأسفانه در ايران هم، تا حد زيادي به آن دچاريم. با اين موج نيستانگاري كه به اعتقاد من تا حد زيادي تعمداً به فضاي جامعه ما تزريق شده و زمينه اجتماعي هم به مقدار زيادي براي پذيرش آن نيستانگاري وجود داشته، ما امروز به همين شرايط داريم ميرسيم، كه به نفي همه چيز بپردازيم. و نفي همه چيز، بعني نابودي همه چيز. و اين دنيا، در واقع با نفي همه چيز بنا نميشود، بلكه نابودميشود.
منظور اينكه، اين ارادة نفيانگارانه كافكا و هدايت، به طور بسيار بارزي محسوس است. هدايت هم رويكردش نسبت به تمدن كلاسيك ماقبل شبه مدرنيته ايران و دوران موسوم به تمدن اسلامي ايران، نيستانگارانه و نفيآلود است و هم نسبتش با جهان امروز و بسياري از بنبستها و مشكلات امروزه جهان. از اين رو همين موضوع، بزرگترين گير و گرفتاري نويسندگان امروز شده است.
در ادبيات روس هم ما شاهد چنين چيزهايي هستيم. مثل داستان «جنزدگان» داستايوفسكي ترجمه علياصغر خبرهزاده. شخصيت اين داستان، يك موجود نيستانگار و ترسآور و مهيب است. يا مثلاً در كتاب «پدران و پسران» تورگنيف، شخصي داريم به اسم بازارف؛ كه خيليها او را در واقع پيشتاز بلشويكهايي ميدانند كه سي يا چهل سال بعد در روسيه به قدرت ميرسند. يك موجود نيست انگار پوزيتويست است كه به هيچ ارزش معنوي و اخلاقي و ماورايي اعتقادي ندارد. يك تفسير كاملاً ماترياليستي و مكانيكي از جهان ارائه ميدهد.
البته تورگنيف خودش چنين آدمي نيست. تورگنيف يك ليبراليستاست، و نگاهش متفاوت است.
اين نسل نويسنده، تقريباً از اواخر قرن نوزدهم در آثار ادبي همه ملتها ديده ميشود و به نوعي، به آثار نويسندگان ما، كه بزرگترين آنها هدايت است، نفوذ كرده.
هدايت، نيستانگاري است كه باور مذهبي ندارد. از اين عبارتش به خوبي ميشود او را شناخت. از اين عبارت كافكا خيلي خوشش آمده و بارها هم آن را تكرار ميكند: «و از همه فريبندهتر اين است كه به اولوهيت پناهنده شويم.»
ميدانيد چرا اين را تأكيد ميكنم؟ چون بعضيها مثل حسن قائميان سال 1342 رسالهاي چاپ كرد به نام «دربارة ظهور و علائم ظهور» نوشتههاي هدايت و ترجمههايش و بعضي تحقيقهاي هدايت در مورد علائم ظهور را از آثار شيعي و زرتشتي و آثار مربوط به ادبيات پهلوي جمع كرده و در مقدمهاش اين طور نتيجه گرفته بود كه آن آدمهايي كه هدايت را مذهبي نميدانند و بيخدا ميدانند، دارند خيلي شتابزده قضاوت ميكنند؛ اينها بروند هدايت را بهتر بشناسند. هدايت در تمام عمرش دغدغه خدا داشت.
آخر سر هم ادعا كرده كه اگر هدايت زنده ميماند، ما ميديديم كه چه دين شگفتآوري را ميآورد. (ظاهراً هدايت دينسازي هم قرار بوده بكند!) قائميان ميگويد كه قصدشان اين بوده كه يك دين انساني (يعني از همان كارهايي كه آگوست كنت و ديگران ميكردند)، يك دين، يك نوع در واقع نياز به پرستش نياز به معنويت را معرفي بكنند. در عين حال، خدا و پيامبر و شريعت ـ كلا دين كلاسيك ـ را كنار بگذارند.
مثل رادها كريشنا، وحدت همه اديان (همان امپراطوري عشق و تجليهايي از اين نوع). ميگويد ما ميخواستيم چنين كاري بكنيم. اگر هدايت زنده ميماند، ميديديد كه با دين سازياش چه تحولي در معنويت جهان به وجود ميآورد! هدايت ميگويد: از همه فريبندهتر اين است كه به اولوهيت پناهنده شويم؛ و بعد مؤيد سخن خودش را عبارتي از كافكا ميآورد. عبارت معروف كه ميگويد: «مسيح نميآيد، مگر هنگامي كه به آمدنش نيازي نيست. او يك روز بعد از روز موعود خواهد آمد. نه روز آخر، بلكه فرجامين روز خواهد آمد.»
نكته ديگري كه باز هدايت مورد توجه قرار داده، انتقادي است كه كافكا نسبت به ساختار بوروكراتيك جامعه مدرن دارد. در واقع آن فضاي وحشتناك بوروكراسي زده، و ديگر عناصر مدرنيته را نقد ميكند.
نكته ديگري كه هدايت در رسالهاش مطرح ميكند (من فكر ميكنم عباراتي كه ميآورد از خود اوست) ميگويد: آنچه پراكندگي ميآورد، از آنچه يگانگي ميآورد نيرومندتر است.
اين عبارت، دقيقاً كثرتزدگي وحشتناك دنياي امروز را كه ما را از حقيقت توحيد دور ميكند بيان ميكند. من فكر ميكنم اين مسئلهاي است كه در ضمير هدايت به شدت وجود دارد. اين كثرتزدگي به معناي كثرت در آثار و در كميات صرف نيست؛ به معناي اين است كه در آن حضور وحدت بخش معنوي، با آن نسبت قدسي كه بين انسان و به قول غربيها «اوي مقدس» يا به تعبير ما، خداوند، برقرار ميشود، و آن نسبت موجب اين ميشود كه آدمي يك طمأنينه و قرار و آرامش پيدا كند (همان «الا بذكرالله تطمئن القلوب»). وقتي هم كه ميرود، آدمي گرفتار پريشاني ميشود. و اين پريشاني، يك از صور ظهورش، كثرتزدگي است. يعني گرفتار در كثرات است. هميشه توحيد واحد است؛ شرك كثرتگرايي است.
راه شرك، اصلاً راه متكثر است. راه كثرتگراست. هميشه مشركين اهل كثرتگرايي بودهاند. مثلاً همين نويسنده متأخر همين آدمي كه اين روزها حرفش هست، در مقابل «صراط» مستقيم، «صراطهاي» مستقيم را مطرح ميكند. تفكر مدرن، مخصوصاً تفكر پست مدرن ببينيد چه توجه ويژهاي به پلورايسم دارد!
اينها معتقدند و به گونهاي حرف ميزنند كه گويي جامعهاي كه در آن، همه وحدت نظر و وحدت قلب و وحدت دل داشته باشند، جامعة بدي است. جامعه استبدادي است. در جامعه بايد همه با هم اختلاف داشته باشند. يا به قول اينها «چند صدايي» باشد! كثرت باشد. در صورتي كه تصور و نگاه ما اين نيست. جامعههايي كه انبيا توصيف ميكنند يا در تعاليم ديني هست، توحيدي، و بر محور يك وحدت نظر و ايمان واحد ديني است.
جامعه ايده آل ما يك «امت» است. جامعهاي كه به احد واحد معتقد است. اما آنچه مطلوب مدرنيته در پايان دوران تاريخياش است، جامعه تكثري است. و تاريخ به ما نشان داده، هر گاه تمدنها به تكثر ميل كردهاند، زمينههاي پريشاني آنها فراهم شده. طبق آن تعريفي كه مرحوم دكتر فرديد ميآورد، در مورد نسق و فسق و مسق. ميگفت كه نسق دوران آغاز و تأسيس يك تاريخ است.
دوران وحدت است. بعد دوران فسق ميرسد؛ كه در اين دوران، كثرت حاكم ميشود. كثرتگرايي و چون و چرا در آن اصل آغازين شروع ميشود. منتها چون و چرا در اصل آغازين به گونهاي است كه هنوز اساس آن اصل زير سؤال نميرود، بلكه فروع و توابع آن مورد بحث قرار ميگيرد.
دوره سوم دوره مسخ است؛ و كثرت به حدي ميرسد كه هر نوع يقين و اميد و وحدت و ايمان و اعتقاد به آن اهداف، از بين ميرود. اين، نشانه انحطاط است. اين سخني است كه اشپيگر هم مطرح ميكند. يعني دكتر فرديد از اشپيگر هم گرفته و معادلسازي كرده. نظير آنچه كه در ادبيات هندي داريم. منتها در هندي، رسق هم داريم؛ كه معناي هستيشناسانه دارد.
به هر حال، اين كثرتگرايي، در واقع از اواخر قرن نوزدهم، به طور بارز در ادبيات غرب ظاهر شده؛ و امروزه به صورت يك بحران كامل خودش را نشان ميدهد. امروز در تفكر ژاك دريدا، فيلسوف فرانسوي معاصر ـ كه فكر ميكنم زنده هم هست، او را سوفسطايي معاصر ميدانند ـ اين كثرتگرايي وحشتناك را ميبينيم.
هدايت دقيقاً همين را ميگويد. او از دنيايي حرف ميزند كه در آن پراكندگي نيرومندتر از يگانگي است. من فكر ميكنم هدايت هم در اين موج است؛ هر چند از اين موج ناراضي باشد. ممكن است از اين وضع احساس نارضايتي بكند، اما خودش هم آدمي است متعلق به اين دوران. اين، روح مدرنيته است، كه در آن، كثرت بر وحدت غلبه پيدا ميكند. همچنان كه كميت بر كيفيت غلبه پيدا ميكند.
ميدانيد در آن كتاب معروف آقاي رنه كنون (كميتگرايي و علايم آخرالزمان) ايشان شاخص اصلي تمدن مدرن را «اصالت كميت» ميداند اين، در همه جا حضور دارد. حتي دموكراسي، نظامي است كه مبتني بر اصالت كميت است. شما در دموكراسي كه كيفيت را قرباني كميت ميكنيد، يعني از ده نفر آدم نه نفرشان، هر چه كه گفتند درست است. حالا اگر يك نفر عالم بود و نه نفر جاهل، اين مهم نيست. مهم آن كميتي است كه وجود دارد.
اين، يعني قرباني كردن كيفيت به پاي كميت. و چون دموكراسي جزو مشهورات زمانه ما در آمده، كاملاً مشخص است كه كميتگرايي چه حضور گستردهاي دارد.
كميتگرايي در قالب روشهاي آماري و توجه به روشهاي تجربي و آمپريستيك صرف، خودش را در همة علوم نشان ميدهد. حتي در روانشناسي و جامعهشناسي، مدتها به دنبال اين بودند كه اين روشهاي آمپريستيك و در واقع تجربي را ـ به نوعي: كميتگرايي را ـ حاكم بكنند.
هدايت اشاره ميكند به افسانه سيزيف، كه يكي از اسطورههاي نيستانگارانه يوناني است. جالب است كه در يونان، ظهورات انديشه نيستانگارانه به گونهاي است كه بعدها ما مصاديق عيني و مصاديق تفضيلي آن را در تاريخ مدرنيته غرب ميبينيم. يكي از اين نيستانگاريها، ظهور سوفسطائيان است؛ كه امروزه دوباره در غرب ظاهر شدهاند. مثل ژاك دريدا و گادامو؛ كه به هيچ چيزي اعتقاد ندارند.
نسبيتگراييهاي وحشتناك و مخرب از ديگر نمودهاي اين تفكر است. در اسطوره مذكور، به دليل طغياني كه سيزيف ميكند، محكوم ميشود سنگي را از يك سربالايي بالا ببرد كه اين سنگ دوباره غلطان پايين ميآيد. و سيزيف دوباره بايد آن را بالا ببرد. اين كار، تكراري ملالآور، بيهوده و يك نوع رنج بيحاصل تمام نشدني است.
اين، جوهر زندگي مدرن است. خيليها ـ مخصوصاً نيچه ـ معتقدند كه زندگي مدرن همين است. هدايت باز به اين نكته اشاره ميكند و معتقد است كه در واقع، اين روح دنياي ماست؛ و كافكا اين را توضيح ميدهد. هدايت ميگويد: مانند افسانه سيزيف، هر اثر كافكا يك ساختمان معنوي است كه محكوم است روي هم بغلطد. هميشه در آن شكاف پيدا ميشود و دلهره در آن نقب ميزند. ميگويد: همه محكوم به سقوط ميباشند.
ببينيد نگاه نيستانگارانه كاملاً موج ميزند. واقعاً كسي كه بخواهد بگويد كه هدايت نيستانگار نبوده، من نميدانم با اين مصداقهاي واضح، چطور ميخواهد ثابت كند! چون سرتاسر اين نوشته، داد ميزند.
شخص ديگر: يك كتاب سه مجلدي هست، با عنوان «تعاليشناسي». در مجلد اول، در مورد تعاليشناسي بحث ميكند. ميگويد كه ما به اين انسان بگوييم «جانور سان». چون آدم، جانورسان است. بعد اين را مصداق آن تعبير قرآني قرار ميدهد كه انسانها از جهاتي، از حيوانات و چهارپايان، و حتي پايينتر از آنها هستند، بحث ميكند كه آدمي وقتي در ساحت ناسوتي صرف خودش تعريف بشود، چنين موجودي مطرح ميشود. هدايت هم چنين اشارهاي دارد. ميگويد: در حالي كه انسان تبديل به جانور شده و زندگي مادر وحشتگاه و پناهگاه زيرزميني ميگذرد، اين وعده سر خرمن، پاسخ ابدي دنيا، در مقابل آخرين پرسشهاي ژرف و نيازمنديهاي انسان است. نه حالا، نه فردا، هيچ وقت پاسخي براي اين مسائ ما وجود ندارد.
هدايت در اينجا ميخواهد اين انسان جانورسان يا انسان زيرزميني كافكا را با آن آدم زيرزميني داستايوفسكي مقايسه كند. داستايوفسكي كتايي دارد به نام «يادداشتهاي زيرزميني». شخصيت آن آدمي است كه دچار همين كشمكشهاي نيستانگارانه است. شايد از نوع متنزل يا نوع ضعيفتر و نوع بازاريتر آن، «آدم زيادي» تورگنيف باشد. نظير اينها را در ادبيات روس زياد ميبينيم. البته آدم زيادي بيشتر يك آدم و شخصيت بيكار و بيبينايي است، اما مايههاي نهيليستي دارد.
قهرمان «يادداشتهاي زيرزميني» آدم عجيب و تنهايي است كه اصلاً در يك دنياي ماليخوليايي زندگي ميكند. هدايت ميخواهد بين داستايوفسكي و كافكا وجه اشتراكي از اين نظر پيدا بكند. ميگويد: چيزي كه غريب است اين است كه مسائلي كه مورد توجه كافكاست، جزء جداييناپذير روحيه جديد به شمار ميرود [روحيه جديدي كه هدايت ميگويد كاملاً درست است.] يعني دنياي مدرن، اينگونه است اما برخورد اين دو مرد ناگهاني نيست و پيام هر دوي آنها از يك زيرزميني به ما ميرسد.
نكتهاي كه صادق هدايت به آن توجه نميكند اين است كه داستايوفسكي تلاش ميكند براي اينكه از اين ژرفناي نيستانگارانه عبور كند. تا حدي كه به ظهور منجي ايمان دارد؛ يك حس و حال مذهبي در بعضي از شخصيتهايش هست. كافكا پر از هويت مذهبي و يهوديت مسخ شده است؛ يهوديت تحريف شده صهيونيستي. اما حضور حقيقت مذهبي در آثار او ديده نميشود.
نكته ديگري كه در مورد كافكا مطرح ميكند، نداشتن اطمينان، و احساس بزهكاري است، كه جزء خاصيت اخلاقي كافكاست. يعني ويژگي ناامني انسان مدرن، و اينكه انسان مدرن ذاتاً خودش را گناهكار فرض ميكند. بعضي مطرح كردهاند كه شايد انسان مدرن براي اين از خودش متنفر است كه فطرت و ساحت خودش را فراموش كرده و از حقيقت وجودي خودش دور شده است؛ و در واقع از خودش فرار ميكند. از خود بيگانگي، علت اين وضعيت است ميخواهد بزهكار بودن را از نگاه كافكا توضيح دهد. بزهكار و مفهوم آن از نظر كافكا، كسي است كه وسيله زندگياش كامل نيست، و پيوسته حق وجودش در دنيا تهديد ميشود.
تأثير تربيت هم در نظر كافكا، چيز ديگري بود. در كاغذي كه به خواهرش نوشته، سختترين و دردناكترين خردهگيري را به پرورش خانوادگيشان ميكند. در واقع، اين نوعي خانوادهستيزي را نشان ميدهد؛ چيزي كه در كل شخصيت و آثار هدايت هم به طور بسيار بسيار جدي وجود دارد.
در مجموع من معتقدم تفاوتهايي بين نيستانگاري هدايت و كافكا وجود دارد. اگرچه ممكن است تأثيرپذيري يا شباهتهايي هم باشد؛ كه قطعاً هست.
فكر ميكنم يك تفاوت قضيه اين است كه آن نيستانگارياي كه هدايت مطرح ميكند؛ نيستانگاري آدمي يا جامعهاي است كه از گذشتهاش بريده و هيچ چيز ديگري را جانشين آن نكرده است. و اين نيستانگاري، برزخي است كه بسيار دردناك است.
با ظهور هدايت، اين نيستانگاري به طور جدي وارد ادبيات داستاني ما ميشود. اعتقاد دارم در تمام تاريخ ادبيات داستاني تا امروز، ادبيات داستاني روشنفكري نيستانگاري، تداوم پيدا كرده است.
يعني جلوههاي متعدد و شئون مختلف ظهور نيستانگاري را در ساعدي و بهرام صادقي و در ساير نويسندگان مثل گلشيري و نويسندگان بعد از انقلاب، ـ حالا با ضعف، با قدرت با تقليد با خلاقيت ـ با مراتب مختلف ميبينيم، مخصوصاً ادبيات روشنفكري بعد از انقلاب ايران. مثلاً عباس معروفي و منيره روانيپور و طيف اينها. كاري به شايستگيهاي متن آنها ندارم. شخصي نقدي كرده و نشان داده بود كه عباس معروفي چارچوب اصلي «سمفوني مردگان»ش را از فاكنر تقليد كرده است. يا بنده خدايي «شهباز و جغدان» اسماعيل فصيح را با اثري از رشيد هملت مقايسه كرده بود. بعدها هم كتابي از رشيد هملت به دستم رسيد (اسمش فكر ميكنم «ترك مرد» بود). ديدم چقدر آشناست! اما جدا از اين بحثهاي تقليد و ...، اين روند نيستانگاري، چه به صورت مقلدانه و چه به صورت يك حس و حال بيمارگونه و ويرانگر، در بعضي روشنفكران شاخص است.