<راديو| ياداشتي از سردبير سابق برنامه راديويي صداي كتاب به بهانه خداحافظي سرشار
            سه شنبه 3 آبان 1384

حميد باباوند: من دوست دارم صدايم از راديو پخش شود. از سال ها قبل دوست داشتم، هنوز هم دوست دارم. اين دوست داشتن، شايد به خاطرة زماني كه هشت يا نه سالم بود، ربط داشته باشد. درست يادم نيست. قرار بود بچه هاي مدرسة ما با بچه هاي مدرسة ديگري در بخش مسابقة راديويي برنامة بچه هاي انقلاب شركت كنند.
شاگرد زرنگ بودم و نفر دوم يا سوم كلاس. آن روز تا زماني كه به سمت راديو حركت كرديم و درست تا آخرين لحظات قبل از شروع مسابقه، فكر مي كردم من هم عضو تيم مدرسه هستم. اما در همان لحظات، يكي از مسؤولان مدرسه ـ كه يادم نيست مدير بود يا مسؤول امور تربيتي ـ گفت كه من فقط تماشاگر مسابقة دوستانم هستم. برايم مهم نبود، چون فكر مي كردم آن ها درست فكر كرده اند و ما بايد در مسابقه برنده بشويم. در ميان مسابقه بودكه ديدم دوستانم خوب جواب نمي دهند. حتي در جواب معني لغات كتاب مرجع يا دايره المعارف، تنها كسي بودم كه جواب كامل را دادم. بعد به مسؤولان مدرسه اعتراض كردم كه اگر مرا انتخاب كرده بوديد، حالا حتما ما برندة مسابقه بوديم و آن ها در جواب اشتباه شان تنها خنديدند.
برنامه كه از راديو پخش شد، فكر مي كردم حتما صداي من كه به آن سؤال، جواب درست داده ام، ضبط شده و پخش مي شود. اما راديو هم صدايم را نمي دانم چرا حذف كرده بود!چند هفته منتظر پخش برنامه بودم و در نهايت به اتفاقي رسيدم كه انتظارش را نمي كشيدم. با خودم فكر كردم كه چقدر خوب است اسم آدم را در راديو بگويند و درست چند دقيقه بعد، قصة ظهر جمعه شروع شد و اولين نام توي ذهنم حك شد: قصه گو رضا رهگذر.

وقتي گفتند بيا و در راديو برنامه بساز، ذوق كرده بودم. وقتي براي اولين مرتبه، مسؤوليت يك پخش زنده را به عهده داشتم، از خطر كردن نمي ترسيدم، اما به عنوان يك وظيفه احتياط مي كردم. اولين پيام شنوندگان را كه گوش كردم، يادم نيست از روستايي در سيستان و بلوچستان بود يا خراسان. همة حوادث و مسائل برايم غريب بود. اما كم كم به استوديو و اتفاقات پخش زنده عادت كردم. برايم سخت نبود كه با پخش موزيك، فرصتي بگيرم و به مجري توصيه اي بكنم. ديگر عادي بود كه در استوديوي پخش بايستم يا بنشينم و در فاصله هايي كه با پخش موسيقي ايجاد مي شود، حرف ها و جمله هاي ناتمامم را به آخر برسانم. همه چيز آن قدر زود عادي شد كه ايستادن در راديو و با كمترين حقوق، كار كردن، برايم حكم جهاد پيدا كرد. از استوديو كه بيرون مي آمدم، بعد از استوديوهاي راديو، اتاق هاي تلويزيون بود: پخش شبكه سراسري، پخش شبكه سه و ...
كار كردن در راديو، از خود گذشتگي مي خواست؛ چرا كه مي توانستي چند قدم جلوتر، در استوديوي ديگري بروي و چند برابر پول بگيري. در اين روزها و سال ها رضا رهگذر برايم شده بود: محمدرضا سرشار. هميشه با خودم فكر مي كردم او چطور توانسته است بيش از بيست سال در راديو با اين دستمزدهاي ناچيز سر كند، در حالي كه رفتن به تلويزيون نه برايش سخت بود و نه غيرممكن!
من هنوز هم دوست دارم به راديو برگردم و مطمئن هستم كه سرشار هم به راديو علاقه اي از اين دست دارد كه غالب ماديات نمي تواند قلبش كند.

همشهري جوان ـ 30 مهر 1384

  كليه حقوق براي Sarshar.org محفوظ است. ©