<دل نوشته‌هاي بينندگان براي خداحافظي با «قصه ظهر جمعه» (تا به حال 24 نظر)
            یکشنبه 10 مهر 1384

با برنامه راديويي «قصه ظهر جمعه» و صداي گرم محمدرضا سرشار (رضا رهگذر) خداحافظي كنيد. دل نوشته هاي شما به اين مطلب افزوده خواهند شد.

<سيد احمد ميرزاده، شاعر و نويسنده
استاد عزيزم جناب آقاي سرشار. سلام اميدوارم هرگز خسته نباشيد. نمي دانم چرا با خواندن اين خبر دلم گرفته است .كاش دليل كناره گيري شما را از قصه ظهر جمعه برنامه اي كه كودكي و نوجواني ام را با آن گذراندم بدانم .يادش به خير روزهاي دلتنگ سربازي درپادگان ايرانشهر وسنگرهاي جنوب غرب با آن راديوي تك موج كوچك...وسربازهايي كه هرجمعه ساعت يك ونيم توي سنگرما جمع مي شدند...يادش به خير
دلم گرفته است .نمي دانم كساني كه به صداي دلنشين و گرم و شاداب شما در ظهرهاي مهربان جمعه دل بسته اند از اين پس بايد چه كنند؟
نمي دانم دليل اين كناره گيري چيست؟ فقط اميدوارم مثل كناره گيري شما از بعضي مسوليتهاي ديگرتان ناشي از قدرنشناسي و بي مهري مسئولان نباشد.
آقاي سرشار عزيز . به يقين آن صداي پرمهر فراموش نشدني جاودانه است .جاودانه باشيد و هرگز خسته نباشيد.

< صادقی پور
سلام.دوست داشتم فقط خدا قوت بگويم به كسي كه با داستانهايي كه مي خواند بسياري از تخيلات كودكي مرا رقم مي زد. بچه كه بودم خيلي داستان مي خواندم.اما قصه ظهر جمعه چيز ديگري بود.يادم مي آيد سال 1367 يك ظهر جمعه كه قصه را گوش مي كرديم.هواپيماهاي عراقي آمدند و شهر را بمباران كردند.- آن موقع ما اراك بوديم - و برق قطع شد.من و خواهرم فكر مي كنم نيم ساعتي به خاطر از دست دادن برنامه گريه كرديم تا آخر خوابمان برد.

< محمد دهقان
سلام آقای رهگذر. خاطرات سالهای اول قصه ظهر جمعه را هیچ گاه از یاد نخواهم برد .
بابای من یک مرد روستایی بود و همیشه از من می خواست که درس بخوانم او هیچ گاه نمی دانست که روز جمعه برای استراحت است به همین دلیل هم نمی گذاشت که قصه ظهر جمعه را گوش کنم .
خدا اموات همه را بیامرزد مادربزرگی داشتم که مرا بر می داشت و به منزلشان می برد تا آن قصه های شنیدنی را گوش کنم . راستی آقای رهگذر می دانید که من چقدر به خاطر آن قصه های جذاب کتک خوردم .
امروز 32 سال سن دارم ولی دخترم هیچ گاه رادیو گوش نمی کند .
برایتان آرزوی نیکبختی می کنم . دوستدار شما محمد دهقان روستای سقی شهرستان گناباد خراسان رضوی .

<صبح
سلام برصداي آشناي كودكان دهه شصت كه هر جمعه همه مشقهايشان را تا ظهر تمام مي كردند تا ظهرجمعه را گوش كنند... افسوس كه اين روزها بازار رسانه شنيداري توسط برادر بزرگتر - تلويزيون - كساد شده.لكن نام شما و صداي گرم شما بر ذهن همه آن كودكان روزهاي ديرين خواهد ماند. يا علي

<مصطفي حسيني دلدوست
سلام جناب رهگذر! كتابهايتان در دهه 60 و قصه هايتان ياد آور خاطرات خوب كودكي من است وقتي صداي گرم شما را ميشنوم بي درنگ و بي اختيار به گذشته ها سفر ميكنم انگاري 10 ساله ام.كتابهايتان را كه ميخواندم آرزو ميكردم شما را ببينم و مجال صحبت با شما بيابم.
وقتي اين خبر را از روزنامه خواندم احساس كردم پل گذشته و كودكي ام خراب شده است. بهر تقدير سايت اينترنتي شما حس راديو را ندارد ولي ديدن چهره شما در اين سايت آرامش كودكي ام را به ارمغان مي آورد. با احترام

<اشكان كريميان
خداحافظی قصه گوي ظهر جمعه با ما
حس و حال قصه هاي ظهر جمعه هنوز پس از حدود 20 سال چنان در خاطرم زنده ست كه بغض گلويم، كاسه اشك بدرقه را به خداحافظي پشت سرت مي پاشد.هنوز صدايت يادآور گرماي محبت ظهر جمعه و آرامش جمع خانواده ست. تا اين جمعه اگر ظهر جمعه با ما بودي و هستي، از جمعه به بعد هميشه با ما و در دلمان خواهي بود.
شاد باشي، به اندازه شاديهايي كه در دلهايمان كاشتي.

<محمد جمال رنجبر
سلام اما ..... برام سنگين بود وقتي خبر رو خوندم
مني كه عادت كرده بودم هر روز بعد خوردن آبگوشت كه غذاي مخصوص جمعه هاي ما بود بلا فاصله از جمع جداشمو بپرم تو اتاق پاي راديو. از بچگي صدايش را مي شنيدم. بيشتر از عادت , علاقه بود به حس و حال قصه و صداي گرمش ....
اما پايدار باشد و زنده تا دنيا دنيا ست در هر كجا كه هست در دل و قلبمان خواهي ماند حتي اگر ديگر هرگز قصه نگويي. مي بوسمت و به خدا مي سپارمت.

<محمد حکیمی
با حسرت آخرین قصه ظهر جمعه را با صدای گرم و دوست داشتنی رضا رهگذر گوش می دهم. رضا رهگذری که نامش به عنوان نویسنده بر کتاب دوست داشتنی دوران کودکیم است.
امیدوارم هر جا و به هر کاری که مشغولید سرافراز و پیروز باشید.
دوستدار شما، محمد

<اميرحسين يزدان پناه
سلام اقای سرشار! راستش از وقتی که شنیدم قراره دیگه ظهرهای جمعه صدای شما مثل هر جمعه و هرسال از رادیوی مادرم توی آشپزخونه پخش نشه اونقدر ناراحتم که از همه چیز بریدم .وقتی بجه بودم (سالهای 67-68)مادرم برای اینکه من خوابم بگیره رادیویی خرید تابه قصه شما گوش بدم و خوابم ببره.راستش خیلی برام جالب بود که صدایی گرم از سوراخهای جولوی رادیوی ما بیرون می اومد که من رو آروم میکرد .سالها گذشت و اون رادیو به آشپزخونه منتقل شد اما اون صدای گرم هر جمعه از همون سوراخ ها بیرون میومد تا اینکه مادرم رفت ومن هر جمعه پای رادیو مینشینم تا شاید اون صدای آشنا برام از مادر بگه و از خوبیهای اون .الان هم اون صدا ظهر های جمعه تو آشپزخونه ای میاد که همسرم مشغول آشپزیه اما نمی دونم چرا می خواید برید .می خوام خواهش کنم عاجزانه از شما که اگه امکان داره بخاطر اونهایی که با صدای شما انس گرفتند و با اون زندگی می کنند تجدید نظر کنید بمونید صدای شما هنوز هم یادگاریه از طرف مادرم. موفق باشید

<زارع پور
رضا رهگذر امروز آخرين قصه‌ی ظهر جمعه‌اش را مي‌خواند. شايد عقايد و مرام رهگذر آن‌چنان است كه كودكان مشتري پا قرص قصه‌هاي ديروزش، حالا كه باليده‌اند و قد كشيده‌اند نپسندند، اما به هر روي صداي آرام‌بخش او مأمن اميد‌ها و آرزو‌هاي آن‌ها بوده است، بستر نرم خيالات و توهمات آن‌ها، و مسكن كسالت جمعه‌هاي آن‌ها. صداي رضا رهگذر كوله باري دارد از دنيائي كودكي.

<سجاد حامد
از چند روز پیش که شنیدم آقای رضا رهگذر قصه گوی خوش بیان ظهر جمعه برای آخرین بار در رادیو، قصه ظهر جمعه را می خواند منتظر بودم تا جمعه بیاید و من هم افتخار شنیدن این آخرین قصه را داشته باشم. من سالها مشتری پرو پا قرص این برنامه بودم . البته من به یاد ندارم که آقای رهگذر را از نزدیک زیارت کرده باشم. فرقی هم نمی کند مهم این است که ما از بیان شیرین او لذت می بردیم. این قصه ظهر جمعه مرا یاد حکایتی می اندازد. سالها پیش پدر محترم بنده روزهای جمعه هر جا بود ظهر خودش را به خانه می رساند و قصه ظهر جمعه را گوش می کرد. من حساس شدم که این چه قصه ای است که پدر را به خانه می کشاند. دقت کردم دیدم جنگ رستم و سهراب است. وقتی که نبرد این دو شدت گرفت و رستم برای سهراب تیغ کشید و سهراب را بر خاک نشاند پدرمحترم بنده ناخودآگاه گفت کمی حوصله کن این سهراب است که اسیر تیغ توست. آخر سر هم وقتی رستم آن کار را کرد و گفت- بگو تا چه داری زرستم نشان - که گم باد نامش زگردنکشان- پدر محترم بنده با دست روی دست دیگرش زد و افسوس خورد که چرا رستم عجله کرد. بعنوان یک شنونده برنامه قصه های ظهر جمعه برای آقای رهگذر سلامت و بهروزی آرزومندم.

<اميرحسين
سلام آقاي سرشار .... با شنيدن خبر كناره گيري شما از قصه ظهر جمعه دلم خيلي گرفت ..ريا نباشه گريه هم كردم همين جوري بي اختيار الان داره اشكام مياد.... لعنت به اين دنيا كه توش جدائي اينقدر سخته ...

<بهنام یحیایی
سلام آقای سرشار! هرگز فکر نمی کردم با شنیدن این خبر آنقدر غمگینم شوم که حتی از نوشتن متنی در خور زحمات شما عاجز بمانم. صدای شما و قصه هایتان از بهترین و فراموش نشدنی ترین خاطرات من دوستانم هستید. پاینده باشید.

<غلامرضا گراوندي
ربع قرن شكرشكني
خبر ها در مورد استعفاي اقاي سرشار از اجراي فصه ظهر جمعه همه يك جور بودند.انگار همه خبر نگارها از روي دست هم نوشته بودند.همه فقط پنج يا شش جمله خبري ساده...نه تحليلي...نه تشكري...و نه تمجيدي!!!!واقعآ چه قدر روزگار بي انصاف شده!!!
ايا كناره گيري كسي كه ربع قرن عمر صرف كرده و با سروسامان دادن به يك برنامه پر طرفدار راديويي و استخوان خرد كردن بر اين كارو صرف اين همه انرژي براي ابداع و نواوري در اين كار تا جايي كه كارش گوشنواز ظهرهاي جمعه ايرانيان شده بايد بازتابي اينگونه داشته باشد؟
باز ايراد چنداني بر خبرنگارها و سايت هاي خبري نيست.اما صدا و سيما چرا؟و مخصوصآ اقاي ضرغامي!...جناب ضرغامي ايا شما لااقل الگو از مقام معظم رهبري نگرفته ايد كه با اين همه گرفتاري و كار زياد چند بار از كارهاي اقاي سرشار در راديو و يكي دو بار خاصه از اجراي فصه ظهر جمعه تقدير كرده اند؟ اقاي ضرغامي از سئوالم نرنجيد,ولي شما بيست و چهار سال پيش كه اقاي سرشار شروع به اجراي قصه ظهر جمعه كردند چه منصبي داشتيد؟ايا اگر اقاي سرشار اين مدت به جاي خدمت به فرهنگ و ادب كشور به كارهاي حاشيه اي مي پرداختند ايا امروز دست كم به جاي شما رييس صدا و سيما نبودند؟
البته اقاي سرشار غمي از اين بابت ندارند.چون جايي بسيار بهتر از اينها در دل عاشقان فرهنگ و ادب دارندو حاصل صرف عمر ايشان بر قرهنگ و ادب ايران چاپ حدود چهار ميليون جلد كناب و فعاليتهاي فرهنگي ديگري شده است.به طوري كه نام ايشان به عنوان يكي از مشاهير فرهنگ ايران در كتب مرجع جهاني ثبت شده است.
به هر حال علاقه مندان به اقاي سرشار و اثار ايشان از بي مهري هاي فراواني كه به ايشان شده مطلعند.و من هم قصد جلب ترحم كسي را ندارم.و بلكه بر ايشان غبطه مي خورم كه با ديدن اين همه بي مهري صبورانه و با جديتي بيش از پيش در سنگر ديگري از جبهه فرهنگ به كار پرداخته اند....ولي قدر داني اطرافيان كجا ست؟
من در اينجا ادرس پست الكترونيك خود را ميگذارم تا كساني كه احساس ديني به ربع قرن قصه گويي شكرشكنانه اين عزيز مي كنند به ياري من امده تا قدرداني كوچكي از ايشان بنماييم و اميدوارم كه اقاي ضرغامي پس از اين غفلت اوليه اولين كسي باشد كه اعلام امادگي براي قدرداني از ايشان بكند.كه گفته اند:من لم يشكرالمخلوق لم يشكرالخالق.

<ايمان
سلام. چه بگويم گله اي نيست / گر هم گله اي هست دگر حوصله اي نيست
گفته بوديد مي رويد تا جا براي جوانتر ها باز شود ولي اين گونه نشد. هرچند من شخصاً براي خانم نشيبا ارزش خاصي قائل هستم و ايشان را از صميم قلب دوست دارم ولي اين كار مسئولان شبكه سراسري در واقع اين كار ارزشمند شما را خراب كرد.
در هر حال اميدوارم هر كجا كه هستيد همواره موفق و پيروز باشيد. قربان شما

<آرزو دل آرا
سلام . خيلي دير اين سايت را پيدا كردم.از هر مجله يا هر نشريه اي كه مي شناختم خواستم آدرسي ، تلفني ، ايميلي از آقاي سرشار به من بدهند تا از اين طريق از اين مرد بزرگوار تشكر و قدرداني كنم و به او بگويم حالا با اين كه 30 ساله شده ام ولي مثل خيلي هاي ديگر كه شنيدن صداي گرم و دلنشين شما آنها را به فضاي كودكيشان مي برد ، من هم همين حس را داشتم . شنيدن صداي شما مرا به همان جايي كه جمعه ها در اتاقم مي نشستم مي برد با همان حس و حال . خواستم بگويم كه پسر 8 ساله ام هم دارد به صداي شما عادت مي كند. آقاي سرشار بهرحال از اين طريق به شما خداقوت مي گويم و اميدوارم جواناني كه قرار است به جاي شما باشند اين مسئوليت را همچون شما به نحوي به انجام برسانند كه كودكانمان در آينده چون ما مشتاقان دائمي قصه هاي ظهر جمعه باشند . حق نگهدارتان باد.

<حبيب اكبري
با عرض سلام. اميدوارم هر کجا که هستيد موفق باشيد اما اين رو بايد بدونيد که قصه هاي ظهر جمعه اون هم با صدا دلنشين و نحوه اجراي شما از سالها قبل جمعه ها رو که خيلي دلگيره براي من شيرين ميکرد حداقل تا 2-3 ساعت جمعه رو فراموش ميکردم خيلي ناراحت هستم از اينکه ديگه بايد جمعه هاي سختي رو بگذرونم. به اميد ديدار

<احمد رهگذر
استاد رفتنت آتشم زد . هر چند از قصه هاي ظهر جمعه غافل بودم .ولكن دل خوش داشتم به اينكه هر وقت دلم برايتان تنگ شود ، عنان از كف نمي دهم و مي گذارم تا جمعه بيايد . واين همه اميد من بود . استاد من نمي خواهم سلام تو نيز مانند سلام ديگران بدرودي داشته باشد . واگر اينچنين نباشد پس فرق تو با آنها در چيست وچه كنم از اين به بعد دل به چه خوش كنم . بعد از قصه هايت خود را رهگذر مي نامم كه با اين صفت خوش باشم و راستي چرا نام رهگذر را براي خود انتخاب كردي ....
دوستدارت احمد رهگذر

<وحيد ج. و.
با سلام خدمت استاد عزيز! حيف كه ما ديگر صداي دلنشين شما رو نميشنويم..اميدوارم در هر جا كه هستيد همواره شاد و پيروز و سربلند باشيد. موفق باشيد. ياعلي

<مصطفي ستاريان
با عرض سلام خدمت استاد رهگذر . متاسفانه ما هر وقت چيزي رو از دست ميديم قدرشو مي فهميم . من با اينکه دوران نوجوانيم با برنامه شما طي شد اما اين چند وقته اصلا سزاغ راديو نرفتم شايد يکي از دلايلش وجود تلويزيون باشه. خلاصه الان خيلي پکرم که اين همه وقت اين همه قصه رو از دست دادم .حالا هم موسيقي بسيار زيبا وخاطره انگيز قصه ظهر جمعه رو دانلود کردم واقعا خيلي زيباست. موفق باشيد

<ميلاد صبح خيز
بابا تو دیگه کی هستی .ضد حال زدی به همه ی بر و بچ ظهر جمعه خونه نشین. سلام. حالا نمیشد ادامه بدین

<بشري رشادي
سلام اقاي سرشار ..... نميدونم چي بگم ؟وقتي اين خبر رو شنبدم دلم خيلي گرفت .... باور نمي كردم صداي قصه گوي محبوب دوران كودكي ام را ديگر نشنوم. اميدوارم هميشه موفق و سلامت باشيد.

<عبدالحكيم بهار
سلام! جمعه ها از پس هم مي آيند. بسياري بر اين باورند كه شايد ساعت 30/13دقيقه ظهر جمعه هنوز هم پخش قصه ظهر جمعه فراهم كننده لحظه هاي شادي براي آنان باشد. مثل عادت هميشگي در اين وقت سراغ راديو مي روند. دقيق سر ساعت 30/13 دقيقه پيچ راديو را باز مي كنند و منتظر پخش آرم قصه ظهر جمعه و سپس شنيدن صداي گرم محمد رضا سرشار، همان رضا رهگذر معروف، مي مانند.
اماخيلي زود باخجالت پيچ راديويشان را مي بندند و آن وقت متوجه مي شوند كه سرشار ديگر در راديو قصه نمي گويد و اينجاست كه لحظاتي غم انگيز رقم مي خورد و بار ديگر خاطرات دوران كودكي و نوجواني براي مشتاقان شنونده اين قصه كه از سالهاي كودكي با اين صداي گرم و قصه هاي لذت بخش بزرگ شده اند، زنده مي شوند و شايد اشك از چشمان بسياري سرازير مي گردد و از همه غم بارتر اينكه بسياري از طرفداران قصه ظهر جمعه و صداي گرم رضا رهگذر نتوانسته اند آخرين قصه را با زبان ايشان بشنوند.
چقدر خوب بود كه حداقل آخرين قصه ظهر جمعه در سايت آقاي سرشار گنجانيده مي شد. با آرزوي موفقيت براي آقاي محمد رضا سرشار. خداحافظ

<حسين كرمي
من دريكي ازدورترين نقاط ايران عزيزم باشما عرض ارادت مي كنم. ازميان آبهاي نيلگون خليج هميشه فارس. دلتنگيهايمان ازفراق خانواده را با صداي گرم رهگذر مي شد آرام كرد. صداي گرمي كه خاطرات كودكي ام را تداعي مي كرد.
چقدر دوست دارم لااقل تكرارقصه هاي سالهاي اول را، باصداي محمدرضا سرشار، رهگذري كه در اين 24 سال همچون رهگذري محبوب آمد و محبوبتر رفت، دوباره بشنوم. خداوندشما را به سلامت بدارد.

  كليه حقوق براي Sarshar.org محفوظ است. ©