|
<جلال آل احمد از زاويه اى ديگر
یکشنبه 3 مهر 1384
يكى از مسائلى كه جامعه ما در دراز مدت پيوسته از آن رنج برده و زيان ديده، زياده روى برخى از اهالى علم و نقد و نظر آن در اظهار چه دوستى و چه دشمنى خود با شخصيت ها، مكتب ها و انديشه ها و رعايت نكردن كافى عقلانيت و انصاف در اين زمينه بوده است. به اين ترتيب كه، اين گروه با تصور اينكه همه شخصيت ها و جريان هاى فكرى و اعتقادى مورد قبول ما بايد كمال مطلق و خالى از هر نقص و خلل و شائبه باشند، به مرور زمان از آنان تصويرى به جامعه ارائه داده اند كه از واقعيتشان بسيار دور و به افسانه و اسطوره شبيه تر است. به عكس هرگونه حسن، زيبايى و نقطه مثبت و قوت را در شخصيت ها و مكتب هاى مخالف انكار، يا از بيان آنها خوددارى مى كنند. به گونه اى كه چهره اى كه از آنان ارائه مى شود، زشتى، نقص و شر محض است. اين موضوع هم، اختصاص به جريان و جناح فكرى خاصى ندارد. بلكه از مادى گرا ترين جريان ها تا ايده آليست ترين آنها و از چپ ترين طيف ها تا راست ترين شان به اين آفت مبتلايند. هرچند نسبت اين آلودگى، ارتباطى بسيار با درجه پايبندى آن جريان ها به اصول اخلاقى دارد.
نتيجه چنين برخوردى با واقعيات از سوى نخبگان، اين مى شود كه اولاً دوستى ها و دشمنى هايى در ميان توده مردم (تابعان آنان) پديد مى آيد كه اغلب اگر اصل آنها هم بى مورد نباشد، با آن شدت و غلظت نه لازم است و نه صحيح.
در ثانى از ميان همان پيروان كافى است افرادى فقط با يكى دو مورد- گاه حتى كوچك- نقض نسبت به آنچه تا آن زمان در آن باره به عنوان باورى يقينى و بى خدشه به آنان عرضه و القا شده بوده است روبه رو شوند، تا به كل در مورد همه ايمان گذشته خود دچار ترديد و تزلزل و گاه حتى تجديد نظر شوند. سه ديگر: تاريخى كه با چنين ديدگاهى نوشته و عرضه مى شود، به مقدار زيادى از جنبه عبرت آموزى و گذشته اى كه مى توانست و مى بايست «چراغ راه آينده» شود تهى مى گردد و اين زيان اندكى براى يك ملت نيست! و چهارم اينكه، چنين تصاوير افسانه اى و اسطوره اى از شخصيت هاى محبوب، در مواردى، بد آموزى ها و تبعات منفى قابل توجهى در جامعه ايجاد مى كند كه گاه جبران آنها به سادگى ممكن نيست و هزينه هايى سنگين بر دوش كشور مى گذارد.
به همين سبب است كه شخصاً معتقدم: در اين زمينه ها انديشيدن با حافظه جمعى و تاريخى به ميراث رسيده از گذشتگان، دست كم هميشه، صحيح و سودمند نيست. بلكه آنجا كه شائبه شبهه و حب و بغضى مى رود هر نسل بايد با معيار هاى اصولى، منصفانه و خردمندانه، به بازنگرى و كنكاش دوباره و چند باره بپردازد و در اين راه، خود را وامدار هيچ چيز جز حقيقت و راستى نداند.
نيز بداند كه چنين رويكردى، هرچند ممكن است در كوتاه مدت احتمالاً زيان هايى هم به همراه داشته باشد اما در درازمدت و يك برآورد نهايى، حاصل آن، سود ملت و در جهت مصالح واقعى كشور و بشريت است.
اين مقدمه نسبتاً طولانى را در ابتداى مطلب شتاب زده اى كه بنا دارم در اين مجال اندك عرضه كنم، از اين جهت آوردم، كه هضم آنچه را كه در پى مى آيد براى برخى مخاطبان سهل تر كنم.
واقعيت اين است كه يكى از شخصيت هايى كه با وجود همه محاسن و بزرگى هايى كه داشت، چه دوستان و چه دشمنانش _ البته در دو جهت مخالف- درباره اش غلو كردند، زنده ياد جلال آل احمد است.
اين درست كه آل احمد سيد و روحانى زاده بود اما هيچ يك از اين دو، به تنهايى نبايد براى او فضلى به شمار آيد. چه فرزندان بلافصلى از حضرت آدم و نوح پيامبر و حتى امام معصوم شيعه هم بودند كه با بدان نشستند و خاندان نبوت و امامتشان گم شد و مگر بنيانگذار فرقه ضاله بابيه و احمد كسروى مبلغ بهدينى مهدورالدم نيز، سيد نبودند!
همين سيد جلال آل احمد، مگر در بيست و سه سالگى از دين- نه فقط اسلام- نبريد و به حزب توده نپيوست و آن داستان ها و مطالب را در تضعيف انديشه دينى و اسلامى ننوشت؟! مگر تا مدت ها پيرو انديشه هاى كسروى نبود؟!
پس از بريدن از حزب توده- آن هم نه با انگيزه هاى مذهبى و الهى و صرفاً از روى غيرت شخصى و عزت ملى- مگر تا ساليان دراز، مريد خليل ملكى و جزء جريان نيروى سوم (كمونيسم منهاى مسكو) نبود؟!
جز اين، و با آنكه نه مى خواهيم و نه شايد درست باشد تجسس كنيم و تنها براساس مطالب منتشره از خود آل احمد (از جمله، آخرين اثر انتشار يافته از او در دوران پس از انقلاب، كه از قضا، بنا به وصيت خودش هم منتشر شد) اينگونه برمى آيد كه وى در سلوك شخصى اش، لااقل در مورد برخى احكام مذهبى، تقيد لازم را نداشته است.
حشر و نشر و دوستى صميمانه جلال آل احمد تا پايان عمر اغلب با شاعران و نويسندگانى بود كه انديشه هاى غير دينى و بعضاً حتى ضد اسلامى داشتند و برخى از آنها نيز بعدها علناً در برابر انقلاب اسلامى و رهبرى آن و گردانندگانش ايستادند، يا اگر در آن زمان مرده بودند، از نام و سوابق آنان، در جهت مقابله با انقلاب و اسلام بهره بردارى هاى وسيع شد. همچنان كه كانون نويسندگانى كه به همت آل احمد، در دهه چهل با ملغمه اى از شاعران و نويسندگان ماركسيست، غرب گرا و ملى گرا- و تقريباً بدون هيچ عضو مذهبى، جز تا حدودى خود او- به وجود آمد عقبه اش در دوران پس از انقلاب، در حد همان توان محدودش، تا آنجا كه توانست در برابر انقلاب اسلامى و نظام ايستاد و در بسيارى موارد به وسيله اى براى تغذيه وسايل ارتباط جمعى و سازمان هاى بيگانه، در جهت حمله به اركان جمهورى اسلامى ايران تبديل شد.
اكثر اين مطالب، مسائل و ديدگاه ها در داستان ها، يادداشت ها، مصاحبه ها و مقاله هاى آل احمد و آنچه كه شبه روشنفكران طرفدار او درباره اش نوشته و منتشر كرده اند، تجلى يافته است. تجليل بى حد و حصر و حساب و كتاب از چنين شخصيتى، از سوى مخاطبان جوان و كم تجربه ما و توده مردم، بحق به عنوان تائيد تام و تمام هر آنچه آن زنده ياد نوشته و كرده است تلقى مى شود. در نتيجه بعداً نبايد گله مند يا متعجب شويم كه كسانى با الگو قراردادن او در همه جهات (حتى در سخن گفتن و رفتار با ديگران، يا نوشتن درباره آنان) مثلاً گاه از حدود اخلاق و عفت كلام و قلم پا فراتر بگذارند، يا به فرض، در زندگى شخصى و هنرى خود، سلوكى را در پيش بگيرند كه در مواردى، همخوانى لازم را با موازين مورد نظر جامعه اسلامى نداشته باشد.
واقعيت اين است كه بازگشت جلال آل احمد به اسلام در دهه چهل و سال هاى پايانى عمرش، يك بازگشت «نسبى»- نه تام و تمام- بود. در حالى كه هميشه و همه جا چنين تبليغ كرده ايم كه او كاملاً به اسلام برگشت و يك مسلمان تمام عيار شد. اين موضوع جز آنكه توسط همسرش- در مصاحبه با «كيهان فرهنگى»- مورد تاكيد قرار گرفته است، از آثار و گفتار او در اين دوره از عمرش نيز برمى آيد، در واقع آنچه از اين موارد استنباط مى شود، اين است كه درد او نه بى دينى مردم و ضعف ايمان و اخلاق اسلامى در ميان آنان، كه غلبه غرب زدگى، آن هم عمدتاً بر شئون فرهنگى و اجتماعى و سياسى و اقتصادى _ و نه فلسفى- كشور بود. پس در جست وجوى راه چاره و دستاويزى براى مقابله و ايستادگى در برابر اين سيل بنيان كن، متوجه اسلام شد. به عبارت ديگر، او اسلام را به عنوان خاكريزى براى مقاومت در برابر هجوم سهمگين فرهنگى، اقتصادى و سياسى غرب برگزيد و به آن متوسل شد.
اين رويكرد، البته در آن زمان و در ميان خيل روشنفكران غرب يا شرق (به معناى بلوك شرقى آن) زده يا واداده، فوق العاده مثبت، سنجيده و برخاسته از يك بينش عميق، صحيح و شجاعانه بود و اگر جلال آل احمد در طول زندگى اش جز همين كار را نكرده بود جا داشت كه تا هميشه مورد تجليل و احترام هر ايرانى مسلمان و اصيلى قرار گيرد. اما در يك نگاه كلان بايد پذيرفت كه اينگونه توجه و روآورى به دين يك نگاه «ابزارى» به آن است كه تجربه نشان داده است اگر در شخص يا جريانى ادامه يابد، دور نيست كه به تدريج سر از «التقاط» درآورد و حتى در نهايت به ارتداد و روگردانى كامل از دين بينجامد. همچنان كه شاهد بوديم _ البته در ابعادى ديگر _ مثلاً در مورد سازمان موسوم به «مجاهدين خلق ايران» و برخى ديگر اشخاص و جريان ها چنين شد.
حقيقت اين است كه دين «ابزار» نيست. هر چند به مصداق «چون كه صد آيد نود هم پيش ماست» يك ملت مومن به اسلام خود به خود در برابر هر هجوم بيگانه اى واكسينه و بيمه هست اما اگر ما اسلام را با ديد «ابزارى» براى مقابله با تهاجم فرهنگى و... ديديم، قطعاً به آن جفا كرده ايم، آن را تنزل داده ايم و هيچ بعيد نيست كه با تغيير شرايط و اوضاع در رابطه و نگاهمان با آن تجديدنظر كنيم.
دين يك نياز اساسى و هميشگى بشر _ چه از بعد مادى و چه معنوى _ و مجموعه اى منسجم و هماهنگ است كه بايد آن را يك جا و با هم پذيرفت وگرنه آنگونه كه بايد «جواب نمى دهد» و تمسك به آن به صورت «گزينشى» و «موردى» (تومنون ببعض و تكفرون ببعض) گاه حتى از جمله مصاديق «نفاق» مى شود و امكان دارد نتيجه عكس به بار بياورد. راز انحطاط و ارتداد گروه هايى همچون سازمان موسوم به مجاهدين خلق يا فرقان را نيز به مقدار زيادى بايد در همين امر جست.
مشكل بسيارى از روشنفكران داراى صبغه دينى ما در اين است كه اولاً به جاى آنكه دين را از سرچشمه آن بگيرند، فهم و برداشت ناقص خود از آن را راهنماى عمل خويش قرار مى دهند. در ثانى اغلب اين اعتقاد از حد يك باور و مقوله ذهنى، براى آنان فراتر نمى رود و در اعمال و حركات و زندگى و سلوك شخصى شان آنگونه كه بايد تجلى پيدا نمى كند. سه ديگر آنكه با دين و دستوراتش به صورت گزينشى رفتار مى كنند. براى مثال در نوشتار و گفتار، از دين دفاع مى كنند، اما در مورد اصل مهم پوشش اسلامى درباره همسران و فرزندانشان حساسيتى ندارند. يا در مورد مسكرات و مواد مخدر و ارتباط آزادانه و فارغ از قيود اسلامى زن و مرد به خود و اطرافيانشان سخت نمى گيرند و...
حال آنكه برخى از اين موارد اگر هم در شرايط خاص قبل از انقلاب _ آن هم بنا به مصالح سياسى و نه دينى _ به ويژه از آن جهت كه فرجام آن راه در آن زمان بر ما مكشوف نبود، مورد اغماض قرار مى گرفت، امروز بايد به گونه اى ديگر مورد توجه قرار گيرد. چهارم در روابط خود با پيروان ديگر مكاتب و انديشه ها به اصل اساسى تولى و تبرى بى توجهند. به عبارت ديگر در اين مورد تابع بى چون و چراى دل يا مثلاً مصالح زودگذر سياسى يا شخصى خويشند.
اين البته به آن معنا نيست كه ارزش تاريخى وجود و كار چنين روشنفكرانى مورد توجه و قدردانى قرار نگيرد. به عكس آن منزلت در جاى خود براى هميشه بايد محفوظ باقى بماند. بحث بر سر اين است كه از اين قبيل افراد حتى با نگاه مصلحت گرايانه نبايد بت و امامزاده ساخت. اعتدال، همه جانبه نگرى و معرفى آنان همان گونه كه بوده اند _ با همه نقاط ضعف و قوت هايشان _ راه و روش صحيح در اين باره است.
اما در اين ميان با توجه به مشهورات رايج درباره كسى همچون زنده ياد جلال آل احمد چه مى توان كرد؟
مشهور است كه جلال ذهنى تيز و وقاد داشت. از پيشكسوتان داستان نويسى (نسل دوم)ايران بود. شيوه اى ويژه و جذاب را در نثر فارسى معاصر بنيان گذاشت. در برابر روشنفكران خودباخته شيفته فرهنگ بيگانه و موج ويرانگر شبه مدرنيزاسيون غربى كشور توسط رژيم وابسته پهلوى ايستاد و نداى بازگشت به خويش را سر داد و در اين راه خيلى از بزرگان را هم به دنبال خود كشاند.
همه اينها صحيح و ارزشمند، قابل تقدير و در جاى خود ماجور است. اما نبايد فراموش كرد كه تعدادى از داستان هاى او به لحاظ محتوا و درون نمايه هاى ارزشى يا قابل توصيه به نسل جوان امروز نيستند يا از اين بابت چيزى به او نمى دهند. از نظر اصول و جوهره داستان نويسى نيز اگر هم در زمان انتشار اوليه خود مطرح و تاثيرگذار و از آثار امثال جمال زاده و هدايت قوى تر بوده اند اكنون با گذشت چند دهه و پيشرفت قابل توجه فن داستان نويسى اغلب چنگى به دل نسل آشنا با ادبيات داستانى امروز نمى زنند يا دست كم حاوى بار آموزشى مثبتى براى او نيستند. (و البته اين موضوع منحصر به آل احمد نيست بلكه در مورد ساير پيشكسوتان اين عرصه همچون جمال زاده و هدايت نيز مصداق دارد.) يا نثر آل احمد با همه تازگى ها و جذابيت هايش، در مواردى قابل توجه، هنجارها و قواعد ركين زبان فارسى را بى توجيه قابل قبول شكست و زيرپا گذاشت.
بحث در زمان خود بسيار مهم «غرب زدگى» او نيز با گذشت سه- چهار دهه از آن، مورد انتقادهايى، حتى از سوى استاد وى در اين مقوله _ دكتر احمد فرديد _ قرار گرفت، و جنبه هايى تازه و مغفول از آن، مطرح شده است. هر چند اين امر، شأن پيشكسوتى جلال آل احمد را در طرح و كشاندن اين بحث به عرصه جامعه، متزلزل و مخدوش نمى كند.
شجاعت و جسارت او در بيان مطالب، در آن فضاى خفقان بار و آكنده از رعب و وحشت رژيم گذشته، غيرقابل انكار و ستايش انگيز _ هر چند نيازمند تحليل _ است. به راستى، در زمانه اى كه اظهارات، اقدامات و جريان سازى هاى افرادى با تاثيرهايى به مراتب كمتر از او، توسط رژيم پهلوى تحمل نمى گرديد و با زندان، شكنجه و گاه حتى سر به نيست شدن پاسخ داده مى شد، چه باعث مى شد كه جلال آل احمد را تحمل كنند و جز چند بار احضار و اخطار شفاهى به او، و در نهايت تهديد غيررسمى اش به تبعيد، برخورد ديگرى با او نشود؟! يافتن ريشه هاى اين امر، چه بسا بر ما آشكار كند كه آن شجاعت و جسارت مثال زدنى جلال آل احمد، چندان بى پشتوانه و زمينه هم نبوده و او زياد هم بى گدار به آب نمى زده است.
براى مثال نفرت و وحشت پهلوى دوم از حزب توده و همه جريان هاى ماركسيستى متمايل به بلوك شرق و شوروى در بدو امر و در مقابل، جدايى آل احمد از اين حزب در عنفوان جوانى (بيست و شش سالگى) و به راه افتادن آن تبليغات وسيع و دامنه دار عليه آن جريان توسط او و همفكرانش، مى توانست يكى از اين دلايل باشد. چه، اين امر به هر حال بسيار به سود رژيم شاه و اربابانش _ آمريكا و انگليس _ بود و از آن عليه اصلى ترين دشمن و رقيبشان بهره بردارى مى كردند.
حتى پيوستن آل احمد به نيروى سوم نيز هر چند باز يك گرايش سوسياليستى بود، اما چون نظريه «كمونيسم منهاى مسكو» را مطرح مى كرد، از نظر مخالفان شوروى، به عنوان يك فرج و آلترناتيو مغتنم بود.
از اينها گذشته، جلال آل احمد پس از جدايى از حزب توده از آنجا كه عملاً به هيچ حزب و جريان قدرتمند و فراگيرى متصل نبود، به هر رو از نظر رژيم و اربابانش يك «روشنفكر منفرد» محسوب مى شد و يك روشنفكر منفرد هر قدر هم كه مطرح و بانفوذ بود، هرگز براى رژيمى وابسته و توتاليتر _ همچون پهلوى دوم _ ايجاد احساس خطر و نگرانى عميق نمى كرد. به عكس، شايد آنان براى گرفتن ژست دموكراسى و نيز ايجاد سوپاپ اطمينانى در جامعه به وجود چنين روشنفكرانى نياز داشتند. چه، از سوى ديگر در سر بزنگاه ها از عرصه خارج كردن اين گونه روشنفكران براى آنان هزينه زياد بالايى دربرنداشت.
به اينها، هوش و موقعيت شناسى زنده ياد آل احمد را نيز بايد اضافه كرد. او با درايت كافى توانسته بود به وسيله طرح خود در مجامع روشنفكرى غرب، خاصه فرانسه نامش را از محدوده جغرافيايى كشور فراتر ببرد. به همين سبب، در صورت بروز خطر از سوى مجامع روشنفكرى مذكور حمايت مى شد و در نتيجه، زير آب كردن سر او براى رژيم پهلوى چندان هم ساده نبود. هر چند اين امر مانع از زندانى كردن و حصر او نمى بايست مى شد!
اما شايد مهم تر از بسيارى از اينها حضور عده قابل توجهى از دوستان يا دوستداران او در پست هاى مهم كليدى رژيم شاه و نيز نفوذ خانواده همسرش در دستگاه مذكور بود همچنان كه عامل دوم (خويشاوندان ذى نفوذ) براى كسى چون صادق هدايت نيز مصونيت هايى ويژه ايجاد كرده بود.
|