دكتر محسن پرويز: داستان بعدي، «ديوار»است. داستان «ديوار» از ژان پل سارتر؛ نويسندة معاصر فرانسوي.
در اين داستان، يك لطيفه رخ ميدهد. به اين ترتيب كه، يك عده را گرفتهاند و از آنها سراغ انقلابيون را ميگيرند. راوي داستان، «پابلو اِبيتا»ست؛ كه بازجو از او سؤال ميكند كه «رامونگري كجاس؟» و او ميگويد: «نميدانم.» به او ميگويند: «او را از تاريخ 6 تا 19 در خانة خودتان پنهان كردهايد.» راوي پاسخ منفي ميدهد. بازجو چيزي مينويسد؛ و او را خارج ميكنند. از پاسبانهاي همراهش ميپرسد كه «اين استنطاق بود يا محاكمه بود؟» آنها ميگويند كه «محاكمه بود.» ميگويد: «نتيجهاش چه شد؟» ميگويند: «در زندان به شما ابلاغ ميكنيم.»
بعد به زندان ميآيد و در زندان صحنههايي از برخورد چند نفر را توصيف ميكند كه دور هم هستند و احساس ميكنند كه حكم اعدام براي آنها صادر خواهد شد. مثلاً يكيشان بياختيار ادرار كرده است و آمادگي روبهروشدن با مرگ را ندارد. همهشان هم ميدانند كه به زودي كشته خواهند شد.
يك نفر را براي جاسوسي آنجا فرستادهاند. يكي از اين سه نفري كه اينجا هستند، خود پابلو ابيتاست؛ كه دارد داستان را روايت ميكند. فردي است كه محكوم به اعدام شده، و استوارتر از بقيه است. يكيشان هماني است كه خودش را خراب ميكند. يكي ديگر هم جواني است كه بيحال، آنجا افتاده است.
نهايت اينكه آن دو تا را ميبرند و اعدام ميكنند و يك ساعت بعد از اينكه آنها را اعدام كردهاند، دو مرتبه راوي را ميبرند و در اتاق بازجويي از او ميپرسند كه «رامونگري كجاست؟» راوي مردّد است كه بگويد يا نگويد. بعد ميگويند: «اگر نگفت، يك ربع بعد ببريد و اعدامش كنيد.»
ميفرستندش جاي ديگر. بعد از يك ربع، دو مرتبه او را ميآورند. راوي براي اينكه آنها را مسخره كند، ميگويد كه «بله؛ در قبرستان، در آلونك قبركنها پنهان شده است.» و اين در حالي است كه ميداند او در خانة پسر عمويش است.
اينها بلند ميشوند و ميروند. يكي دو ساعت بعد برميگردند و ميگويند كه «راوي را ببريد پيش زن و بچهها؛ تا بعداً به شكل عادي محاكمه شود.» راوي حيرتزده ميشود و سؤال ميكند كه «چرا؟» به او توضيحي نميدهند. خلاصه او را ميبرند؛ و ميان آن جمعيت پيرزن و پيرمردهايي كه زندانيهاي عادي هستند، آشنايي را ميبيند و ميپرسد: «تو را تازه دستگير كردهاند؟» ميگويد كه «آري.» بعد، آن فرد برايش توضيح ميدهد كه اينها توانستند «رامونگري» را بكشند. ميپرسد: «چطور؟» و خيلي تعجب ميكند. همان فرد برايش توضيح ميدهد كه: «امروز صبح، به سرش زده بود. شنبه از خانة پسرعمويش خارج شد. چون آنها به او گوشه و كنايه زده بودند. خيلي اشخاص بودند كه او را قايم ميكردند. اما نميخواست زير بار منّت كسي برود. گفته بود: «ميخواستم پيش اِبيتا (يعني همين فرد زنداني راوي داستان) پنهان بشوم. اما حالا كه او را گرفتهاند، ميروم در قبرستان، خودم را مخفي ميكنم.» بعد در آلونك گوركنها او را پيدا كردند. به طرف آنها تير خالي كرد.آنها هم او را كشتند.
فراز آخر داستان هم، اين چنين است: «دنيا جلو چشمم چرخيد و به زمين نشستم. به قدري خندهام شديد بود، كه اشك در چشمهايم پر شد.»
درواقع ميخواهد بگويد: تقدير كور، سرنوشت افراد را تعيين ميكند. و نهايت مبارزة فداكارانه براي نجات جان ديگري هم، ممكن است مثمرثمر واقع نشود.
اين، با ديدگاه هدايت منطبق است؛ و در بعضي از داستانهاي هدايت هم، ما چنين چيزي را ديدهايم.
زرشناس: ژان پل سارتر نويسندة فرانسوي است، كه فكر كنم سال 1905 به دنيا آمده و سال وفاتش 1980 است. سارتر بيشتر به خاطر نمايشنامهها و آثار ادبي كه آفريده و تا حدّي هم به دليل آثار فلسفياش معروف است. يك جريان فكري، تقريباً از اواخر قرن نوزدهم در فلسفة غرب ظهور ميكند كه پدر اين جريان فكري، فردي است به نام كيركه گور. اين آدم يك انديشة عقلستيزانه يا عقلگريزانه و مبتني بر نگاه اختيارگرايانه را ترويج ميكند. مسائل اصلي فلسفه او اينهاست؛ و در عين حال، انديشة او مبتني است بر اينكه انسان با مقولههايي مثل مسئوليت، اضطراب، اختيار و انتخاب روبهروست.
در جريان فلسفة غرب، تقريباً تا سال 1831 (زمان مرگ هگل) و حتي بعد از آن، تا دوران ظهور انديشههاي ماركس (يعني تقريباً تا سال 1850 تا 1860) يك نوع نگاه وجود دارد، كه آن را شاخص قرن نوزدهم ميدانند؛ و اين نگاه را ادامة روابط تفكّر مدرن و عصر روشنگري ميدانند. اين نگاه معتقد است كه عقل مدرن ميتواند به همه مسائل زندگي بشري پاسخ بدهد و همه چيز را حل بكند؛ و ما با تكيه بر عقل مدرن ميتوانيم يك سيستم بسازيم كه به جاي يك دين قرار بگيرد.
درواقع ميگويد كه اين سيستم، همة وجوه و سئون زندگي بشر از علم تجربي و مسائل طبيعي تا مسائل انساني و مثلاً مباحث اخلاقي ـ همه چيز ـ را توضيح ميدهد و تبيين و راهنمايي ميكند. اوج اين نگاه، عقلگرايي وحشتناكي است كه او دارد. يعني عقلگرايي غولآسا. درواقع ميخواهد سيستمي بسازد كه همه چيز را توضيح بدهد.
انديشة ماركس اگرچه تماماً مانند هگل نيست، اما در ميل به سيستمسازي، خيلي متأثّر از هگل است. البته از منظر نسبتش با عقل مدرن عيناً نسبت هگل را ندارد و به مقدار زيادي مايههاي راديكال و انتقادي نسبت به جامعة سرمايهداري ليبرال در آن وجود دارد. اما از اين منظر، مشابه هگل است، كه به خرد مدرن به عنوان خرد عصر روشنگري اعتقاد دارد، و سوسياليسم را تجسم اصيل و واقعي اين خرد ميداند. تقريباً از سال 1850 يا اواخر دهة 1840، يك انديشة ديگر با آثار كير كه گور ظهور ميكند، كه اين انديشه، اولاً به شدّت مخالف سيستمسازي است. يعني اصلاً معتقد به اين نيست كه ما بايد سيستمهاي فراگير بسازيم و با اين سيستمهاي فراگير همه چيز را توضيح بدهيم. ديگر اينكه اصلاً اين نگاه را قبول ندارد كه عقل مدرن ميتواند همة پاسخها را بدهد و همة مسائل را حل بكند و در همة زمينهها جوابگوي ما باشد. حتي به عكس اين مسئله معتقد است؛ و ميگويد: انسان موجودي است كه در لحظه، در مواجهه با مسائل، كاملاً آزاد است. يعني جبري در كار نيست. برخلاف هگل و ماركس، كه يك فضاي جبرآلود را براي انسان ترسيم ميكند.
البته هگل همه چيز را در يك سير جبري ديالكتيكي روان مطلق ميديد، ولي ماركس در يك جبر تاريخي ميبيند. كيركهگور ميگويد كه نه، اصلاً جبري وجود ندارد. او ميگويد: «انسان دقيقاً مختار است. مطلقاً مختار است. و همين اختيار، آدمي را به شدّت مضطرب ميكند. يعني آدمي را نگران ميكند. چون امكانهايي كه درمقابل او قرار ميگيرد، بينهايت زياد است. منتها كيركه گور يك نويسندة كاملاً ديندار است. يعني يك نويسنده ديني است. او اين مسئله را مطرح ميكند كه «ما از راه عقل نميتوانيم به معاني و مفاهيم ديني برسيم.» و اين حاصل شكستي است كه عقل مدرن، از كانت به بعد و حتي قبل از آن، در اثبات دين پيدا ميكند. بنابراين او ميگويد: «ما به جاي اين، بايد يك جهش ايماني را بياوريم. ايمان يك جهش است. ايمان چيزي است كه انتخابي است؛ و ايمان ما را انتخاب ميكند، نه اينكه ما ايمان را انتخاب بكنيم.منتها ما وقتي در ورطة رويارويي با هستي قرار ميگيريم، ممكن است اين فرصت را پيدا بكنيم كه به راه ايمان برويم.»
بعد با چنين نگاهي، او انديشههاي كاملاً تازهاي را مطرح ميكند. برخي اين انديشهها را به شكلهاي ديگر، مقدّمة «پُستمدرنيسم» ميدانند. پس از او، همين جريان عقلستيز و سيستمستيز، در «شوپنهاور» ادامه پيدا ميكند. شوپنهاور متوفّي به سال 1860 ميلادي است. او وجه نهيليستي اين گرايشها را پررنگتر ميكند، و برخلاف كيركه گور، اصلاً وجه ديني برايش قائل نيست.
اين گرايش، باز ادامه پيدا ميكند تا نيچه. خيليها معتقد هستند كه نيچه اولين انديشمند واقعي پسامدرن است. او كاملاً عقلستيز و عقلگريز است؛ و در عين حال، با ارزشها و با تمامي باورهاي تفكر مدرن و هر نوع ارزش اخلاقي، سرِ ستيز دارد. يك نهيليسم عريان در انديشههاي او مطرح است.
آثار كيركه گور، چندان مورد توجه نيست. تا اينكه در فاصلة بين دو جنگ جهاني (پايان جنگ جهاني اول و آغاز جنگ جهاني دوم)، در آن فضاي خاصّ رواني اجتماعي و پُرمشكل به لحاظ اقتصادي، در اروپا، آثار كيركه گور، دوباره مورد توجّه عدّهاي واقع ميشود. اين نسل جديدي كه به آثار او توجه ميكنند، بنا به جهاتي «اگزيستانسياليست» ناميده ميشوند. و اينها البته فقط در اسم با هم مشترك هستند. وگرنه در رويكرد و نوع نگاه، كاملاً با هم متفاوتاند. طيف گستردهاي از افراد را تشكيل ميدهند. مثلاً فرض كنيد فرد فرانسوي كاتوليك مذهبي مثل گابريل مارسل، تا مثلاً فرد مذهبياي مثل كارل ياسپرس، يا فردي مثل هايدگر؛ كه اصلاً معتقد به عبور ساحت تفكّر مدرن است و ميگويد كه «به من هرگز اگزيستانسياليست نگوييد»، يا فرد ملحد و آشكارا ماترياليست متمايل به سوسياليسمي مثل سارتر؛ همة اينها را تحت يك مجموعه، به اصطلاح اگزيستانسياليت مينامند. منتهي كسي كه بارزترين چهره و نمايندة اگزستانسياليسم دراروپاي سالهاي پس از جنگ و دهههاي 50 و 60 تلقي ميشود، ژان پل سارتر است. كه اين مسئله، دو علت دارد: يكي اينكه او بيش از همه بر اگزيستانسياليسم تأكيد ميكند و خودش را اگزيستانسياليست ميداند و حتي در اواخر دهة 60 يك رساله مينويسد تحت عنوان «اگيزستانسياليسم، به مثابه اصالت بشر» (يا درواقع، اگزيستانسياليسم به مثابه اومانيسم)، كه البته، اين رساله، خيلي ژورناليستي و سطحي است.
سارتر آراي خودش را در اين رساله خلاصه كرده است. يكي ديگر از دلايل نفوذش هم اين است كه او، راه ادبيات و نمايشنامهنويسي و داستاننويسي را پي ميگيرد؛ و در آثاري مثل رمان و نظاير آن، اين نگاه را كاملاً مطرح ميكند. اين باعث ميشود كه تأثيرگذار او خيلي بيش از بقيه بشود. بنابراين، معمولاً در يك نگاه تسامحآلود، اگزيستانسياليسم را مترادف با ساتر فرض ميكنند. در صورتي كه اگر با يك نگاه دقيق نگاه كنيم و به ريشهها و به كيركه گور و ديگران برگردانيم، ما بايد انواع اگزيستانسياليستها را نام ببريم. اگر بخواهيم همة اينها را در يك عنوان قرار بدهيم، اجمالاً در مورد خود اگزيستانسياليسمِ سارتر ميشود اين خصايص را مطرح كرد.
به لحاظ جهانشناسي و فلسفي، سارتر كاملاً ماترياليست است. يعني كاملاً معتقد به اين است كه وجود، مساوي با ماده است. اين را صراحتاً عنوان ميكند؛ و در عقلستيزي ـ كه درواقع همه اگزيستانسياليستها به نوعي دارند ـ، غربستيزي مدرن و درگيري با عقل مدرن، با سايرين شريك است. يعني با عقل دكارتي سر جنگ دارد.ا گرچه خودش به لحاظ تاريخي (مثل همة فيلسوفان قبل از خود) از جهاتي، امتداد عقلگرايي دكارتي است.
از جهت ديگر، او بشر را به شدّت مختار و آزاد و فارغ از هر نوع جبر ميبيند. در تعبير معروف او، بشر آنقدر آزاد است و آنقدر همه چيز مبتني بر اختيار است كه ميگويد «اگر يك انسان افليج، قهرمان دو نشود، خودش مقصّر است!» يعني انتخاب نكرد كه قهرمان دو شود؛ وگرنه ميشد. به عبارت ديگر، همه چيز را ناشي از انتخاب ميداند!
اين، نگاهي است كه بعدها در ادبيات داستاني سالهاي بعد، در «ريچارد باخ و در آثار بعضي نويسندگان اگزيستانسياليست يا حتي مايههايي از آن، در بعضي از كارهاي كوندرا ظاهر ميشود. يعني شاخص نويسندگان مايل به اگزيستانسياليسم، اين ميشود كه همة زندگي عبارت است از انتخاب. اين، نگاهي است كه حتي در روانشناسي غربي دهه 60 به بعد هم ظاهر ميشود. مثلاً به كارل راجرز رجوع كنيد، يا آلفرد، يا حتي به كارهاي كساني كه الآن كتابهايشان به فارسي هم زياد ترجمه ميشود؛ مثل وين داير. اينها آشكارا اين بحث را مطرح ميكنند كه «حتي عصباني شدن، ناراحت شدن و افسرده شدن هم، انتخابهاي ما هستند.» يعني كاملاً يك تفسير اگزيستانسياليستي از اين مقوله ارائه ميدهند.
سارتر معتقد است كه بشر يك موجود مطلقاً تنها، مطلقاً آزاد، مطلقاً مستقل، در جهاني كاملاً كر و كور است؛ جهاني كه هيچ شعوري ندارد، و در آن جهان ماده، هستي مساوي ماده است، و انسان تنها موجودي است كه اين ظرفيت را دارد كه بفهمد در اين جهان تنهاست و محكوم به آزادي است.
اين، يك تناقض فلسفي را براي سارتر ايجاد ميكند، كه هيچگاه به اين تناقض پاسخ نميدهد. آن تناقض اين است كه اگر همة هستي مساوي ماده است و اگر طبعاً انسان هم بايد جزئي از اين ماده باشد، پس اين انسان، نظام شعور را و اين نظامِ درواقع فراتر رفتن از مرز جامدات و حيوانات را، از كجا به دست آورده است.
بعد، سارتر اين بحث را مطرح ميكند كه انسان، با اختيار و انتخابي كه دارد، صاحب چيزي ميشود كه او به آن ميگويد: «اگزيتنس». كه به غلط، اغلب، آن را «وجود» ترجمه كردهاند.
انسان تنها موجودي است كه وجود دارد. تمام اشياء و حيوانات، فقط هستي دارند. يعني آنها قادر به انتخاب نيستند. ماهيت آنها از پيش تعيين شده است؛ و اين ماهيت، تعيينكنندة آنها و سرنوشتشان است. ولي انسان موجودي است كه خودش سرنوشت خودش را انتخاب ميكند. يعني وجود او بر ماهيتش مقدّم است. به همين دليل هم معادلش را در فارسي «وجودگرايي» گذاشتهاند؛ كه غلط و نارساست.
او معتقد است كه «انسان محكوم به آزادي است ولي در مقابل، چنين آزادي، براي انسان دلهره، اضطراب و احساس تنهايي پيش ميآورد.» باز هم او طرح ميكند كه ما بايد از طريق تعهد، از اين احساس اضطراب فرار بكنيم.
بيشترين مضمون آثار سارتر همين مسئله است؛ يعني ما در يك جهان كر و كور، چگونه و بر چه مبنايي بايد ارزشهاي اخلقي را پيدا كنيم؟ معيارها را از كجا پيدا بكنيم، و چگونه با تكيه بر اين معيارهاي اخلاقي، خودمان را متعهد بكنيم، و با اين تعهد، به جهان معنا ببخشيم؛ جهاني كه يكسره فاقد معناست؟!
اين، مضمون اصليِ كشمكشهاي سارتر است. ظاهراً در اواخر عمرش به نتيجه ميرسد كه اين نگاه به شدت اختيارگرايانه، نگاه درستي نبوده؛ و عبارت معروفي دارد كه «آزادي، سوداي محال است.» و خيليها ميگويند اين عبارت، نشانة شكست پروژة مفهوم ليبرالي يا آزادي يا حتي نگاه اگزيستانسياليستي است كه سارتر مطرح ميكرده است.
يكي از مقولات خيلي مهم كه باز در آثار سارتر به شدت مورد توجّه است (منتها از وجهي متفاوت از آنكه كافكا طرح ميكند)، مقولة مرگ است. ظاهراً سارتر، خودش هم، در زندگياش، با اين مقوله خيلي درگير بوده است. به لحاظ شخصي هم آدمي بوده كه اسير اوهام و برخي انديشههاي وهمآلود بوده است. حتي نقل ميكنند خودش ميگفت كه «يكبار [مثلاً] در دريا راه ميرفته، فكر ميكرده كه يك خرچنگ دارد او را دنبال ميكند تا او را محاكمه بكند!» چون به لحاظ فلسفي او معتقد است در اين دوران، هر چيزي ميتواند رخ بدهد. يعني چون هيج نظام علّي و معلولي و هيچ قانوني وجود ندارد، هر چيزي ميتواند تبديل به هر چيزي بشود! اين ميتواند مثلاً به يك ابرقدرت سخنگو تبديل شود كه او را بزند و بكشد! يك خرچنگ ميتواند فرد را محاكمه بكند! اين جهان، تقريباً يك جهان وهمآلود ميشود.
يكي از اصليترين آثارش كه به فارسي ترجمه شده (منتها ترجمة بسيار پرغلطي است) «هستي و نيستي» است. اثر ديگري كه ميشود، چيكدة آراء او را از آن فهميد، «اگزيستانسياليسم به مثابه اصالت بشر» است؛ كه مصطفي رحيمي ترجمه كرده، و چاپ قديمش مال انتشارات مرواريد است. رحيمي در سال 1380 در گذشته است.
بين «سارتر» و «كامو»، اختلافي وجود دارد. كامو در تقريباً يك دوره از زندگياش، آن رويكردهاي بهاصطلاح تعهدگرايانه و آرمانگرايانهاش را تا حدّي از دست ميدهد، و خيلي به دفاع از نظم موجود ميگرايد، وگرايش حتي ليبراليستي پيدا ميكند. طوري كه در كتاب معروف «انسان طاغي» ـ كه اخيراً به فارسي ترجمه شده؛ و ظاهراً بعد از مرگش يا شايد اواخر عمرش چاپ شدهـ با رويكردهاي انقلابي سر ستيز دارد. در صورتي كه سارتر دائماً مدعي تعهدگرايي و مبارزه و اين حرفهاست.
باز، نكتة جالب همين است كه اين ساتر مدّعي تعهد و آرمان، به شدّت از صهيونيسم دفاع ميكند؛ و يكي از كساني است كه معتقد است: «اسرائيل بايد تشكيل شود؛ و از موجوديت اسرائيل بايد دفاع كرد» در صورتي كه همين آدم، در مقولهاي مثل جنگ الجزاير، فقط تا يك مقطعي مدافع انقلابيون الجزايري است. و همين امر هم، مثلاً مرحوم شريعتي را بسيار تحت تأثير قرار ميدهد. (شريعتي خيلي جاها به اين وجه سارتر اشاره ميكند.) در صورتي كه سارتر فقط ظاهراً چهرة انقلابي دارد. مثلاً امريكا را به خاطر جنگ ويتنام ـ در آن جنجال سال 1973 با «راسل» و برخي ديگر ـ محكوم ميكند. ظاهراً ميگويند حتي در مورد زندانيهاي سياسي در ايران هم دخالت كرده است. البته مطمئن نيستم.
ميگويند: يكي از كساني كه در مورد مسعود رجوي وساطت كرد تا حكم اعدام به حبس ابد تقليل پيدا كرد. سارتر بود. ميگويند سارتر، ميتران و فوكو، وساطت ميكنند تا رجوي اعدام نشود. اين داستان، البته به نظر من با آن نگاه سارتر، يك مقدار ناسازگار است. زيرا سارتر كه بايد اثباتگر مقولة اختيار بشر باشد، اينجا تسليمپذيري انسان در مقابل جبر را مطرح ميكند.البته سارتر هميشه با اين مشكل روبهرو است كه مجموعهاي از نيروهاي كور و كر طبيعت بر ما اعمال نيرو و فشار ميكنند، و ما به عنوان يك انسان آزاد، بايد به نحوي آزاديمان را براي اينها اثبات كنيم. يعني درواقع، ستيز بين انسان و هستي، از نظر سارتر، ستيز بين آزادي و جبر است يعني نبرد بين انسان آزاد و طبيعت مجبور. يعني طبيعتي كه قانونمند است؛ طبيعتي كه فاقد آگاهي است؛ حتي فاقد وجود است. يعني «اگزيستنس» ندارد، بلكه فقط هستي دارد، و انساني كه اگزيستنس دارد و انساني كه آگاه است.
من فكر ميكنم صورتي از اين كشمكش، اينجاست. منتها ظاهراً يك سلسله نيروها و مجموعة حوادث غير قابل پيشبيني، او را از يك چيز نجات ميدهند؛ از يك حادثة مرگ. منتها من يك چيز ديگر در اين داستان ميبينم: فكر ميكنم با اين سخن او، به نوعي ارزش مقاومت كردن و ارزش پاسداري از اسرار انقلابي، زير سؤال ميرود. يعني نشان داده ميشود كه يك حادثه، خيلي راحت تمام ايثار و فداكاري آدم را دور ميريزد. يعني يك حادثه، موجب ميشود تا نتيجه كاملاً معكوس شود.
پرويز: بله. همانطور كه گفتم، يك داستان لطيفهوار است؛ و يك اتّفاق موجب ميشود تا راوي، كه فداكارانه مقاومت كرده است، موجبات كشته شدن دوست خودش را فراهم كند. و اين، قاعدتاً مفهومي جز اسارت در دست جبر حاكم بر سرنوشت انسانها ندارد؛ و با آن اختيارگرايي كه فرموديد، اصلاً همخواني ندارد!
اما داستان ديگري كه در اين مجموعه هست، «تمشك تيغدار» از آنتوان چخوف است. آنتوان چخوف، نويسندة روسي (1860 تا 1940 است). بحث دربارة اين داستان، خيلي طول نميكشد. هشم تير 1310 هم ترجمه شده است. در اين داستان، دو نفر (يكي «ايوان ايوانيچ» (بيطار يا همان دامپزشك)، و ديگري «پروفسور بورگين») به شكار رفتهاند كه باران ميگيرد؛ و بورگين ميگويد كه برويم پيش آليوخين. آليوخين ظاهراً صاحب دهكدهاي در آن نزديكي است.
ميروند. تصويري ميدهد از زندگي آليوخين، كه زندگي مرفّهي دارد. يك دختر جوان زيبا خدمتكارش است، و همة امكانات هم در اختيارش هست.
اينها در راه كثيف شدهاند. لباس تميز به آنها ميدهند و آنجا حمام ميگيرند. بعد ايوانيچ به بورگين (يعني آن دامپزشك به پروفسور بورگين) ميگويد: «من ميخواهم يك حكايت برايت تعريف كنم.» ميگويد: «حكايتت را بگو.» آليوخين هم به خاطر اينكه مبادا يك وقت حرف مهمي بين آنها ردّ و بدل شود كه از دست او در برود، مينشيند به گوش كردن. ايوانيچ ميگويد: «ميخواهم حكايت برادرم را بگويم.» شروع ميكند به تعريف كردن. ميگويد: «من و برادرم دو سالي اختلاف سن داشتيم.»(نيكلاي برادر ايوانيچ است كه دو سال از او كوچكتر است،) ميگويد: «من رفتم دنبال كار تحصيل علم، و برادرم افتاد در كار ماليه؛ و رفت در ادارة ماليه استخدام شد. همة آرزويش اين بود كه صاحب يك دهكده بشود؛ دهكدهاي كه تمشك داشته باشد. نقشة ملك را ميكشيد كه خانة ارباب، خانة رعيت سبزيكاري و مزرعة تمشك تيغدار ـ كه جزو آرزوهايش بود ـ كجا باشد! بعد هم پولش را پسانداز ميكرد. خيي به سختي زندگي خود را ميگذراند. بعد هم شنيدم كه در چهل سالگي به خاطر پول، با يك بيوه پير بسيار زشت ازدواج كرده است؛ بدون اينكه هيچ تمايلي نسبت به او داشته باشد. اين بيوه، ظاهراً زن رئيس اداره پست بوده است.» بعد ميگويد: «سه سال بعد، به خاطر رنج و عذابي كه برادرم در خورد و خوراك به آن زن بيوه ميداد و زندگي را بر او سخت كرده بود، زنش مُرد.» برادرم كه پولهاي او را به اسم خودش كرده بود، از مردنش ناراحت نشد!»
اينجا هم يك حكايت فرعي تعريف ميكند كه به او تذكّر ميدهند كه با اين حكايت، از جاده خارج شدي! برميگردد به اصل مطلب! توضيح ميدهد كه الكل و پول و اينها، چه بلايي سر افراد ميآورد. بعد حكايت را اينطور ادامه ميدهد: «من بعد از مدتها، يك روز رفتم تا به برادرم سر بزنم. برادرم ديگر يك زمين بزرگ خريده بود؛ زميني كه يك رودخانه از وسطش رد ميشد. البته هم رودخانهاش، رودخانة مناسبي نبود وهم زمين، شورهزار بود! خلاصة كلام اينكه، كلّي زحمت كشيده بود؛ و به هر حال در آنجا تمشك به عمل آورده و براي خودش اربابي شده بود. خيلي از ديدار هم خوشحال شديم.»
ميگويد: «من يك شب آنجا ماندم؛ ودر اين يك شب ديدم كه آرزوهاي برادرم چقدر آرزوهاي كوچكي بوده، و او به همه آرزوهايش رسيده است.»
يك ظرف تمشك درشت ولي نارس براي اينها ميآورند، ميگويد كه ميديدم با وجود اينكه تمشكها ترش و نارس بود، برادرم دائم بلند ميشد اين ظرف تمشك را با چشمهاي پر از اشك نگاه ميكرد.» اظهار ميدارد: «برادرم خنديد و يك دقيقه در خاموشي با چشهاي پر از اشك، تمشكها را تماشا كرد. اضطراب نميگذاشت او حرف بزند. بعد يكي از آنها را گذاشت در دهان. مثل بچهاي كه پيروز شده و اسباببازي دلپسند خود را به چنگ آورده، به من نگاه كرد و گفت: «چه خوب است.» با حرص آنها را ميخورد و تكرار ميكرد: «آه، چه خوب است! از آن ميل كنيد.»
تمشكها سفت و ترش بودند اما همانطور كه پوشكين گفته: فريبي كه ما را خرسند ميكند، بيش از صد حقيقت برايمان ارزش دارد! من يك آدم خوشبخت را ميديدم كه به آرزوي مقدّس خودش رسيده بود؛ به مقصد زندگانياش نايل شده بود.»
بعد توضيح ميدهد: «برادرم خوابش نميبرد. بلند ميشد، نزديك بشقاب تمشك ميرفت، و يكي از آنها را ميخورد!»
نهايت ماجرا، بعد از اينكه يك مقدار اعتراض ميكند به شيوة زندگي برادر خودش وا ينكه چقدر آرزوهاي آنها كوتاه است، نهايتاً يكدفعه بلند ميشود و بعد از اينكه ميگويد: «آه، اگر من جوان بودم!»،ميرود به سمت آليوخين ـ كه ميزبان آنهاست ـ و دستش را ميفشارد، و با آهنگ خراشيدهاي به او ميگويد: «پاول كنستانتي ييچ؛ از بنية خودتان نكاهيد. به خواب غفلت نرويد! تا جوان و نيرومند هستيد، چالاك هستيد، از كار خوب كوتاهي نكنيد! خوشبختي وجود ندارد، و نبايد وجود داشته باشد. اگر زندگي يك معني و مقصدي دارد، اين معني و مقصد، خوشبختي ما نيست، بلكه چيزي عاقلانهتر و بزرگتر است.»
در اين داستان، دوتا صاحب ده داريم: يكي برادر او، نيكلاي است ـ كه ايوانيچ حكايت او را نقل كرد ـ ، وديگري كنستانتي ييچ (آليوخين) است ـ كه ميزبان آنهاست. بعد از اينكه ايوانيچ حكايت برادرش را نقل ميكند، به سمت ميزبان خودشان ميرود و به او اين نصيحت را ميكند. بعد هم ميگويد كه يك شب بيشتر پيش برادرش دوام نياورده است.
آليوخين خيلي مايل است برود بخوابد. چون براي سركشي به كارهايش، از سه ساعت به صبح مانده بيدار شده و چشمهايش به هم چسبيده بودهاند ولي ميترسيده مبادا مهمانهايش در غياب او چيز قابل توجّهي نقل بكنند. به همين دليل، مانده بوده است! بعد ميگويد: «آليوخين، «خدانگهدار»ي كرد و پايين رفت. مهمانهايش، بالا، در اتاق بزرگي ماندند كه دو تختخواب چوبي منبّتكاري آنجا بود.» بعد هم، وقتي ايوانيچ كسي كه حكايت را نقل ميكرد و ميخواهد بخوابد، ميگويد: «خدايا ما را ببخش؛ گناهكارهايي كه ما هستيم!» و با اين چند جمله، داستان تمام ميشود: «چپق خودش را روي ميز گذاشت. بوي تند چوب سوخته ميداد، و بورگين، تا مدتي خوابش نبرد. نميتوانست بفهمد اين بوي بد از كجا ميآيد. تمام شب را باران به پشت پنجره ميخورد.»
قبل از اين هم توضيح ميدهد كه آليوخين هم به فكر اين است كه: «[مهمانهايش] نه از گندم حرف زدند، نه از يونجه و نه از شيرة درخت. فقط از چيزهايي كه مستقيم با زندگي او بستگي نداشت، صحبت كردند. او با زندگي خودش خوشبخت بود، و ميخواست به آن ادامه بدهد!»
من نكتهاي موافق افكار هدايت، در اينجا پيدا نكردم. ايوان ايوانيچ دارد راه درست را مطرح ميكند. صاحب اين ده، كه شرايطي مشابه برادر ايوانيچ دارد، از اين ماجرا درس نميگيرد، و نميفهمد كه اين دارد چه ميگويد! اين، در يك فضاي ديگر صحبت ميكند، او در يك فضاي ديگر سير ميكند! دليل اين هم كه پيش مهمانان خودش مانده و اين حكايت را گوش كرده، اين بوده كه اميد داشت يك منفعت مادي ـ از همان جهتي كه خودش مدّ نظر داشته ـ از اين قضيه ببرد. اين هم با ديدگاه هدايت، چندان سازگار نيست. اتفاقاً يك داستان قشنگ وخوب بود.
دو حكايت ديگر هم باقي مانده است: «كدو»؛ كه يك حكايت عاميانة ايراني است و توسط روژه لسكو به فرانسه گردانده شده و باز توسط هدايت به فارسي ترجمه شده است. حكايت دوم، «اوراشيما»، يك قصّه ژاپني است.
(روژه لسكو همان كسي است كه «بوف كور» را به زبان فرانسه ترجمه كرده است.)
يك نكتة كوتاه هم دربارة كيفيت ترجمةاين داستانها عرض كنم. داستان از نظر نثر، ترجمة واقعاً ناجور و عجيب و غريبي دارد. بعضي جاهايش (مثلاً در همين قسمت داستان «تمشك تيغدار» ـ در اين حروفچيني جديدي كه از آن صورت گرفته ـ علامت تعجب يا علامت سؤال زايد و نابهجا جلوي بعضي از اين واژهها گذاشتهاند. مثلاً «زير آبي» را «زيرآبكي»، و يكجاي ديگر «تروتليس» نوشته؛ و جلو اينها، داخل پرانتز، يك علامت سؤال گذاشته است.
يك سلسله موارد اين طوري دارد، كه ظاهراًخود ناشر و گردآورنده به متن ترجمه ايراد گرفتهاند.
در كل، ترجمهاش، ترجمة روان و پسنديدهاي نيست. يعني كسي مثل هدايت، كه نثر خودش نثر شلخته و بيحساب و كتاب است، طبيعتاً نميتواند به لحاظ نثري، در برگردان داستانها هم رعايت اصل را بكند. بعضي جاها هم كه توانسته است ـ در همين «وسطيها» ـ هم، گوشه و كنايهاي زده است. مثل همان عبارت «آخوند صاحب»؛ كه در داستان «كور و برادرش» اشاره كردم.
حيكات «قصه كدو» (البته با اندكي تغيير) ميگويد: گاوچراني بود كه خانمش حامله شد؛ و وقتي كه بچهاش را بهدنيا آورد، ديد به جاي بچه يك كدو زاييده است. بعد از مدتي، اين كدو به گاوچران گفت: «برو دختر پادشاه را براي من خواستگاري كن!» گاوچران گفت: «دختر پادشاه كه نميشود!»
پادشاه دو تا تخت سيمين و زرين آنجا گذاشته بود. هر كس روي تخت زرين مينشست، معلوم بود خواستگار دخترش است؛ و اگر مال و منال نداشت يا شرط و شروط پادشاه را برآورده نميكرد، او را ميكشتند. اگر روي تخت سيمين مينشست، معلوم ميشد كه پول ميخواهد. و پادشاه پول به او ميداد و ردّش ميكرد.
اين رفت و روي تخت زرين نشست. پادشاه گفت: «شرطش اين است كه صبح فردا، چهل تا سوار سرخپوش مسلّح، با نيزههاي سرخ، در حياط من حاضر بشوند. و الاّ سرت را ميبرم! «گاوچران با خودش گفت: «ديگر بدبخت شدم.» ولي در جواب گفت: «باشد.» بعد رفت و قضيه را به كدو گفت. كدو گفت: «برو فلان جا و بگو: «احمدخان، برادرت محمدخان به تو سلام مي رساند و پيغام ميدهد كه فردا صبح، بايد چهل تا سوار سرخپوش، با اسب سرخ و نيزههاي سرخ، در حياط حاكم حاضر باشند.»
ميرود اين كار را ميكند؛ و فردا اينها ميآيند و نيم ساعتي آنجا هستند. بعدش هم غيب ميشوند. پادشاه مجبور ميشود دختر را به كدو بدهد.
دختر را ميآورند كنار كدو مينشانند. گاوچران و زنش كه بيرون ميروند، كدو قِل ميخورد و ميآيد كنار پاي دختر و يك جوان خوشگل از داخل آن درميآيد و به دختر ميگويد: «مرا ميپسندي؟» دختر، محو جمال اين جوان ميشود. همين طوري داشته نگاه ميكرده، كه جوان ميگويد: «برو يك قهوه درست كن، ولي حواست باشد قهوه را نجوشاني. كه اگر بجوشاني، ديگر به هم نميرسيم.» دختر ميرود. ولي چون محو جمال اين شده بوده، قهوهاش سر ميرود، و جوان ناپديد ميشود. (ظاهراً جوان جزو جنّيهاست.) بعد، دختر، چون عاشق پسر شده بوده، هفت سال ميگردد؛ ولي جوان را پيدا نميكند؛ و برميگردد به بابايش ميگويد: «براي من، بر سر راه قصري بساز.» و در اين قصرها مينشسته و هر كسي كه از راه ميرسيده، ميگفته: «بيا يك قصه براي من بگو.» از آن طرف، يك آدم كور با بچهاش ميرفتهاند؛ كه يك جا كور، خوابش ميگيرد و كنار رودخانه ميخوابد. پسرش، همينطوري كه بيدار و مواظب بابايش بوده، ميبيند كه ديگي از بالاي كوه غلطيد و آمد و افتاد در رودخانة پر از آب و رفت داخل يك سنگ.
دفعة بعد كه ديگ ميخواهد بيفتد توي آب، روي آن ميپرد و داخل سنگ ميشود. آنجا ميبيند كه چهل تا كبوتر آمدند و پر و بالشان را ريختند و شدند چهل تا جوان، و روي تخت خوابيدند. يكيشان غمگين است. و مادرشان به آن كه غمگين است، ميگويد: «محمدخان! چرا تو اين قدر ناراحت و غمگيني؟ نبايد اين قدر خودت را به خاطر يك پيرزن ناراحت كني!»
بعد از ديدن اين ماجراها، برميگردد و ميبيند كه بابايش دارد دنبالش ميگردد.
با پدرش راه ميافتند و ميروند، تا ميرسند به كاروانسرايي كه سر راه بوده است. داخل ميشوند و دختر پادشاه به پيرمرد ميگويد: «بايد حكايتي براي من بگويي!» پيرمرد ميگويد: «من حكايتي ندارم.» پسرش ميگويد: «ولي من يك حكايت دارم.» بعد اين حكايت را تعريف ميكند.
دختر ميگويد: «مرا به آنجا ببر! «دختر را به آنجا ميبرد. دختر روي ديگ ميپرد و ميرود داخل آن محلي كه نامزدش در آنجا بوده است، و زير تخت قايم ميشود. بعد معلوم ميشود مادر محمدخان، راغب به اين ازدواج نبوده است. آن روز كه مادر نبوده، با هم هستند و بعد محمدخان و دختر فرار ميكنند. ميآيند و شكل عوض ميكنند و به شكل چوپان و زن چوپان درميآيند؛ و مادر كه دنبالشان بوده، گمراه ميشود. ولي دفعه دوم كه محمدخان به شكل آسيابان درميآيد، مادر محمدخان او را ميشناسد و به او ميگويد: «اگر زنت خوشگلتر از تو باشد، من حرفي ندارم. ولي اگر قيافهاش بدتر از تو باشد، شما را سحر و جادو ميكنم.» دختر ميآيد؛ و مادر محمدخان، او را ميپسندد. و اينها به خير و خوشي با هم زندگي ميكنند، و داستان تمام ميشود.
دو ـ سه تا نكته در اين حكايت است. (جالب است كه هدايت، اين حكايت را انتخاب كرده!) اولاً، قدري خنك است كه آدم برود يك حكايت قديمي وطني را كه يكي به زبان بيگانه ترجمه كرده است، دوباره از ترجمه فرنگي، به فارسي ترجمه بكند! مطلب ديگر، دربارة خود حكايت است. در جاهايي منطقش آنقدر سست است كه به نظر ميرسد احتمالاً جاهايي از آن را وقت ترجمه، انداخته است. آن فرازهايي كه پسرك دارد قضيه را براي دختر پادشاه تعريف ميكند، خوب آغاز ميكند، اما خيلي به سرعت و با تعجيل از ماجرا ميگذرد. البته، حكايتهاي قديمي ايراني هم منطق داستان آنچناني ندارند. يعني تابع منطق خاصّ خودشان هستند. كدويي بوده كه مثلاً زن گاوچران زاييده بوده، ولي بعد معلوم ميشود كه جزو اجنّه بوده است. از طرف ديگر، در فراز بعدي ميبينيم كه مادر ديگري دارد. معمولاً اينها در حكايتهاي قديمي ما، يك قدر با طول و تفصيل بيشتري مطرح ميشود، و يك مقدار روال منطقيتري برايش درست ميكنند. من فكر ميكنم اين حكايت، هنگام ترجمه، خلاصه شده است.
از منظر آراء و عقايد هدايت هم اگر به قضيه نگاه كنيم، باز اين هم پايان خير و خوش دارد؛ كه با ديدگاه او نميخواند. به همين دليل عرض كردم كه انتخاب اين حكايت توسط هدايت، جالب است! فقط نكتهاي كه وجود دارد، شايد اين باشد كه كمي قصد تمسخر اين ماجراها را داشته است؛ و الاّ هيچ چيز آن با آراء و عقايد هدايت سازگاري ندارد!
ترجمة اين حكايت، تاريخ مهرماه 1325 را خورده است.
برويم سراغ حكايت بعد! اسم حكايت بعدي «اوراشيما»ست، كه در كتاب نوشته: «قصة ژاپني». فكر ميكنم چيزهايي از اين حكايت هم افتاده است؛ بنا به دلايلي كه من نميدانم. هدايت در كتاب ننوشته كه اين را از چه زباني ترجمه كرده. ولي قاعدتاً از فرانسوي ترجمه كرده است.
جواني به نام «اوراشيما»، ماهيگير درياي ميانه است، و به ماهيگيري ميرود. يك روز كه به ماهيگيري رفته است،دچار ماه گرفتگي شد و نه ميتواند بيدار بماند و نه ميتواند بخوابد. چون ماه او را گرفته است! (ظاهراً منظورش از ماه گرفتگي، همان «حالت بهتزدگي» است؛ كه در بعضي از ملوانها و ماهيگيرها گاهي پيش ميآيد.) به هر حال، ميرود تا جايي كه يكدفعه يك «دختر دريايي ژرف» (تعبيري كه اينجا شده) ميآيد و ماهيگير را در آغوش ميگرد و غرقش ميكند وميبرد پايين، تا به سردابة دريايي دختر ميرسند. دختر به او خيلي خيره ميشود و شروع ميكند براي او آوازهاي دريايي خواندن! اوراشيما ميگويد: «بگذار برگردم و پيش بچههاي كوچك بروم. بچههاي كوچك چشم به راه هستند.» دختر ميگويد: «نه. بايد با من باشي. خانهات را فراموش كن!» اوراشيما ميگويد: «من ميخواهم به خانهام بروم.» دختر ميگويد پس دست كم بايد امشب را اينجا باشي.» تعبيري كه اينجا كرده، ميگويد: «سپس دختر درياي ژرف گريست و اوراشيما اشكهايش را ديد و گفت: «من همين يك شب را با شما خواهم ماند.»
شب كه به پايان رسيد، دختر او را به كنار دريا روي ماسهها آورد. دختر گفت: «آيا خانهات نزديك است؟» گفت: «به اندازه سنگ پرتاب است.»
دختر گفت: «اين را به باد من بگير.» و جعبهاي از گوشماهي كه به رنگ قوس قزح ميدرخشيد و چفت آن از مرجان و پشم بود به او داد.
دختر گفت: «در آن را باز مكن، اي ماهيگير، درش را باز مكن!»
و بعد ميرود و ناپديد ميشود.
اين ماهيگير ميآيد و ميرسد به خانهاش. ميبيند همه جا را خزه گرفته وخيلي كهنه شده است. و همة چهرهها هم ناآشنايند. ميرود به سمت دهكده. در دهكده هم ميبيند همه غريبه هستند. بچهها را ميگيرد و سرشان را بالا ميآورد (به اميد ديدار بچههاي خودش). ميبيند بچهاش نيست. خلاصه، پيرمردي را پيدا مي كند و ميگويد: «آقا، اوراشيما را ميشناسي؟» (قبل از آن از چند نفر پرسيده بوده، ابراز بياطلاعي كرده بودهاند.) پيرمرد ميگويد: «بله. اوراشيما نامي، موقعي كه من بچه بودم، يك ماهيگير جوان بود؛ و رفت در دريا غرق شد.» اوراشيما متوجه ميشود كه نه تنها بچههايش، بچههاي بچههايش هم مردهآند. يعني ساليان سال، از زماني كه به دريا رفته بوده، گذشته است. ميرود به قبرستان. آنجا خيلي ناراحت است و ميگويد: «چه كسي از من دلجويي خواهد كرد؟» جعبه را درميآورد و در جبعه را باز ميكند. جعبه را كه باز ميكند، دود سفيد رقيقي از آن بيرون ميآيد؛ و او احساس پيري و فرتوتي ميكند. يعني ظاهراً جوانياش وابسته به محتويات آن جعبه بوده است. وقتي اين دود به هوا ميرود، جواني او هم از دست ميرود. بعد ميافتد، و همان جا ميميرد.
وقتي اين را ميخواندم، استنباطم اين بود كه اصل ژاپني حكايت، مقدار زيادي وابسته به آن آهنگها و ترانههايي است كه در متن داستان ديده ميشود؛ و حالت آهنگين دارد، و احتمالاً در اصل ژاپني، حالت آهنگي خوشنوا را دارد، كه آن هم طبيعتاً در ترجمه از بين رفته است.
به هر حال، بايد يك لطافت خاصي داشته باشد. اما آنچه كه در اينجا، از اين ترجمه برميآيد، درواقع همان حالت نااميدي است كه پس از اين همه مدّت به اين فرد دست ميدهد؛ و چنين چيزي محور ماجرا شده است. نكتة خاص ديگري هم در اين ترجمه نيست. دي ماه 1323 تاريخ خورده است.
بخش بعدي اين كتاب، مقالهها و قطعات و جزوههاي گوناگون است.
«مثلاً مقدمهاي بر رباعيات خيام». و بعد يكسري مطالب ديگر؛ كه ظاهراً به كار ما مربوط نيست.