دكتر محسن پرويز: بسمالله الرحمن الرحيم. جلسة گذشته تا پايان داستانها و حكايتهاي كتاب «نوشتههاي پراكنده» صحبت كرديم و آن بخش تمام شد و رسيديم به داستانهاي فرنگي كه توسط هدايت ترجمه شدهاند. يك سري نكات قشنگ در اين داستانها هست كه قابل تعمّق است و خواهيم گفت.
داستان اول «كلاغ پير» است، نوشته «الكساندر لانژكيلاند»؛ نويسندة نروژي. اين نويسنده از سال 1849 تا 1906 (يعني 57 سال) زندگي ميكرده است.
خلاصه داستان«كلاغ پير»:
كلاغ پيري دارد بالاي يك جنگل پرواز ميكند تا به كنار دريا برسد. ميرود تا گوشت خوكي را كه كنار دريا پنهان كرده از زير زمين دربياورد و حالا كه غذا گير نميآورد، آن را بخورد. در همين حال به گذشته برميگردد و يادش ميآيد كه دوران كودكي را با انسانها سر كرده است و آدمها به او كلماتي ياد داده بودهاند. در دوران بچگي بالش را چيده بودهاند و در يك ده محبوس بوده است. تا آنكه در يك بهار ـ با ديدن يك زاغي در آسمان ـ فرار ميكند و ميرود. در دورهاي كه آنجا بوده، با دختر جواني زندگي ميكرده كه چند عبارت به او ياد داده بوده؛ و دو جمله از آن لغتهاي سخت فرانسه را كه دختر در اتاق پذيرايي به او ياد ميداد، به خاطر دارد. يكي «خانم سلام» است و ديگري، «خاك به گور شيطان».
در همين زمان ميبيند كه دارند درخت پيري را با تبر قطع ميكنند؛ و آن طرفتر، گروهي بچه بازي ميكنند. كلاغ پير ميآيد و در كناري به تماشا مينشيند. با خودش ميگويد: «اينهايي كه دارند تبر ميزنند، به زودي خسته مي شوند!» اما آنها آنقدر ميزنند تا كُندة درخت به پهلو ميخوابد و ريشههايش به هوا بلند ميشود. بچههايي كه آن اطراف بازي ميكردند و داشتند يك جوي آب بين چالهها ميكندند، يكدفعه متوجه كلاغ ميشوند و ميگويند: «اين زاغي را ببين!» سنگ برميدارند، قايم ميشوند و يكدفعه سنگ را پرتاب ميكنند. كلاغ كه اينها را ديده است، به هوا ميپرد و در ذهنش ميگذرد كه هر كس پير و سالخورده بود، هيچجا آرامش و آسودگي ندارد. بعد به سمت اين بچهها حمله ميكند و درگوش آنها ميگويد: «خاك به گور شيطان!» بچهها احساس ميكنند كه او يك شيطان است؛ پرنده سياهي كه دارد حرف ميزند!
نويسنده ميگويد كه آنها تا آخر عمرشان مطمئن بودند كه شيطان به صورت يك پرنده سياه، با چشمهاي آتشين، در باتلاق بر آنها جلوه كرده بود!
بعد، كلاغ پرواز ميكند و ميرود آن گوشت خوكي را كه چال كرده بود، از زير زمين دربياورد.
در نقد اين ترجمه، دربارة دو موضوع صحبت ميكنيم: يكي در امر توجه و شكل ترجمهاي كه هدايت كرده است (البته من نميدانم واقعاً بعداً هم در ترجمه او دست بردهاند يا واقعاً همان ترجمه اوليه را به اين شكل چاپ كردهاند) ديگري هم راجع به خود داستان.
اگر موافقيد روي اين دو موضوع صحبت كنيم.
محمدرضا سرشار: ميشود روي سليقة هدايت در گزينش داستانها براي ترجمه هم، به طور كلي، صحبت كرد.
پرويز: قطعاً هدفمان از صحبت روي ترجمهها همين بود كه ببينيم به چه علّت اينها گزينش شدهاند. به نظر من، انتخاب اين داستان و چند داستان ديگر از اين مجموعه، به خاطر نهايت ماجراست.در اينجا نهايت زندگي آن است كه كلاغ ـ مثل آن درخت ـ پير شده است؛ و همانطور كه آن درخت را دارند از جا ميكنند، به اين كلاغ پير هم سنگاندازي ميكنند. اما اين كلاغ پير هم به نوعي نيش خودش را به آنها ميزند. به سمت آنها تهاجم ميكند و سعي ميكند كه بترساندشان. تنها نكتهاي كه دارد، اين است كه به لحاظ ماهيت داستاني، اگرچه نوشته توصيفات زيبايي دارد، اما اساس داستاني آن، خيلي استحكام ندارد.
داستان بعدي، «تمشك تيغدار» است؛ كه بعداً راجع به آن صحبت ميكنيم. داستان سوم «مرداب چشمه» است. ظاهراً نويسندة اين داستان، آن موقع از دنيا نرفته بوده است. دورة زندگي او را از 1874 ميلادي نوشته، و آن طرفش را خالي گذاشته است. نويسنده، گاستن شرو، رماننويس معروف فرانسه بوده است.
خلاصة داستان «تمشك تيغدار»:
چند نفر، همراه با يك راهنما، براي تفريح كنار مردابي رفته و روي ماسهزار حاشية دريا ايستادهاند. آهوي مادة حاملهاي را ميبينند و آهوي نري را كه از دور ميآيد و ظاهراً جفت آهوي ماده است. توصيف ميكند كه اينها گاهي وقتها به هم نزديك ميشدند و آن آهوي نر ميآمد و آهوي ماده را بو ميكرد، بعد دمش را براي او تكان ميداد. ماده آهو هم ميرفت وآب ميخورد و ميآمد گوشهاي مينشست. ناگهان يك مار بزرگ با تنهاي شبيه اژدها، در نزديكي آهوي ماده پيدا ميشود. راوي داستان قصدش اين بوده كه او را با تير بزنند. اما موقعيت طوري بوده كه تيرشان به او نميرسيده و ديد درستي نداشتهاند. راهنمايشان ميگويد كه مار، آهوي ماده را كه بخورد، سنگين ميشود و ديگر نميتواند جايي برود، و ما او را ميگيريم. ناگهان مار حمله ميكند و دور بدن آهوي ماده چنبره ميزند و گردنش را به دهان ميگيرد تا آن را نيش بزند. آهوي نر ميآيد و به او شاخ ميزند، ولي مار فقط سرش را برميگرداند. با بدنش كه چنبره زده بود، فشار ميآورد و كمكم ماده آهو به حال مرگ ميافتد و در همان اوضاع، بچهاش را ميزايد. مار، آهو را دنبال خودش به داخل آب ميكشد و در آب قسمتي از بدنش را ميخورد. بعد باقي بدنش را بيرون ميكشد و كنار ساحل ميماند.
راوي ميگويد: «ساعتي طول كشيد، تا اينكه اين آهو را خورد.» در اين فاصله، پدر بچه آهو ميآيد و او را ليس ميزند و دنبال خودش راه مياندزد و ميبرد. مار هم آنجا افتاده بوده است. راهنما، عدهاي را خبر ميكند؛ كه با قلّاب و وسايل ميآيند تا آن مار را بگيرند. اين افراد، با قلّاب و ريسمان ميرسند و خزندة بزرگ را كه مثل يك مردة لمس و باد كرده، از حال رفته و دهنش از كار افتاده بوده است، ميگيرند.
پس از شرح اين واقعه، نويسنده چند خط اضافه ميكند كه «غروب آفتاب كه شد، در همان نزديكي، روي زمين ماسهزار كوچك، ردّ پاي يك گلّه آهو را پيدا كرديم. اگرچه كمي دور بودند، ولي آنها را ديديدم: پنج ماده آهو با آنها بودند؛ كه بچه به دنبالشان ميدويد. و بچه آهوي يتيم، با يكي از آنها بود.»
توصيفات صحنههاي داستان بسيار قشنگ است. يعني انگار كه واقعاً كسي در گوشهاي نشسته و چنين صحنههايي را ديده و بعد، به زيبايي ترسيم كرده است. منتها، در واقع فقط يك توصيف صحنه است؛ و داستان نيست. شايد بتوان گفت كه بازنويسي زيباي يك خاطره است؛ خاطرهاي كه خيلي قشنگ توصيف شده است.
از نظر درونمايه، در كليت كار، من نكتهاي موافق با اعتقادات هدايت در آن نديدم. شايد انتخابش به خاطر اين بوده كه مثلاً بگويد آخر زندگي ـ هر قدر هم كه زيبا باشد ـ مرگ و نيستي است. آن آهوي مادهاي كه سرمست و شاد مشغول زندگي است، توسط مار خورده ميشود، و مار هم اسير دست انسانهاست. اما اين، يك برداشت ناقص از داستان است. به گمان من، نويسنده، در كنار اين تلخي، به يك زيبايي هم اشاره كرده؛ كه همان تداوم حيات است. يعني بچه آهو متولد ميشود؛ و به هر حال، كس ديگري او را زير بال و پر خودش ميگيرد. به گمان من، هدف نويسنده، شرح و توصيف ادامه حيات بوده، نه از بين رفتن حيات!
تاريخ ترجمه اين اثر، 26 تير 1310 است. تاريخ ترجمة آن داستان قبلي (كلاغ پير) هم، 28 ارديبهشت 1310 بود. ظاهراً هدايت در يك برهة زماني خاص، به فكر ترجمه كردن افتاده است.
عنوان داستان بعد، «كور و برادرش»، از دكتر «آرتور شينسلر»، نويسنده معروف اتريشي است، كه از 1862 تا 1931 زندگي ميكرده است.
شهريار زرشناس: آثار اين نويسنده به اسم «آرتور كوئيستلر» ترجمه شده است. دو اثر معروف از او به فارسي وجود دارد كه يكيشان، «از ره رسيدن و بازگشت» است؛ كه قبل از انقلاب اسلامي (احتمالاً سالهاي 1355 و 1356) ترجمه شده است. اين كتاب مضمون ضدّ انقلابي دارد يعني سرگذشت يك انقلابي پشيمان است. كتاب ديگرش هم «جنايت ظلمت در نيمروز» است؛ كه مضمون خيلي شديد ضدّ سوسياليستي و ضدّ انقلابي دارد.
در يك دورة زماني، غربيها جنگ تبليغاتي وسيعي عليه شوروي و اردوگاه سوسياليسم راه انداخته بودند و ميخواستند موجي از «انقلابيون پشيمان» بسازند. «جرج اُرول» و «آرتور كوئيستلر» و برخي ديگر، عوامل اجرايي اين طرح در ادبيات بودند. همانطور كه مثلاً «قلعه حيوانات» در مقابل امواج به اصلاح «آرمانگرايي سوسياليستي» يا ايدئولوژي سوسياليستي، مورد استفادة تبليغاتي اين جناح ليبرال سرمايهداري قرار ميگرفت،آثار كوئيستلر هم به شدت از اين وجه مورد توجه واقع ميشد.
يك وجه ديگر كوئيستلر اين است كه توجه زيادي به فرويديسم دارد. يعني از فرويديسم خيلي متأثر است. مخصوصاً در كتاب «از ره رسيدن و بازگشت»، شديداً سعي ميكند ضمير ناخودآگاه و مسائل مربوط به غريزهگرايي را طرح كند؛ و حتي نگاه غريزهگرايي فرويد را به عنوان يك تئوري تاريخي مطرح ميكند.
گاهي وقتها بعضي مضامين و عباراتي كه در كتاب «از ره رسيدن و بازگشت» به كار گرفته ميشود، آشكارا رنگ و بوي بيان تئوريك ميگيرد. يعني قهرمان آثار با يكديگر بحث ميكنند و ميخواهند تئوري تاريخي ماركسيستي و كل «تاريخانگاري» را مورد حمله قرار بدهند. يكي از اهداف جريان ليبراليسم در مقابله با ماركسيستها و جنگ سرد اين بود كه هر نوع تاريخانگاري را مورد هدف قرار دهند. اين جريان ميخواست «روح داشتن» و «غايت داشتنِ» تاريخ را زير سؤال ببرد، تا از اين طريق، بتواند آن جزميت يا آن اقتدار ماركسيسم را در هم بشكند. چون درواقع، نقطة قوت ماركسيسم در اين بود كه يك ساختار فراگير جزمي و جهان شمولِ يقيني به فرد ميداد؛ يك آرمان به او ميداد، كه فرد حاضر ميشد به خاطر اين آرمان، يك سلسله فداكاريها بكند. اينها درواقع داشتند آن زيربناها را ميشكستند. همان كاري را ميكردند كه بعد از انقلاب، اينجا دارند با ما ميكنند. در اينجا هم با ترويج آراء پوپر، هر نوع تاريخانگاري را زير سؤال ميبرند. در اينجا، با نگاه «تاريخانگاري شيعه» روبهرو هستند. و با انكار هر نوع تاريخانگاري، درواقع ميخواهند هر نوع امكان آرمانگرايي و وجود يك غايت به اصطلاح عادلانة پيشِ رو را از بين ببرند. كوئيستلر هم در «از ره رسيدن و بازگشت» همين كار را كرد؛ و بيان صريحترش، همين كتاب «ظلمت در نيمروزش» است، كه يكي از ضد كمونيستيترين آثارش است.
پرويز: البته داستاني كه هدايت انتخاب كرده و در اينجا آورده، با آن چيزهايي كه آقاي زرشناس فرمودند، خيلي سازگار نيست. اگر اجازه بدهيد، خلاصة داستان را بگوييم؛ شايد بعضي مسائل روشن شود:
«ژرونيمو» ـ كه كور است ـ نوازندگي و خوانندگي ميكند. او همراه با برادرش، كارلو، در ارتفاعات زندگي ميكنند و اصالتاً ايتاليايي هستند. كارلو ظاهراً پنج ـ شش سال بزرگتر از اوست. اين دو در تنگهاي ايستادهاند كه كاروانسراي كهنهاي در آن قرار دارد. و مسافريني كه ميخواهند به قلّه تيرول صعود كنند، اينجا آخرين ايستگاه آنهاست؛ از اينجا عبور ميكنند و بالا ميروند. منتها معمولاً توقف چنداني نميكنند. كار ژرونيمو و برادرش اين است كه ژرونيموي كور با گيتار نوازندگي ميكند و ميخواند و در واقع تكدّيگري و گدايي ميكند. مردم پولي به اينها ميدهند و اينها با آن پول امورشان را ميگذرانند. كارلو درواقع مثل يك نوكر و غلام، خدمت اين نابينا را ميكند. ژرونيمو دائمالخمر است، و در داستان، دائم ميبينيم كه در حال نوشيدن مشروب است. تا اينكه اتفاقي ميافتد: با برخورد با يك خانوادة آلماني و بچههايي كه همراه اين خانواده هستند، پدر خانواده به هر كدام از آنها يك سكه ميدهد و ميگويد: «به اين گداها كمك كنيد.»
كارلو به ياد كودكي برادر نابينايش ميافتد. زيرا در سن و سالي مشابه اينها دچار نابينايي شده است.
در فراز بعدي داستان ـ كه از نظر علم پزشكي قدري اشكال دارد ـ به گذشته برميگرديم، و ميبينيم موقعي كه «ژرونيمو» داشته بازي ميكرده، با يك وسيله بازي ـ كه «فوتك» ترجمه شده ـ گلولهاي به سمت درختان زبان گنجشك مياندازد؛ كه ناگهان صداي فرياد برادر كوچكترش بلند ميشود؛ و پي ميبرد كه او در حال دويدن آمده بوده تا از باغ بگذرد، و زخمي شده است.
برحسب اتفاق، گلولة فوتك به چشم راست بچه ميخورد، و او نابينا ميشود. بعد كه پزشك ميآيد و نگاه ميكند، ميگويد كه به چشم چپش هم خيلي اميدوار نباشيد.
(اين قسمت بود كه عرض كردم از نظر علم طب درست به نظر نميرسد. كه اينجا شايد جاي طرح مشكل علمي آن نباشد. ولي اجمالاً عرض ميكنم كه ضايعات به يك كرة چشم، به چشم ديگر لطمه نميزند؛ مگر اين تير به مغز رسيده باشد)
در فراز بعدي، نويسنده توضيح ميدهد كه چه دوران سختي بر كارلو ميگذرد. او خيلي ناراحت است، و كسي هم خبر ندارد اصل ماجرا چه بوده است. كارلو در فكر خودكشي است. به كشيشي مراجعه ميكند و كشيش به او ميگويد: «به جاي فكر كردن به خودكشي، وظيفهات اين است كه زنده بماني؛ و تا وقتي زنده هستي، در خدمت برادرت باشي.»
بعد خانوادهشان دچار مشكل مالي ميشود؛ و پس از مرگ پدر، مجبور ميشوند آنچه دارند، بفروشند و قرضهاي او را ادا كنند. و اينها به گدايي ميافتند. برادر بزرگتر، بدون اينكه به برادر كوچكتر توضيح بدهد، نوكري او را ميكند، و كاري ميكند كه او نوازندگي و آوازهخواني ياد بگيرد. بعد ميافتند به گدايي كردن.
تا اينجا ما با سرگذشت اين دو برادر آشنا ميشويم. بعد نويسنده ميگويد يكي از اين كساني كه از آنجا ميگذشته، يك سكه يك فرانكي به كارلو ميدهد؛ و بلافاصله به برادر كور ميگويد كه «حواست باشد؛ يك موقع گول نخوري!» او ميپرسد: «چرا؟» ميگويد: «به برادرت يك سكّة طلا دادم.»
ظاهراً سكّه طلا، بيست فرانك ميارزيده. اما نيّت او از اين دروغگويي معلوم نميشود؛ اگرچه كارلو فكر ميكند كه با آنها دشمني كرده، يا خواسته سربهسرشان بگذارد. اما اين كار باعث ميشود كه برخورد برادر كور با كارلو عوض ميشود. ژرونيمو به كارلو ميگويد: «سكّه طلا را بده تا لمسش كنم. خيلي وقت است طلا دستم نگرفتهام!» كارلو ميگويد: «چه طلايي؟»
ژرونيمو ميگويد: «طلايي كه طرف داده بود!» كارلو با تعجب ميگويد: «طلايي نداده بود! كدام طلا؟»
و رفتار ژرونيمو با كارلو عوض ميشود. ژرونيمو صحبتهايي ميكند؛ و رفتار او نشان ميدهد كه نسبت به برادرش بياعتماد است. اينجا نويسنده بدون اينكه وارد ذهن ژرونيمو بشود، مرتّب از درون كارلو خبر ميدهد و تشويشهاي او را در نتيجة برخورد برادرش براي ما توصيف ميكند. كارلو ناراحت ميشود و به ذهنش ميآيد كه گويا از اول يك بدبيني اين طوري نسبت به او داشته است. دختر خدمتكاري آنجا هست و ژرونيمو تصور ميكند كه كارلو با او رابطه دارد و پولهايش او را دارد براي اين دختر خرج ميكند!
در داستان، ما رفتار بيروني ژرونيمو را ميبينيم؛ درحاليكه در مورد كارلو اينطور نيست، و ما هميشه با او هستيم. در واقع، زاويه ديد نويسنده از اينجا به بعد، محدود به كارلو است. اما زاويه ديدش اشكال دارد. (از ابتدا محدود به كارلو نيست. زيرا در آن صحنهاي كه غريبه به برادرش ميگويد يك بيست فرانكي به كارلو داده است، او حضور ندارد. البته اگر آن قسمت را ناديده بگيريم، تقريباً زاويه ديد، محدود به كارلو است.) ما متوجه نيستيم كه با توجه به اين رفتار ژرونيمو، آيا واقعاً ته ذهنش هم از قبل نسبت به برادرش بدبين بوده، يا نه؟ اما اين احساس در كارلو ايجاد ميشود كه «اين همه مدت هم مثل اينكه نسبت به من بدبين بوده است»؛ و در ذهنش ميگذرد كه «پس من ول كنم بروم. الان ميتوانم بروم براي خودم كار كنم و پولي دربياورم. من اين همه مدّت زندگي خودم را به پاي برادرم تلف كردم تا بلكه بتوانم به او خدمت بكنم. ولي او نسبت به من تصور منفي داشته است. معلوم ميشود كه از قبل هم همينطور بوده است.»
با اين اوصاف، داستان پيش ميرود. كارلو نميتواند به دل خودش غلبه كند و برادرش را رها كند و برود. نهايتاً به اين نتيجه ميرسد كه برود و از دو مهماني كه به مهمانسرا آمده و شب آنجا خوابيدهاند، دزدي كند و يك سكّة طلا به دست آورد و به برادرش بدهد و بگويد: «اين سكّه را به اين خاطر به تو ندادم كه يك وقت آن را گم نكني و يا خرجش نكني.»
ميرود و يك سكّة بيست فرانكي از يكي از آنها ميدزدد. از قبل هم به كاروانسرادار گفته بوده كه ما چند روز بيشتر اينجا نيستيم و ميرويم. پيش خودش فكر ميكند كه «اينها ديگر به رفتن ما مشكوك نميشوند، چون ما از قبل به آنها گفتهايم.»
سكّه را برميدارد و برادرش را بيدار ميكند و ميگويد كه «بلند شو، برويم.» صبح، كلّة سحر، كه آنها هنوز بيدار نشدهاند، اينها پياده راه ميافتند و از كاروانسرا بيرون ميزنند. كاروانسرادار هم از آنها پولي نميگيرد و ميگويد كه «اين را هم به برادرت كه براي من خوانندگي كرده است، بخشيدم.»
در مسير كه دارند ميآيند، كارلو سكّه را به برادرش ميدهد و ميگويد: «اين هم سكة طلا، برادر.»
ژرونيمو ـ به گونهاي برخورد ميكند كه كارلو احساس ميكند برادرش از قبل هم نسبت به او بياعتماد بوده، و با اين قضيه هم نه تنها اعتمادش جلب نشده، بلكه بدتر شده است. تا اينكه به نزديكي مقصد ميرسند و ميبينند كه آژاني كنار جاده ايستاده است. آژان ميگويد: «بايد شما را جلب كنم.» اينها ميگويند: «براي چه؟» او توضيح ميدهد: «به خاطر اينكه خبر دادهاند يك دزدي از مهمانان كاروانسرا صورت گرفته. و شما بايد براي پاسخ دادن، به پاسگاه بياييد.» كارلو پيش خودش فكر ميكند: «حالا بدتر شد. الان است كه برادرم پيش خودش فكر كند نه تنها از من دزدي ميكرده، بلكه از ديگران هم دزدي ميكرده است.»
هي با خودش فكر ميكند كه «بگويم يا نگويم؟ برايش توضيح بدهم كه چه اتفاقي افتاده است يا نه؟»
يك مقدار از مسير را كه ميروند، يكدفعه ژرونيمو ميايستد و گيتارش را مياندازد. برادرش را بغل ميكند و ميبوسد. و بعد دو مرتبه گيتارش را برميدارد و با هم راه ميافتند. كارلو خيلي اميدوار ميشود، و فكر ميكند كه ديگر هر اتفاقي كه بيفتد، هيچ اهميتي ندارد.
من خلاصة داستان را برايتان نقل كردم. از نظر تكنيكي، در داستان، تنها يك اشكال در زاوية ديد وجود دارد. يك جا از داستان زاويه ديد، «داناي كل» است. اگر در مورد آن تكّه از داستان هم نويسنده تمهيدي انديشيده بود و خودش موضوع را مستقيم بيان نكرده بود، زاويه ديدش هم درست ميشد و با داستان قشنگي روبهرو بوديم: برادري كه دارد براي برادرش فداكاري ميكند. ولي برادر نابينا، در نتيجة حرف يك رهگذر، به او بدبين ميشود.
اتفاقاً زيبايي داستان هم به همين زاويه ديد آن است؛ كه بدون رفتن به ذهن ژرونيمو، دارد از زبان كارلو قضيه را نقل ميكند؛ و بعد معلوم ميشود كه اين تصوّراتي هم كه كارلو نسبت به ژرونيمو داشته، خيلي درست نبوده؛ و او اينقدر هم عميقاً نسبت به كارلو بدبين نبوده. بلكه يك لحظه تحت تأثير حرف مرد غريبه قرار گرفته. اما خيلي زود متوجه ميشود كه كارلو به خاطر او دست به دزدي زده است.
سرشار: كه آن هم با حال و هواي ذهني هدايت، خيلي نميخواند.
پرويز: تاريخ ترجمه، «اسفند 1310» است. در ابتداي كار، من با توجه به روحية هدايت، تصورّم اين بود كه شايد اين بدبيني برادر كور (ژرونيمو) نسبت به كارلو، باقي بماند. اگر هدايت خودش ميخواست اين داستان را بنويسد، قطعاً اين طوري مينوشت؛ و نتيجه هم ميگرفت كه همة اين تلاش برادر بينا به هدر رفته، و بيجهت زندگياش را به پاي برادر ديگر فدا كرده است! ولي اين طور تمام نميشود؛ و اتفاقاً فراز آخرش، فراز قشنگي است.
اگر بخواهيم درونماية اثر را بررسي كنيم، احساس ميكنيم كه نكتة منفي در آن نيست. بلكه كاملاً مثبت است. و از آنجا كه خدا جاي حق نشسته، اتفاق بدي نميافتد.
به گمان من، وقتي آدم روي اين ترجمهها دقيق ميشود، ميتواند در آثار تأليفي هدايت ردّ پاي برخي از اين داستانها را ببيند. يعني در بعضي جاها، هدايت از آثار خارجي تأثير گرفته است، اما با يك نگاه منفي!
يادم هست كه در دو ـ سه تا از داستانهايي كه در اينجا نقد كرديم، كسي در حق ديگري فداكاريهايي ميكند؛ اما در نهايت، طرف مقابل، قدر اين فداكاريها را نميداند!
حسين فتاحي:يكي، داستاني بود كه رفيق كسي، موقع مردن وصيت كرده بود اموالش به دختر دوستش داده شود.
پرويز: بله. يكياش همان بود.
به هر حال، درونماية اين داستان با آن تفكّر سازگار نيست. حالا ممكن است خود نويسنده هم تفكّري از آن نوع كه آقاي زرشناس گفتند، داشته باشد. اما از اين داستان، چيزي در تأييد مثلاً ليبراليزم و مانند آن، درنميآيد.
زرشناس: ببينيد! وقتي آدمي مثل كوئيستلر را نگاه ميكنيد، يا مثلاً استيون يا حتي جرج اُرول را، اينها به هر حال به عنوان يك آدم و يك نويسنده، يك سلسله حسها مثل رنج و احساس مسئوليت انساني را درك ميكنند. در اين، ترديدي نيست. يعني اينها ماشين و مزدور نيستند؛ و در همه آثارشان هم لزوماً اثر چنين تفكّري ديده نميشود. اما مسئله اين است كه شايد در يك پروسة كاملاً صادقانه و با حسن نيّت، به اين اعتقاد ميرسند كه «اصلاً آرمانگرايي فايدهاي ندارد. از بنياد، راه غلطي است، و ما بايد مسير را عوض كنيم.» اين، شايد چيزي از حسن نيّت آنان كم نكند. اما درواقع، نگاه و اثرشان را انحرافي ميكند.
بعضاً ممكن است پس از آماده شدن آن زمينة ذهني و آمادگي فرد براي عدول از آرمانگرايي انساني، او ارتباطها و پيوستگيهايي هم پيدا بكند و درواقع وارد تشكلّها و حوزههايي هم بشود. آن وقت ديگر كمكم در يك چارچوب ديكته شده هم قرار ميگيرد. چنانكه ما در مورد جرج اُرول تقريباً مطلع هستيم كه چنين بوده است.
سعي ميكنند اين وجوه نويسندگان را پنهان كنند. يعني هم در مورد همينگوي و هم در مورد اُرول، سعي در پنهان كردن شديد گرايشات آنها دارند. كوندرا هم ارتباطات مشخصي با محافل سرمايهداري بينالمللي داشته است. در بيوگرافيهايي كه دربارة او نوشته ميشود، يا كاملاً از اين موارد ميگذرند، يا در قالب يك اشارة بسيار مبهم، در اين باره حرف ميزنند. اما در اين مورد، طي يك دو خط گفته كه بله، اين همسو با دولت انگليس عمل ميكرده است. در صورتي كه اطلاعات ديگر نشان ميدهد كه مسائل خيلي وسيعتر از اين حرفها، و در حدّ ارتباط با «ام.اي.6» بوده است. خوب! يك آدم، در خلوت خودش حس انساني و وجدان اخلاقي دارد؛ و ممكن است يك داستان اين طوري هم بنويسد. اما مهم اين است كه در آثار اصلي او، كه تأثيرگذار است (يا با تبليغات تأثيرگذار شده است. يعني در واقع، تبليغات روي آنها متمركز شده؛ و بزرگشان كردهاند)، آن مواضع خاص را ميگرفتند.
پرويز: نكتة ديگري كه ميخواستم بگويم، توصيفات محكم و بيعيب و نقص داستان است؛ كه در بعضي جاها واقعاً بدون نقص است. وقتي آدم اين داستانهاي ترجمه شده را ميخواند، اين سؤال به ذهنش ميرسد كه در حالي كه هدايت با اين امور آشنا بوده چرا نتوانسته از همينها در آثار خودش درست استفاده كند.
يك وقت آدم فكر ميكند كه طرف ناآشناست. ولي وقتي كسي آمده اين كار خوب را ترجمه كرده، قطعاً پنج برابر آن هم داستان خوانده، تا اينها را انتخاب كرده است. پس، با اين توصيفات زيبا و تكنيك والا ناآشنا نيست. و اين، ضعف نويسندگي هدايت رادر نظر من مضاعف ميكند. يعني آن روزها آشنايي عامّة مخاطبان با آثار فرنگي خيلي كم بوده، و هدايت ميتوانسته همينها را ايراني بكند و به خورد مردم بدهد. كما اينكه در برخي موارد هم، اين كار را كرده است. منتها خرابش كرده است؛ و آن محكمي و استواري را از اثر گرفته است؛ كه به يك موردش در جلسات قبل اشاره شد. امروزه اگر كسي بخواهد از داستانهاي خارجي الهام بگيرد، زود مشتش باز ميشود. ولي زمان هدايت، اين طور نبود.
نكتة آخر اينكه، هدايت در ترجمة داستان هم، در بعضي جاها نيش خودش را زده است. مثلاً در پاراگراف آخر صفحة 202، ژرونيمو به كارلو ميگويد: «آري، پتهات روي آب افتاد. فضيلت [فضيحت] آخوند صاحب معلوم شد.» ميخواهد بگويد نشان دادي كه ذاتت از ابتدا خراب بوده است. گذشته از آنكه «فضيحت» را «فضيلت» نوشته ـ كه شايد اشكال حروفچيني باشد ـ از اين تعبير «آخوند صاحب» استفاده كرده؛ كه قطعاً هنر خود جناب مترجم است!
زرشناس: من كتابي ميخواندم كه نوشتة نسل نويسندگان به اصطلاح ليبرال و ضد سوسياليست اخير مجارستان است، و بعد از فروپاشي بلوك شرق، تازه به بازار آمده است. خيلي جالب بود! در جاهاي مختلف، وقتي ميخواست پليسها و سركوبگرها را توصيف بكند، مترجم، اصطلاح «پاسداران» را به كار ميبرد. يعني وقتي ميگفت: «پاسدارها آمدند»، (يعني ميخواست «سركوبگرها را توصيف بكند)،» مترجم، اصطلاح «پاسداران» را به كار ميبرد. كتاب به شدت ضد حكومت است. يعني يك حكومت خشن ديكتاتور مستبد مثلاً سانسورگر وحشي را نشان ميدهد. بعد هم، همه جا نمايندگان حكومت، (پاسدارها!) هستند. يا در كار ديگري (فكر كنم «خانواده تيبو» بود) هر جا ميخواست منتسبان به علوم ديني را نشان بدهد كه چهرة منفي هم از آنها ترسيم ميكرد، از عنوان «طلّاب» استفاده ميكرد. از اين كارها و شيطنتها زياد است و محدود به هدايت نميشود!
پرويز: اسم داستان بعدي، «جلوة قانون» است؛ از «فراتس كافكا». كه در كتاب، براي معرّفي او نوشته شده: «نويسنده بزرگ چك (1883 تا 1924)». اين اثر، تقريباً دو صفحه كامل است. اگرچه در كتاب سه صفحه شده است (بالاي صفحه اول را سفيد گذاشته، صفحه سوم هم، زيرش خالي است).
داستان با اين جمله آغاز ميشود: «پاسباني دم در قد برافراشته بود.» بعد، توصيف صحنهاي را ميكند كه يك دهاتي آمده است و ميخواهد وارد قانون بشود، اما پاسبان اجازه نميدهد. پاسبان ميگويد كه «تازه از من كه رد شويد، دو تا پاسبان ديگر هم هستند؛ و خود من هم نميتوانم حريف آنها بشوم. و تو به پاسبان سوم نرسيده، كارت تمام است!»
مرد دهاتي همينطور ميايستد آنجا و از خودش اين سؤال را ميكند كه «آيا قانون نبايد براي همه و هميشه در دسترس باشد؟» اما وقتي از نزديك نگاه ميكند و پاسبان را در لبّادة پشمي و دماغ نوكتيز و ريش تاتاري دراز و لاغر و سياه ميبيند، ترجيح ميدهد كه انتظار بكشد تا به او اجازه دخول بدهند. اما اين اذن دخول را نميدهند. تا اينكه پير ميشود.
نويسنده ميگويد: روزها و سالها ميگذرد؛ و او همانطور آنجا ايستاده و منتظر است. سالهاي متوالي آن مرد پيوسته به پاسبان نگاه ميكند. پاسبانهاي ديگر را فراموش ميكند. در نظر او، پاسبان اولي يگانه مانع است.
سالهاي اول با صداي بلند و بيپروا به طالع شوم خود نفرين ميكند. بعد كه پيرتر مي شود، به اين اكتفا ميكند كه بين دندانهايش غرغر كند. خلاصه، آنقدر فرتوت ميشود كه پاسبان بايد خم شود تا با او حرف بزند. و كمكم به مرحلهاي ميرسد كه از عمر او چيزي باقي نمانده.
قبل از مرگ، تمام چيزهايي كه طي اين همه سال در سرش جمع شده، به يك پرسش منتهي ميشود، كه تاكنون از پاسبان نپرسيده است. آن سؤال اين است: «اگر همه خواهان قانون هستند، چطور طي اين سالها، كس ديگري به جز من تقاضاي ورود نكرده است؟» پاسبان هم كه احساس ميكند او دارد ميميرد، ميگويد: «از اينجا هيچكس به جز تو نميتوانست داخل شود. چون اين در ورودي را تنها براي تو درست كرده بودند. حالا من ميروم و در را ميبندم!»
اينطور، داستان تمام ميشود!
ننوشته چه سالي منتشر شده است، و تاريخ ترجمه هم ندارد. واقعاً داستان كه نيست. تقريباً ميشود گفت از نظر داستاني، هيچ نكتهاي هم ندارد!
سرشار: ميگويند كافكا ديوانسالاري غرب را پيشاپيش شناخته و به نقد كشيده است؛ و اينكه انسان زير چرخدندههايش له ميشود.
پرويز: مشخص است كه ميخواهد بگويد: مانعي بر سر راه ورود اين فرد به عنوان يك عضو جامعه، و بهرهمندي او از مزاياي قانوني وجود دارد. ولي اين، راهش نيست! يعني نه جذّابيتي دارد، نه داستاني دارد، نه فراز و فرودي دارد! واقعاً چيزي ندارد! نه منطقي در اين نهفته است! يعني يك نوشتة غير داستاني است.
زرشناس: «جلوة قانون» يكي از آثار كافكاست كه به شدت بر آن تفسير نوشته ميشود (مثل «پزشك دهكده»). دليل عمدة آن، نكتهاي است كه آقاي رهگذر فرمودند. يعني ميگويند كه اين نوشته، درواقع دارد خرد شدن فرد در برابر ساختار بوروكراسي و ديوانسالاري مدرن را نشان ميدهد؛ و اينكه چگونه ديوانسالاري يك قلعة بسته است كه فرد را به يك ذره تبديل ميكند و جزء به جزء او را حقير و كوچك ميكند و نهايتاً هم باعث نابودي او ميشود. چيزي كه به لحاظ تئوريك هم، كساني مثل «هربرت ماركوزه» اينها مطرح كردند.
بايد ببينيم سال انتشارش چه موقع بوده است. اگر سال انتشارش به بعد از انقلاب بلشويكي روسيه برگردد (چون آن پليسي هم كه گفته، از نسل تاتار بوده)، ممكن است از همان مضامين ضد سوسياليستي و ضد شوروي آن دوره الهام گرفته باشد. سال مرگ كافكا 1324 است. بلشوريكها در سال 1317 به قدرت رسيدند، و سال 1324، سال مرگ لنين و سال روي كار آمدن استالين است. در آن زمان اينها ديگر تحكيم هم شده بودند. يعني جنگهاي داخلي 1918 تا 1920 طول ميكشد و بلشويكها كاملاً پيروز ميشوند. از 1922 استالين دبير كل حزب شده بود. يعني زمينههاي آن چيزي كه اينها بعدها به عنوان بوروكراسي حزب كمونيست مطرح كردند، از همان زمان شكل گرفته بود. به گونهاي هم شكل گرفته بود كه حتي لنين در وصيتنامهاش نسبت به گسترش اين بوروكراسي اعلام خطر ميكند. كه بعد، منشي لنين (كه عامل استالين بوده) اين وصيتنامه را ميبرد و تا مدتها پنهان ميكنند؛ و كلي ماجراي تاريخي دارد. اگر تاريخ اثر بعد از 1917 باشد، ميشود رويش حساب كرد و گفت كه احتمالاً عليه اين فضا نوشته شده است.
پرويز: مطلب بعدي، «شغال و عرب»، باز هم از «كافكا»ست. اين يكي هم تاريخ ندارد. ميگويد: «در واحه و بيابان چادر زده بوديم. مسافرين خوابيده بودند. يك عرب رشيد سفيدپوش كه شترها را تيمار كرده بود و ميرفت بخوابد، از جلو من گذشت. من در سبزهزار دراز كشيدم. ميخواستم بخوابم، اما نتوانستم. زيرا يك شغال از دور زوزه ميكشيد.»
بعد توضيح ميدهد: «وقتي كه پا شدم، يك تعداد شغال آمدند و دور مرا گرفتند؛ و يك شغال پير آمد در مقابل من نشست و با من صحبت كرد. شغال پير گفت: «ما ميدانيم تو از سمت شمال ميآيي؛ و به همين جهت اميدواريم. آنجا عقل وجود دارد. اما عربها عاري از عقل هستند. چنان كه ميبيني، نميشود در خودپسندي سرد آنها جرقّة عقلي روشن كرد.»
سپس شغال به عنوان دليل صحبت خود، ميگويد: «آنها جانوران را براي خوردن ميكشند، ولي از لاشة مرده پرهيز ميكنند.»
يعني دليل بيعقلي عربها كه شغال ذكر ميكند، اين است!
خلاصه، گفتوگويي بين راوي (يعني اين آدم اروپايي كه به اينجا آمده) و شغال درميگيرد. شغال ميگويد كه «ما دنبال اين هستيم كه كسي ـ اربابي ـ بيايد و ما را نجات بدهد. ما مجبوريم در اين سرزمين زندگي بكنيم. ولي به دنبال يك منجي هستيم كه بيايد و ما را نجات بدهد.» راوي از او ميپرسد كه پس چه ميخواهيد؟ او فرياد ميكشد: «ارباب!» و تمام شغالها زوزه ميكشند. به طوري كه از دور، نغمهاي به گوش ميآيد: «ارباب، تو بايد به اين كشمكشي كه دنيا را از هم مجزّا كرده، خاتمه بدهي.»
شغال ميگويد: «تمام علائم كسي كه پيران ما خبر دادهاند كه اين كار از او برميآيد، در قيافه تو خوانده ميشود. بايد اعراب مزاحم ما نشوند. ما يك هواي قابل استنشاق ميخواهيم. ما افقي ميخواهيم كه از وجود آنها پاك باشد! ما نميتوانيم نالة گوسالههايي را تحمل كنيم كه اعراب سر ميبُرند. بايد همة جانوران بتوانند در صلح و صفا جان بدهند. بايد ما بتوانيم به راحتي تا آخرين قطرة خون آنها را بياشاميم و استخوانهاي آنها را پاك بكنيم. ما فقط خواهان پاكيزگي هستيم و پاكيزگي را تقاضا ميكنيم.»
بعد نويسنده ميگويد كه آنها گريه و زاري ميكنند و ميگويندك «چطور تو تحمّل اين آدمها را ميكني؟ تو كه قلب جوانمردانه و حساس داري؟ سفيدي آنها پليد است، سياهي آنها پليد است، ريش آنها وحشت قلب ميآورد. فقط منظرة گوشة پلكهاي چشم آنها دل را به هم ميزند؛ و نميتوان از انداختن تف خودداري كرد. زماني كه بازوي خود را بلند ميكنند، زير بغل آنها جادة جهنم را ميگشايد. به اين جهت، اي ارباب؛ اي استاد عزيز! با دستهاي توانايت، با اين قيچيها گلويشان را قطع كن.»
و بعد، شغالي كه يك قيچي زنگزده به دندانش آويزان است، جلو ميآيد. بعد، رئيس اعراب كاروان ميآيد و اين شغالها را با شلاق ميزند. شغالها پراكنده ميشوند و قدري دورتر ميايستند. بعد عربها ميآيند و يك شتر مرده را ميگذارند آن وسط؛ و شغالها ميآيند و شروع ميكنند به خوردن شتر.
دو مرتبه او ميزند، و آنها پراكنده ميشوند. راوي وساطت ميكند و ميگويد: «آقا، ولشان كن! چكارشان داري؟» و او ميگويد: «ارباب، حق به جانب تو است. بگذاريم كار خودشان را بكنند. وانگهي، موقع مراجعت است. تو آنها را ديدي؟ روي هم رفته، جانوران عجيبي هستند.اين طور نيست؟ و چقدر از ما متنفرند!»
قبل از اين فراز پاياني هم، يك گفتگوي ديگر بين عرب و فرد اروپايي ذكر شده هست؛ كه در آن، مرد عرب توضيح ميدهد كه «اين جانوران اميد احمقانهاي دارند و ديوانهاند؛ آن هم ديوانة حقيقي. به اين جهت ما آنها را دوست داريم. اينها سگهاي ما هستند، و قشنگتر از سگهاي شما هستند.» بعد توضيح ميدهد كه از زمان پا به عرصة وجود گذاشتن اعراب، اينها قيچيها را در صحرا ميگردانند، و تا روز قيامت، اين قيچيها با ما خواهند گشت. همين كه يك اروپايي از اينجا بگذرد، آنها را به او پيشكش ميكنند، تا دست به اقدام بزرگي بزند! اينها به يك نفر از آنها برنميخورند كه تصور نكنند او همان مردي است كه قضا و قدر، قبلاً او را تعيين كرده است.
در اصل، اعراب هم ميدانند كه اين شغالها دنبال يك اروپايي ميگردند، تا آنها را از دست عربها نجات بدهد.
دليل و منطق اين هم كه «چرا عربها بد هستند و چرا اروپائيها خوباند»، در اين نوشته وجود ندارد. همهاش همان چيزي بود كه گفتم. تنها دليلي كه از زبان شغال ذكر شده، پرهيز از لاشة مرده، و خوردن حيواني است كه به دست خود كشتهاند. يك نوشتة معاندانه است، و يك عناد آشكار نسبت به اعراب دارد.
زرشناس: سال 1317، سال صدور «اعلاميه بالفور» است؛ كه در آن، وزارت خارجه انگليس تعهد ميكند كه براي يهوديها حكومتي را در فلسطين برقرار بكند.
سياست انگليس در آن مقطع (در جنگ جهاني اول) اين طور بوده است كه هم به اعراب قول استقلال داده بود و هم به يهوديها! اعراب را دعوت كرده بود كه شما شورش كنيد و ارتش عثماني را از درون دچار تضعيف بكنيد. از طرف ديگر، با يهوديها هم توافقهاي اساسي كرده بود كه شما از داخل، آلمان را دچار مشكل كنيد. منتها چون اينها ذاتاً به يهوديها و صهيونيستها نزديكتر بودند، بعد از پيروزي، به وعدههايشان نسبت به اعراب عمل نميكنند؛ اما نسبت به يهوديها عمل ميكنند، و يهوديها را ميآورند. و مهاجرت 1918، گسترش فوقالعادهاي پيدا ميكند.
بعد از 1918، وقتي كه فلسطين از قيموميّت عثماني جدا ميشود و در قيموميّت انگليس درميآيد، عملاً يك نوع حكومت خودمختار يهود، تحت قيموميّت انگليس شكل ميگيرد. و اين روند ادامه دارد، تا سال 1948 كه رسماً دولت اسرائيل تشكيل ميشود. تقريباً از سالهاي 1905 تا 1907 به بعد، ما شاهد شدّت گرفتن موج مهاجرت يوديها به منطقة كنوني اسرائيل (و درواقع، فلسطين اشغالي) و بالا گرفتن درگيريها در منطقه هستيم. مخصوصاً در سالهاي آستانة جنگ جهاني. اگر داستان مال اين زمانها باشد، يك زمينه سازي ذهني براي ضدّيت با اعراب و به نفع جريان يهودي مهاجر يا همان صهيونيسم است.
پرويز: البته تاريخ ندارد. اما آنچه از زبان شغالها نقل ميكند و جملات صد درصد معاندانهاي كه از زبان آنها نسبت به اعراب ذكر ميكند. (مثلاً اينكه «آب رودخانه نيل كفاف نميدهد كه اين پليدي (پليدي اعراب) را بشويد»؛ يا: «فقط منظرة هيكل زندة آنها ما را وادار به فرار ميكند. وقتي كه ما اين منظره را ميبينيم، به جستجوي هواي تميزتري ميرويم. ما به بيابان پناه ميبريم؛ كه به اين علت وطن ما شده است»، نشاندهندة كينة عميق نويسنده نسبت به اعراب است. ضمناً منظورش از بيابان، صحراي سينا بوده است. چون صحبت از رودخانه نيل ميكند. نكتهاي كه دارد، اين است كه: «اين چيست؟ يعني قصبه است؟»
اينكه من گفتم هدايت جاهايي از نويسندگان غربي تأثير گرفته است، يكي از آن موارد هم همين است. شايد در ذهن هدايت (مثل بسياري از آدمهاي ديگر) «كافكا» يك نويسندة بزرگ بوده است. وقتي ميبينيد كه كافكا يك مطالب بيارزش اينطوري منويسد، او هم به خودش اجازه ميدهد تا معاندت خود را آشكارا در نوشتههايش بياورد، و چيزهايي بنويسد كه اساس داستاني ندارند؛ و صراحتاً در آنها به اعراب اهانت بكند. در آن موارد، از همينها الهام ميگيرد.