<نقد رمان «بوف كور» صادق هدايت ـ قسمت پاياني
            سه شنبه 15 شهریور 1384

از جمله منابعي كه صادق هدايت از آن تأثير پذيرفته، دفتر خاطرات يك شاعر آلمانی به نام ریلکراست.
اولین و آخرین کسی که این مطلب را بيان و افشا کرد، آل احمد بود. چند ماه بعد از مرگ هدایت، جلال آل احمد نقدی بر بوف کور نوشت که بهترین نقد نيز بوده و هست؛ در صورتیکه آل احمد مدعی نقد هم نبود. در آن نقد به این نكته اشاره کرد و عین جملات اشاره ای به دفتر خاطرات ریلکر، جملات خاصي است؛ چرا که در پاورقي، خواننده را به زبان فرانسوی ارجاع می دهد و شماره صفحه‌ی عبارات مشابه در بوف کور و كتاب ریلکر را هم ذکر می کند.
محمدعلي كاتوزيان مي‌گويد، شباهت بین عبارات مورد مقایسه ریلکر و بوف کور، حیرت انگیز است. شاید هم هدایت قطعات مورد نظر را رونویسی کرده و در متن اثر خود گنجانده است.
از قضا آن جملات بوف کور که رونویسی جملاتی از دفتر خاطرات ریلکر است، مربوط به بخش دو رمان است و شباهت دوم، شباهت با داستان ماجرای دانشجوی آلمانی، اثر واشنگتن آئر است.
این شباهت در سال 1373 افشا شد؛ یعنی 68 سال بعد از انتشار بوف کور و اگر این افشاگری در همان سالهای اول صورت مي‌گرفت، چه بسا خیلی از این نقدهایی که بر بوف کور شد، قدری بیانشان تغییر می کرد.
شخصي به نام عنایت الله دستغیبی، با اسم مستعار سعید، در روزنامه اطلاعات مورخ 3/10/73 عنوان مطلب خود را اینگونه نوشت: بوف کور را صادق هدایت نوشته یا ریلکر؛ یعنی تا اين حد شباهت بین این دو اثر دیده است.
آقاي دستغيبي داستان واشنگتن آئر لینگ را ترجمه کرد و گفت حالا مي‌توانيد شباهت اين دو داستان را ببينيد و این داستان را به طور كامل چاپ کرد.
ماجرای دانشجوی آلمانی در سال 1824 میلادی نوشته شده و بوف کور در سال 1930 میلادی؛ یعنی 106 سال بعد. این داستان درمجموعه داستان های نویسندگان آمریکا چاپ و نوشته شده بود.
داستان آئر وینگ در مجموعه‌اي منتخب از آثار نویسندگان و شعرااز ابتدای قرن 17 تا قرن 20 به چاپ رسیده است. واشنگتن آئر وینگ متولد 1783 میلادی و متوفی به سال 1859 میلادی است. او نویسنده و طنز پرداز قرن 19 آمریکا است. ماجرای دانشجوی آلمانی، در مورد یک دانشجوی آلمانی است که در زمان انقلاب فرانسه ساکن پاریس است و فردی است منزوی مثل خصوصیات راوی بوف کور نيز فردی خجالتی است، اما دارای طبیعتی گرم و آتشین که فقط در زمانی خاص، در قالب تخیلاتش به ظهور می رسد.
به نقل از خود آقای عنایت الله دستغیبی: گر چه بیش از حد خجالتی و ناآگاه از راه و روش های دنیوی برای نزدیکی به جنس لطیف بود، اما زیبایی جنس مونث را به شدت تحسین می کرد و در تنهایی خودش غرق در تصویر کردن اندام و صورت هایی که دیده بود می شد، مثل بوف کور و در این تخیلات، تصویرهایی از نرمی و لطافت، حتي بیرون از عالم واقعیت می نمود. در حالی که افکارش در چنین مراحل هیجان زده و ماوراء طبیعی سیر می نمود، یک رویا، اثر غیر عادی برایش داشت ( این رویا همان زن اثیری بوف کور است ) که صورت زنی با زیبایی فوق بشری داشت؛ چنان اثری که کراراً تکرار می شد و افکارش را به هنگام بیداری روز و خواب شب احاطه می کرد. به طور خلاصه با تمام وجود عاشق سایه روشن این رویا شد و آنقدر این رویا تداوم یافت که تبدیل به یکی از افکار ثابتی شدکه بر مغز افراد مالیخوییایی چنگ می اندازد و گاهی به اشتباه به دیوانگی تعبیر می شود. شبی که او به طرف خانه اش می رود، عین همان شبی است که راوی بوف کور که بعد از دوماه و چهارروز که به دنبال آن زن اثیری گشت، به خانه برمی گردد. او دیرهنگام شبی طوفانی، ضمن عبور از چند خیابان قدیمی مارن، در حال بازگشت به خانه‌اش بود. صدای سهمگین غرش رعد در ساختمان های بلند خیابان های باریک می پیچید و درحالیکه وولفاین از وسط خیابان می گذشت، از دیدن يك گیوتین در نزدیکی خود، با وحشت خودش را به کنار مي‌كشد؛ چون آن زمان اوج حکومت ترور بود که در بوف کور هم یک چینین وحشتی وجود دارد و این دستگاه وحشتناک مرگ آفرین، همیشه آماده به کار بود و همواره در کنار چهار چوبش، خون افراد شجاع و شرافتمند جریان داشت. با وحشت در حال گذشتن از کنار گيوتين است که متوجه شبحی مي‌شود که بر پایه‌ي پله هایی که به چهارچوب گيوتين منتهی می شود، چمباتمه زده است. چند مرتبه روشنایی شدید برف، هیکل اورا واضح تر نشان مي‌دهد که هیکل زنی بود که لباس سیاهي برتن داشت؛ مثل دختر بوف کور. یعنی حتی در جزئیات هم شباهت دارند و در حالیکه به جلو خم شده، صورتش را در دامانش پنهان کرده، زلفهایش تا زمین آویزان شده و باران مثل جویی از لابه لای آن به زمین می ریزد. در بوف كور، آن زن در پله ورودی خانه نشسته بود، ولي این در اينجا اين زن روي پله گیوتین يا كنار چارچوب آن نشسته است. مرد دانشجو توقف مي‌كند؛ زن از نظر ظاهري، بالاتر و زيباتر از مردم عادی می نمود و هنگامی که چراغ روشن شد او توانست بهتر به او خیره شود، بیش از همه سرمست زیبایی او شد. دورتادور صورت مهتابی رنگش را که لطافت خیره کننده ای داشت، دسته دسته موهای سیاه که به رنگ پر کلاغ بود احاطه کرده بود و چشمانش درشت و شفاف بود؛ تا جایی که تقریباً به وحشی گری شباهت داشت و لباس مشکی كه بر تن داشت، نشان می داد كه دارای تقارن کامل بود.
خلاصه آن دانشجو، زن را به خانه اش می برد و با او در می آمیزد. صبح روز بعد، دانشجو عروسش را بیدار کرد و رفت به دنبال آپارتمان وسیع تری که در شأن عروسش باشد. اما وقتی برگشت، دید سر آن زن آویزان است؛ نزدیک رفت ودستش را گرفت، دید نبضش هم نمی زند و سرد است و در یک کلام او یک جسد است.
در آخر هم می خوانیم که آن دانشجو در یک بیمارستانی در پاریس است. زیبایی اثیری یک زن خیالی که قهرمان داستان اورا دیده و عاشقش شده باعث مي‌شود كه او را با خود به داخل خانه ببرد و تا مرد به خودش مي‌آيد، زن تبديل به جسد شده است. بالاخره مرد دانشجو به پليس خبر می دهد و بعد از آمدن پليس معلوم می شود که یک نخ دور گردن زن بوده و در واقع او قبل از آن مدن به خانه مرد دانشجو، اعدام شده بود. اما هدایت برمی‌گردد به گذشته راوی که در این داستان، بازگشت به گذشته و رفتن به قرن های قبل وجود نداشت.

بیژن جلالی شاعر و خواهر زاده صادق هدایت است و چند سال پیش فوت کرد. او هم مثل صادق هدایت تا آخر عمر ازدواج نکرد و در پاریس درس می خواند. او هم یک مقاله مفصل راجع به صادق هدایت نوشت. عنوان آن مقاله، صادق هدایت و همتای فرانسوی او ژرار دورروار است.
ژرار دورروار متولد سال 1808 و متوفی به سال 1855 ميلادي است که تقرباً 47 سال عمر کرده است. بیژن جلالی در این مقاله با استناد به مقاله ای که یک منتقد خارجی نوشته است، در هفت مورد شباهت بین بوف کور صادق هدایت و ژرار دوئروان را نقل می کند.
آن نویسنده فرانسوی کاسپروالری رادو نام دارد که حسن قائمیان، مقاله اش را ترجمه کرده و عنوان مقاله نيز نویسنده‌ي ناامید است.
بیژن جلالی مي‌گويد: یکی از جنبه های آثار هدایت، به خصوص بوف کور که پس از ترجمه آن به زبان های اروپایی مورد توجه منتقدین غربی هم قرار گرفت، شباهت مضامین آنها با آثار چند نویسنده غربی است.
آندره بروتن و آندره روسون بعد از انتشار بوف کور به زبان فرانسه به شباهت بوف کور با آخرین اثر نرووان به نام اورولیا که آن هم کمی قبل از خودکشی نوشته بود، اشاره کردند. او هم مثل هدایت خودکشی می کند؛ او در 47 سالگی و هدایت در سن 50 سالگی.
همچنین در مقاله ای به زبان ایتالیایی که آقای ایرج افشار برای اولین بار به وجود آن در مجله ای به نام کتاب امروز، چاپ پاییز 1352 اشاره کرده و كپي آن را نيز به آقاي جلالي داده‌اند، مقایسه جالبی بین بوف کور و اورالیای نروال به عمل آمده است.
آقای جلالی می گوید، نه تنها در روح هدایت و نروال شباهت هایی وجود دارد، بلکه در مضامینی که در سراسر آثار نروال دیده می شود نيز شباهت ها یی با بوف کور دیده می شود. ايشان به جای اینکه بگوید در مضامینی که در آثار هدایت است، شباهت هایی با نروال دیده می شود، برعکس می گوید، شباهتهایی بین مضامین نروال با هدایت وجود دارد. در صورتی که نروال هشتاد سال قبل از هدايت بوده است.
این‌گونه سفسطه ها را بعضی از دوستان از جمله آقاي کاتوزیان که قصد داشتند به شباهت های کارهای هدايت با دیگران اشاره کنند، بيان كرده‌اند.
آقای جلالی می گوید، در اینجا بايد متذکر شد كه: یکی اینکه نروال که بعضی ها از او به عنوان تنها رمانتیک واقعی فرانسه نام می برند، دچار اختلالات روانی بود و چندین بار از سال 1841 به بعد در کلینیک امراض روانی بستر بود. نروال آخرین اثر خود را در کلینیک نوشت و چندی بعد در پاریس خود کشی کرد. اورلیا شرح بحرانها، ترسها، عشقهای نروال است؛ البته اورلیا توسط کسی نوشته شده است که نثری زیبا دارد و متني قریب و فوق العاده است، برعکس بوف کور توسط کسی نوشته شده که بر عقل خود تسلط داشته و سالم بوده است.

مضامین و شباهت‌هايي را كه به طور كلي منتقدین و مفسرین هدايت و نروال به آن اشاره کرده‌اند، می توان به طور خلاصه به صورت زیر شرح داد:

1) زمان: زمان و دلهره هاییکه از آن حاصل می شود؛ زمان نه به طور معمول، بلکه به صورت دوره ای تکرار می­شود. از این‌رو مسئله خاصی که برای هردو نویسنده مطرح است، محدود به زندگی کنونی نیست، بلکه شامل زندگی های قبلی نیز می شود.

2) نوسان دائمی بین رویا و واقعیت : نروال - همان طور که یکی از منتقدانش نوشته - در رویا غرق می شود و رویا زندگی اورا می بلعد؛ مرز واقعیت و عالم رویا را نمی فهمد و آن را گم می کند و نیاز به کمک شدید دارد. نروال واقعا عالم ذهنیش اینچنين بوده؛ اما هدایت می گوید من در تک تک عناصر بوف کور فکر کردم، بعد آنها را نوشتم. در بوف کور هدایت، مرزهای ظاهری و خشن بین رویا و واقعیت یکدیگر را می شکنند و همدیگر را کامل می کنند؛ یعنی رویا وسیله ای می شود برای رسیدن به واقعیت است. این شگرد سوررئالیست ها است.

3) عشق تسلی ناپذیر و غیر زمینی: عشق تسلی ناپذیر و غیر زمینی که در آن معشوق در چهره های مختلف پیدا می شود؛ در صورت معشوق، به دو صورت فرشته دوزخی و بهشتی زن برمی خوریم. این عشق معمولاً ناکام است. این تجلی چهره‌ي ازلی زن، شامل مادر هم می شود. در بحث لیون، مادینه‌ي جان، یعنی بخش زنانه‌ي وجود مرد و نرینه‌ي جان، يعني بخش مردانه‌ي وجود زن. مادینه‌ي جان در واقع آن تصویر تاریخی است که يك مرد، از يك زن ایده‌آل در ذهن خود ساخته و نسل به نسل منتقل می شود. این تصویر، تصویری است که شاید شکل هیچ زن دیگری نباشد. می گوید، البته تنها تاثیری که هرشخص می تواند براین شکل بگذارد، نوع رابطه اش با مادرش است و نيز زنانی که از کودکی تا جوانی بر شخصیت او اثر می گذارند. مجموع آن تصویر ازلی باستانی و عمومی مردان از زنان و تجارب شخصی مرد از زن که از مادر آغاز می شود و در زن های دیگر نيز ممکن است ادامه پیدا کند، همان مادینه‌ي جان مرد است. البته این مادینه‌ي جان، در برخی وجوه منفی و برخی وجود مثبت دارد. وجوه مثبت، روشن‌بینی شدید است که در زنان است و در مردان نیست. یک بصیرت خاص شهودی در زنان وجود دارد که آن غلبه‌ي جنبه‌ي عقلانیت در مردان، مانع می شود که جنبه شهودی در آنها بروز کند. در این داستان بیشتر بحث چهره و اندام مطرح است و راوی می گوید، فکر می کنم که او خیلی پاک است و اگر به او دست بزنم ناپاک می شود. گاهی مردی او را در چهره‌ي زنی می یابد؛ یعنی همان تصویر ازلی که از زن دارد در او می بیند و ممکن است با او ازدواج کند. این تجلی شامل مادر هم می شود. نروال در کتاب اورالیا شرح کامل آن را داده است.

4) هویت و شخصیت مضاعف: در این داستان، انسان ها تکرار می شوند. راوی یک پدر دارد که شبیه پیرمرد روی گلدان است و پیرمرد روی گلدان، شبیه پیرمرد خنزل پنزلی است و او هم شبیه نعش کش است و در آخر می شود، همان راوی و برای زن هم همین طور، مادر و زن روی گلدان و.... دو نفر هستند که ریشه‌ي اصلی این داستان را به طور صحيح پیدا کرده‌اند؛ یکی آقای شمیسه است و دیگری آقاي جلال ستاری که در روان‌شناسی تخصص دارد. همه منتقدان قبل و بعد اینها، این اثر را تفسیر روان‌شناسی فرویدی کردند که غیر قابل قبول است. در بوف کور داشتن شخصیت مضاعف، یکی از جنبه های اساسی اثر است. راوی با سایه اش حرف می زد که بعضی از منتقدین گفته اند، اینها همه چهره های دیگر راوی است.

5) حضور دائمی مرگ (حساسیت متافیزیک): نه تنها بوف کور مرگ آلوده است، بلکه مرگ، از کارهای اساسی آثار هدایت است. کشش مرگ در آثار نروال هم محسوس است. به جای اینکه اول از نروال نام ببرد، بعد از هدایت، برعکس، اول هدایت را می گوید، بعد نروال را. برای هردو نویسنده در مرگ است که عشق کامل می شود.

6) نج بردن از یک گناه نابخشودنی : گناهی که ریشه در بودن و زندگی کردن دارد؛ زندگی که طی آن باید عقوبت این گناه را همواره تحمل کرد. این حس گناه یا جرم که به احساس گناه نابخشودنی نسبت به معشوقه تبدیل می شود، با صحنه های نوشتن نامه های عذر خواهی از سوی نروال همراه است. هدایت این مسئله را در پیام کافکا، ولی مقداری از زبان خودش، به بهترین وجه تعبیر کرده است. این جنبه هدایت و نروال را می توان آن دنیایی دانست.

7) هر دو نويسنده، بخشي از فعالیت خود را صرف جمع آوری و مطالعه اعتقادات عامیانه کرده‌اند. نروال مطالعات زیادی در جادوگری و همچنين احظار روح داشت، صادق هدایت نيز به جادوگری علاقه داشت. نهایتاً بیژن جلالی اینگونه نتیجه می گیرد: منطقاً می توان حدس زد که هدایت با آثار نروال به عنوان یک نویسنده رمانتیک قرن 19 و همچنین به عنوان نویسنده ای با جنبه های مدرن و منحصر به فرد، آشنا بوده است؛ به خصوص در سالهای 1920 که هدایت در سفر اولش برای تحصیل در پاریس زندگی می کرد، اوج فعالیت سوررئالیستی بود که نروال را مورد تحسین قرار می دهند. البته آقای جلالی می گوید که از طرف رجلسکو در رساله کوچکی كه در مورد رمان و داستان کوتاه در ادبیات ایران نوشته، ضمن بحث در مورد آثار هدایت، به شباهت بسیار بوف کور و اورلیا اشاره می کند. اما در ادامه مي‌گويد، هدایت فقط نروال را می شناخته واو هدایت را وادار به خواندن آثار نروال کرده است؛ البته این شهادت قابل قبول نیست. آقاي کاتوزیان هم به شباهت بوف کور به اورلیا اشاره می کند و می گوید، شاید هدایت از اورلیا یا مدرنیست هایی که احتمالاً از تکنیک‌هاي آن چیزی آموخته‌اند، پيروي كرده باشد؛ یعنی ممكن است با واسطه یا به طور مستقیم، از آنها چیزهايی یاد گرفته باشد.

8)‌ تاثیر از سینمای صامت و اکسپرسیونیستی: وقتي هدایت در پاریس بود، تفریحش سینما و پارک و... بوده است. آن زمان در دوره دانشجویی هدایت، سینما زیاد بود. خانم آذر نفیسی که الان ساکن آمریکا است می گوید، تاثیر سینمای صامت عموماً و سینماي اکسپرسیونیست خصوصاً بر بوف کور (از سر و وضع پیرمرد خنزل پنزلی و خنده بی صدایش تا کالسکه‌ي نعش کش و مناظر پس زمینه بر صحنه های بخش اول، نیازمند تحقیق و بررسی بیشتری است.) البته در آن زمان در اروپا، مردم سوار درشکه می شدند و سوار کالسکه نمی شدند.

جوی که برداستان حاکم است، خیلی خشن و ترسناک است؛ چه در زمان حال و چه در دوره‌ي عباسی، گفته می شود که صدای پای گزمه های مست می آید. در اینجا دو نکته وجود دارد؛ یکی اینکه شاید به قدری خفقان زمان رضاخان شدید بود که نمی توانستند این را تحمل کنند یا اینکه ترسو بودن نویسنده باشد. صادق هدایت با اینکه ارتباط تنگا تنگي با چپی‌ها داشت، ولی هیچ وقت بازداشت نشد. یعنی هیچ وقت خطری او را تهديد نمی‌کرد. هیچ چیزی که بتوان ثابت کرد که زمان رضاخان است، در داستان بیان نشده؛ ولی مفسرین دوست داشتند که آن را به زمان رضاخان نسبت بدهند. زمان خطی در این داستان شکسته می شود؛ یعنی ترتیب قرار گرفتن حوادث به هم می خورد. البته در داستان های ایرانی به این صورت زمان شکسته نمی شود.

درون مایه این داستان جزء بحث های بعدي است. نقد باید ساختار داشته باشد. در یک اثر بعضی اوقات لازم است که زمینه پیدایش اثر گفته شود، راجع به نویسنده اطلاعاتی مختصر داده شود، خلاصه ای از اثر ذكر شود، اگر اثر متاثر از آثار دیگر است، باید نقد تطبیقی آن گفته شود، بعد وارد داستان شویم و ببینیم که کدام عنصر از بقیه مهم‌تر است. مقدمه‌ي اینها، این است که بفهمیم اثر در چه مکتبی نوشته شده است؛ آیاواقعیت‌گرا است ؟ آیا سوررئالیسم یا فراواقعیت گرا است ؟ و.... اكثراً این اثر را فراواقعیت‌گرا گفته‌اند. اثر فراواقعیت گرا، اثری است که در آن به وجوه درونی شخصیت داستان بیشتر از وجوه بیرونی توجه می‌شود. در نگارش آن از ساختار کابوس و رویا استفاده می شود و خیلی سیال است و زمان نيز در آن می‌شکند. زياد از منطق بیرونی تبعیت نمی کند. یکی را جای یکی دیگر می بینند. منطق این آثار، منطق کابوس و رویا است. مهمترین عنصری که جنبه نمادین دارد، سایه است. نقدهایی که شده، تمام این مسائل را مورد بحث قرار داده‌اند. ما اول باید در نوع اثر به نتیجه برسیم، بعد نمادها را تفسیر کنیم و سپس جزء عوامل رو به آخر، درون‌مایه را مورد بحث قرار دهيم.

  كليه حقوق براي Sarshar.org محفوظ است. ©