گفتگو با روزنامه قدس ـ جواد صبوحي
اشاره: محمدرضا سرشار مشهور به "رضا رهگذر" در سال 1332 متولد شده است. نخستین آثار قلمی او 32سال قبل در یكی از مجلات هفتگی ادبی و نخستین كتابش در سال 55 منتشر شد. در مجموع، چهار عنوان كتاب و چند داستان كوتاه از وی در دوران قبل از انقلاب منتشر شد. در دوران ادبی، پس از انقلاب، 85 اثر دیگر از وی منتشر گردید.
علاوه بر آن، دوازده عنوان كتاب نیز به صورت گردآوری و ویرایش از وی منتشر شده است. آثار سرشار دست كم 26 جایزه داخلی را به خود اختصاص داده است. وی علاوه بر این، سابقه تدریس در دانشگاه تهران، سردبیری همزمان سه برنامه رادیویی، 23سال گویندگی قصه ظهر جمعه، سه دوره ریاست هیأت مدیره انجمن قلم ایران، سردبیری واحد ادبیات "حوزه هنری" و... را در كارنامه سوابق خود دارد.
* آقای رهگذر، با توجه به تنوعی كه در كارهای شما سراغ داریم، نقد، داستان، روزنامه نگاری، برنامه های رادیویی و... این كارها را چطور در كنار هم جمع می كنید؟
این هم از مشكلات اهالی قلم كشورهای در حال توسعه بویژه آن دسته از كشورهایی است كه در آنها انقلاب صورت گرفته، و نویسندگان به آن انقلاب باور و نسبت به آن تعهد دارند. در غیر این صورت، می توانم بگویم هر یك از این رشته ها خود به تنهایی یك كار تمام وقت نفسگیر است.
* به تخصص در یك رشته یا یك زمینه خاص معتقد نیستید؟
چرا، اما این به آن معنا نیست كه یك نفر می تواند در چند رشته ادبی و هنری نزدیك به هم متخصص شود. البته این كار هر كسی نیست. افراد دارای این خصوصیت كمیاب و معدودند. اما اصل قضیه منتفی نیست. با این همه اگر بر یكی از استعدادها و تخصصهای خود متمركز شوند، قطعاً موفق تر و آسوده تر خواهند بود.
* خودتان شخصاً دوست دارید بیشتر در چه زمینه ای فعالیت كنید؟
اول نوشتن داستان و بعد نظریه پردازی در آن زمینه.
* در حال حاضر، بیشتر بر چه كارها و فعالیتهایی تمركز دارید؟
كارهای اجرایی متعددی مثل سردبیری ماهنامه "ادبیات داستانی" با همكاری آقای احمد شاكری و "سروش نوجوان" در كنار گویندگی و ویرایش "قصه ظهر جمعه" رادیو شبكه سراسری، عضویت در هیأت مدیره و هیأت مؤسس انجمن قلم ایران، سرپرستی علمی گروه ادبیات و اندیشه پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، گهگاه هم شركت در جلسات نقد شفاهی یا تلویزیونی.
* با توجه به آشنایی و فعالیتتان در حوزه نقد، می خواهم بدانم چقدر به نقد صاحب اثر و چقدر به نقد اثر معتقدید؟
ببینید. هر اثر ادبی خواه ناخواه نشانی از نویسنده خود دارد و حاوی دیدگاهها، خصلتها، بیمها و امیدهای اوست. به تعبیری، هر اثر اصیل ادبی آیینه ای است از مكنونات ذهنی و قلبی پدیدآورنده آن. از انسان والامنش، جز اثر والا و ارزشمند، و از فرومایه جز اثر پست و نازل، صادر نمی شود.
از این كه بگذریم، از دیرباز در شاخه ای مهم از نقد ادبی یعنی نقد روان شناختی، پرداختن به دورنمای زندگی نویسنده، شرایط زیستی، محیط تربیتی، خصایص موروثی و خصوصیات فردی نویسنده، جزیی بسیار مهم و جدایی ناپذیر از نقد بوده است؛ و این نوع نقد هم همچنان در نقاط مختلف جهان طرفداران خاص خود را دارد. طبعاً آگاهی از این مسایل، به خواننده كمك می كند تا ریشه های بسیاری از مطالب چنین نویسندگانی را بهتر دریابد و به دنبال آن در برابر اثر آنها برخورد مناسب تری داشته باشد. با این همه، این فقط بخشی از نقد ادبی است كه بیشتر به نقد درونمایه اثر معطوف است. بخش مهمتر در نقد، همان نقد ساختار و دیگر عناصر اثر ادبی است.
* فكر می كنید جریان نقد امروز چقدر به چارچوبهای واقعی نقد نزدیك است و شما در نقدهایتان چقدر به این چارچوبها توجه كرده اید؟
در كشور ما، قبل از انقلاب به نقدی كه بتوان آن را به معنای درست كلمه نقد ادبی نامید، كمتر برمی خورید، نه منتقد حرفه ای داشته ایم و نه نقد فنی. دسته بزرگی از آن به اصطلاح نقدها كه صرفاً جنبه توصیفی و تفسیری داشتند و دسته ای دیگر بیشتر به زمینه های تاریخی آثار می پرداختند. در نهایت هم عده ای صرفاً به كشف اشكالات منطقی آثار یا مثلاً به نثر و زبان آنها می پرداختند. برای مثال، شاید باور نكنید كه در تمام سالهای بعد از مشروطه تا پیروزی انقلاب، ما حتی یك نقد واقعی بر یك ترجمه خارجی نداریم. یعنی منتقد آن زمان دچار نوعی خودباختگی محض در برابر نویسندگان آثار خارجی، خصوصاً آثار غربی بود و اصولاً نمی توانست باور كند كه یك اثر غربی هم می تواند در ساختار و پرداخت و دیگر عناصر داستانی ضعفهایی داشته باشد، چه برسد به آن كه به كشف و بیان آنها بپردازد. به علاوه، منتقدان بازمانده از آن نسل كه در سالهای بعد از انقلاب هم بودند و كار نقد را ادامه دادند، حتی در دوران پس از انقلاب هم به خود جرأت و جسارت این كار را ندادند. نكته دیگر در مورد نقد این گروه از منتقدان در قبل از انقلاب و حتی بعد از آن این است كه در نقدهای آنها، تقریباً اثری از اصطلاحات ویژه و فنی داستانی مثل پیرنگ، زاویه دید، پرداخت و... نمی بینید. فنی ترین و جسورانه ترین نقدهای ادبی كشور ما، مربوط به بعد از انقلاب و آن هم اغلب نسل انقلاب است. هر چند در این میان، نقدهای ژورنالیستی و بی مایه هم كم نیست. یعنی برای ورود به عرصه نقد، بویژه در سطح مطبوعات؛ هیچ شرط علمی و تجربه ای لازم نیست. هر كه از راه رسید، كافی است جسارت داشته باشد، دیگر كار تمام است. با این همه، نقدها و منتقدانی داریم كه با مشابه های جهانی خود كاملاً برابری می كنند. اما در این میان، به منتقدان آشنا با ادبیات باید توصیه شود از مطالعه فلسفه، روان شناسی، جامعه شناسی و مقولاتی از این دست كه آشنایی نسبی با آنها، لازمه كار نقد ادبی است غافل نشوند وگرنه نقد آنها از جامعیت و شمول لازم برخوردار نخواهد شد.
در واقع، تفاوت بسیاری از نقدهای مطرح با نقدهای غربی، آغشتگی بیش از حد آنها با فلسفه، روان شناسی، اسطوره شناسی و مقوله هایی از این دست است كه كمتر ادبی بوده و اغلب حاشیه ای اند. در خصوص نقدهای خودم، گرچه تعریف از خود در فرهنگ ما مذموم است، اما همین قدر می توانم بگویم كه تا امروز شاهد نقدی علمی، مستدل و مستند كه توانسته باشد نقدهایم را زیر سؤال ببرد و نفی كند، نبوده ام.
همین جا هم فرصت را مغتنم می شمارم و كسانی را كه احتمالاً نسبت به نقدهای بنده مدعی اند، به مناظره كتبی یا شفاهی علنی می طلبم.
* اگر قرار باشد به گذشته برگردید، حاضرید باز هم اثری مثل "بیست سال تلاش" را منتشر كنید؟
من تا به حال نقدی ننوشته ام كه از نوشتن آن پشیمان شده باشم. از اولین تا آخرین نقدهایم هم دفاع می كنم. اگر اشتباه نكنم "بیست سال تلاش" اولین اثر در عرصه ادبیات كشور با نگاه اسلامی بود كه در زمان خودش تأثیرش را گذاشت. این اثر همچنین منشأ پیدایش و الگوی جریانی مستمر ،با كم و زیادها و تفاوتهای كیفی ،در میان نسل متعهد به انقلاب و آرمانهای آن شد، كه برای نمونه می توان به سلسله مقاله های "نیمه پنهان" و...
در روزنامه كیهان و بعد چاپ این مطالب به صورت كتابهای سریالی اشاره كرد. در حال حاضر هم در انتظار فرصتی هستم كه یادداشتهای بعدی ام را به كتاب "بیست سال تلاش" ضمیمه كنم و به صورت كامل تر آن را به چاپ دوباره برسانم.
* آقای سرشار، جریان داستان امروز از دیدگاه آسیب شناسی به چه سمتی پیش می رود و فكر می كنید ذائقه مخاطب امروز در هدایت این جریان چه نقشی دارد؟
با چند مؤلفه می توان این جریان را معرفی كرد:اول آرمانگرایی، دوم نسبت گرایی غیردینی، سوم عدول از طرح ارزشهای دینی و انقلابی و یا پرهیز از آنها، چهارم بازیهای سطحی و افراطی با فرم، پنجم فقر تجارب واقعی انسان، ششم فقر تخیل واقعی هنری، هفتم پیروی صوری از مدهای ادبی وارداتی البته با تأخیر یكی دو دهه، هشتم سرسری گرفتن آفرینش ادبی و بالاخره فقر اندیشه و درونمایه. ذائقه مخاطب در مورد داستانهای بازاری و عامه پسند، بیشتر خود را در همان عناصر سنتی، عشقهای كوچه بازاری، شگفتی انگیزی، پایان خوش، درونمایه های سطحی و كلیشه هایی از این دست نشان می دهد. در داستانهای شبه روشنفكرانه هم، در مثلثهای عشقی، مخالف خوانی یا مخالف نمایی سیاسی و مذهبی و عواملی از این دست، جلوه می كند.
* آیا داستان نویسان امروز، ذائقه مخاطب را شناخته اند؟
دسته اول یعنی بازاری نویسها، این ذائقه را شناخته اند و بهره برداری شخصی خود را هم از آن نوع ذائقه می كنند. اما دسته دوم، نه چندان. حداكثر مخاطبان آنها طیف كتابخوان هستند، به علاوه جمعی كه از طریق تبلیغات، جذب این آثار می شوند. به ندرت آثاری از این دست كه توانسته اند تعادل معقولی بین سنتهای ادبی و نوگرایی ها را رعایت كنند، توفیق نسبتاً عام پیدا كرده اند.
* داستان نویسان بعد از انقلاب چقدر ذائقه مخاطب را شناخته اند؟
از این نظر، تفاوت محسوسی بین داستان نویسان قبل و بعد از انقلاب نیست.
* در یك نگاه مقایسه ای، روند حركت ادبیات در غرب و در ایران را چگونه ارزیابی می كنید؟
اگر ملاك قضاوت را آثاری كه به فارسی ترجمه شده یا می شود بگیریم، در غرب هم ادبیات داستانی نسبت به قرن 19 دچار افت و افول و ساده اندیشی چشمگیر شده است.