دكتر محسن پرويز: كتابي كه امروز ميخواهيم دربارة بخشهايي از آن صحبت بكنيم، مجموعة نوشتههاي پراكندة صادق هدايت است با مقدمة حسن قائميان، كه توسط نشر ثالث در سال 1379 براي اولين بار به چاپ رسيده است. البته ظاهراً اين كتاب، قبلاً چاپ شده بود. منتها اين انتشارات، به اين شكل، آن را تازه چاپ كرده است.
تعداد صفحههايش 650 است؛ و در قطع رقعي، با جلد گالينگور چاپ شده است.
يك بخش از كتاب را براي داستانها در نظر گرفتهاند، يك بخش را براي مقالات و قطعات و جزوات گوناگون، و بخشي هم، مطالبي است كه صادق هدايت به فرانسه نوشته است.
محمدرضا سرشار: در زمان حياتش چاپ نشده بوده است؟
پرويز: چاپ دوم كتاب از مؤسسه امير كبير بوده؛ كه با تجديد نظر كامل و با جلد گالينگور، در 561 صفحه چاپ شده بوده است.
سميرا اصلانپور: چاپ اول چه سالي بوده است؟
پرويز: سال 1344 هجري شمسي. فكر ميكنم كتاب موجود، مقداري با آن چاپ امير كبير متفاوت است. احتمالاً نوشتههايي در اين هست كه در آن چاپ نبوده است.
كتاب حاضر، با ترجمهها شروع شده است. داستانها با داستانهاي ترجمهاي شروع شده است. در اين كتاب، يك مقدمه از ناشر هست (حدود سه يا چهار صفحه) كه آن هم جالب است. و اگر لازم شد، اشارهاي هم به آن ميكنيم بعد هم آقاي حسن قائميان مقدّمهاي براي آن نوشته است. مقدّمة حسن قائميان ظاهراً جزو همان مطالبي است كه در چاپ قبلي هم بوده است؛ و در اينجا تحت عنوان «توضيح» چاپ شده است. اين طوري هم شروع ميشود:
«علاوه بر نوشتههاي گوناگوني كه از صادق هدايت به صورت كتاب مستقل و جداگانه منتشر شده، نوشتههاي باارزش ديگري نيز از وي بهطور پراكنده به يادگار مانده است، كه لازم بود جمعآوري شود و مانند ساير نوشتههاي او، دوباره به چاپ برسد. جناب آقاي «هدايتقلي هدايت» (اعتضادالملك)، پدر ارجمند صادق هدايت، انجام اين امر را به عهده اينجانب محوّل فرمودهاند. و اينجانب نيز كلية نوشتههاي پراكندة صادق هدايت را، كه برخي از آنها بهوسيلة صادق مورد تجديدنظر قرار گرفته، پس از جمعآوري و طبقهبندي در اختيار ناشر قرار دادهام.»
البته خودِ ناشر، در مقدّمهاش مدّعي شده كه «مابعضي از اغلاط كتاب را گذاشتهايم سر جايش بماند، ودست به آن نزدهايم.»
ولي به هر حال، چون اين يك كتاب چاپ جديد است، نميتوان خيلي روي اين قسمتهايش قسم خورد. اما اگر موافق باشيد، از داستانها شروع كنيم: اينجا چند داستان است كه داستان تأليفي محسوب ميشود؛ و آنطور كه آقاي قائميان در مقدّمة خودش گفته، در جاهاي مختلف چاپ شده بوده است.
با مطلبي تحت عنوان «حكايت با نتيجه» شروع ميكنيم. قائميان دربارة آن گفته است:
«داستان «حكايت با نتيجه»، داستان كوتاهي است كه نخستينبار در جزوة سيويكم از دورة سوم «افسانه» به چاپ رسيده است. اين داستان در هيچ يك از مجموعههايي كه به وسيلة صادق هدايت منتشر شده، نقل نگرديده است. زيرا داستان مزبور، اهميت چنداني دربرندارد. به قسمي كه حتي ميتوان آن را از جزو آثار هدايت حذف كرد. ولي چون به هر حال بهوسيلة صادق هدايت نوشته شده و در مجموعة «افسانه» به چاپ رسيده است، در اين مجموعه نقل گرديده است. اين داستان از نوشتههاي بسيار قديم هدايت ميباشد، و از حيث ارزش ادبي به پاي هيچ يك از نوشتههاي ديگر صادق هدايت نميرسد.»
اين بخش را عيناً از روي نوشتة آقاي قائميان خواندم؛ تا با نثر قشنگ و شسته رفتة او هم آشنا شويم!
«حكايت با نتيجه» درواقع نوعي بازآفريني يك حكايت قديمي است.
فردي به اسم «مشهدي ذوالفقار»، زني دارد به اسم «ستاره خانم»، و مادري به نام «گوهر سلطان». مادرش هر موقع كه ذوالفقار از راه ميرسد، شروع ميكند به بدگويي از زن او؛ و ميگويد كه زنت فاسقهاي تاق و جفت دارد، و كلاهت را بالاتر بگذار؛ و از اين مسائل! آنقدر او را تحريك ميكند تا شروع كند به كتك زدن زنش. نيم ساعت بعد از اينكه شروع كرد به زدن، خود گوهر سلطان ميآيد و واسطهگري ميكند.
تا اينكه يك روز گوهر سلطان به ستاره ميگويد: بيا نان بپزيم. ستاره خانم او را هل ميدهد و داخل تنور مياندازد و خودش هم الكي غش ميكند. تا اينكه مادر شوهر ميسوزد و جزغاله ميشود!
بعد ستاره خانم به حال ميآيد!
جملة آخرش اين است: «نتيجة اين حكايت به ما تعليم ميدهد كه هيچوقت عروس و مادرشوهر را نبايد تنها دم تنور گذاشت.»
تاريخ خورده: دوم مردادماه سال 1310.
اين، يك حكايت دو صفحهاي است، كه بازآفريني شده است. به هيچ عنوان نميتوان براي آن عنوان داستان در نظر گرفت. چون واقعاً شكل روايتش، روايت حكايتوار است، و از عناصر فني داستاني كاملاً بيبهره است. خود هدايت هم، احتمالاً با علم به اين موضوع، اسمش را «حكايت بانتيجه» گذاشته است. حسن قائميان هم كه ميشود گفت تكليف اين حكايت را مشخص كرده است.
نكتهاي كه اينجا خيلي نمود دارد (كه البته در عصر حكايت، همينطوري هم بوده است) پيرزني است كه به دروغ، بدگويي عروسش را ميكند، و بعدش هم ميآيد باز بهصورت دروغين، واسطهگري ميكند، و دختر را مثلاً از دست پسر خودش رها ميكند. تنها نكتهاي كه ميخواهد بگويد، كينه و عداوتي است كه بين اين عروس و مادرشوهر وجو د دارد، و فقر فرهنگي حاكم بر جامعه!
البته يك نكتة ديگر كه در اينجا بارز است، نثر بيدر و پيكر صادق هدايت است. مثلاً جمله سومش را ميخوانم (پاراگراف دوم): «همين كه ذوالفقار از در وارد شد، گوهر سلطان، مادرش، دويد جلو براي ستاره خانم مايه ميگرفت و ميگفت...» ميبينيد كه زمان ماضي ساده (وارد شد) را تبديل كرده به گذشتة استمراري (ميگرفت و ميگفت). ظاهراً منظورش اين است كه اين روندي بوده كه معمولاً اتفاق ميافتاده است. حال آنكه درواقع، يك بار چنين اتفاقي افتاده. تا اينجا كه ذوالفقار ديگ خشمش به جوش آمد. بقية حكايت ـ در صفحة دوم ـ نشان ميدهد كه اين، يك مورد خاص بوده است. درواقع، آن تفاوت بين گذشته ساده و گذشتة استمراري را نويسنده در اينجا رعايت نكرده است.
دربارةغلطهايي كه در كتاب هست، در صفحة 11 مقدمه، دو جمله به نقل از «از گذشتة ادبي ايران؛ (زرّينكوب / 542» آورده است، كه خواندنش خالي از لطف نيست:
«البته پارهاي از اغلاط كتاب، شايد به خودِ هدايت برگردد. هدايت در نثر ساختگي سهوي نداشت ولي پارهاي مسامحات داشت كه دوستانش مجتبي مينوي و پرويز خانلري هم تصديق كردهاند.»
خوب، البته اين سخن، نهايت مسامحه نسبت به شلختگي است! ظاهراً اين دوستان هدايت خواستهاند براي اين بيمبالاتي دليلي بتراشند. چرا بايد كلمات را با املاي غير صحيح بنويسد؟ گاهي حتي عناد نسبت به اعراب هم نيست كه بگوييم كلمة عربي را فارسي كرده است! مگر ميشود آدم فعل ماضي ساده و ماضي استمراري را در يك جمله، يكبار يك جور به كار ببرد و يكبار، جور ديگر؟اين كار، اصلاً مفهوم را عوض ميكند. ادبيات كه قرار نيست براي مردم مشكل ايجاد بكند!
سرشار: ميتوانيم بخشي از صحبت را به لغزشهاي نگارشي اختصاص بدهيم. مثلاً فرض كنيد: عدم تطابق زماني افعال، كاربرد غلط حروف اضافه، حذف «را» (علامت مفعول بيواسطه)، استفادة غير ضروري از «ب» زينت در افعال، تكرار غير ضرور و تا به جاي ضمير و اسم، و...
پرويز: داستان بعدي، داستان «سايه مغول»است. اگر اجازه بدهيد، اول آن را آقاي حسن قائميان بهعنوان توضيح در مقدّمه آن نوشته، برايتان بخوانم؛ بعد خودش را بگويم. اما نوشتة آقاي قائميان:
«داستان ساية مغول نخستينبار در سال 1310 در مجموعهاي به نام «انيران» به همراه دو داستان از دو نويسندة ديگر منتشر شده است. بعد از يكي دو هفته از درگذشت صادق هدايت، يكي از كتابفروشهاي تهران با جلب موافقت يكي از دو نويسندة ديگر، عجولانه اقدام به چاپ مجدّد كلية داستانهاي مجموعه نامبرده نموده بود كه چون قانوناً مجاز به اين عمل نبوده است مورد تعقيب واقع گرديد ولي بعداً جناب اعتضادالملك از تعقيب ناشر مزبور صرفنظر فرمودهاند.
براي توضيح، لازم است افزوده شود كه اصولاً چاپ يك اثر در يك مجلّه يا يك نشرية عمومي، به هيچ يك از نويسندههاي آن مجلّه يا نشريه حق نميدهد كه بعدها هر موقع بخواهند اثر خود را چاپ كنند آثار كسان ديگري كه در آن مجله يا نشريه درج شده است نيز به همراه اثر خود به چاپ برسانند. فقط در صورتي ميتوان چنين عملي را كرد كه آن اثر با يك يا چند اثر ديگر بهصورت كتاب مستقلي به چاپ رسيده باشد و در نتيجه همة آن آثار، حكم اثر واحدي را پيدا كند وگرنه در يك مجلّه يا نشريه كه هر كس مجاز و مختار است كه نوشتة خود را در آن درج نمايد و غالباً هيچ يك از نويسندگان از موضوع نوشتة نويسندة ديگر خبر ندارد و نسبت به درج يا عدم درج آن نيز نميتواند اظهار نظر كند، نويسنده آن مجله يا نشريه نميتوانند نوشتههاي ديگران را فقط به اين دليل كه زماني در كنار اثر آنها به چاپ رسيده بدون اجازة نويسنده يا اجازة كساني كه نسبت به آن اثر قانوناً داراي حقوقي ميباشند، چاپ كنند. به همين جهت داستان «ساية مغول» را بايد از مجموعة «انيران» استخراج و جزو نوشتههاي پراكندة صادق هدايت منظور نمود.»
خواندن اين مقدّمة حسن قائميان اين حُسن را دارد كه ميشود فهميد اين مشكل نثر، مخصوص هدايت نيست، و برخي از دوست و رفيقهايش هم مثل او هستند!
اما خودِ «ساية مغول»، با مقدمهاي از «بهمن يشت» و «مينو خرد» شروع ميشود؛ كه ظاهراً بخشهايي از كتب مقدّس زرتشتيان هستند. فراز مربوط به «بهمن يشت» را از رو ميخوانم:
«اي زرتشت پاك؛ همانا نشانِ به پايان رسيدن هزارمين سال تو و آغاز بدترين دورهها اين خواهد بود كه صدگونه، هزار گونه، ده هزار گونه ديوها يا موهاي پريشان از نژاد خشم، كشور ايران را از سوي خاور فراگيرند. همه چيز را بسوزانند و نابود كنند. ميهن، دارايي، مردانگي، بزرگمنشي، كيش، راستي، خوشي، آسايش، شادي و همة كارهاي اهورايي را پايمال كرده، آيين مزديسنان و آتش (ورهرام) از بين برود، آنگاه با درندگي و ستمگري فرمانروايي كنند.»
داستان از اينجا شروع ميشود كه جواني به نام شاهرخ، درحاليكه زخمي است (بازوي راستش زخم برداشته و در حال خونريزي است) عرقريزان لابهلاي درختان ميپلكد. بعد، از اينجا به گذشته ميرويم و متوجه ميشويم كه مغولها حمله كردهاند؛ آنها قصد قتل «گلشاد» ـ نامزد شاهرخ ـ را داشتهاند، كه شاهرخ وارد و با مغولها درگير ميشود. شاهرخ زخمي ميشود و او را ميبندند. گلشاد كشته ميشود. چهار نفر از دوستان شاهرخ ـ كه پسرخالهاش (انوشه) و برادر گلشاد (پشوتن) هم در بين آنها هستند ـ از در وارد ميشوند و مغولها فرار ميكنند. گلشاد مرده است؛ و شاهرخ تصميم ميگيرد با كشتن سركردة مغولهاي آن ناحيه، انتقام او را بگيرد. يك گروه چند (پنج يا شش) نفري تشكيل ميدهد و با مغولها درگير، و بعد از زخمي كه ميخورد، موفق ميشود سركردة مغولها را بكشد. او روي اسب بيهوش ميشود. بعد كه به هوش ميآيد، ميبيند كه به وسط جنگل رسيده و زخم خورده است. پنج روز اين طرف و آن طرف مي رود تا در ميان جنگل، وسط تنة درخت پوسيدهاي مينشيند. بعد از مدّتي آنجا نشستن بلند ميشود تا بيرون بيايد. ولي كلهاش گير ميكند و نميتواند از آنجا خارج شود. در نتيجه، ميميرد، و داستان فصل ميخورد.
در فراز بعدي، در بهار سال بعد، در ميان جنگل، دو نفر مازندراني تبر به دوش، دارند از ميان جنگل ميگذرند، كه در شكاف تنة درخت، اسكلت بدن يك نفر را به حالت نشسته ميبينند كه با دندانهاي ريكزدهاش ميخندد. آنها فكر ميكنند كه اين ساية مغول است. جملة اخر داستان با لهجة شمالي نوشته شده است: «بوريم برا، بوريم، اي مغول سايوئه!»
اصلانپور: ميگويد شاهرخ چشمهاي پيدا ميكند، و اين درخت، كنار چشمه بوده است. يعني احساس آرامش ميكند. داخل تنه درخت را تميز ميكند و ميرود آنجا مينشيند. حالت خوشايندي پيدا ميكند. بعد درحاليكه سرش گير كرده، ميخواهد بلند بشود، كه احساس ميكند نميتواند. آنوقت لبخند رضايتبخشي ميزند و به همان حالت دراز مي كشد.
پرويز: حالا اگر موافق باشيد، از طرح داستان آغاز كنيم. طرح داستان كاملاً دوپاره است. درواقع، دو صفحة آخر داستان (كه بهار سال بعد بود كه دو نفر مازندراني از ميان جنگل ميگذشتند و...) ربطي به قسمت قبل پيدا نميكند!
سرشار: حجم اين بخش چقدر است؟
پرويز: چهارده صفحه است. دوازده صفحة اول دربارة سرگذشت شاهرخ و گلشاد است و دو صفحه آخر به آن وصله شده است. درحالي اصلاً نيازي به ذكر اين دو صفحه نبود. چون هيچ ارتباطي با ماجراي قبلي پيدا نميكند و تكليف مغولها را مشخص نميكند. يعني هيچ چيزي اضافه نميكند. فقط يك نكته در جمله آخر دارد. آن هم اينكه آنها فكر ميكنند اين «سايه مغول» است و ميترسند.
يكي دو تا نكته ديگر هم دارد كه اشكال ايجاد ميكند؛ و دربارهشان توضيح خواهم داد. اما اگر اين قسمت انتهايي را ناديده بگيريم، بعضي اشكالاتي كه در بعضي از داستانهاي صادق هدايت ديديدم. اينجا ديده نميشو د.
اين داستان تقريباً از آخر شروع ميشود. ولي اگر يادتان باشد، يكي دو تا از داستانهاي او را ديديم كه از اول شروع ميشد و يكدفعه فصل ميخورد و يك فاصلة زماني طولاني ناديده گرفته ميشد؛ كه اشكالات فنّي زيادي ايجاد ميكرد. در اينجا نقطة آغاز داستان را گذاشته جايي كه شاهرخ زخمي شده. حوادث قبل از آن بهصورت برگشت به گذشته نقل شده است، و ما از اين طريق در جريان وقايع قرار ميگيريم. اين اثر، يك مقدار نسبت به آن داستانها متفاوت است، و نشان ميدهد كه هدايت اين شيوه را هم ميشناسد.
نكتهاي كه اينجا خيلي نمود دارد، اين است كه آن كينه و عداوتي كه معمولاً در آثار هدايت نسبت به مسلمانان ابراز ميشود و هدايت در اكثر داستانهايش نثار اعراب مسلمان ميكند، اينجا به مغولها انتقال داده است.
از لحاظ فنون داستاننويسي، باز هم همان صراحت نويسنده در محكوم كردن افراد و موضعگيري مشخص نسبت به آنها و محكوم كردن صريح مغولها (بهصورت مستقيم، ونه با پرداخت داستاني) در اين داستان هم به چشم ميخورد. كه از لحاظ تكنيكي، شايد بتوانيم بگوييم يكي از ضعفهاي اصلي اين داستان است.
يكي از اشكالاتي كه در طرح داستان به چشم ميخورد، اين است كه مشخص نميشود اين چهار نفر كه ناگهان از در وارد ميشوند و ميآيند داخل (مغولها ظاهراً فقط دو نفر بودهاند) چطور يكدفعه از راه ميرسند و بعد ناپديد ميشوند. اصلاً اينها از كجا فهميدهاند كه چنين اتفاقي افتاده، و شاهرخ تا اين موقع كجا بوده است؟ زمان وقوع اين حادثه ظاهراً مربوط به ورود ابتدايي مغولها به شهر و تصرّف شهر نيست، بلكه مدّتي از سلطة مغولها ميگذرد.
داستان از اين نظرها مقداري عيب و ايراد دارد. شاهرخ چه خصوصيتي داشته كه توانست براي خودش شش نفر سوار تهيه كند: و آنها به چه دليل دنبال او افتادهاند. خصوصيت خاصي براي شاهرخ ذكر نميشود كه اقتضا كند آنها دنبال او راه بيفتند. ميگويد: «شاهرخ براي خودش شش نفر سوار تهيه كرد. خودش سردستة آنها شد و آن روز در بيشه، اسبهايشان را به درخت بسته و به زمين نشستند.»
نكتة ديگري كه دارد، قضية فراز آخر همان بخش اول داستان است (كه به گمان من، انتهاي واقعي داستان هم همانجاست). اينطور تمام ميكند: «ناگهان تكان سختي خورد. خواست سرش را بيرون بياورد. ولي در شكم درخت مانده بود. با لبخند خوشبخت چشمانش را بست!»
من هر جور خواستم تصور بكنم كه چطوري ممكن است آدم برود داخل يك تنة درخت و بعد موقع بيرون آمدن مثلاً سرش گير بكند، نتوانستم. چطور داخل رفته كه حالا نميتواند بيرون بيايد؟ مگر آنكه در اين مدت، سرش باد كرده باشد!
هيچطوري نتوانستم تجسم كنم كه سرش در شكم درخت چطور گير كرده است. اينها واقعاً از لحاظ عقلاني، منطقي به نظر نميرسد.
نكتة ديگري كه هست، مربوط به فراز بعدي است. آنجا هم افزون بر وصلهاي بودن، يك مشكل دارد. آنجا كه اين دو نفر مازندراني ميآيند و قبلاً خواندم. نويسنده ميگويد: «در شكاف تنة درخت، استخوانبندي تمام اندام يك نفر آدم نشسته بود و سرش كه لاي شكاف درخت گير كرده بود با خندة ترسناكي ميخندد.» ظاهراً آقاي هدايت حواسش نبوده كه ابزار خنده، عضلات صورت است، و اساساً حالتهاي چهره (از جمله خنده) در اثر عمل عضلات ناحية صورت بهوجود ميآيند. يعني شما اگر عضلات صورت را حذف بكنيد، در استخوانبندي هيچموقع شما خنده يا غير خنده را نميتوانيد ببينيد. استخوانهاي صورت و سر، هيچ نقشي در اين قضايا ندارند!
ظاهراً ايشان حواسش نبوده و دوبار هم اين را تكرار كرده است. يعني دو سطر مانده به آخر هم ميگويد: «ولي كاسة سر از ميان شكاف درخت با دندانهاي ريكزدهاش ميخنديد.» كه اين را هم ظاهراً به خاطر اين گفته كه فضا را به همان حالت هميشگي خودش درآورد. يعني اين همان لبخند خاص (يا همان پوزخند) مورد علاقة هدايت است! اين لبخند تمسخرآميز بر لبهاي بودا و روزبهان (در داستان «آخرين لبخند» از مجموعة «سايه روشن») هم ديده ميشود. حالا اگر دوستان در اين زمينه هم مطلبي دارند، بفرمايند.
سرشار: نكتة ديگري هم كه بد نيست دربارة آن صحبت كنيم، نوع موضعگيري هدايت نسبت به شخصيتهاي داستانهايش است.
الآن يكي از اتهاماتي كه ـ البته عمداً و به ناحق ـ به نويسندههاي مذهبي ميزنند، اين است كه ميگويند: نگاه شما جانبدارانه است و داستانتان تكصدايي است. ببينيد هدايت كه رئيس همة اينهاست و اينقدر او را حلوا حلوا ميكنند، هيچ داستاني ندارد كه به شخصيتهاي مخالف انديشة خودش اجازه بدهد حرفهايش را بزند، يا دستكم همانجور كه هستند توصيف كند.
پرويز: در اين مورد كه حرف زياد است. نگاه او كاملاً جانبدارانه است. بگذاريد نمونههايش را از متن داستان برايتان بگويم:
صفحة 89: «موي بافتة او مانند دم گاو، پشت سرش آويزان بود.» / صفحه 92: «آن مردكة درنده: حبهنويان... چخاقوتو... چخاقتويي خان...! نه هيچكدام آنها نبود. اسم او آنقدر سخت و مزخرف بود كه از يادش رفته بود.» / صفحة 92: «به تنشان پوست سگ يا پوست خرس بسته بودند با چرم بدبو...» / صفحة 93: «به شكم مردكة مغول فرو برد كه مانند شغال زوزه كشيد.» / صفحة 92: «آن روزي كه اين نژاد زرد چهرة خونخوار به سرزمين آنها تاخت و تاز كرد، اين نژاد پاچه ورماليدة ناپاك، دشمن آبادي، دشمنآزادي، با چشمهاي كج كه علم شكنجه را به آخرين پاية ظرافت رسانيده و در فكر پست، فكر كوتاه و زمختش با آن هيكل نتراشيده، جز دريدن، آتش زدن و چاپيدن چيز ديگري نقش نبسته بود.»
ميبينيد كه با صراحت تمام موضعگيري ميكند و واژهها كاملاً اهانتاميز است.
اصلانپور: بخش دوم داستان در جنگلهاي شمال است؛ و نويسنده صراحتاً ميگويد كه دو نفر مازندراني از آنجا ميگذشتند. ولي شاهرخ و هيچكدام ديگر از شخصيتهاي قسمت اول داستان مازندراني نيستند، و اصلاً معلوم نيست كه كجايي هستند و آن وقايع بخش اول (تا قبل از زخم خوردن شاهرخ) در كجا اتفاق ميافتد! مشخص است كه اينها زرتشتي هستند و در ابتدا به نظر ميرسد كه محل وقوع داستان، در نواحي مركزي ايران است. اگر بگوييم همة وقايع مربوط به شمال ايران است، پس چرا آن دو نفر مازندراني، با لهجة شمالي صحبت ميكنند ولي اينهاي ديگر لهجه ندارند؟! از داستان برميآيد كه مربوط به دو منقطة مختلف باشند. و چون محل وقوع حوادث بخش دوم را معلوم كرده، بايد محل وقوع داستان اصلي را هم معلوم ميكرد. درحاليكه فضاسازي و توصيفهاي نويسنده مشخص نميكند كه محل وقوع داستان كجاست. اگر شاهرخ و دوستانش هم مازندراني هستند، چرا با لهجه صحبت نميكنند. و اگر شاهرخ مازندراني نيست، چطور تا جنگلهاي شمال رسيده است.
پرويز: در صفحه 98 كه شاهرخ خاطرات خودش با گلشاد را مرور ميكند، صحبت از گردش در شالي برنج و «گالش بينه» است.
در صفحة 93، پاراگراف دوم، ميگويد: «بعد از اينكه آن مردكة مغول زمين خورد، اسب خود او رم كرد، شاهرخ را برداشت. دو نفر نعرهزنان دنبال او ميتاختند. بعد ديگر نفهميد چه شد! هنگامي كه چشمش را باز كرد ديد در جنگل روي شاخة درختها افتاده.» و در صفحة 94 ميگويد: «تاكنون پنج روز بود كه ديوانهوار ميان جنگل، باتلاق و درختهاي كهن با زخم بازو خودش را از اينسو به آن سو ميكشانيد.»
نكتة ديگري ندارد كه بتوان از آن، محل وقوع حوادث بخش اول را حدس زد. طبيعي است؟كه اسب رم كرده، نميتواند شاهرخ را مسافت زيادي (مثلاً از نواحي مركزي به آن سوي كوهها و جنگلهاي شمال) برده باشد. بنابراين، با توجه به بخش دوم داستان، مجبوريم بپذيريم كه محل وقوع داستان، در شمال كشور بوده است. البته اشكالاتي كه خانم اصلانپور گرفتند، كاملاً درست و بهجاست. يعني از اين بابت هم داستان يكدست نيست و اشكال دارد. يا بايد همه با لهجة شمالي صحبت ميكردند يا هيچكدام.
اصلانپور: با همة اينها، از نظر طرح، فكر ميكنم كه اين داستان، يكي از بهترين كارهاي هدايت باشد. به خاطر اينكه (همانطور كه آقاي پرويز گفتند) نويسنده توانسته آن شيوة بازگشت به گذشته را به شكل تقريباً قابل قبولي در اين داستان به كار ببرد. ولي در آخر داستان، طرح دوپاره ميشود و زاوية ديد تغيير ميكند. چون در اين قسمتها زاوية ديد داناي كل محدود به شاهرخ (كاملاً محدود به شاهرخ) است. بعد از آن، شاهرخ ميميرد، و زاويةديد تغيير ميكند. اين، يك اشكال كاملاً مشهود در داستان است.
نكتة ديگر، اينكه عناد هدايت، اينجا با مغولهاست؛ ولي يادش نرفته كه نيشي هم به مسلمانها بزند. ظاهراً اينها (يعني شاهرخ و دوستانش) قبل از اينكه مغولها بيايند، گروهي داشتهاند كه اين گروه عليه مسلمانها فعاليت ميكرده است.
پرويز: شاهرخ مسلمان نيست. او و دوستانش دين قديم خودشان را دارند. ظاهراً منظورتان پاراگراف آخر صفحة 91 است. آنجا كه ميگويد: «نقشة شاهرخ عوض شد. تاكنون او و دستهاي از جوانهاي ايراني كه هنوز رسم و روشهاي ديني خود را از دست نداده بودند و فكر .... [اينجا چند نقطه گذاشته شده؛ كه به احتمال زياد در چاپ جديد كلمه اصلي حذف و به جاي آن نقطه گذاشته شده] آنها را فاسد نكرده بود، از ستمگري عربها به تنگ آمده بر عليه آنها فتنه برميانگيختند. در نخست هجوم مغول را راه اميد و پيشامد مناسبي براي از بين بردن .... نژاد سا مي پنداشتند.»
اصلانپور: بله؛ من ميخواستم بپرسم اين نقطهچينها براي چيست؟ در اين دو صفحه، چند جا نقطهچين گذاشته است. اينجا نوشته «از ستمگري عربها به تنگ آمده بودند و بر عليه آنها فتنه برميانگيختند» و مشخص است كه شاهرخ اينها مسلمان نيستند، و صراحتاً هم كه معاندت با مسلمانها را نشان داده، پس منظور از نقطهچينها چيست؟!
پرويز: البته مشخص است كه اينها زرتشتياند. شايد ميخواسته به مقاومت بخشي از مازندران در مقابل اسلام اشاره كند. چند صفحه بعد، از قول پدر شاهرخ (در صفحة 95) ميگويد: «نياكان ما با خون دل براي آزادي خودشان ميكوشيدند. تنها آرزويي كه دارم اين است كه تا زنده هستيد، تا جان داريد نگذاريد زمين ايران به دست بيگانه بيفتد. خاك ايران را بپرستيد.»
بعد ميگويد كه رو كرد به شاهرخ و گفت: «اين خنجر را از كمر من با ز كن و به يادگار نگهدار!»
ظاهراً از اين جملات برداشت ميشود كه اينها زرتشتيهايي بودند كه همچنان مقاومت ميكردند. بعد ميگويد كه گرفتار مغول ميشوند. در زرتشتي بودن آنها شكّي نيست. اما نكتهاي كه وجود دارد، شايد قصدش استفاده از واژههاي اهانتآميزي بوده است و احساس كرده كه به راحتي نميتواند بگويد يا در چاپ جديد در جمهوري اسلامي به جاي «اسلامي» نقطهچين گذاشتهاند. (ظاهراً منظورش فكر اسلامي است.) در صفحة بعد هم يك جمله ميگويد كه نقطهچين دارد؛ و اگر آن را تكميل بكنيم، خيلي بد ميشود. درواقع مغولها را با اعراب و مسلمانان مقايسه ميكند!
ظاهراً منظورش از اين نقطهچين در اينجا اين است كه با وجود اينكه اعراب فلان و فلان بودند، مغولها روي آنها را سفيد كردند! ظاهراً مدّ نظرش اين بوده؛ و عناد نسبت به مسلمانان را هم نشان داده است.
اصلانپور: اسم داستان (سايه مغول) هم از آن جملهاي گرفته شده كه يكي از مردهاي مازندراني ميگويد. آنجا هم با لهجه گفته است. اگر اسم داستان نبود، شايد ما اصلاً معني آن چيزي را كه آن مرد مازندراني ميگويد، نميفهميديم.
پرويز: ميگويد: «بُريم برا، بُريم، اين مغول سايه يوئه!» يعني سايه مغول است. ميخواهد بگويد وحشت مغولها آنقدر بود كه فكر ميكنند اين جنازه هم يكطوري مرتبط با مغولهاست.
اصلانپور: اصلاً اسمش هيچ ربطي به داستان ندارد. مگر اينكه صادق هدايت برداشت و منظور ديگري داشته باشد؛ كه اين داستان، منظورش را نميرساند.
پرويز: از اين قسمتش برداشت ميشود كه وحشت نسبت به حضور مغولها در ايران (كه در آثار ديگران هم تكرار شده) اين قدر شديد است، كه با ديدن اين جنازة استخوان شده هم اينها ميترسند، كه لابد اين هم به نوعي با مغولها مربوط ميشود؛ و فرار ميكنند. ولي همانطور كه شما هم فرموديد، هيچ ارتباطي با قسمت قبلي پيدا نميكند.
اصلانپور: آن صحنة آتش زدن خانهها و كشتار در روستا هم خيلي مبهم است. اين مغولها اصلاً براي چه اين كار را كردند؟ از كجا آمدند؟ اصلاً اهالي روستا چه كساني هستند؟ موقعيت روستا چگونه است؟ حتي وقتي خاطراتي از گذشته به ياد شاهرخ ميآيد كه با گلشاد در كنار شاليزار برنج گردش ميكردند، فضا خيلي مبهم است. درواقع توصيف دقيق ندارد.
پرويز: اتفاقاً يكي از نكاتي كه من ميخواستم بگويم، دربارة آتش زدن بود. اشاره ميكند كه خانة همسايه آتش گرفته بود. در صفحه 90، زماني كه شاهرخ اسير مغولهاست، ميگويد: «هوا چه تاريك بود! از پنجرة اتاق دود غليظ سياه تو ميزد! شرارة آتش كه از خانة همسايه زبانه ميكشيد، مانند آهن گداخته اين منظره را به طرز ترسناكي روشن كرد ه بود.
مرد مغول و رفيقش با دستهاي خونين، با صورت خونين كه در پرتو خونين آتش ميدرخشيد، كولبارهاي را كشانكشان تا دم پنجره بردند، يكي از آنها با شمشير به سوي او حمله كرد. كاش او را كشته بود، كاش با نامزدش مرده بود! اما نه، آن وقت هنوز كيفر خودش را نكشيده بود، هنوز خنجرش به خون پليد مغول، آلوده نشده بود. ولي دراين بين صداي هياهو بلند شد، در اتاق شكست، مغولي كه به او حمله كرده بود به سوي پنجره دويد، با رفيقش كولباره را به پايين انداخت.»
بعدش هم بقية چيزها را ميگويد. ذكر نميكند كه اين خانه آتش گرفت ...
اصلانپور: چرا! آخرش ميگويد جسد گلشاد كه سوخته شده بود.
پرويز: اتفاقاً مسئله همينجاست. بعد ميگويد كه جسد آتش گرفتة گلشاد در نظرش آمد. كه آن هم غير منطقي است. چون اينجا روستاييان، مغولها را بيرون ميكنند.
در صفحه 91 صحبت از دود غليظي ميكند كه از پنجرة اتاق به هوا بلند ميشود و گرد و خاكي كه اتاق را را گرفته و آتشي كه زبانه ميكشد. حالا آيا اين آتش از خانة همسايه به اينجا سرايت كرده است؟ چرا جسد گلشاد را خارج نكردهاند؟ يعني وقتي چهار نفر شمشير به دست وارد ميشوند و مغولها فرار ميكنند، ديگر كسي نيست كه بخواهد آنجا را به آتش بكشد، هيچ جا هم صحبت نشده كه خانة اينها را آتش زدند. البته چند صفحه بعد، ميگويد: «بعد از آنكه گلشاد را جلو او تكهتكه كردند و شكنجهشدة او آتش گرفت....» ولي درواقع اين صحنه اشكال دارد.
اصلانپور: نكتة ديگر، دربارة نثر داستان است. ظاهراً برداشتي كه هدايت از بعضي عبارات ميكند، با آن برداشت رايج، تفاوت دارد. مثلاً يكجا ميگويد: «با وجود همة اينها، او انتقام خودش و آب و خاك خودش را كشيد.» (بايد بگويد: «انتقام خودش و آب و خاك را گرفت.») يا مثلاً در چند جا گفته است كه «كيفر خودش را كشيده بود.»؛ من فكر ميكردم يعني كاري كرده و دارد كيفرش را ميبيند. بعد كه آخر كار رسيدم، ديدم ظاهراً منظورش اين است كه انتقام خودش را گرفته بود. يعني منظورش از «كيفر خودش را كشيده بود»، «انتقام گرفتن» است. چند بار هم اين را تكرار كرده است.
پرويز: در صفحه 90 ميگويد: «اما نه، آن وقت هنوز كيفر خودش را نكشيده بود، هنوز خنجرش به خون پليد مغول آلوده نشده بود.» كاملاً صحيح اشاره كرديد. همينطور است. درواقع ميخواهد بگويد كه انتقام خودش را نگرفته بود. گناهي نكرده بود كه بخواهد كيفر ببيند! اولش به نظر ميآيد شايد منظورش اين بوده كه چون شاهد مرگ نامزدش بوده و نتوانسته است كاري بكند، مثلاً كيفر ميبيند. اما چون در جملة بعد تكميل ميكند كه با خنجرش مغولها را كشته و كيفرش را كشيده، معلوم ميشود كه واقعاً منظورش انتقام گرفتن بوده است.
حالا، چون صحبت نثر شد، من هم نكتهاي درباره نثر بگويم: جملهاي دارد كه به نظر من خيلي جالب بود. هدايت بعضي جاها اداي آدمهايي را درميآورد كه خيلي پايبند استفاده از كلمات فارسي هستند و مثلاً ميخواهند از كلمات عربي پرهيز بكنند. در مقدمة كتاب هم خوانديم كه برخي دوستانش معتقدند در نثر، شلختگي نداشت، مشكلاتش و تعمدي بود و سهوي نبود! حالا من جملهاي برايتان ميخوانم كه خيلي بامزّه است. در صفحه 97 ميگويد: «ترس او به كلي ريخته بود؛ نه از ببر ميترسيد و نه از پلنگ. بلكه برعكس. مَقْدَم آنها را آرزو ميكرد تا از درد و رنج او برهانند.» ببينيد: «بلكه برعكس، مقدم آنها را آرزو ميكرد...» بگذريم از سنگيني متن و دشواري درك مظور نويسنده. اما ميبينيد كه افزون بر بهكارگيري واژههاي غير رايج در داستان، از كلمات كاملاً عربي استفاده كرده است. با واژگان فارسي خيلي راحتتر ميتوانست اين جملات را بيان بكند. در مورد كسي كه اينقدر دوست دارد كلمات عربي به كار نبرد، بهكارگيري كلمه «مقدم» جالب است. چه تعمّدي در اين شلختگي هست؟! ميشود پذيرفت كه اين عبارات دشوار ناشي از ضعف قلم نويسنده نيست؟! فكر ميكنم آن آقايان واقعاً غيرمنصفانه سعي در تبرئة هدايت داشتهاند.
اما اگر اجازه بدهيد به آنچه گفته شد، دو نكتة ديگر هم اضافه كنم. در مورد فضاسازي و توصيف و ترسيم فضاها صحبت شد؛ كه واقعاً ما را با محيط داستان آشنا نميكند و ضعيف است، و نمونههايي هم ذكر شد. اجازه بدهيد، نمونههاي ديگري را هم بگويم. بعضي جاها اين ضعف واقعاً شگفتآور است. چند جمله از انتهاي صفحه 97 و ابتداي صفحه 98 برايتان ميخوانم:
«جلو چشمش گويهاي سرخ و بنفش چرخ ميزد، ميرقصيد، يك لحظه محو ميشود، دوباره پديدار ميگرديد و انعكاس آن به طرز دردناكي روي عصب چشمش نقش ميبست.»
توجه كنيد: «انعكاس آن به طرز دردناكي روي عصب چشمش نقش ميبست.» من نميدانم آيا ميخواسته ادايي درآورد و بگويد كه جملات قلمبه سلنبة علمي بلد است؟ «روي عصب چشم نقش بستن» چه ربطي دارد به «طرز دردناكي»؟ چه چيز ميخواهد بگويد؟ يعني احساس ناراحتي ميكرد؟
نكتة آخري كه ميخواستم عرض كنم، دربارة توصيف زن ايراني در داستانهايي از هدايت است كه تا به حال خواندهايم. در همة آن داستانها، زن ايراني يك چهرة منفور و پليد و بد و پلشت دارد! كُلاً آنچه از يك زن انتظار ميرود، در زن ايراني آثار صادق هدايت ديده نميشود. فقط يكي دو مورد مغاير دارد، كه يكي از آنها اينجاست و ديگري «پروين» است در نمايشنامة «پروين، دختر ساسان». «گلاد» اين داستان و «پروين» آن نمايشنامه، كه مشابهتهايي هم دارند، تا حدودي شبيه زنهاي فرنگي داستانهاي هدايت هستند. دربارة گلشاد، يك صحنه از عشقبازي بين او و شاهرخ را در صفحة 98 ترسيم كرده است؛ و در آنجا به نظر ميرسد كه اين زن ايراني هم استثنائاً موجودي است كه ميتواند قابل دوست داشتن باشد (مثل زنهاي فرنگي ساير داستانهاي هدايت).
در داستانهاي هدايت، زنهاي ايراني خصال بسيار ناپسندي دارند، و فقط زن فرنگي است كه قابليت مثلاً توصيف ملاحتآميز و با لطف را دارد . حال اين چند جمله را هم اگر اجازه بدهيد. ميخوانم. البته به بحث اخلاقي توصيف اين صحنه، كاري ندارم:
ميگويد: زير گالش بينه پناهنده شدند كه سقف پوشالي داشت. همانجا بود كه در چشمهاي يكديگر نگاه كردند ولي احتياج به حرف زدن نداشتند، چون از چشمهاي هردوشان، از صدايشان كه ميلرزيد، پيدا بود. آن وقت براي نخستينبار يكديگر را در آغوش كشيدند. لبهاي آتشين گلشاد را روي گونة خودش حس كرد. باران كه بند آمد، گلشاد را به خانهشان رسانيد. مادرش با اندام كشيده، موهاي خاكستري و لبخنده افسرده جلو آنها دويد. چون از دير كردن دخترش دلواپس شده بود.»
نكته ديگري هم كه ميخواهم از جمله آخر برداشت كنم، باز هم ملاطفت نسبت به مادر گلشاد است. من استنباطم اين است كه كُّلاً هدايت نسبت به دو گروه از زنها، يك نگاه ملاطفتآميز دارد. (در حدّي كه قابل قبول است). يكي زنهاي قبل از اسلام و زنهاي غير مسلمان و زرتشتي (حالا بزرگ و كوچكش فرقي نميكند) و يكي هم زنهاي فرنگي! در مورد زنهاي مسلمان، واقعاً ديد منفي دارد؛ كه در جاي خودش ذكر شد.
بحث اين داستان را در اينجا به پايان ميبريم و به تنها داستان امروزي باقيمانده در اين مجموعه، به نام «فردا» ميپردازيم. (البته داستان «آب زندگي» هم هست، كه در مجموعة «ولنگاري» هم بود، و آنجا مفصّلاً درباة آن صحبت كرديم.)
داستان «فردا»، در اين كتاب، از صفحه 101 تا 115 را دربرميگيرد. يعني پانزده صفحه كامل است. داستان «فردا» دو تا فراز دارد. فراز اول نوشتة «مهدي زاغي» و فراز دوم آن نوشتة «غلام» است. فراز اول، هفت صفحه است و فراز دوم آن هم هشت صفحه. يا دقيقاً بگويم، هفت و نيم صفحه است. درواقع طرح داستان دو پاره دارد، كه يك فراز آن در ذهن مهدي زاغي، و فراز ديگر در ذهن غلام ميگذرد. اگر بخواهيم آنچه را در ذهن اين دو نفر ميگذرد، جمعبندي كنيم، و تقدّم و تأخّر زماني را بشكنيم، آنچه مدّ نظر نويسنده بوده، چنين است:
مهدي زاغي كارگر يك چاپخانه است كه به حزب پيوسته (ظاهراً حزب توده مدّ نظر است) و به خاطر بعضي مشكلاتي كه در تهران دارد، بعد از شش سال كار، به اصفهان، پيش پسرخاله خودش ميرود. پسرخالهاش دو سال است به اصفهان رفته، و آدم جدّي و زرنگي است. مهدي زاغي به اصفهان ميرود و در آنجا، ظاهراً در اعتصاب كارگران، كشته ميشود. دوست او ـ غلام ـ هم در تهران كارگر چاپخانه است. در ذهن او نكاتي راجع به مهدي ميگذرد؛ و در نهايت، به اين نتيجه ميرسد كه بايد به مناسبت كشته شدن مهدي زاغي، كاري انجام بدهد.
فكر ميكنم اين داستان، بهگونهاي، مرتبط ميشود با حزب توده و...
سرشار: تاريخ نوشتن داستان كي بوده؟
پرويز: تاريخ نوشتن آن، 1325 است؛ تيرماه 1325. اسمي از حزب برده، ولي نگفته چه حزبي. ظاهراً حزب توده است. قائميان در مقدّمه ميگويد: «داستان «فردا»، نخستينبار در شمارههاي خرداد و تير 1325 مجلة «پيام نو» چاپ شد (البته در پايان داستان، تاريخ تيرماه 1325 خورده است، كه خيلي با اين حرف، همخواني ندارد) و هنگام چاپ، چند نسخه، بهطور جداگانه، به صورت جزوة كوچك، نسخهبرداري شده است. ترجمة فرانسة اين داستان در همان سال در «ژورنال دو تهران» (Journal de Tehran) به چاپ رسيده است، و بعداً آقاي ونسان مونتي (Vincent Monetil) ـ وابستة به سفارت فرانسه در تهران ـ نيز آن را از نو به فرانسه گردانيده و در سال 1952 با ترجمة داستان «بنبست»، در تهران منتشر كرده است.»
يعني به زبان فرانسه ترجمه كرده و در تهران منتشر كرده است! در پاورقي توضيح داده كه «اين كتاب با عنوان «دوكس نوولز» (Deux Nouvelles) بهوسيلة انجمن روابط فرهنگي ايران و فرانسه با همكاري قسمت ايرانشناسي اين انجمن در هشتاد صفحه چاپ شده و شامل متن اصلي و ترجمه فرانسه ميباشد كه در برابر هم قرار داده شده است.»
اگر اجازه بدهيد، پس از طرح اين مسائل حاشيهاي، به اصل داستان بپردازيم:
«فردا»، داستان ماقبل آخر اين مجموعه است. (داستان سوم، «آب زندگي» است، كه در مجموعه «ولنگاري» هم بود). در اين داستان، هدايت سعي كرده با به هم ريختن زمان و پس و پيش كردن آن، طرح را پيچيده كند، و آنچه را در ذهن داشته، رُك و راست نگويد. واقعاً هم خواننده تا وسطهاي فراز دوم متوجه نميشود كه چه بر سر مهدي زاغي آمده و چه اتفاقي افتاده است.
فراز اول، كه از زبان مهدي زاغي گفته ميشود، به قبل از حركت او به اصفهان مربوط است. يعني تا شب رفتن مهدي زاغي به اصفهان را دربر ميگيرد. فراز دوم، از قول غلام گفته ميشود؛ غلامي كه عرق خورده و مست كرده است و دارد راجع به اين دوست خودش صحبت ميكند. در فراز دوم، ما متوجه ميشويم كه هنگام رفتن مهدي زاغي به اصفهان، در آنجا اعتصاب بوده، و بعدش هم او كشته شده است.
نكتة مثبت نسبي كه در طرح اين داستان ميتوانيم ببينيم، همان حالت تعليقي است كه وجود دارد، و نويسنده دست خود را از ابتدا رو نكرده است. البته اين را هم نميتوانيم بهعنوان نكتة مثبت مطلق بگوييم. زيرا واقعاً در فراز اول اتفاقي نيفتاده است. در فراز دوم است كه يكدفعه اتفاقي ميافتد. يعني متوجه ميشويم كه اتفاقي افتاده است.
يك روز را در فراز اول ذكر ميكند و يك روز را در فراز دوم. كه ظاهراً بين اين دو روز، فاصله زماني طولانياي وجود دارد.
نكتهاي كه وجود داشت و براي من جالب بود، طبعآزمايي هدايت بود؛ كه در اينجا ميآيد و داستاني به شكل «تكگويي دروني» مينويسد. البته به دليل ناآشنايي يا بيدقتي، از اين نظر، برخي اشكالات فني در اثر به چشم ميخورد.
فراز اول، اينطور شروع ميشود: «چه سرماي بيپيري! با اينكه پالتوم را روي پام انداختم (انداختهام)، انگار نه انگار... تو كوچه چه سوز بدي ميآمد! اما از ديشب سردتر نيست.» همينطور ميگويد و ميآيد جلو. يك جاهايي را ميپذيريم كه قبل از خوابيدن، كسي دارد با خودش اين صحبتها را زمزمه ميكند. اما به جاهاي جالبي ميرسد. مثلاً به صفحه سوم كه مي رسد، ديگر حالت خطابه پيدا ميكند، و كاملاً معلوم است كه دارد خطاب به خواننده صحبت ميكند. يعني طرف صحبت، مخاطب مشخصي است. وقتي كسي خوابش نميبرد و زير پتو ميرود، يك چنين چيزهايي با خودش نميگويد.
اينطوري نوشته است: «اما مهتاب چشمم را ميزنه و بيخوابي به سرم مياندازه. يادگار هم از روي دوشهام سُر ميخوره و به زمين ميافته. يكّه و تنها... چه بهتر! پدرم از اين يادگارها زياد داره. اما من هيچ دلم دلم نميخواد كه بچگي خودم را به ياد بيارم. پارسال كه ناخوش و قرضدار بودم چرا جواب كاغذم را نداد؟»تا به اينجايش را تا حدودي قبول ميكنيم. اما از حالا به بعد: « فكرش را نبايد كرد. بعد از شش سال كار تازه دستم خالي است. روز از نو روزي از نو! تقصير خودمه، چهار سال با پسر خالهام كار ميكردم اما اين دو سال كه رفته اصفهان ازش خبري ندارم. آدم جدّي و زرنگيه...»
قاعدتاً كسي موقع خواب، اينها را به خودش نميگويد. «حالا هم به سراغ او ميروم. كي ميدونه؟ شايد به اميد اون ميرم.»
اين حرفها براي خواننده است.
او دارد ميخوابد. اما سرما اجازه خواب نميدهد، و دارد اين حرفها را با خودش ميزند. اينها ديگر منطقي است. اينكه ميگويد: «شايد به اميد اون ميرم» قابل قبول نيست. مهدي تصميم خود را گرفته بوده است كه برود، نه اينكه الآن ناگهان به كلبهاش بزند و تصميم بگيرد. از قبل قرار است كه فردا برود.
باز در پاراگراف بعدي ميگويد: «اون جاهاي مخصوص مال آدمهاي مخصوصيه. پارسال كه چند روز پيشخدمت كافه گيتي بودم، مشتريهاي چاق داشت، پول كار نكرده خرج ميكردند.» اينها را كه ديگر كسي به خودش، در آن حالت نميگويد.
«اتومبيل، پارك، زنهاي خوشگل، مشروب عالي، رختخواب راحت، اتاق گرم، يادگارهاي خوب، همه را براي اونها دستچين كردند [كردهاند]. مال اونهاست و هر جا كه بروند به اونها چسبيده.»
باز توصيف ميكند كه چطور يك امريكاييِ سياه مست، با زني درگير ميشود و بعد ميگويد: «من رفتم كه زنيكه را خلاص كنم، نميدونم چي تو سرم زدند. برق از چشمم پريد.» اينها را واقعاً دارد براي مخاطب ميگويد. اصلاً نميشود پذيرفت كه كسي اين چيزها را به خودش بگويد. خودش كه از اين حوادث اطلاع دارد! اگر هم به ذهنش بيايد، با اين جزئيات و اينقدر كامل كه نيست!
سرشار: درواقع، اينجا ميشود «من راوي».
پرويز: بله. اجازه بدهيد چند سطر ديگر هم بخوانم: «وقتي كه چشمم را واز كردم، تو كلانتري خوابيده بودم، جاي لگدي كه تو آبگاهم زدند، هنوز درد ميكنه. سه ماه تو زندان خوابيدم، يكي پيدا نشد از من بپرسه: ابولي خرتِ به چنده؟»
بعد از اين، چند سطرِ قابل قبول دارد. اما باز جاهايي لحن عوض ميشود. من اينها را علامت زدهام، و اگر اجازه بدهيد، بعضي از قسمتهايش را بخوانم. چون واقعاً فكر ميكنم كه يكي از نكات برجستة اين داستان همين است. از ياد نبريم كه مهدي توي رختخواب و وقتي ميخواهد بخوابد، دارد اين چيزها را با خودش ميگويد.
انتهاي صفحه 105 و ابتداي 106 ميگويد: «عباس و فرّخ با هم رفيق جان در يك قالب هستند. شبها ويلون مشق ميگيرند. شايد پاي غلام را هم تو دور كشيدند [كشيدهاند]. هان! يادم نبود، غلام را بردند تو اتحادية خودشان. براي اين بود كه امشب نيامد كبابي «حق دوست». پريروز كه عباس براي من از اتحاديه صحبت ميكرد، غلام كونة آرنجش زد و گفت: ولش، اين كلّهاش گچه.»
اواسط صفحه 106 ميگويد: «اما چيز غريبي از مسيبي نقل ميكرد؛ روز جشن اتحاديه بوده، ميخواستند [ميخواستهاند] مسيبي را دنبال خودشان ببرند. اون همينطور كه و ورسات ميكرده، برگشته گفته: بر پدر اين زندگي لعنت، پس كي نون بچهها را ميده؟ پس كي نان بچهها را ميده، چه زندگي جدّي و خندهداري! براي شكم بچههايش اين طور جان ميكند و خركاري ميكنه!» يك جاهايي لحن داستان اينطور عوض ميشود.
«فقط يك رفيق حسابي گيرم اومد آن هم هوشنگ بود. با هم كه بوديم احتياج به حرف زدن نداشتيم، درد همديگر را ميفهميديم. حالا در آسايشگاه مسلولين خوابيده. تو مطبعه بهار دانش بغلدست من كار ميكرد. يكمرتبه بيهوش شد و زمين خورد. احمق روزه گرفته بود، دلش از نا رفت. بعد هم خون قي كرده از اونجا شروع شد.»
من فكر ميكنم كه اين يك طبعآزمايي است كه انجام ميدهد؛ و اين اشكالات را هم دارد.
سرشار: يعني هم در بخش اول و هم در بخش دوم، تكگويي دروني است؟
پرويز: اصل مطلب در هر دو بخش، مثلاً «تكگويي دروني»است. ولي جاهايي به «من راوي» تبديل ميشود و شروع ميكند به دادن اطلاعات! انگار دارد با زاويه ديد اول شخص («من راوي») يك داستان را براي خواننده تعريف ميكند. يعني در خلال داستان، زاويه ديد عوض ميشود.
سرشار: نكتة جالب اين است كه اوج اين شيوههاي جريان سيّال ذهن، تكگويي دروني و تكگويي بيروني، سالهاي 1924 و 1925 بود. يعني در آن سالها به قلّه رسيد. اين داستان مربوط به چه سالي بود؟
پرويز: سال 1325 يعني حدود سالهاي 1944 و 1945 ميلادي.
سرشار: خوب، سال 45، اواخر جنگ جهاني دوم بود. تاريخ نگارش اين داستان، لااقل بيست سال بعد از به اوج رسيدن آن شيوه بوده است. هدايت قطعاً آثار «جويس» را خوانده بوده. آثار اكثر آنها را خوانده بوده است.
پرويز: اتفاقاً ميخواستم در بخش بعد كتاب كه داستانهاي ترجمهاي است، دربارة اين مسائل هم صحبت كنم، و آشنايي او را با بعضي از نويسندهها مطرح كنم.
به هر حال، اين نكتهاي كه عرض كردم، يعني تغيير لحن داستان، در هر دو قسمت است. يعني در فراز غلام هم عيناً اين موضوع تكرار ميشود. و شايد بشود گفت همين موضوع، بزرگترين ضعف داستان است. يعني مطالبي از زبان اشخاص داستان نقل ميشود كه به طور طبيعي اين مسائل را با خود نميگفتهاند و كاملاً مشخص است كه خطاب آنها به خواننده است. به نمونههايي از بخش دوم داستان ـ يعني «2 ـ غلام:» ـ اشاره ميكنم. دراين فصل، غلام با خودش صحبت ميكند و اطلاعاتي دربارة داستان به خواننده ميدهد.
صفحة 108، پاراگراف دوم: «اينكه خواب نبود، خواب ميديدم كه بيدارم؛ اما نه چيزي را ميديدم و نه چيزي را حس ميكردم و نه ميتونستم بدونم كه كي هستم. اسم خودم يادم رفته بود، ميدونستم كه دارم فكر ميكنم كه بيدارم يا نه.»
صفحة 110، پاراگراف دو