|
<آخرين ديدار
سه شنبه 11 مرداد 1384
آشنايي فقير با شهيد سعيد، حبيب غنيپور، بسيار كم، كوتاه و از راه دور بود. به طوري كه مطمئنم با اين مقدار آشنايي، چيز قابل توجه و عرضهاي در مورد او نميتوانم بيان كنم. با اين همه، چون زماني اين كار از من خواسته شد، و به اميد داخل شدن در ثواب ذكر و ياد شهيد، سعي كردم چند كلمهاي در اين باره بنويسم:
آشنايي من با نام اين عزيز، سالهاي 59-60 برميگردد، كه اولين مجلد از جنگ سوره؛ بچههاي مسجد، به همت آقاي اميرحسين فردي و سرمايه حوزه انديشه و هنر اسلامي (حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي فعلي) منتشر شد.
در آن زمان، من نه در حوزه انديشه و هنر بودم و نه آقاي اميرحسين فردي و هنرجويان تحت تعليم او در مسجد جوادالائمه واقع در سي متري جي تهران را ميشناختم. معرفي داغ و پر آب و تاب اين كتاب در يكي از روزنامههاي متعهد مذهبي آن زمان (احتمال ميدهم روزنامه جمهوري اسلامي بود) سبب خير آشنايي از راه دور من با حوزه انديشه و هنر اسلامي، جنگ بچههاي مسجد، آقاي اميرحسين فردي و چند نوجوان با استعداد در عرصه قلم، از جمله، حبيب غنيپور شد.
اينكه در آن زمان، احساس و برداشتم از اين مجموعه و آثار نوجواناني كه در آن قلم زده بودند چه بود، چيزي است كه در حال حاضر، درست در خاطرم نمانده است. اما اين را ميدانم كه از اينكه ديدم در آن شلوغ بزار اوايل انقلاب، كه همه چيز، به طرز خطرناكي، در برابر مسائل سياسي رنگ باخته بود، در گوشهاي از شهر بزرگ تهران، كس يا كسان متعهدي هم وجود دارند كه به فكر فرهنگ و هنر انقلاب و نسل آيندهساز آن هستند، بسيار خوشحال شدم.
اين بود، تا آنكه خودم، در پاييز سال 1363، با يك دنيا اميد خالصانه براي هنر اسلامي و انقلابي، به بسياري امتيازهاي مادي و ظاهري (از جمله، كاهش سي درصدي حقوق و حذف مزايا) پشت پا زدم و به حوزه انديشه و هنر اسلامي رفتم، و در واحد ادبيات آن، به كار مشغول شدم.
بودن در حوزه، موجب آشنايي از نزديك، با چهرهها و اشخاصي شد؛ كه متأسفانه، باطن و حقيقت دروني برخي از آنان، تنها مدتها بعد بر من آشكار شد. يكي از آن چهرهها، كه ارزش واقعي او تنها پس از شهادتش بر من معلوم شد، همين شهيد عزيز بود.
حبيب غنيپور، عضو حوزه نبود. بخصوص كه در ابتداي ورود من به حوزه، در سن و سالي هم نبود كه بتواند رسماً عضو آنجا شود. با رفتن آقاي اميرحسين فردي از حوزه هم، ارتباط بچههاي مسجد جوادالائمه با حوزه، بسيار كمتر و محدودتر شده بود. اما غنيپور، ظاهراً، از دور، گهگاه، با بچههاي مسجد، همكاري قلمي داشت (بعضي از آثارش را، براي درج در آن، ميآورد).
اولين و آخرين تصويري كه از او در در ذهنم نقش بسته است و اميدوارم اشتباه نكرده باشم – جواني است با قد متوسط و استخوانبندياي نسبتاً درشت؛ كه هنوز رشد كامل خودش را نكرده بود، اما نويد اندامي مردانه و توپر را در سنين جواني ميداد. رنگ سيمايش متمايل به سبزه، با ته رنگي ملايم از زردي بود كه هنوز كاملاً مو آن را نپوشانده بود (جوانتر از آن بود كه موهاي صورتش، پر و خشن شده باشد). سري متناسبت داشت كه مشخص بود در سنين كمي بالاتر، تركيبي كاملاً مردانه پيدا ميكرد. صورتش چيزي بين عريض و گرد بود (نه آن گردي معمولاً زنانه برخي صورتها و نه آن پهني همراه با خشونت چهره بعضي مردان را داشت. در مجموع اين تركيب، به او چهرهاي گشاده (باز) ميداد. چشمانش ملايم بود، و بفهمي نفهمي، رو به خمارگونگي داشت. در ته نگاهش، نوعي عزت و اعتماد به نفس به چشم ميخورد؛ كه نجابت او، ملايمتي خاص به آن ميداد. موهاي مشكي كوتاهش را به يك طرف شانه كرده بود و اوركت سبز رنگ ساده نه چندان نو، اما تميزي، بر تن داشت؛ كه قالب تنش بود. به نظرم ميرسد كه دكمهها يا زيپ اوركت را بسته بود، و در زير آن، شالگردني نيز بر گردن داشت.
جز سلام و عليك احترامآميز و نجيبانه عبوري، يك بار هم، چند داستانش را، براي نقد و اظهارنظر به من داد. و اين، زماني بود كه دبيرستان را تمام كرده بوده و ظاهراً به دانشسرا ميرفت (دانشجو بود). احتمالاً در همين زمان هم بود كه به عنوان بسيجي، به جبهه ميرفت.
به نظرم چنين ميرسد، كه وقتي هم كه آن داستانهايش را براي نقد به من سپرد، به جبهه رفت. در بازگشت از جبهه بود كه سري به حوزه زد؛ و من هم نظرهايم را راجع به داستانهايش، به او گفتم. با نجابت و صبوري و پختگياي كه بيش از اقتضاي سن و سالش بود، تلخ و شيرين نقدهايم را شنيد. در برابر شيرينيها تشكر كرد و در مقابل تلخيها، كمترين دفاعي از خود نكرد. و اين هم، از كسي در سن و سال او، قدري غريب به نظر ميرسيد. در مجموع، در اين زيارت، او را جواني كم حرف يافتم.
به هر حال، اين آخرين ديدار رو در روي ما با هم بود. او رفت؛ و ديگر نديدمش. تا آنكه نميدانم چند ماه بعد، خبر شهادتش در جبهههاي نبرد را شنيدم. و تازه آن وقت بود كه شنيدم او تنها پسر از خانوادهاي بوده است كه پدر، با عرق جبين و دسترنج حلال كار خود، آن را اداره ميكرده است. و درماندم در آن همه ايمان و خلوص آن عزيز، و آن همه ايثار و همت والاي خانواده دريا دلش.
خداوند سرانجام همه ما را ختم به خير گرداند.
|